X
تبلیغات
بعد از شب هزار و یکم

بعد از شب هزار و یکم

راه حل های متفاوت


من: از این وضع خرابی آیفون خسته شدم.

آقای خونه: منم همین طور، باید یه فکر جدی بکنیم.

من: آره! می خوام از رو کلیدمون به تعداد دوست هامون بسازم!

آقای خونه: منظورم این بود که این دفعه به یه تعمیرکار دیگه زنگ بزنیم!


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و آقای خونه
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:0  توسط آ.ی.د.ا  | 

معلومه باز حجم درس هام زیاد شده و به همون میزان علاقه ام به پست نوشتن هم زیادتر شده؟


این خبر رو که خوندم یاد بابام افتادم.

از آقای خونه که با بابام رفته بودن استخری که بابا یه روز در میون میره، نقل شده که بابا بعد از ورود به قسمت عمیق استخر، زیر آبی رفتن و بعد که بر گشتن، عینک شون همراه شون نبوده و در جواب سوال آقای خونه، مبنی بر این که عینک شون چی شده؟

ایشون رو همراه خودشون به زیر آب بردن و گوشه ای از ته استخر رو که بریدگی کوچکی داشته رو بهشون نشون دادن که ازش به عنوان مخفیگاه عینک شون استفاده می کردند.


برچسب‌ها: آیدا و خانواده, آیدا و آقای خونه
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:39  توسط آ.ی.د.ا  | 

مکالمه دو تا از دوست های من


_ نمیشه کلاس های همایش رو یه جوری بپیچونی و در بری که برات بد نشه؟

* نه، حتمن می فهمن، آخه من مدرس کلاس هام!


برچسب‌ها: آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 10:52  توسط آ.ی.د.ا  | 

همچین هم دوست خوبی نیستم


عصری با دوست وبلاگی قرار داشتم، ظهر sms زد که مشکلی براش پیش اومده و نمی تونه بیاد و بعد توضیح میده.

منم نشستم پای زبان و وبلاگ تا دیدم سرم خیلی گیج میره_ چشم هام ضعیف شده و عین آدم نمیرم پیش بینایی سنج _ رفتم خوابیدم. بیدار که شدم پنج و ربع بود، دیدم دوستم sms زده که مشکلش حل شده و آیا من وقتم هنوز خالیه؟

وقتم خالی بود اما دیدم سرم هنوز گیج میره و یکم منگم، برای دوستم جریان گفتم و باز خوابیدم تا شب که آقای خونه اومد و بیدار شدم و دیدم بهترم.

الان میل دوستم رو دیدم که برام توضیح داده که چرا نیمده، چون با یه موتوری تصادف کرده بوده و رفته بیمارستان و از اورژانس اونجا بهم خبر داده بوده و بعد که دکتر دیدتش و گفته چیزیش نیست با تموم اون کوفته گی و کبودی ها باز بهم sms داده.

الان حسم قابل توصیف نیست.


برچسب‌ها: آیدای درگیر با خودش, آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 23:58  توسط آ.ی.د.ا  | 

دلم می خواست قیافه مشنگش رو اون موقع می دیدم


خواهرک تو oovoo نیم وجبی رو دیده، که داشته با خوشحالی دونه دونه اسباب بازی هاش رو از یقه اش می ریخته تو لباسش و کلی خوشحال بوده واسه خودش تا می رسه به یه کامیون که هیچ جوری از یقه اش پایین نمی رفته!


برچسب‌ها: نیم وجبی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 23:28  توسط آ.ی.د.ا  | 

می دونم الان بدتون نمیاد من رو بکشید


چون این هفته جلسه آخر کلاسمونه، استاد تصمیم گرفته رس مون رو بکشه. انقدر بهمون کار داده که ترجمه خبر راحت ترین کارش محسوب می شه. احتمالن از میزان زیاد شدن پست هام باید فهمیده باشید که خیلی درس دارم، تا الان پای اون کارها بودم، تازه اومدم سر ترجمه خبر و دیدم واویلا!

این دفعه هم به یاری سبزتان نیازمندم:


برچسب‌ها: آیدا و سوال
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 13:55  توسط آ.ی.د.ا  | 

آیدا بقیه تجربیاتش را هم با دوستانش در میان می گذارد


الان همه متفق القول (درست نوشتم؟) قبول دارید که توی ایران آخر ماهه و ته جیب خیلی ها خالی ئه؟

اگه آره بقیه رو بخونید، اگه نه، لطفن بهم پول قرض بدید!

همیشه می دونستم انرژی مثبت داشتن تاثیر خوبی تو زندگی آدم ها داره اما واقعن نمی دونستم چقدر. تا این که دوتا اتفاق توی سال جدید برام افتاد که دلم می خواد با شما در میون بذارم.

اتفاق اول:

 زمانی که ناامید شده بودم و فکر می کردم خیلی بی پول شدیم و همه هم که می دونید بی پولی چقدر خرئه. آقای خونه کارت عابر بانکش را بهم داد و گفت ما پولداریم!

گفتم: چطور؟

گفت: امتحان کن، توی این کارت انقدر پول هست که هیچوقت تموم نمیشه!

گفتم: میشه باش خونه بخرم؟

گفت: نه اما غیر از خونه همه چی می تونی بخری.

منم یک ماه از این کارت استفاده کردم. حتی یک بار هم موجودیش را چک نکردم. دلم نمی خواست بدانم چقدر پول دارد. قرار بود تمام نشود و زندگی مان به راحتی بگذرد. همین طور هم شد. حس فوق العاده ای داشتم و دارم. حس خوب داشتن خیر و برکت در زندگی. حساب و کتاب نمی کنم. شاید احمقانه به نظر بیاید اما یک ماه گذشته را راحت تر هر زمانی زندگی کردم. فقط به دلیل اطمینانی که آقای خونه بهم داده بود. قرار نبود موجودی کارتم تموم بشه. همین!

مرسی آقای خونه.

اتفاق دوم:

گیس گلابتون  تمرین چهل روزه ای داد مبنی بر نوشتن هدایایی که می گیرید فرقی نمی کنه که گل باشه یا بلیط کنسرت باشه یا دعوت به ناهار باشه. منم هم تصمیم گرفتم بنویسم هم تصمیم گرفتم که در دریافت هدیه ادا در نیارم و اگه کسی بهم هدیه داد قبول کنم. فکر نکنم بده، زشته یا تعارف الکی بکنم.

نوشتم و حیرت کردم. باور کردنی نبود. چقدر من خوشبخت و ثروتمندم. فوق العاده است.

باورم نمیشه انقدر هدیه گرفتم. انقدر کائنات بهم لطف دارند، باورتون میشه؟ 

یخچال خانه مان خالی نشده، وقتی مامان بهم گوشت و میگو داد، به مامان غر نزدم که نه! نمی خوام. خواست کمک کند. گفتم مرسی. لطف می کنی. عیدی که مامان بهم داد انگشتر طلایی بالای یک میلیون بود. آقای خانه گفت قبول نکن! گفتم نه! می خوام قبول کنم. این نهایت لطفه مامانمه.

بابا خواست کمک کند، گفتم مرسی. پیش خودم نگفتم که فکر می کنند من فقیرم یا دستم تنگه. با خوشحالی قبولشان کردم و لذتش را بردم.

پروانه برام یه انگشتر ساخت، فقط برای من. انگشتری شکل انار، گفت وقت ساختنش به تو فکر می کردم. لاله برام بونسای خرید. بارها به ناهار ، شام و صبحانه دعوت شدم. دوستی برایم کلی مواد اولیه آشپزی از بلاد کفر سوغاتی آورد.

لیست آرزوهایم را نوشتم. خواهرک با یک نگاه فوری گفت من کلی از این ها رو خودم برات می خرم، یا دارم و بهت میدم.

آزی، دوست عزیز ندیده ام بهم گفت که می خواهد برایم هدیه ای بفرستد. آیا قبول می کنم؟ با خوشحالی گفتم بله و او برایم یه عکس خوشگل رو خودش گرفته بود و روی بوم زده بود بعلاوه بهار نارنج و یه کتاب و نامه قشنگ فرستاد. دوست عزیزی که تا حالا ندیده بودمش از شیراز بهار نارنج آورد بعلاوه یوخی(یه شیرینی شبیه کاک) آورد.(همون دوست دیروزی) چرا؟ چون گفتم دلم بهار نارنج می خواد. همین!

کائنات فوق العاده اند. فقط کافیه بخوایم. انگار هستی مهربون تر از اون چیزی که فکر می کردم. غیر از هدایا به من کلی دوست مهربون و یکدل داد که در کنارشان بودن زندگی را برایم قشنگ تر می کند.

این تجربه ها خیلی برام ارزش داره. هم نوشتم که شما رو توش شریک کنم هم نوشتم که یادم نره.


برچسب‌ها: آیدا و انرژی مثبت, آیدا و آقای خونه, آیدا و وقایع نگاری, آیدا و خانواده
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 17:36  توسط آ.ی.د.ا  | 

بسوزه پدر تجربه


شاید توت های ریخته شده روی زمین رسیده تر و شیرین تر باشن، اما دل درد بعد از خوردنشان هم شدیدتر است.


برچسب‌ها: آیدای مشنگ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 10:48  توسط آ.ی.د.ا  | 

دوستی با طعم چیز کیک کارامل و بوی بهار نارنج


امروز دوست ندیده ای را دیدم، دوستم بوی بهار نارنج می دهد، فرندز را از حفظ است، مشنگ است، ساده و بی غل و غش هم هست. 

تا دیدمش بهش گفتم تو من رو می شناسی چون می خونیم اما من نمی شناسمت، تو حرف بزن اما به دلیل پرچونگی م باز خودم بیشتر حرف زدم!

با هم رفتیم همون کافه ای که تازگی ها کشف کردم و با لاله و بهمندخت و مسافر و آقای خونه و تنهایی هم رفتم. فکر کنم آقاهه از دستم خسته شده و اگه یه بار دیگه من رو با یه آدم جدید ببینه که دارم باهاش حرف می زنم و از خودم و خودش میگم سرم داد بزنه : خانوم! تو رو خدا این دفعه تو نگو! من زندگیت رو از بر شدم!

که البته این به دلیل پر حرفی من یا احیانن تن صدای من نیست، به خاطر کوچیکی کافه هه هست.

چی بگم؟ خوش گذشت. گفتم که مامانم می گه من استعداد خوبی در دوست پیدا کردن دارم.


برچسب‌ها: آیدا و وقایع نگاری, آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 21:41  توسط آ.ی.د.ا  | 

روزهایی که جا ماندم


 دیشب بعد از نوشتن اون پست، باران را خواندم، از خودم و سطح حماقتم بدم اومد و نشستم زار زار گریه کردم. بعد هم سوسن را خواندم و بدتر شدم.

دلم می خواد بنویسم اما یکم لال شدم. حق هم دارم. انقدر شتاب زندگی زیاده که گم شدن توش عجیب نیست.


برچسب‌ها: آیدا و سکوت, آیدای درگیر با خودش, آیدای داغون, آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 13:3  توسط آ.ی.د.ا  | 

دل گرفتگی با درجه حاد!


دلم گرفته، خیلی.

کار ندارم امروز یه فیلم دیدم. با یه دوست جدید حرف زدم با دوتا دوست قرار گذاشتم و دیروز هم بهم خوش گذشته. تازه دیشب فیلمی رو که مدت ها دنبالش رو بودم رو دیدم. موضوع اینه که الان دلم گرفته.

چرا نداره! غروب جمعه اس. یه عالم فیلم ندیده، کتاب نخونده و کار نکرده دارم اما حال ندارم.

تازه سریال های دیشب رو هم دانلود کردم اما حال ندارم ببینمشون. تازه الان یادم اومد می تونم یه پست راجع به سریال هایی که دیدم بنویسم اما حال ندارم. دلم می خواد قسمت از فرندز ندیده داشتم و نگاه می کردم تا حالم بهتر می شد.

جریان دیوید بکام رو که به خاطر پسرش پول به کمپانی وارنر پول داده تا قسمت آخر میگ میگ رو که توسط کایوتی شکار می شه رو بسازه شنیدید؟ راست و دورغش رو کاری ندارم. اما منم دلم می خواد می تونستم این کار رو بکنم. به آقای خونه هم گفتم.

بش گفتم وقتی پولدار شدیم برام سفارش بده که تو سال ده تا فیلم جدید از عصر یخبندان بسازن که نقش عموها و سنجابه هم توش پررنگ باشه.

اونم گفت باشه. اما چه فایده. الان که ندارم.

نمی دونم چرا نگفتم دوازده تا، تا هر ماه یکی برای دیدن داشته باشم. الان به آقای خونه می گم بکندش دوازده تا تو سال.

آقای خونه هم نامرده. هم گوجه سبز می خوره هم پای بازی کامپیوتریه. تازه میگه دلش هم گرفته!

بش می گم بیا بریم بیرون دلمون وا شه. میگه نمیام!

میگم بیا بریم گل مگنولیا ببینیم. میگه نمیام!

میگم بریم برام گلدون بخر، حالم خوب شه. میگه: نمیام!

میگم بریم از دایی ماهی قرمز رو بگیریم؟ میگه: نه!

میگم بریم بازارچه بالای پارک لاله که شلوارت رو بدیم واسه تعمیر، پاکت جارو برقی بخریم و منم چای میوه ای بخرم. میگه: نمیام!

حرصم رو درمیاره. میگه: دلم گرفته و اصلن دوست ندارم از خونه برم بیرون!

نامرد!

همین الان آقای خونه اومد گفت: بریم بیرون!

گفتم : فهمیدی داشتم پشت سرت می نوشتم؟

کلی جا خورد و گفت نامرد!

البته الان باز رفت نشست پای بازی کامپیوتریش تا دنیا رو نجات بده.

گشنمه. منتظرم غذا مون پخته شه تا بخورم. واقعن خوردن تنها سرگرمی منه؟ نه نیست! چون تو خونه کیک آلبالویی نوبل رو هم دارم اما باز دلم گرفته.

تازه از خونه همسایه بوی میگو میاد. یعنی چی؟ خب الان دلم میگو خواست. فایده نداره فردا درست کنم. لابد فردا یه بوی دیگه قرار بیاد. این همسایه مون نامرده. همش از خونه اش بوی غذاهای خوشمزه میاد. تا حالا آقای خونه و چند تا از مهمون هامون اعتراف کردن که دلشون می خواد برن خونه اونا. منم دلم می خواد. اصلن انصاف نیس. تازه کسی نمی فهمه من واسه این غذای خوشمزه درست نمی کنم که بوش دل بقیه رو نسوزنه.

الان یه جور قاطی پلو داریم که یه بار که دختر معمولی و کفشدوزک این جا بودن داشتیم. نامردا، حالا دلم واسه اونا هم تنگ شد.

تازه دلم برای نیم وجبی هم تنگ شده. نامرد هی داره بزرگتر میشه. ایکاش الان این جا بود. انقده خوش می گذشت.

آقای خونه داره با این بازیش میره رو اعصابم و نمیذاره راحت غرغر بکنم. برم دعوا کنم.

تا من نیستم کسی نیاد، عین بابام بگه که خودت تنهایی برو بیرون ها! من دلم گرفته همین که پیشنهاد برای رفع دلتنگی به ذهنم می رسه دارم شاهکار می کنم. والا!


برچسب‌ها: آیدا و عصر جمعه, آیدای مشنگ, آیدا و آقای خونه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 20:35  توسط آ.ی.د.ا  | 

برای ققنوس روی کاناپه عزیز


ققنوس جونم، فیلتر شکن ندارم که برات کامنت بذارم . یکی از ماهی قرمزهای مامان بزرگم زنده اس و دایی ام بهم گفته بندازمش تو استخر یا حوضچه. اگه می خوای می تونم بدمش بهت. اونم تنهاست. دوستش تو مراسم مرد.


برچسب‌ها: آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 18:21  توسط آ.ی.د.ا  | 

دوستان شکمو

 

جمع بندی نظرات شما:

لاله_ تهران: رستوران اسکان. رستوران آرارات تو میرزای شیرازی، فست فود چاپاتی هم توی میرزای شیرزای و رستوران رافائل بازم تو میرزای شیرازی که غذاهای جنوبی داره. جگرکی علامه و جگرکی خیابان. سالامی های ساندویچ طلایی تو میرزای شیرازی. استیک های فوق العاده رستوران آنتروکوت. باقالی پلوی اروند کنار. لوشاتو تو دربند. اسپیو تو درکه. ساندویچی آرمن هم هست تازه. رستوران سورنتو هم بود سر مهیار تو ولیعصر. "لیدی برد" هم تو جاده فشم توصیه میشه.

لاله_ اصفهان:ساندویچی آرابو.

لاله_ بابل: رستوران حاج محسن.

لاله_ گیلان: پلو کبابی محرم، رستوران جهانگیر ورستوران فریدون.

سپیده_ مشهد: برای صبحانه: "رویال سنتر" تو گلایور سجاد  و یه جگری سر بازارچه سراب

برای ناهار: "پدیده شاندیز" و "صفدری"تو شاندیز که شیشلیک خوبی دارن برای وقتی که قیمت بالا مسئله ای نباشه. برای جیب متوسط تو همون شاندیز "شایان" رو پیشنهاد می کنه. رستوران "راستگو" تو  بلوار وکیل آباد جوجه های خوشمزه ای داره. رستوران "کریم"ماهیچه و لقمه های خوشمزه ای داره تو خیابونه خیام و رستوران "رضایی "لقمه و بختیاری خوبی داره.

برای شام: "خانه استیک" تو رضاشهر. رستوارن "آبنوس" طرقبه.

مهدیس_ شیراز:  صوفی البته صوفی قدیمی منظورمه اونی که قدمت داره و پله می خوره تو زیرزمینه و رستوران هتل بین المللی پرسپولیس(بلوار آزادی حدفاصل چهارراه حافظیه میدان اطلسی) و شاندیز مشهد شیراز.

مهدیس_ اصفهان: خوان گستر که کباب برگ و استیکش خوبه. رستوران شهرزاد که برنجش و دوست نداره ولی کباباش خوبه قیمتش از خوان گستر کمتره. فست فود یامی تو شیخ صدوق شمالی جنب کاخ سعادت آباد شمالی که همبرای دوبلش معرکه است. فست فود دوژه تو شیخ صدوق که ساندویچ های استیکش خیلی خوبه
فست فود آرابو که رست بیفش خوب بوده. مستر دیزی که برا هوس خوبه ولی دیزیش درجه یک نیست و آش رشته های هتل عباسی.

بیتا: کباب لقمه رضا لقمه تو خ حافظ. رستوران شانلی تو مرزداران. مانژیامو تو یوسف آباد. آناناس تو وزرا. اسپیناس تو بلوار کشاورز و آرارات تو قایم مقام.

مهناز_ گرگان: "برترجوجه" تو خیابون 5آذره. رستوران اکبر جوجه که آدرسش ابتدای کمربندی هستش و فقط همونطور که شاید بدونید یک نوع غذا داره و به درد کسایی میخوره که عاشق جوجه باشن. رستوران برگ سبز  که بسی گرونه ولی غذاهای فوق العاده ای داره. نزدیکای گرگان یک جزیره ای هستش به اسم آشوراده که یک رستوران اونجا هست و انواع ماهی ها رو سرو میکنه و از لذیذ بودنش هرچی بگم کم گفتم.

نیره: کبابی ریحون تو جردن.

کامشین: رستوران حسن رشتی آدرسش سعدی یک ریزه پائین تر از منوچهری. با غذاهای محلی ازت پذیرائی می شه. البته اسم مغازه اش الان یک چیز دیگه است اما عوام می گن حسن رشتی.

گیسو: رستوران نوید تو خیابون اپادانا معمولا یه پرسش بیشتر از حد یه نفره. رستوران راد تو پارک وی، رست بیفش پیشنهاد میشه. رستوران دیدنیها روبروی پارک ساعی. توش مبله ست و خوش برخوردن ولی گرونه اما ویوی پارک عالیه. مخصوصا اگه برفی هم بیاد. رفتاری تو سعادت اباد که سالاد بار داره.طلاییه ته اتوبان بابایی بسمت لشگرک که میخوایم بریم. هم فست فود داره هم رستوران اما خیلی شلوغه. برای رفتن بهش تو آخر هفته ها باید از غروب رفت اونجا.

خانم لورا: رستوران آرارات. خیابان قائم مقام. میگو سوخاریاش توصیه میشه. قیمتاش بالاست و برای مناسبت ها خوبه. رستوران پاپلی(ناپلی سابق). بلوار دریا-یه کوچه اونورتر ترنج-پیتزاهاش خوشمزه اس. رستوران  مروارید، مرزداران زیر قنادی ماه بانو.برای خانوادگی رفتن خوبه غذاش عالیه و قیمتاش مناسبه. کباب ها و جوجه چینیش خوبه. رستوران نشاط، سر توحید،کباب ترکی و سیب زمینی سرخ کردش حرف نداره و کاملا اقتصادیه.

میترا_ قزوین : غذاهای کرمانی عالیه مخصوصا قیمه نثار و باقالی پلو ماهیچه ش. فقط بیرون بر داره.بروستدِ ولیعصر. کبابِ نمونه و اقبالی که البته رسمی و گرونه. کبابی خیابون سپه کنار مسجد جامع. خوانسالار تو خیابون دانشگاه خوبه و قیمتاش هم نسبتا خوبه.

حوا: کافه نادری تو جمهوری که مارشال(کیوسکی) خوبی داره.

عسل: آبگوشتهای دیزی سرای کریمخان به امتحانش می ارزه. پیتزا مخصوص توژی تو خیابون بهشتی مزه ی پیتزاهای قدیمو میده. هتل سیمرغ تا پارسال غذاهاش خیلی خوب بود . هانی پارسه. پیتزا دهکده انتهای گیشا.

مانا: صبحانه های معرکه اردک ابی و صبحانه های رستوران گیاهی اناندا توی خیابون دولت. رستوران ایتالیایی ژوانی توی پاسداران که پیتزاها و پاستاهای عالی داره.بوکای ولنجک غذای ایتالیایی داره پیتزا مارگاریتاش و پنه اش توصیه میشه. رستوران نارنجستان میدون کاج سعادت اباد برای روزی  که خواستید خیلی واسه خودتون خرج کنید بهترین انتخابه.

نگار: برگرای دانی که تو بلوار فردوسه و جای نشستن نداره. هات داگ های شیلا خوبن. باربیکیو مغولی که تمپورا و کباب های مغولیش عالین هم شهرک غرب هست و هم هایپر استار. کباب ترکی های نشاط ستارخان. و رستوران مروارید تو مرزداران که کباب های خوبی داره.

فریبا: کلیز برگر تو ستارخان. پیتزا داوود نوفل شاتو تقاطع حافظ کوچه لولاگر پیتزاهای خوبی داره.

سین مثل سارا_ تبریز: فست فود توسکا که غذاهاش عالیه مخصوصا پیتزا چیکن سیسیلی ش. تو غذاهای سنتی و ایرانیم رستوران حاج علی که برگش توصیه میشه قیمتاشم معقوله. رستوران جزیره قهرمانیم عالیه اما قیمتاش بالاست.

دختر معمولی: صبحونه باغ موزه ی هنر ایرانی تو الهیه رو به روی خونه ی دکتر حسابی البته از قیمتش نپرس. ولی عالیه. پیتزا باگت بالای سعادت آباد برای پیتزا گوشت و سیرش. بوفالو تو چهارراه ولی عصر رو به روی پار . هم پاستاهاش خوبن هم پیتزاهاش. چارمیز تو کوچه البرز. غذاهای ایتالیایی گیاهی دارن. یه محیط صمیمی. در ایران تنها جایی که غذای ایتالیایی خوردم و واقعن غذاش شبیه به غذاهای ایتالیا بود، همین جا بوده. 


ققنوس: ساندویچی ژوزف تو خیابون نیلوفر که با نون سفید و پیاز و جعفری، ساندویچ میده. کتلت هم داره.
رستوران کسری تو ولی عصر نرسیده به فاطمی هم غذاهاش خوبه قیمتش هم بد نیست سالاد بار هم داره.
رستوران زرچ تو خیابون صابونچی قیمتاش یه مقدار بالاست ولی کیفیتش خوبه یه کمی هم شلوغه گاهی مجبور میشیم منتظر شیم تا میز خالی بشه. هم غذای ایرانی داره هم فرنگی. از اون استیکاش که در حال جلز ولز میاره سر میز، باقالی پلوش رو هم خوشمزه اس.

هلیا: یکتا از پارک وی به سمت تجریش همون اول سمت راست بود. یه چیزی داشت به اسم ساندویچ بامیه که دوست داشتم. سالادشم خوب بود.چیکن وینگز. پیشخوان تو مطهری. شب های شیراز تو شریعتی جوجه با استخون و حلیم بادمجون خوبی داره. پیتزا داوود نوفل لوشاتو. آش رشته و سمبوسه های بازارچه پارک لاله.

شیوا_ اصفهان: فست فود دومینو. رستوران هتل ستاره. رستوران زاگرس توی کوه صفه که غذاش واقعا عالیه و یه کمی گرون. رستوران زاینده رود که غذاهاش معمولی ولی خوبه.

خانومه: مانژیامو کوچه 64 یوسف آباد (ایتالیایی) پاستا و استیکش خوبه ولی خب گرونه. پرپروک گیشا قیمت و کیفیت خوبه ولی شلوغه جا پارک هم پیدا میشه. مرغ کبابیش توصیه میشه. ژوانی مرزداران که ایتالیایی و شلوغه. قیمت ها نسبتا بالا (البته برای جیب ما) ولی کیفیت غذاها و برخورد پرسنل عالیه. منصور، کبابی خیابان ولیعصر بالاتر از بهشتی سمت راست. کباباش عالیه با قیمت نسبتا مناسب. رستوران طبقه بالای سینما آزادی پیتزاهای خوشمزه ای داره.بیگ بوی، خ بهشتی نرسیده به مهناز که همبرگرهاش معروفه. همیشه شلوغه. جا پارک سخت پیدا میشه و شب ها جا برای نشستن نداره.

صوفی: غذاهاى مكزيكى پنترى. رستوران ژوانى تو پاسداران غذاهاى ايتالياييش بد نيست، پيتزا پرپروك سعادت آباد پيتزا پنجره ايش توصیه میشه. سفير تو مفتح . رستوران گيلانه يه كم گرونه!
آلبالو پلو هانى خوشمزه اس. ساندويچ طلايي تو ميرزاى شيرازى .جوجه كباب با استخون اقدسيه. رستوران ونك. مرغ سوخارى كابوكى تجريش و تاكرز پاسداران. رستوران ژاپنى كنزو تو ونك خوبه ولى قيمتهاش يه كم بالاس.

غار مینا: فست فود طبقه 10 سینما آزادی. حوض خونه (رستوران سنتی روبروی پارک ساعی). سوپر استار. راز تجریش(به خصوص سیب زمینی هاش). فلوت تو تجریش.ک بابی گلنار توی درکه. اسپیو (درکه) آش رشته سید مهدی تجریش. بلو برگر(سعادت آباد). اردک آبی تندیس.

غار مینا_ شیراز:  رستوران صوفی عفیف آباد. پیتزا سارای چمران. پیتزا فروشی دور فلکه گاز که داخلش شکل پیچ و مهره و چرخنده بود و اسمش یادم نیست.

ماتیوس: رستوران شاندیز تو جردن. فست فود عطاویچ اما شعبه ی شرق تهرانش نه عباس اباد. کباب ترکی های خیابون شیراز. رستوران البرز که همه چیزش عالیه اما اون فقط یخورده گرونه. نوید هم بد نیست. دیزی (فکر کنم درویش) خ کریمخان ایرانشهر -آذرشهر (واقعا محشره مخصوصا ماه رمضان). پیتزاهای " می خوش (میدان نیلوفر) و 8 میلی متری (یوسف آباد) هم خوبند. کباب بناب (اون هم تو مسیر همون کباب ترکی هاست خ شیراز)

مرمر: فلافل ولک هست کنار پرديس زندگي توي خ اباذر، فلافل کنجديش توصیه میشه. فست فود تومس توي ايت الله کاشاني که پيتزاي سبزيجات و يه پيتزاي ديگه اش و مرغ سوخاريش خوشمزه است. دنياي کتلت هم عاليه فقط جاي نشستن و پارک کردن درست حسابي نداره بالاتر از پونک هست.

مرمر_ شیراز:  صوفي که عالیه . پيتزا متري . ايرانويچ و دونلي هم توصیه میشن.

کیانا_ شیراز: کباب گلپایگانی.

لیلا: رضا لقمه سی تیر. جیگرکی دل‌ایران (ایرانشهر- سمیه). پنتری ویلا. چاپاتی میرزای شیرازی.

نیلیا_ شیراز:  یه کبابی تو شیراز هست، تقاطع خیابون زند و رودکی. از زند اگر وارد بشی دست راست. اسمش را بلد نیستم. کبابش عالیه. اصلا هم به قیافه اش نمی خوره.

نشمیل_ کرج: یه پست مفصل نوشته.

مریم: رستوران لئون تو خیابان آبان.

م  رستوران جاده ای:  کبابی رزم آرا تو گردنه صلوات آباد سنندج .حدودا 25 کیلومتری سنندج وقتی از سمت همدان وارد می شید  از پنج جور گوشت کباب ویژه میزنه!

فاطیما:  کنتاکی های تی اف سی رویروی ساعی. دیزی ها و کبابای سفره خونه سره عباس آباد و استیک های نائب سعادت آباد.

آزی_ اصفهان: یه پست مفصل گذاشته.

گولو: یه پست مفصل گذاشته.

پری گل_ اهواز:   کوبیده و جوجه سندباد  فلکه ی دوم کیانپارس. ولی ادا اصول زیاد داره.ساعت یک به بعد شروع می کنه، گرونه، ولی خیلی خوشمزست کباب و جوجه ی ریورساید که جای جدیدش زیتون خیابون فاطمی هست خوبه.برای پیتزا از ورس، پیتزا پیتزا، ایرمان، آتنا می تونید برید که آتنا رست بیفش هم خوبه. رستوران امپراطور هم که خیلی گرونه، ولی چون سالاد بار داره، جالبه. بیف استراگانفش رو خیلی وقت پیش خوردم خوب بود. رستوران گیاهی (قبلا اسمش گلهای داودی بود) نزدیک سینما هلال لازانیای خوشمزه ای داشت. البته دوستم یه جای دیگه خورده بود، خیابون 17 یا 18 کیانپارس، یه رستوران ایتالیایی که اسمش رو فراموش کردم.
برای جیگر، یه رستوران وسط پارک راه آهن هست که تخت داره و جای خوبیه. مرغ سوخاری میزبان،دو تا شعبه داره.خیابون 5 و 6 کیانپارس که خیلی خوب کنتاکی درس می کنه،یکش مرغ سوخاریش بهتره، ولی شعبه ی دو جای نشستنش بهتر و خنک تره، پیتزا هم داره. ساندویچی نوبر هست، اول 24 متری نزدیک فلکه ی شهدا، روبروی سینما ساحل، ساندویچ مغز و زبون و گوشت خونگیش عالیه،یه نوبر پیش سینما ساحل هم هست
ولی اونیکه روبروئه هم قدیمی تره، هم غذاش بهتره، هم فروشندش آدم خوبیه.

soso_مازنداران: فست فود نارنجستان و سوپر استار روبروی دریا کنار. البته نارنجستان رو تجربه نشون داده روزهای شلوغ مثل عید کیفیت غذاهاش خیلی پائین میاد. سوپر استار هم ساندویچ مرغش عالیه رستوران رضائی اول کمربندی غربی (بابل) رستوران اکبر جوجه اول جاده قائمشهر رستوران حاج محسن (ساری) فست فود سین چهارراه تندست (بابل) رستوران برگ ریزان (بابل) فست فود و رستوران شوپه (بابلسر)فست فود پالم هم بد نیست روبروی خزر شهر رستوران باغ رز بین بابل و بابلسر.

صبا_ ساری: برای غذاي سنتي : شالي، غذاهاش متوسطه قيمتاشم متوسطه خوبيش اينه سلف سرويس و غذات اماده است و معطل نميشي براي وقتاي كه خيلي گشنته عاليه تازه تو جاده دريا هم هست ميشه هم فال و هم تماش. ستاره نو و حاج حسن و هتل سالاردره؛ خوبن با قيمت رو به بالا.اكبرجوجه : فقط جوجه داره و معروف خوشمزه قيمت مناسب و به نسبت سريع
برای فست فود : فلفل تو معلم هست جا براي نشستن نداره ولي هم كيفيت غذاس بالاست هم قيمتش مناسبه. اتيشه،سالاد بارش خوبه و  غذاش اي بدك نيست.پو پو، پيتزاش خوبه .

ف_ یزد:  رستوران تالار یزد ( قهوه چی ) تو ورودی شهر از طرف تهران بلوار جمهوری برای ناهار و شام؛ غذاش عالیه ؛ رستوران سزار هم استیک و لاپلویی اش عالیه ؛ محدوده میدان ابوذر؛ کافی شاپ تاک هم پیتزا و قست فودهاش عالیه ؛ پیتزا هم همه جا یزد خوبه.

نوا: یه پست مفصل نوشته.

مادری آرتین_استان بوشهر: كبابي خليج فارس (شهر شبانكاره ) غذاهاي عربي داره، توصیه من عرايس است كه البته تنده و صد در صد حمص پسرك دنده كبابش رو دوست داره البته اونها نمي گن دنده كباب يه اسم عربي داره كه يادم نيست خوبيش اينه كه منوي تصويري داره. جاش خوب نيست ولي كيفيت غذاهاش عاليه قيمتهاش هم خوبن ولي نمي صرفه مهمون رو ببري اونجا.
رستوران آلنوش (بندر گناوه) كنار ساحل كه خود رستوران يه كشتي خيلي زيبا ساخته شده ماهي كباب و قليه ماهي اش پيشنهاد مي شه البته كوبيده هاش هم مي پسندم قيمت نسبت به شهرستان بالاست ولي فكر مي كنم مثل تهران باشه. دكه هاي سمبوسه فروشي به وفور در اين بندر عزيزوجود داره.

بوشهر: رستوران سنتي قوام، در زمان هاي قديم آب انبار بوده هنوز هم بافت سنتي داره و از ديدني هاي ميراث فرهنگي استانه محيط دنج و قشنگي داره موسيقي زنده سنتي هم داره غذاش هم خوبه.فست فود رافائل اينم كنار درياست ولي خيلي لذت نمي بري از نماي دريا چون تو شب دريا پيدا نيست. قارچ سوخاريش خوبه، مرغ سوخاريشهم خوبه البته فقط سينه سوخاري مي كنه و زياد چرب و چيلي نمي شه. فست فود سيا سمبو، هات داگ هاي پر پنير و پر سس و البته مغز پخت  و سمبوسه هاي مخصوص با يه ادويه خيلي خوشبو و خوش طعم البته جاي نشستن نداره اين يكي رو خودتون مي تونيد ببريد كنار دريا بخوريد. يه جگركي (مجددا نزديك دريا !!) هست كه تخت گذاشته دم درش و با نخل تزئينش كرده. ساندويچ مرواريد، سوسيس بندري اش پيشنهاد مي شه كه البته تا دو روز تندي رو تو دهنت احساس مي كني خواهرم مي گه مرغ بندريش هم خيلي خوبه ولي من نخوردم همبرش هم خوبه ولي يه خورده تنده. معطلي داره جاي نشستن هم نداره.
هايدا هم هست، قبلا خيلي دوست داشتم ولي سسش رو خيلي كم كرده.

مادری آرتین_ تهران: برای كباب تركي مي ريم نشاط ، يه جايي هست اسمش نمي دونم چيه بالاي حصاركه باغچه باغچه است ما آخرين باغچه رو مي ريم بال كباب هاش خيلي مي چسبه و البته املت هاي خيلي خوشمزه اي هم داره ،‌يه جگركي هست تو مهراباد جنوبي بهش مي گن عمو حسن جگرش خيلي خوبه مي زنه سر سيخ مي ده به خودت سر منقل بايستي كباب كني.


برچسب‌ها: آیدا و دوستانش, آیدا و فرهنگ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 1:20  توسط آ.ی.د.ا 

کمی انصاف


از مسخره کردن بدم میاد، قشنگ نوشتم بدم میاد چون با خوشم نمیاد، خیلی فرق داره. شاید سال ها پیش متاسفانه کسی رو به خاطر نوع پوشش، گویش و یا هر چیز دیگری مسخره کرده باشم اما سال هاست که حواسم رو جمع کردم که حتی تو ذهنم هم کسی رو مسخره نکنم.

توی همه فرهنگ ها خیلی چیزها نسبی ئه. چیزی که تو فرهنگ من نشانه ادب و احترام می تونه تو فرهنگ دیگری بی ادبی تلقی بشه، این در مورد خیلی از واژه ها و مفاهیم صدق می کنه.

غیر از جغرافیا، تاریخ هم مهمه،همه مون عکس زنان چاق و سیبیلوی حرمسراهای قاجار رو دیدیم، مسلمن از نظر اونا مانکن های امروزی خوشگل نیستند.

مد و فرهنگی که همراه خودش میاره هم این مسائل می تونه تاثیر بذاره. همین که الان خیلی ها فکر می کنن چاق و زشتن به خاطر فرهنگ احمقانه هالیوودی و فرش قرمز و مسائل حاشیه ای این هاست.

هیچ کس نمی تونه زیبایی شناسی رو مطلق بدونه و با اون دید همه چیز رو بسنجه و اگه چیزی از اون معیار فاصله داشت رو زشت و نازیبا بدونه.

کسی هم نمی تونه این حق رو به خودش بده که اگه با عقیده شخص یا گروهی مشکل داشت، از راه مسخره کردن قیافه، پوشش یا لهجه شون برتری خودش رو اثبات کنه.

من از مخالفین کسانی هستم که جوک های نژادی و جنسیتی می گویند، چرا نمی تونیم بدون سوژه کردن یک خصوصیت از قومیتی بخندیم ؟

حالا بگویند نه بابا قصد اصلی مون کوباندن ترک ها یا لرها یا رشتی ها نیست؟ یا مگه تو اصفهونی یا عربی که بهت بر می خوره؟

واقعن مهمه من کجایم؟ واقعن مهمه قصد شخص خاص شما چیه؟ مهم نیش پنهانی ئه که پشت همه این ها وجود داره و اگه فقط و فقط باعث دلخوری یه نفر هم بشه، دردناکه.

از مخالفین کسانی هستم که قیافه و لباس آقای احمدی نژاد یا سن آقای جنتی رو مسخره می کنند. واقعن چرا؟چرا نمی تونیم بدون مسخره کردن سر و وضع و سن شون به نقد دیدگاه و ایدئولوژی شون بپردازیم؟

به نظرم با این کار فقط باعث می شم اونا محقق تر به نظر برسند.

نظرات پایین این عکس باعث نوشتن این پست شد. سن ایشون اندازه سن پدربزرگ ها یا بعضی از بزرگان فامیل های هر کسی می تونه باشه. واقعن خندیدن و مسخره کردن این مورد جالبه؟ اگه عزیز شما هم بود همچین حسی بهش داشتید؟

 با نود درصد اطمینان می تونم بگم، خیلی از کسانی که سن ایشون رو_ من با نظرات این آقا مخالفم_ مسخره می کنند، یه بار هم یک سخنرانی شون رو نشنیدن و با ایدئولوژی شون در موارد مختلف ناآشنا هستند.

خندیدن به هر بهانه ای قشنگ نیست.


برچسب‌ها: آیدای درگیر با زمانه, آیدا و فرهنگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 19:57  توسط آ.ی.د.ا  | 

تهران از دید شکموها: قسمت اول


خب ماشالا این جا همه دوستان اهل دل اند و درد آشنا. دوست دارم درباره مکان های مورد علاقه م براتون صحبت کنم و نظرات شما رو هم در این مورد بدونم.

بحث اول: بحث خوشمزه رستوران های مورد علاقه است.رستوران های مورد علاقه من بدون ترتیب این ها هستند:

1. موبی دیک: خیابون قرنی. بالاتر از طالقانی. جنب بانک ملی.

فقط ناهار میده، روزهای جمعه و تعطیل هم باز نیست. به صورت سلف سرویسه و غذاهاش خوشمزه اند و قیمتش هم مناسبه. یعنی تا آخرین باری که من رفتم با یه نفر با ده هزار تومن می تونه غذا بخوره، با سی هزار تومن هم می تونه. بستگی به انتخاب هاش داره. غذای مورد علاقه من بیف استرگانف شه(فکر کنم فقط دوشنبه و چهارشنبه داره) و سبزی پلو با ماهیچه( خودم می گم برنجش رو به جای باقالی با سبزی بده).

بدیش برای ماشین دارها اینه که تو طرحه برای کارمندها اینه که فقط ظهرها غذا داره.

2. پردیس: بالاتر از پارک وی، از پایین که برید، میشه دست چپ تون.

ظهرها خورش هم داره. هر روز یه خورشت. قیمه اش خوبه. غذای مورد علاقه من این جا ته چین مرغه و آقای خونه و خواهرک عاشق پلو و بادمجونش هستند(به بادمجون آلرژی دارم.) قیمت هاش متوسط و کارمندیه به نسبت. میگن مال دختر مهندس بازرگانه.

جا پارک براش راحت پیدا نمیشه. اما تو یکی از اون کوچه های دست راست یه پارکینگ عمومی کوچولو هست. اگرم نه با اتوبوس برید. راحت. بعدش هم مثل آقای خونه مجبور نمیشد بگید آخه من با شکم پر چه جوری رانندگی کنم؟

3. اروند کنار: روبروی پارک ساعی.

چند سال دکورش رو عوض کردن و از نظر من زشت ترش کردند. اما غذاش همچنان خوبه. طبق معمول من عاشق باقالی پلوش ام. خواهرک میگه جوجه کبابش هم خوبه اما من فرصت نکردم امتحانش کنم!

یه بار وقتی با آقای خونه دوست بودم، تو دستشویش گیر افتادم، همه رستوران بهم ریخت اما آقای خونه متوجه نشد.

قیمت هاش به نسبت بالاست. اما اگه طرف تون شکمو نباشه می تونید یه باقالی پلو بگیرد با دوتا برنج. اما اگه طرف تون مثل آقای خونه باشه نمی تونید.

4.خانه کوچک: تو خیابون سیندخته. از فاطمی میرید بالا دست چپ می بیندش.

غذاهاش خوشمزه اس اما قیمتش بالاست و بدتر از همه رفتار پرسنلش خوب نیس اما همیشه هم شلوغه و ممکنه تو صف برای داشتن میز بمونید.

5. سوپر استار:

قبلن پاتوق من و آقای خونه بود. اونی که بالاتر از صدا و سیما توی ولیعصره. الان کمتر می ریم اما خب. هنوز دوسش داریم. شعبه پاساژ گلستانش هم رفتم. آقای خونه فیله سوخاریش رو دوست داره و من ساندویچ رست بیفش رو. قیمت هاش هم خوبه.

6. آرمن: توی تخت طاووس، نرسیده به سهروردی. فکر خیابون نزدیکش اسمش سنندج باشه.

این جا رو از لاله یاد گرفتم. خیلی ساندویچ های خوبی داره. قیمتش هم مناسبه. جا برای خوردن خیلی نداره. خیلی ها ماشین شون رو پارک می کنند و همون دور و بر می خورند. من و آقای خونه گاهی این کار رو می کنیم گاهی هم می گیریم می بریم خونه پای سریال و فیلم می خوریمشون. من ساندویچ کتلتش رو بیتشتر دوست دارم. یه بار خیلی شل بود اما از اون به بعد به سفارش لاله بهشون می گم برام سوخاریش کنن و عالی میشه.

خودم الان دلم خواست!

7.کبابی گلپایگانی: خیابان فردوسی، چهار راه کوشک.

زندگی مشترک من و آقای خونه با این کبابی پیوند خورده، بعد از محضر صاف اومدیم این جا دو پرس غذا گرفتیم رفتیم خونه خوردیم. عاشق کباب کوبیده اشم. بعد این همه سال هنوز غذای دیگه ایش رو امتحان نکردم، می خوام ها اما تا یاد مزه کبابش می افتم تازه با زیتون پرورده ی کنارش دلم آب میشه و منصرف از امتحان غذای جدید می شم.

قیمتش خوبه. جاش خیلی با کلاس نیست. الان یکم بزرگترش کردن بهتر شده. اما ممکنه میزت رو با یک یا چند خانواده تقسیم کنی. (تو موبی دیک هم این مورد پیش میاد) اما اگه از بودن کنار آدم های دیگه اذیت نمیشید میشه همون جا هم غذا خورد. میشه بعد دیدن تاتر هم از اون جا غذا گرفت و برد خونه!

خیلی وقت ها آقای خونه از اون جا غذا می گیره، خیلی هم که بخوایم به خودمون احترام بذاریم زنگ می زنیم میگیم با آژانس برامون بفرستند.

8.آش نیکو صفت: قبلن ضلع جنوبی میدون انقلاب بود. الان اومده اول جمالزاده جنوبی.

دو نوع آش داره. رشته و شله قلمکار. اولین باری که آش شله قلمکار خوردم این جا بود و بعدش دربست مشتریش شدم. البته رشته اش هم خوبه ها.

مسئوولش یه آقای ترک زبانی به اسم عیوض ئه که مثلن بد اخلاقه اما در اصل خوش اخلاقه.

رستورانش همیشه شلوغه. هیچ پرایوسی هم نداره اما می ارزه اگه آش خورید حتمن امتحانش کنید.

9. رستوران گیاهی خانه هنرمندان: مسلمن داخل خانه هنرمندان تو پارم هنرمندان تو ایرانشهرئه.

من اهل غذای گیاهی نیستم. اما این جا پاتوق ما با یه سری دوست هامون بود و واسه همین زیاد رفتم. رفتار پرسنلش هم خیلی خوبه. قیمت هاش هم ای خوبه!

غذای مورد علاقه من پیتزا مارگاریتاست، آقای خونه پیتزای زیتون و بادمجونش رو دوست داره.

10. کافه رستوران گل رضائیه: پایین جمهوری توی خیابون سی تیر، روبروی موزه آبگینه است.

خیلی قدیمیه و این که صاحبانش این موضوع رو می فهمند و سعی ندارن تغییرش بدن بهترش هم می کنه. تابلوش خیلی کوچیکه و باید مواظب باشید گمش نکنید.جاش هم البته کوچیکه.

اینم مثل موبی دیک فقط ظهرها ناهار میده و روزهای جمعه و تعطیل باز نیست. تو طرحم هست اما مشتری های خاص خودش رو داره. قیمت هاش هم خوبه.

برش اش طعم جدید و خوشمزه ای داره، البته اگه کلم دوست داشته باشید. میگن کتلتش هم خوبه اما هر وقت من رفتم تموم کرده بود!

11. خانه کتلت:ونک. روبروی خیابان کار و تجارت. دم همون یه عالم پاساژ ونکه.

دروغ چرا. سه بار بیشتر این جا نرفتم اما همون طور که فهمیدید من عاشق کتلتم. اینم از اسمش پیداست که کتلت داره. دوبارش رو لذت بردم اما بار سوم یه ذره خارش حساسیتی گرفتم. نمی دونم چرا. شاید هم از غذاش نبوده چون آقای خونه دوتا کتلت دوبل خورد و خوشش هم اومد.

قیمتش متوسط ئه. فقط بیرون بر داره. می تونید همون جا وایستید بخورید. جای پارکش بده، به دلیل حضور اون همه آدم واسه خرید.

12. هتل اسپناس: بلوار کشاورز نرسیده به فلسطین.

غذاش رو دوست نداشتم اما صبحونه هاش خوشمزه و زیاده. تا ساعت ده صبح هم سرویس میده و با مالیات میشه نفری22 تومن که گرونه، البته برای جیب ما که عادت صبحونه خوردن در بیرون رو هم نداریم. تنوع زیادی در نون، مربا و پنیر داره اما صبحونه گرمش بیشتر از 5 قلم نمی شه. برای روزهای تعطیل اول ماه پیشنهاد بدی نیست.

  14و13. ساندویج چیزبرگر ترنج و پیتزای ژامبون مرغ و  پیتزا پپرونی سیکا رو هم دوست دارم. اما نه خیلی عاشقانه اما محض رعایت انصاف چون بهم نزدیکن و ازشون خرید می کنم، باید اسمشون رو می آوردم.

15. قهوه خانه آذری: نزدیک میدون راه آهن، واقعن آدرس دقیقش رو بلد نیستم.

آبگوشت های خوشمزه ای داره اما قیمتش به نسبت گرونه. تازه این برای ظهرشه. شب که موزیک داره قیمت هر نفر خیلی بالاتره. غذاهای دیگه ای به جز آبگوشت هم داره که من امتحان نکردم.

16. موفتار: کریمخان زند،خردمند شمالی، دست راست اگه از پایین برید.

این جا رو هم لاله بهم معرفی کرد، وقتی برای سالگرد ازدواج مون دنبال یه جا می گشتم، غذاش خوشمزه است اما چون برای جیب ما گرونه، دقیقن به درد همین مناسبت ها می خوره. حالا خوبه منوی بدون قیمت دست من دادن وگرنه...

بوفه خوبی داره اگه بادمجون خور باشید(مثل رستوران صوفی تو شیراز، بله اینم برای نشون دادن بقیه معلومات مون) من که از میگوی هیچ رستورانی خوشم نمیومد، یعنی چی فقط بلدند میگو رو سوخاری کنند! از میگوش خوشم اومد. اما خب گفتم که مشکل سر قیمتشه نه کیفیت.


مکان های مورد علاقه من برای غذا خوردن در تهران این ها بودند. مال شما کجاست؟ می تونم بعد از لیست شما هم یه پست تهیه کنم.

پ.ن1: دوست هایی که تهران نیستید من در زمینه شکم مهارت دارم، می تونم جاهای مورد علاقه ام تو خیلی از شهرهای دیگه رو بگم اما این امر مهم رو به شما می سپارم، مبادا که قصوری ازم سر بزنه.

پ.ن 2: لطفن توی این پست از کافه های مورد علاقه تون نگید، قاطی میشه. اون مال پست بعد ئه.

پ.ن 3: برچسب این پست رو چی بذارم؟ آیدا و فرهنگ خوبه؟! مگه نه که اینم یه جور فرهنگ سازیه؟


برچسب‌ها: آیدا و فرهنگ, آیدا و وقایع نگاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 18:0  توسط آ.ی.د.ا  | 

خجالت نمی کشن؟


حد کوته فکری و حماقت: +


برچسب‌ها: آیدای درگیر با زمانه, آیدا و سکوت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 16:9  توسط آ.ی.د.ا 

برای باران


باران جان، می دانم هیچ چیزی تسکینت نمی دهد، متاسفم که حتی دلداری دادن هم بلد نیستم. برایت صبر و آرامش آرزو می کنم.


برچسب‌ها: آیدا و سکوت, آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 10:2  توسط آ.ی.د.ا 

این رشته سر دراز دارد


بنده شرمنده ام، تقصیر من نیست، تقصیر همکلاسی مه که امروز غایب شد، هفته بعد هم کلاس زبان بر قرارئه. حالا یا بد شانسی شماست و یا من، یا هیچکدومش اصلن.

امروز استاد بهم گفت پیشرفت کردم و ازم پرسید همه اینا کار خودمه. منم راست و حسینی گفتم: من ترجمه می کنم بعد از دوست هام کمک می گیرم.

اما استاد دعوام نکرد و گفت خوشحاله که من این همه پشتکار دارم.

و خب لازم به توضیح نیست که من ذوق مرگ شدم. چند تا راهکار هم برای بهتر شدن زبانم گفت. حالا دیگه مجبورم به حرف گولو گوش کنم و هری پاتر رو به زبان اصلی بخونم.

همین. خواستم خبر بدم خیلی ذوق نکنید که از دست من راحت شدید! حالا حالا ها در صحنه حضور دارم!


برچسب‌ها: آیدا و وقایع نگاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 9:59  توسط آ.ی.د.ا  | 

پیش عزاداری


از عید تا حالا سعی کردم یه جانشین خوب برای گوگل ریدر پیدا کنم. متوجه شدم feedly یک فید خوان خوبه و تازه امکان انتقال همه اطلاعات گوگل ریدر به خودش رو با کمترین دردسری داره. اما در تمامی تلاش هام با شکست مواجه می شم و به این در بسته می خورم، طبق راهنمایی دوستان باید با IP غیر از ایران وارد سیستم بشم اما خب این خودش کم مشکلی نیست، چون من از ریدر برای خوندن سایت ها و وبلاگ هایی که فیلتر هستند استفاده می کنم، اگه قراره با فیلتر شکن IP م رو عوض کنم. خب از اول با همون میرم و خبرها رو می خونم.

بعد هم رفتم سراغ gooder.us که عضویتش راحت بود اما برام سخته که همه اطلاعات هم رو از گودر به این جا منقل کنم. دنبال یه راهی بودم که متوجه شدم می تونم با استفاده از GoogleTakeout می تونم از اطلاعات گودر بک آپ بگیرم که باز به دلیل استفاده از IP ایران نشد.

تموم این کارها واقعن طاقت فرسا بوده و چون نتیجه ای نداشته، اعصاب خرد کن هم به حساب می آمده. من همچنان به دنبال راه حل های بهتر هستم شما هم اگه راهی سراغ دارید لطفن کمک کنید. مخصوصن این که انتخابات نزدیکه و فیلترینگ شدیدتر میشه.

تازه بعد همه این ها باید یه فکری هم برای لینک دونی گودریم بکنم.

پ.ن: من از این دوتا لینک: + و + استفاده بیشتری کردم.


برچسب‌ها: آیدای درگیر با زمانه, آیدا و سوال
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 23:34  توسط آ.ی.د.ا  | 

آخرین کار


اینم آخرین کار ترجمه روزنامه ای من، البته در حقیقت این کار رو باید هفته پیش انجام می دادم اما چون مسئله مامان بزرگ پیش اومد، نرفتم و این هفته باید دوتا کار ببرم.

حالا صبر کنید، نفس راحت نکشید، تحویل کار پایان ترمم مونده که البته بحثش جداست.

ممنونم که این همه مدت همراهم بودید، خیلی ها لطف دارند و می گویند روان تر می نویسی، خودم هم همین حس رو دارم_ البته مورد پایین مصداق خوبی برای این مسئله نیست_ اما هم من می دونم هم شما که بدون کمک و راهنمایی های دلسوزانه تون که گاهی حتی در نصفه شب به دادم می رسیدید، نمی تونستم پیشرفت کنم. گفته بودم خیلی خوبید؟


برچسب‌ها: آیدا و سوال
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:53  توسط آ.ی.د.ا  | 

واقعن دلم نمی خواست بدونم


دو روز پیش با گولو حرف می زدیم که گفت: آیدا دونستن زیاد مسئولیت میاره.

امروز به عمق حرفش پی بردم. صبح آقای خونه DVD بازی که دیروز خریده بود و رو گذاشت تو کیفش. به شوخی ازش پرسیدم: داری بازی جدیدت رو می بری به فلانی (دوست و شریکش) قرض بدی؟

جدی گفت: آره!


برچسب‌ها: آیدا و آقای خونه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 10:58  توسط آ.ی.د.ا  | 

بازم حاضر نشد با من تلفنی حرف بزنه...


الان با خواهرم حرف زدم، صدای نیم وجبی میومد. خواهرم گفت که دوتا آستین یه بلوز رو از بیرون تنش کرده و لابد خیالش راحت شده که لباسه تنشه و الان داره به زور سعی می کنه پاهاش رو بکنه تو چکمه و سر چکمه ها داد می زنه: برو دیگه!

پ.ن: می دونم، اون یکی ترجمه رو هنوز تموم نکردم، خوابم میاد آخه. باشه برای فردا. قول می دم.


برچسب‌ها: نیم وجبی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23:29  توسط آ.ی.د.ا  | 

باز هم من و زبان و کمک شما


این دفعه خیلی تند تند ترجمه کردم، چون کارهای هفته پیش هم که به خاطر مراسم مامان بزرگ نرفتم رو هم باید انجام بدم، احتمالن تا شب بازم یه ترجمه دیگه بذارم.


برچسب‌ها: آیدا و سوال
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 14:36  توسط آ.ی.د.ا  | 

توهم برتری


حالم بده، همین اول صبح، مطلبی رو خوندم که حالم رو بد کرد، درباره فرصت های شغلی ایرانی ها و افغانی ها بود، یعنی اولش این جوری بود. می تونست همین جوری هم ادامه پیدا کنه اما نکرد. بحث به نازل ترین سطحی که می تونست سقوط کرد. بقیه مطلب جوریه که انگار ما ایرانی ها همه چی تمومیم و افغانی ها هیچی نیستن. یه جوری نژاد پرستی مدرن و حالم بهم زن.

من قبول دارم که باید درباره مهاجرت غیر قانونی و فرصت های کار، آسیب شناسی انجام داد و اقدامات جدی اعمال کرد. اما گفتن این جمله که "تردد و حضور افاغنه تنها در دو شهر گرگان و گنبد مجاز است و در ساير شهرهای استان ممنوع است" خجالت آوره.

باور تون نمیشه. این مطلب، خودتون قضاوت کنید.


برچسب‌ها: آیدای درگیر با زمانه, آیدای داغون
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 8:52  توسط آ.ی.د.ا  | 

الان که خنده اون روزش یادم اومد، ته دلم یه چیزی لرزید


خاطره ای از دوران طفولیتم یادم اومد که برای اثبات استعداد زبان آموزیم یه چیزی مثل "آفتاب آمد دلیل آفتاب" ئه.

چهار، پنج ساله بودم که با یکسری لغات انگلیسی آشنایی پیدا کردم. برای مثال فهمیدم cat همون گربه است و چون از اول هم به ترویج علم و دانش علاقمند بودم، دنبال گربه های محل می دویدم و ازشون می پرسیدم: گربه! گربه! می دونستی که تو cat یی؟!

البته گربه ها زیاد علاقمند نبودن. برای همین مجبور شدم از بقیه بپرسیم، متوجه شدم که خدابیامرز مامان بزرگم به زبانی غیر از زبان فارسی صحبت می کنه، برای همین ازش پرسیدم: مامان بزرگ شما هم به گربه می گید cat؟


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و وقایع نگاری, آیدا و خانواده
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 23:9  توسط آ.ی.د.ا  | 

عذر موجه


دیالوگ این روزهای من در جواب چرا دیر رسیدی؟ :ببخشید سر راه یه درخت توت بود!


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و وقایع نگاری
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:44  توسط آ.ی.د.ا  | 

همدردی


نازنین و لاله را بخوانید.


برچسب‌ها: آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 10:57  توسط آ.ی.د.ا 

مراسم هاددی بالام

دیدید تو مراسم خاک سپاری همیشه یه چیزهایی پیش میاد که نمی تونید جلو خنده تون رو بگیرید؟ خان دایی من از این صحنه ها زیاد خلق کردند.


*وقتی داشتند مامان بزرگ رو می ذاشتن تو آمبولانس، تنها سوال خان داییم این بود که بغلیش خانومه؟!

(انقدر داییم به طرز پوشش من که شلوار جین و یه تی شرت ساده مشکی بلند و بدون روسری و بدون آرایش بودم چشم غره رفت که حد نداره! بعد نه فکر کنید مذهبی ها! نه! فقط سنتیه!)


* وقتی خبر فوت رو به خاله کوچیکه تو بلاد کفر دادن، خیلی حالش بد شده بود و هی می گفت می خوام بیام، ماما رو خاک نکنید تا من بیام!

خان دایی گوشی رو از اون یکی دایی گرفتن و فرمودن: نمی خواد بیای، این جا قانونه که نمیشه مرده رو تو سردخونه نگه داشت، اصلن خبری هم نیست. کسی هم ناراحت نیست، فقط (مخفف اسم مامانم رو گفت) داره گریه می کنه!

بعد هم گوشی رو قطع کردن و به همه فامیل گفتن اگه خاله بدبختم دوباره تماس گرفت کسی گوشی رو بر نداره تا یادش بره و حالش خوب شه!

بعد که متجب با خواهرک و پسرداییم_ پسر اون یکی داییم، خیلی دوسش دارم، در حدی که تا لاله اومد دیدن مامانم پرسید: پسر دایی محبوبت کدومه؟_ درباره رفتارهای خان دایی حرف می زدیم، خواهرک گفت: می دونید که دایی روان شناسی خونده!

دهن ما باز موند چون دبیر جغرافیا بوده و ما فکر می کردیم رشته اش هم جغرافیا باشه.

من گفتم: یعنی فقط تا قبل از یونگ و فروید رو بهش درس دادن؟

پسر داییم گفت: نه احتمالن، تصمیم داره علیه تمام نظریه های موجود قد علم کنه!


* مامانم تنها دختر مامان بزرگ تو مراسم بود و وقتی مامان بزرگ رو برده بودن تو غسال خونه، تنها رفته بود، منم ترسیدم حالش بد شه و خواستم برم تو، دایی کوچیکه به زور منو نیگه داشته بود، یادش بود که فوبیای خون دارم، که نرم تو و می گفت نمی خواد بری. حالت بد میشه.

خان دایی اومد دخالت کنه و گفت: نمیشه بری تو، مامانت رفته، یه نفر کافیه!

گفتم: خب ممکنه حال مامان بد شه، می خوام پیشش باشم.

خان دادیی فرمودند: چرا حالش بد شه؟ مرده که ترس نداره!


* بعد از ناهار یکسری از مهمون ها خواستند بروند، مامان گفت نرید، هنوز چایی نخوردید.

خان دایی فرمودن: ایراد نداره، جاش نوشابه خوردن!


البته بقیه هم بیکار نبودن ها حتی مامان و بابام:

* موقع خاک سپاری مامان بزرگ، وقتی سنگ لحد رو می خواستن بذارن روش، من حالم بد شد، داد می زدم: نذارید!

خب این طبیعیه، احتمالن حال خیلی های دیگه ام بد میشه. بعد اون وقت مامان_ صاحب عزا، خدایش چقده من بدم_  خواست دلداریم بده گفت: نه مامان جان قبلش خاک می ریزن دیگه دردش نمیاد!

بابا هم گفت: اون مامان بزرگت نیس، جسمشه. اون در تو در مامانت در نیم وجبی ادامه داره، هیچوقت نمی میره، ژن هاش به تو رسیده!

اون وسط واقعن نمی دونستم بخندم یا به گریه کردنم ادامه بدم!

چند ساعت بعد به بابا گفتم: بابا جون واقعن دلداری دادنت محشره ها!

بابا گفت: نه جدی می گم اون بدن، مامان بزرگت نبود، مادر بزرگت در تو ادامه داره تو هم مقدار مشخصی از ژن هاش رو داری هم کروموزم هاش که البته نه همش رو به خاطر یه مسائل ژنتیکی.

بعد من گفتم: خب بابا واسه همین می گم دلداری بلد نیستی. من تحصلیکرده می دونم اون جسم دیگه مامان بزرگ من نیست اما من نوه برام سخته که ببینم اون جسم میره زیر خاک.

بابا در جوابم توضیحات مفصلی درباره تعداد کروموزم ها و ژن ها داد و گفت ببین نصف ژن های مامان بزرگ به مامانت رسیده، نصف اونم به تو رسیده و تو الان بیست و پنج درصد از ژن های مامان بزرگت رو داری.

از کروزموهاش هم داری. البته نه همش رو می دونی که تعداد کروموزم های انسان 23 جفته البته 22 جفت همسان به غیر از کوروموزم جنسی که جفت نیست. بعد درباره چطور جدا شدن کروموزمx و y صحبت کرد یه سری هم درباره هتروزیگوت و همیوزیگوت.

واقعن نمی دونستم چی باید بگم!


این ها رو می گم تا از اعصاب خوردی هایی که خان دایی برای ما درست کرد چیزی نگم، نپرسید، خودتون احتمالن مشابه اش رو دیدید. آره از همون ها با چاشنی غد بودن و قلدری تمام عیار!


تیتر نوشت: پسر دایی و دختر دایی ام وقتی کوچولو بودن رفتن به مسافرت بلاد کفر به قصد ماندن البته با خانواده، اما نتونستند و بر گشتن، وقتی مامان بزرگ هام بچه ها رو می بینه با خوشحالی میگه: هار دیدی بالام؟ به معنی کجا بودی بچه ام؟ بعد هم هر وقت می دیدشون با خوشحالی همین رو بهشون می گفت.

اون بچه هام هم به مامان بزرگ می گفتن هاددی بالام، کم کم هم این شد واژه جایگزین اسم مامان بزرگ شد برای بقیه.


وانی نوشت: کامنتت محشر بود. قشنگ معلومه از یه طایفه ایم!


برچسب‌ها: آیدا و خانواده, آیدا و وقایع نگاری
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 23:19  توسط آ.ی.د.ا  | 

گوزم گوزم، نازلی گوزم


دور هم نشستن و خاطره تعریف کردن بعد از گریه و زاری یکی از راه های زنده کردن یاد در گذشته هاست. ما هم نشستیم و از مادربزرگ گفتیم و بامزگی قضیه این جاست که یک چیز در اکثر خاطره ها ثابته؛ سیگار!

بعله زنده یاد علاقه خاصی به سیگار داشتند و البته همین دوست ناباب عمرشون رو کوتاه کرد. اما هیچ رقمه حاضر به ترکش نبودند. چند سال آخر هم بهمن کوچیک می کشید دلیلش هم این بود که چون کوچیکه ضررش کمتره!

آخر ها دکترها هم دست از سرش بر داشته بودند به قول شوهر خواهرم دیگه قلب و ریه سالمی نمونده و بهتره بهش گیر ندید و اعصابش رو خورد نکنید.

ما هم سعی می کردیم زیاد غر نزنیم، اما خب مامان بزرگ جان ما که به خاطر قلب و ریه داغونش زیاد به بیمارستان رفت و آمد می کرد، اصرار داشت که تو بیمارستان هم به سیگار کشیدن بی وقفه اش ادامه بده و وقتی مانعش می شدند با همون قلدری همیشگیش و به زیان اصلی داد و بیداد راه می نداخت.

چند سال پیش خواهرک تو ccu بیمارستان فندک مامان بزرگ رو پیدا کرد و معلوم شد که به مستخدم اونجا رشوه می داده که براش سیگار بیاره.

دفعه ماقبل آخری که رفتم بیمارستان عیادتش هم به من گیر داده بود که بهم سیگار بده! منم می گفتم اولن برات خوب نیست، دومن این جا بیمارستان قلبه و نمیشه و سومن من از کجام سیگار بیارم؟ مگه من سیگاریم؟

اما خدا بیامرز ول کن نبود. آخرش کیفم رو بهش دادم که بگرده و مطمئن شه که سیگار ندارم.

بار آخر هم که تو بیمارستان دیدمش خیلی داغون شده بود طوری که نشناختمش. فکر کنید بیهوش بوده بعد که به هوش میاد اسم بچه هاش یادش نبوده اما هی می گفته سیگار!

تا رفتم تو همه پرستارها ریختن دورم که شما نوه اشی؟ تو رو خدا یه چیزی بش بگو؟ همش سیگار می خواد وقتی بش نمی دیم داد و بیداد راه می ندازه!

منم که شکر خدا زبان اصلی مامان بزرگ رو به خاطر استعداد ذاتی زبانم بلد نیستم و همین باعث شده بود تو سال های اخیر که مامان بزرگ به خاطر مریضیش فارسی حرف زدن سختش باشه، نتونم بدون دیلماج باهاش صحبت کنم.

همین جور فارسی بش گفتم مامان بزرگ سیگار نکش دیگه! این جا نمیشه!

پرستارها وا رفتن و فهمیدن از من آبی گرم نمیشه.

اما خوبیش این بود که اون روز دست و پاش رو کرم زدم. بوسیدمش و گفتم به مامان میگم بیاد ببینتش. طفلک هم انگار منتظر بود مامان رو ببینه بعد بره.

حالا لااقل مطمئنیم دیگه درد نمی کشه امیدواریم روحش هم شاد باشه.

ویژگی بارز دیگه تو رفتارهای مامان بزرگم غد بودن و یه دنده بودنش بود که ماشاا... به قدر کافی بین بچه هاش و نوه اش از این ویژگی ارث گذاشته تا باهاش خودمون و اطرافیان مون رو مورد مرحمت قرار بدیم. که می دونم شماها نمونه های زیادیش رو تو ویژگی های انواع برچسب ها آیدا دیدید.


* تیتر نوشت: مامان بزرگ همیشه به من و خواهرام می گفت: گوزم گوزم، نازلی گوزم آخرش هم اضافه می کرد چوپن گوزم!


برچسب‌ها: آیدا و خانواده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 15:53  توسط آ.ی.د.ا  | 

مادربزرگانه


بازم مثل همه موقعیت های سخت قبلی زندگیم کنارم بودید و بازم نمی دونم چطور از تون تشکر کنم. دلم می خواست تک تک کامنت هاتون رو جواب می دادم اما از در توانم نیست. امیدوارم در لحظات خوشی براتون جبران کنم.

این روزها همه فامیل دور هم هستند، همه به غیر از مادر بزرگی که همیشه التماس دعا داشت که برویم دیدنش و ما به خاطر هزار و یک کار وقت نمی کردیم و حالا همه به خاطر رفتنش همان هزار و یک کار را رها کردیم و در خانه اش جمع شدیم.

کار زیادی از من بر نمیاد حتی مراقبت از مامان. همین امروز کلن موندم خونه چون وقتی من یا خواهرک گریه می کنیم مامان سعی می کنه ما رو دلداری بده و به احترامش موندم خونه که راحت بره سر خاک اما بعد هم نرفتم چون حالم خوب نبود و باز هم دیدم بهتره با این وضع جلو چشم مامان آفتابی نشم.

اگه بتونم میام و می نویسم از همه چی. حتی شاید بتونم جواب کامنت های چهارتا پست قبل رو بدهم. خدا رو چه دیدید. اما فعلن خواستم تشکر کنم از بودنتون و بگم منم هستم، همین دور و برها مثل همیشه فقط یکم منگ تر و گیج تر.

پ.ن: 

1. خیلی سخته همه فعل هایی که به مادر بزرگ ربط داره، رو ماضی کنیم.

2. دلم می خواست جمعه با دوستی که بوی گل بنفشه آفریقایی میده برم نمایشگاه گل به جای فکر کردن به این که برای جمعه مانتو مشکی از کجا گیر بیارم.


برچسب‌ها: آیدا و خانواده, آیدای داغون, آیدا و دوستانش
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:4  توسط آ.ی.د.ا  | 

مطالب قدیمی‌تر