بعد از شب هزار و یکم

راه حل های متفاوت


من: از این وضع خرابی آیفون خسته شدم.

آقای خونه: منم همین طور، باید یه فکر جدی بکنیم.

من: آره! می خوام از رو کلیدمون به تعداد دوست هامون بسازم!

آقای خونه: منظورم این بود که این دفعه به یه تعمیرکار دیگه زنگ بزنیم!


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و آقای خونه
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:0  توسط آ.ی.د.ا  | 

معلومه باز حجم درس هام زیاد شده و به همون میزان علاقه ام به پست نوشتن هم زیادتر شده؟


این خبر رو که خوندم یاد بابام افتادم.

از آقای خونه که با بابام رفته بودن استخری که بابا یه روز در میون میره، نقل شده که بابا بعد از ورود به قسمت عمیق استخر، زیر آبی رفتن و بعد که بر گشتن، عینک شون همراه شون نبوده و در جواب سوال آقای خونه، مبنی بر این که عینک شون چی شده؟

ایشون رو همراه خودشون به زیر آب بردن و گوشه ای از ته استخر رو که بریدگی کوچکی داشته رو بهشون نشون دادن که ازش به عنوان مخفیگاه عینک شون استفاده می کردند.


برچسب‌ها: آیدا و خانواده, آیدا و آقای خونه
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:39  توسط آ.ی.د.ا  | 

مکالمه دو تا از دوست های من


_ نمیشه کلاس های همایش رو یه جوری بپیچونی و در بری که برات بد نشه؟

* نه، حتمن می فهمن، آخه من مدرس کلاس هام!


برچسب‌ها: آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 10:52  توسط آ.ی.د.ا  | 

همچین هم دوست خوبی نیستم


عصری با دوست وبلاگی قرار داشتم، ظهر sms زد که مشکلی براش پیش اومده و نمی تونه بیاد و بعد توضیح میده.

منم نشستم پای زبان و وبلاگ تا دیدم سرم خیلی گیج میره_ چشم هام ضعیف شده و عین آدم نمیرم پیش بینایی سنج _ رفتم خوابیدم. بیدار که شدم پنج و ربع بود، دیدم دوستم sms زده که مشکلش حل شده و آیا من وقتم هنوز خالیه؟

وقتم خالی بود اما دیدم سرم هنوز گیج میره و یکم منگم، برای دوستم جریان گفتم و باز خوابیدم تا شب که آقای خونه اومد و بیدار شدم و دیدم بهترم.

الان میل دوستم رو دیدم که برام توضیح داده که چرا نیمده، چون با یه موتوری تصادف کرده بوده و رفته بیمارستان و از اورژانس اونجا بهم خبر داده بوده و بعد که دکتر دیدتش و گفته چیزیش نیست با تموم اون کوفته گی و کبودی ها باز بهم sms داده.

الان حسم قابل توصیف نیست.


برچسب‌ها: آیدای درگیر با خودش, آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 23:58  توسط آ.ی.د.ا  | 

دلم می خواست قیافه مشنگش رو اون موقع می دیدم


خواهرک تو oovoo نیم وجبی رو دیده، که داشته با خوشحالی دونه دونه اسباب بازی هاش رو از یقه اش می ریخته تو لباسش و کلی خوشحال بوده واسه خودش تا می رسه به یه کامیون که هیچ جوری از یقه اش پایین نمی رفته!


برچسب‌ها: نیم وجبی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 23:28  توسط آ.ی.د.ا  | 

می دونم الان بدتون نمیاد من رو بکشید


چون این هفته جلسه آخر کلاسمونه، استاد تصمیم گرفته رس مون رو بکشه. انقدر بهمون کار داده که ترجمه خبر راحت ترین کارش محسوب می شه. احتمالن از میزان زیاد شدن پست هام باید فهمیده باشید که خیلی درس دارم، تا الان پای اون کارها بودم، تازه اومدم سر ترجمه خبر و دیدم واویلا!

این دفعه هم به یاری سبزتان نیازمندم:


برچسب‌ها: آیدا و سوال
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 13:55  توسط آ.ی.د.ا  | 

آیدا بقیه تجربیاتش را هم با دوستانش در میان می گذارد


الان همه متفق القول (درست نوشتم؟) قبول دارید که توی ایران آخر ماهه و ته جیب خیلی ها خالی ئه؟

اگه آره بقیه رو بخونید، اگه نه، لطفن بهم پول قرض بدید!

همیشه می دونستم انرژی مثبت داشتن تاثیر خوبی تو زندگی آدم ها داره اما واقعن نمی دونستم چقدر. تا این که دوتا اتفاق توی سال جدید برام افتاد که دلم می خواد با شما در میون بذارم.

اتفاق اول:

 زمانی که ناامید شده بودم و فکر می کردم خیلی بی پول شدیم و همه هم که می دونید بی پولی چقدر خرئه. آقای خونه کارت عابر بانکش را بهم داد و گفت ما پولداریم!

گفتم: چطور؟

گفت: امتحان کن، توی این کارت انقدر پول هست که هیچوقت تموم نمیشه!

گفتم: میشه باش خونه بخرم؟

گفت: نه اما غیر از خونه همه چی می تونی بخری.

منم یک ماه از این کارت استفاده کردم. حتی یک بار هم موجودیش را چک نکردم. دلم نمی خواست بدانم چقدر پول دارد. قرار بود تمام نشود و زندگی مان به راحتی بگذرد. همین طور هم شد. حس فوق العاده ای داشتم و دارم. حس خوب داشتن خیر و برکت در زندگی. حساب و کتاب نمی کنم. شاید احمقانه به نظر بیاید اما یک ماه گذشته را راحت تر هر زمانی زندگی کردم. فقط به دلیل اطمینانی که آقای خونه بهم داده بود. قرار نبود موجودی کارتم تموم بشه. همین!

مرسی آقای خونه.

اتفاق دوم:

گیس گلابتون  تمرین چهل روزه ای داد مبنی بر نوشتن هدایایی که می گیرید فرقی نمی کنه که گل باشه یا بلیط کنسرت باشه یا دعوت به ناهار باشه. منم هم تصمیم گرفتم بنویسم هم تصمیم گرفتم که در دریافت هدیه ادا در نیارم و اگه کسی بهم هدیه داد قبول کنم. فکر نکنم بده، زشته یا تعارف الکی بکنم.

نوشتم و حیرت کردم. باور کردنی نبود. چقدر من خوشبخت و ثروتمندم. فوق العاده است.

باورم نمیشه انقدر هدیه گرفتم. انقدر کائنات بهم لطف دارند، باورتون میشه؟ 

یخچال خانه مان خالی نشده، وقتی مامان بهم گوشت و میگو داد، به مامان غر نزدم که نه! نمی خوام. خواست کمک کند. گفتم مرسی. لطف می کنی. عیدی که مامان بهم داد انگشتر طلایی بالای یک میلیون بود. آقای خانه گفت قبول نکن! گفتم نه! می خوام قبول کنم. این نهایت لطفه مامانمه.

بابا خواست کمک کند، گفتم مرسی. پیش خودم نگفتم که فکر می کنند من فقیرم یا دستم تنگه. با خوشحالی قبولشان کردم و لذتش را بردم.

پروانه برام یه انگشتر ساخت، فقط برای من. انگشتری شکل انار، گفت وقت ساختنش به تو فکر می کردم. لاله برام بونسای خرید. بارها به ناهار ، شام و صبحانه دعوت شدم. دوستی برایم کلی مواد اولیه آشپزی از بلاد کفر سوغاتی آورد.

لیست آرزوهایم را نوشتم. خواهرک با یک نگاه فوری گفت من کلی از این ها رو خودم برات می خرم، یا دارم و بهت میدم.

آزی، دوست عزیز ندیده ام بهم گفت که می خواهد برایم هدیه ای بفرستد. آیا قبول می کنم؟ با خوشحالی گفتم بله و او برایم یه عکس خوشگل رو خودش گرفته بود و روی بوم زده بود بعلاوه بهار نارنج و یه کتاب و نامه قشنگ فرستاد. دوست عزیزی که تا حالا ندیده بودمش از شیراز بهار نارنج آورد بعلاوه یوخی(یه شیرینی شبیه کاک) آورد.(همون دوست دیروزی) چرا؟ چون گفتم دلم بهار نارنج می خواد. همین!

کائنات فوق العاده اند. فقط کافیه بخوایم. انگار هستی مهربون تر از اون چیزی که فکر می کردم. غیر از هدایا به من کلی دوست مهربون و یکدل داد که در کنارشان بودن زندگی را برایم قشنگ تر می کند.

این تجربه ها خیلی برام ارزش داره. هم نوشتم که شما رو توش شریک کنم هم نوشتم که یادم نره.


برچسب‌ها: آیدا و انرژی مثبت, آیدا و آقای خونه, آیدا و وقایع نگاری, آیدا و خانواده
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 17:36  توسط آ.ی.د.ا  | 

بسوزه پدر تجربه


شاید توت های ریخته شده روی زمین رسیده تر و شیرین تر باشن، اما دل درد بعد از خوردنشان هم شدیدتر است.


برچسب‌ها: آیدای مشنگ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 10:48  توسط آ.ی.د.ا  | 

دوستی با طعم چیز کیک کارامل و بوی بهار نارنج


امروز دوست ندیده ای را دیدم، دوستم بوی بهار نارنج می دهد، فرندز را از حفظ است، مشنگ است، ساده و بی غل و غش هم هست. 

تا دیدمش بهش گفتم تو من رو می شناسی چون می خونیم اما من نمی شناسمت، تو حرف بزن اما به دلیل پرچونگی م باز خودم بیشتر حرف زدم!

با هم رفتیم همون کافه ای که تازگی ها کشف کردم و با لاله و بهمندخت و مسافر و آقای خونه و تنهایی هم رفتم. فکر کنم آقاهه از دستم خسته شده و اگه یه بار دیگه من رو با یه آدم جدید ببینه که دارم باهاش حرف می زنم و از خودم و خودش میگم سرم داد بزنه : خانوم! تو رو خدا این دفعه تو نگو! من زندگیت رو از بر شدم!

که البته این به دلیل پر حرفی من یا احیانن تن صدای من نیست، به خاطر کوچیکی کافه هه هست.

چی بگم؟ خوش گذشت. گفتم که مامانم می گه من استعداد خوبی در دوست پیدا کردن دارم.


برچسب‌ها: آیدا و وقایع نگاری, آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 21:41  توسط آ.ی.د.ا  | 

روزهایی که جا ماندم


 دیشب بعد از نوشتن اون پست، باران را خواندم، از خودم و سطح حماقتم بدم اومد و نشستم زار زار گریه کردم. بعد هم سوسن را خواندم و بدتر شدم.

دلم می خواد بنویسم اما یکم لال شدم. حق هم دارم. انقدر شتاب زندگی زیاده که گم شدن توش عجیب نیست.


برچسب‌ها: آیدا و سکوت, آیدای درگیر با خودش, آیدای داغون, آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 13:3  توسط آ.ی.د.ا  | 

مطالب قدیمی‌تر