تمام این ماه بخصوص هفته پیش رو به شدت کار کردم روی چند تا پروژه که موعد تحویلش این هفته بود. برای دوتاشون که رسمن جون کنده بودم اتفاق هایی افتاد که تمام خستگیش توی تنم مونده.اتفاق هایی شامل کج فهمی اطرافیان، ایرادگیری های بی جا فقط برای ابراز وجود و از این حرف ها.کاری که فکر می کردم به اعتبار حرفه ایم اضافه می کنه فقط باعث شد بیشتر خسته بشم.
شاید در آینده ای نه چندان دور این کارها رو جایی دیگر ارائه بدم و نتیجه خوبی بگیرم اما امروز در این لحظه یه بغض توی گلومه ویه عالم خستگی توی تنم.
این روزها آقای خونه هم به خاطر شرایط کاریش حالش خوب نیست.
این روزها رو دوست ندارم.
پ.ن: میزان تفاوت احساس ام با پست قبل رو می بینید؟!زندگی همینه انگار.
برچسبها:
آیدا و وقایع نگاری,
آیدای در گیر با زمانه,
آیدای داغون,
آیدا و آقای خونه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:26  توسط آ.ی.د.ا
|
صبح بوی وانیل و دارچین از توی فر میومد، بوی سس توت فرنگی هم از روی گاز، چند لحظه واقعن احساس خوشبختی کردم.
برچسبها:
آیدا و انرژی مثبت
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:32  توسط آ.ی.د.ا
|
واقعن یه هفته گذشت؟
*این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
"خیام"
برچسبها:
آیدا و عصر جمعه
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:22  توسط آ.ی.د.ا
|
مرض داشتن که شاخ و دم نداره، همین که اول صبحی آژیر قرمز رو دانلود کنی و گوش کنی، یعنی از دست رفتی.
برچسبها:
آیدا و سکوت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:16  توسط آ.ی.د.ا
|
واقعن معذرت می خوام، امدم این جا یه سر بزنم دیدم دوست های عزیزم رو نگران کردم. حالم خیلی بهتره، دکتر گفت مشکل قلبی نیست و گرفتگی غضروف یا عضله ( باور می کنید یادم نیست دقیقن چی گفت؟) است و بهتره چند روز کار سنگین انجام ندم.(همه رو سر فرصت می نویسم، قول آیدایی می دم)
و اما من چون درجه شعور بالایی دارم دیروز ظهر رفتم کتابخونه و کلی کتاب گرفتم و با همین دست حملش کردم و عصری هم یه سر رفتم بازار میوه و شهروند و یه حال اساسی به جفت دست هام دادم.( الان وقت ندارم اما در هفته آینده مفصل درباره این سطح شعور بالام براتون می نویسم)
الان هم موندم خونه و دانشگاه نرفتم به بهانه استراحت اما در اصل دارم تحقیق عقب افتادم رو می نویسم. برای همین اصلن سراغ نت نیمدم و دیر فهیدم چقدر دوستان محبت داشتند. واقعن شرمنده محبت تون شدم و خیلی خجالت کشدم از این که نگرانتون کردم. بازم ممنون و بازم معذرت.
برم سر درس و مشقم که چشمش نزنم داره جلو می ره.فعلن.
برچسبها:
آیدا و وقایع نگاری
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:18  توسط آ.ی.د.ا
|
دیشب یک دفعه گردنم تیر کشید نه پشتش ها، این جلویش که بهش می گویند گلو. یه ذره پایین ترش سمت چپ که فکر کنم اسمش جناغه است درد داره طوری که نفسم بالا نمی یاد. دردش به کتفم و دست چپم می زنه جوری که تا نوک انگشت هام گزگز می کنه. دیشب به این امیدخوابییدم که خوب بشم اما نشد. از صبح کلاس داشتم تازه رسیدم خونه. ارتوپدی که می شناسم وقت نداد و بیمارستان روبروی خونه گفت فردا درمانگاه ارتوپدیش بازه و خلاصه انگار قحطی دکتر اومده.
اما راستش از دیشب هر وقت آقای خونه گفته یالا بریم بیرون بالاخره یه دکتر پیدا می کنیم دردم خوب شده!! یعنی شما ببین جنبه ام چقدره.
زنگ زدم لاله گفتم اوضاعم چه جوریه اونم فوری گفت : نکنه از قلبت باشه، به خدا اگه بلایی سرت بیاد خودم می کشمت!!(دوست یعنی این، والا!)
ببخشید می خواستم یه پست طولانی بنویسم اما درد امونم رو بریده و نمی تونم،فعلن.
برچسبها:
آیدای داغون
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:47  توسط آ.ی.د.ا
|
دیدید بعضی روزها که هی غر می زنیم و می نالیم از یه عالم کار نکرده اما ته ته دلمون می دونیم کافیه دست بجنبونیم تا کارها جمع جور شند؟
خواستم بگم این روزهای من از اون روزها نیست.ای کاش بود...
برچسبها:
آیدای در گیر با زمانه
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:57  توسط آ.ی.د.ا
|
یکی از راه های گذراندن عصر جمعه اینه که انقدر کار ریخته باشه سرتون که نفهمید کی عصر جمعه شروع شد و کی تموم شد.
برچسبها:
آیدا و عصر جمعه
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:47  توسط آ.ی.د.ا
|
برای مدرسه مامان اینا از اداره نامه اومده که برای روز معلم جشن نگیرید چون شهادت مطهریه!
برچسبها:
آیدای فضول
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:34  توسط آ.ی.د.ا
|
همه افتادند به جون همه. یه جنگ تمام عیار راه انداختند و من نمی دونم طرف کی رو بگیرم. روشنفکره داره جلزولز می کنه که چرا عقلت رو دادی دست اینا. مگه موقعی که فنی می خوندی دلت نمی خواست از MIT یا Columbia یا Harvard دکترا بگیری؟ حالا هم که دیر نشده میتونی توی این رشته ای که هستی بری دنبال دکترات، مثلن Yaleیا UCLA؟ می تونی هنوزم به آرزوی تدریست برسی می تونی خودت رو به خودت ثابت کنی.اون یکی که با همه چی در گیره میگه به کی ثابت کنه؟ خودش یا مامان و باباش یا همکلاسی های فرزانگانیش یا در و همسایه؟ این چیزیه که واقعن می خوای؟ یا چیزیه که بهت القا شده؟
تا بیام فکر کنم و جواب بدم و اونم در حالی که واقعن نمی دونم کدومشون راست می گن. چون ته دلم به هر دوشون حق می دم. واقعا دور نمای درس خوندن وسوسه ام می کنه، بهم حس غرور می ده اما همین طور می توسوندم. می ترسم از خیلی چیزها عقب بیفتم. چیزهایی رو از دست بدم که دیگه نتونم بهشون برسم. از یه طرف هم اصلن مگه تو می تونی؟ ها؟! دیدی؟! جواب این رو چی میدی؟ یادت رفته هنوز یه مقاله I.S.I رو نتونستی آماده کنی؟! هان؟ یا تکلیف هایی که باد کرده رو دستت رو نمی بینی؟ خیلی خوش خیالی...واقعن که رو داری!! این رو یکی از ته داد می زنه و میگه نمی بینمش اما راستش خیلی ازش خوشم نمیاد.
اون وقت یکی دیگه با یه ظاهر مرتب و آراسته با یه پیرهن گلدار و یه پیش بند میاد و میگه همین؟ فقط این ها رو می خوای؟ دلت یه خونه تمیز و مرتب که توش پر بشه از بوی پلوی دم کرده و خورشت جاافتاده نمی خواد؟ دلت نمی خواد دوباره خونت پر بشه از بوی هل و دارچین و جوزهندی؟ چند وقته آرد نخودچی ها رو گرفتی اما شیرینی نخودچی درست نکردی؟ اون پودر نارگیل و خلال و پسته و روغن صاف رو که نگو، خمیر مایه ات رو هم بابد بندازی دور دیگه بعد یه سال فایده نداره. الان فصل توت فرنگی و ریواس نمی خوای شارلوت توت فرنگی و ریواس درست کنی یا می خوای مثل پارسال انقدر دست دست کنی تا فصل هردوشون تموم شه. مثل پاییز که کیک خرمالو نپختی ، مثل زمستون که نرسیدی تارت و کیک کدو درست کنی. یا نکنه همه شون یادت رفته؟ دیگه برات از لذت کاشتن سبزی و گل و دیدن رشد هر روزه شون نمی گم.
تا میام غرق بشم توی لذت این خوشی و یادم بیاد لذت خونه داری رو. اون یکی با یه شلوار جین و یه تی شرت رنگ و رفته آبی که خیلی دوسش دارم میاد بهم میگه پس زندگی کاریت چی میشه؟ مگه نمی خواستی کار کنی و دستت توی جیب خودت باشه؟ مگه آرزو نداری بنویسی؟ مگه لذت این که بقیه از دیدن با خوندن کارهات حرف بزنند یادت رفته؟ مگه اون فشار و استرس و دلهره ترسناک اما شیرین موقع تحویل کار یادت نیست؟ می خوای همه اینا رو بذاری کنار؟
بهش حق می دم راست میگه حرفش رو می فهمم. اما ته دلم به حرف های بقیه هم حق می دم که اون یکی با یه جوراب کوچولو پیداش میشه. میگه نگاش کن! ببین چقدر نازه! تصور کن وقتی این جوراب ها رو پای یه بچه واقعی می کنی چه حسی داری؟وقتی دست های کوچولوش رو دورت حلقه می کنه و گرمی تنش رو حس می کنی رو می تونی تصور کنی؟ دیدن بزرگ شدن و شیرین زبونی هاش و حس داشتنش این ها رو چی می خوای یا نه؟
دلم می خواد داد بزنم بگم برید، ولم کنید دست از سرم بر دارید .من نمی دونم چی می خوام اما نمی تونم تصمیم بگیرم چی کار کنم. می دونم که یه بار بیشتر فرصت زندگی ندارم. می دونم که تا سی سالگی چند ماهی بیشتر ندارم. می دونم که دلم نمی خواد چهل سالگیم که خیلی هم دور نیست مثل الان حسرت این رو داشته باشم که برگردم عقب و خیلی چیزها رو درست کنم. اما همین طور می شینم و زل می زنم به دهن یکی از بچه ها که داره توی کلاس کنفرانس می ده و میذارم تمام ورهای ذهنم با هم دعوا بکنند و یواش روی کاغذ لیست خریدم رو می نویسم: هویج، کرفس، کاهو، ماست، کره...
پ.ن: مرسی بابت کامنت های پر محبت تون. بخشید که بی جواب موندند. جوابی براشون نداشتم جز تشکر و باز هم غرغر و درد دل. این چند وقته خیلی عجیب بود البته هنوزم هست . می خوام روزمره بنویسم شاید لابه لای این سطرها خودم رو پیدا کنم. اگه توی این مدت جستجو نظری بی جواب موند یا کمتر ردپای من رو تو خونه هاتون دیدید بر من ببخشید که بدجوری درگیرم .
برچسبها:
آیدای در گیر با خودش,
آیدا و سکوت
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:47  توسط آ.ی.د.ا
|