بعد از شب هزار و یکم

آنچه گذشت

 

1. بعضی وقتا از کم حرفی نمی نویسم، گاهی وقتا انقدر حرف دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم. این مدت که ننوشتم مخلوطی از دوتاش بود. تا جمعه از کم حرفی و از جمعه به بعد از شدت حرف زیاد.

2. شنبه رفتم سونو. همون جای قبلی. خیلی شلوغه. بی اغراق سه ساعت سرپا بودیم. جا برای نشستن هم نبود. البته من نیم ساعت آخر رو نشستم اما طفلک آقای خونه کلش رو سرپا بود_ توی این مدت متوجه شدم نود درصد آقایونی که با خانوم های باردارشون میان مطب دکتر یا آزمایشگاه و سونو خیلی مراعات بقیه خانومای باردار رو هم می کنند و حواسشون هست که اگه جایی برای نشستن باشه خودشون نشینن و به جاش یه خانوم باردار دیگه بشینه_ ماشین رو خیلی دورتر پارک کرده بودیم وگرنه می رفتیم می شستیم تو ماشین. یه بار هم رفتیم بیرون بستنی بخوریم اونم جایی که بوی اسفند شدیدی می داد و بستنیش خوشمزه نبود اما خوبیش این بود که بیست دقیقه ای نشستیم. کلی غر دارم درباره همراهان مریض ها. توی اون سالن دیدم که یه مریض با چهارتا همراه؛ مادر و دوتا خواهر و یه خواهرزاده نه ساله اومده بود. همه شون هم نشسته بودند. اون وسط کلی خانوم باردار سرپا بودند اما خب مهم اینه که خانواده دور هم باشه. مگه نه؟ لابد دیگه. بعد یه دوستی اومده بود دوستش رو ببینه بچه دو ساله ش رو هم آورده بود و قشنگ ول کرده بود به امون خدا و بچه هه هم فروگذار نمی کرد. خودش و دوستش هم راحت گل می گفتن و گل می شنفتن. البته طفلکی بود بچه ها. کلن دلم برای بچه هایی که با مامان و باباهاشون میان تو مطب می سوزه، حوصله شون خیلی سر میره اگه شیطنت هم بکنن خب اعصاب بقیه خورد میشه. در هر صورت گناه دارن. اما به هر حال همراه مریض ها مخصوصن بیشتر از یکی اون روز رو اعصاب من بود.

اما خوبی سونوش اینه که وقتی میری داخل، و دکتر رو می بینی همه اون خستگی ها از یادت میره. من چند وقت بود که خیلی نگران بودم. تکون های لوبیا رو حس نمی کردم و فکر می کردم اتفاق بدی افتاده. خیلی بد. نمی گم اما خودتون حدس بزنید. تقریبن داشتم دق می کردم. تا رفتم به دکتر گفتم من تو هفته هفدهم و هنوز چیزی از لگد هاش حس نکردم. گفت باشه بعدن بیچاره ت می کنه. همین! حالم خوب شد! می دونم مشنگم نمی خواد بگید. خلاصه لوبیا رو دیدیم و خانوم مشغول ورجه ورجه بود و مشکلی نداشت. دکتر بهم گفت همه چی نرماله و بعید می دونه که نتیجه آزمایشم چیزی غیر از نرمال باشه و کلی دلگرمی بهم داد. بعضی حرفا می تونه یه مادر هورمونی داغون رو که همیشه موقع سونو داره اشک می ریزه رو آروم کنه. اینم از این دست بود.

توی راه که میومدیم سونو، آقای خونه خیلی اصرار داشت که دی وی دی فیلم لوبیا رو بگیر. من دوست نداشتم می گفتم چیه این لوس بازیا. موقع سونو هم چیزی نگفتم اما آخرش بهمون یه دی وی دی با فتوکاور خود لوبیا به همون دادند. البته بعدش موقع دیدن آقای خونه شکایت داشت که چرا صدا نداره!

 

3. قرار بود یکشنبه نتیجه اون آزمایش مهمه رو بدند. شنبه که زنگ زدم گفتن نه مکنه فردا هم آماده نشه و ما خودمون باهات تماس می گیریم. وا رفتم. خیلی حالم بد شد. همش دلخوش بودم که نتیجه رو می گیریم اما این جوری که تاریخ مشخصی نداشت خیلی بد شد. صامت شده بودم. آقای خونه معلوم بود از حال من وحشت کرده. اوضاع خوبی نبود. اما خب گذشت خدا رو شکر. بالاخره از آزمایشگاه زنگ زدن و گفتن نتیجه اومده و لوبیا سالمه. بعد من گفتم خب حالا بریم آمینو رو هم انجام بدیم. آقای خونه بهم گفت دیونه! گفتم نمی خوام چیزی کم بذارم. بهم گفت تو مرض داری! و قبول نکرد.

 

4. دیدید برای بعضی آدما تعریف می کنید که یه کوچه پیدا کردید که توش پر خونه های قدیمی با در های چوبی ئه و اونا چقدر ذوق می کنن و تو لذتت باهات شریک می شن؟ بعد دیدید یه عده دیگه هستن که بهشون میگی من دیروز جایزه نوبل رو بردم و جوری رفتار می کنن که خب که چی. حالا هر چی!!؟ من از هر دو دسته اینا تو زندگی دارم و بابت دسته اولی خیلی شاکرم و بابت دسته دومی موندم که چرا هنوز آدم نشدم و بهشون خبرهایی که به نظر خودم مهمه رو می گم و سنگ رو یخ می شم.

(نوشته هام الزامان بهم ربط ندارن، حرف زیاد دارم و می ترسم بیات شن)

 

5. احتمالن خوابیدن بعد از بچه دار شدت خیلی سخت باشه اما الانم آسون نیست اونم با وجود یه شوهر خروپف بکن! یعنی بعضی از صبح ها نمی دونم از شدت سر درد چه بکنم. بعد تازه آقا طلبکار هم هستند. چند شب پیش می گفت تو که نمی تونی بخوابی، لااقل به من نگو جای سرت رو عوض کن و بیدارم نکن تا من بتونم بخونم! جدیا، خیلی جدی عقیده داشت بهتره که یکی مون بتونه این وسط بخوابه.

خرو پفش هم مثل صدای دزدگیر ماشین ها هی چند دقیقه یه بار عوض میشه تا نشه بهش عادت کرد.

توی خواب دروغ هم می گه تازه، بهش می گم تو رو خدا خروپف نکن، می گه باش ... قبل از گفتن ه باز خروپف می کنه و بعد که بهش می گم چرا جای سرت رو عوض نکردی می گه کردم تو نمی فهمی! بعد من در اون حال نشستم بالا سرش و دیدم که اپسلینی جا به جا نشده ها! یعنی درد کمی نیس ها!

حالا دیشب بعد از کلی التماس و دعوا قبول کرده که طاق باز نخوابه و خدایش خرو پفش کمتر شد و حالا صبح طلبکار بود که نمی شه، گردنم درد گرفته و نمی شه دیگه طاق باز نخوابم!

به نظرتون چرا تا الان نکشتمش؟!

 

6. از تابستون تا حالا، لپ تاپم خراب بود. باطریش کار نمی کرد و باید مستقیم به شارژ می بود و هی باطری نمی خریدیم براش و من کلی غصه داشتم. اگه توی فیلم و سریالی یکی رو می دیدیم که لپ تاپش رو جا به جا می کنه دلم آب می شد و حسودی می کردم. دیروز بالاخره باطری گرفتیم و الان من حس پرنسس ها رو دارم تازه هنوز هم لپ تاپم به شارژه چون بار اوله که باطریش داره شارژ میشه. اما حس این که می تونم لپ تاپم رو وقتی روشنه جا به جا کنم فوق العاده است. حالا اینه کلیدهای سمت چپش خوب کار نمی کنن انقدر مهم نیست. هست؟!

 

7. لباس هام دیگه اندازه م نیستن، دکمه های مانتو و پالتوم مدام باز میشن_ حالا خوبه کنده نشدن_ توی خریدن تنبلی می کنم. البته دیروز رفتم به نیت خرید اما انفدر ترافیک لعنتی بود که برگشتم خونه. حالا کی بشه که باز قصد قربت کنم و برم خرید.

 

8. "عشق تعطیل نیست" رو دیروز بعد از خرید نافرجامم گرفتم و افتضاح بود. یعنی در حد خیلی بد افتضاح بود ها. حیف دلم رو خوش کرده بودم یه سریال خوب وطنی می بینم که توش آقای حکایتی و خمسه داره. خورد تو ذوقم. تازه از اون دکور مسخره ای که خونه رها و نفس که عین خونه مونیکای فرندز و خونه مهرانه مهین ترابی و خمسه که عین تو اند هاف من درست کرده بودن بتونم بگذرم باز نمی تونم با این سریال کنار بیام. خدایش کار سختیه که یه کارگردان خوب با یه تیم بازیگری خوب بتونه این همه گند بزنه، که تونسته بود!

 

9. وسط این همه خبرای بد، آزاد شدن کوبانی خیلی کیف داد. اما بهاش...

 

10. لاله برای کاری رفته بود دادسرا و تعریف می کرد پیرزنی اومده بود اون جا و التماس می کرد که تو رو خدا پسر من رو بدون سند آزاد کنید. دوتا پسر دیگه م هم تو زندانن و اگه این نباشه هیچکی نیست که خرج من رو بده و تازه این پسرم با اون دوتا توفیر داره و بهتره از شون. تو رو خدا آزادش کنید.

وفتی درد دونستن همچین موضوعی انقدره، درد زندگی کردن باهاش چه جوریه؟ نمی تونم تصور کنم.


برچسب‌ها: آیدای درگیر با خودش, آیدا و آقای خونه, لوبیا, آیدای درگیر با زمانه, آیدا و سریال
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 12:25  توسط آ.ی.د.ا  | 

در نیمروز تهران

 

1. طلسم تراس بالاخره شکست و من باز با گلدون هام دوست شدم، کدورت ها برطرف شده و هر طرف گناهان خودش رو قبول کرد، البته سطح روابط هنوز مثل قبل نشده اما داریم روش کار می کنیم.

2. حالت تهوع داره دست از سرم بر می داره. پارسال موقع این حال بد، قوت قالبم انبه بود و امسال پاپ کورن. گیر دادم به دیدن seinfeld، کیفیتش بدئه و زیرنویسش دیوونه ام می کنه و موقع دیدنش سرم همش تو اینستاگرامه اما حتمن باید ببینمش. مرض که می گن همینه. قشنگ دارم لمسش می کنم.

 

3. اشتیاق به هیچ غذایی ندارم اما می خورم. اشتیاق به هیچ فعالیتی دارم اما می خوابم، می خونم، بیرون می رم، مثل یه جور عروسک کوکی. البته خودم نوع نخی عروسک رو ترجیح می دم اما عروسک گردان نظر دیگه ای داشت.

4. این که دقیقن چه مرگمه رو نمی دونم. جدی جدی نمی دونم. گیر کردم. دیگه نمی تونم پشت درس خوندن قایم شم. درسم تموم شده و تو اواخر سی و یک سالگی با علامت سوال خب حالا چی؟ روبرو شدم.

5. توی کلاس زبان باید درباره فعالیت های روتین مون صحبت می کردیم_ بله طلسم کلاس زبان رفتن رو هم شکوندم_ من گیج شده بودم. نمی دونستم دقیقن من توی روز چه غلطی می کنم. بدتر از اون موقعی بود که درباره اوقات فراغت حرف می زدن، رسمن هنگ کرده بودم. ها؟! من دارم زندگیم رو به فنا می دم که. چرا آخه؟!

6. تنها فعالیت دلپذیر این روزهام، پیاده روی ئه. از کلاس زبان تا خونه پیاده برمی گردم. با خودم قرار گذاشتم از هیچ مسیری دوبار نرم. شده برم اونور خیابون اما از جای قبلی راه نرم. کلی در و پنجره خوشگل، ساختمون قدیمی و تراس های پر از گلدون پیدا کردم.

7. هفتمی همیشه بهترینه. قبول دارید؟ نگهش داشته بودم برای شما. برای شما که انقدر خوبید و دوست داشتنی. برای شماها که من رو شرمنده کردید و تنهام نذاشتید. چه کردم که لایق این همه شدم رو نمی دونم اما دلم می خواد این حرف مامانم رو قاب بگیرم که آیدا همیشه دوست های خوبی پیدا می کنه. توی این مورد خیلی خوش شانسم. خدا رو شکر که شماها هستید. ممنونم.


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و باغبانی, آیدای درگیر با خودش, آیدا و شهر, آیدا و سریال
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 12:12  توسط آ.ی.د.ا  | 

من و غبارروبی

 

توی این مدت یه سریالی دیدم که در حدی توصیه کردن به کسی نبود در حد سرگرم کردن ازش کار برمیومد حتی می شد وسط اپیزودهاش خوابید._ دلم نمی اومد سریال های خوب رو بدون آقای خونه ببینم_ درباره یه انبار عجیبی هست و اینا، سرپرست این انبار با خود انبار دارای یه رابطه خاص ئه مثلن اگه انبار در خطر باشه سرپرست هم حالش بد میشه و از این چیزا.

این مدت بغض خونه نامرتب و گلدون های بینوا م گلوم رو گرفته بود. می دیدم و غصه می خوردم و صد البته کاری هم نمی کردم. تا این که دیشب با کمک آقای خونه یکم به گلدون هام رسیدم و امروز هم یه خانومی اومده کمکم برای تمیز کردن خونه و اوضاع داره قابل تحمل تر میشه. الان حس می کنم حالم بهتره. حتی تونستم چند قاشق غذا بخورم. نمی دونم شاید من و این خونه و گلدون ها هم رابطه خاصی با هم داریم. اگه این جوری باشه که خوبه، آخه گرد و خاک های خونه داره پاک میشه.


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و آقای خونه, آیدا و سریال, آیدا و باغبانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 15:30  توسط آ.ی.د.ا  | 

آیدای دماغو افشاگری می کند

 

1. اگه به خواهم با دید مثبت به مریضی تموم نشدنیم نگاه کنم می تونم بگم تازه فهمیدم بدنم تا چه اندازه قابلیت تولید آب دماغ در ساعت رو داره.

2. فکر کنم از این پس بعد از شنیدن عبارت آیدا در فرنگ اولین چیزی که به اذهان دوستان برسد تصویر یک عدد آیدای دماغوست از خاطرات فرنگیانی که در این مدت از نزدیک من رو دیدند چیزی نگم بهتره.

3. شب ها رو با رویای روزی که در دست راستم دستمال کاغذی تمیز و در دست چپم دستمال کاغذی استفاده شده نباشه سپری می کنم.

4. اما جدی یکم هم ترسیده بودم. الان کمتر. دیگه حوصله ترسیدن ندارم. وقتش رو هم ندارم باید فین کنم نمی شه که چندتا کار رو همزمان کرد. دستمال باید بر دارم، مواظب باشم روبروی کسی یا غذایی نباشم و کلی چیز دیگه وقت برای ترسیدن نمی مونه. اما تا چند وقت پیش با هر عطسه یاد یه فسمت از گریز آناتومی می افتادم که یه بیماری به خاطر سرماخوردگی چندبار به بیمارستان اومده بود و هر بار فقط دماغش رو شستشو داده بودند و رفته بود و فایده نکرده بود تا دفعه آخر یه دکتری اتفاقی متوجه می شه که اینا آب دماغ نیستن و مایع مغزیش هستند و کلن بیماریش جدیه و از این حرفا. منم می ترسیدم که نکنه مغز منم توی این چند وقت از راه دماغم خارج بشه و آخرش بدون مغز بمیرم.

5. الان فکر می کنم که اگه پیشونیم رو بشکافم حتمن ازش کلی آب دماغ بیرون میاد و بعدش یا می میرم یا  همه شون درمیان و خوب می شم.

6. کلن تعجب می کنم که چرا با توجه به این حجم آب دماغ در روز من هنوز خشک نشدم.

7. می دونم کلی از خوندن این پست لذت بردید، لازم نیست مراتب تشکرتون رو با کلماتی نظیر آیدای بی شعور! حالم رو بهم زدی! به اطلاعم برسونید به جاش برید خدا رو شکر کنید که در جوار من زندگی نمی کنید و خاطرات آب دماغ تون در همین حد محدود شده.


برچسب‌ها: آیدا در فرنگ, آیدای مشنگ, آیدا و سریال
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 2:10  توسط آ.ی.د.ا  | 

آرزو بر جوانان عیب نیست

 

ممنون از بودن تون مثل همیشه. یه مقدار حالم خوب نیست و برای همین امروز نتونستم سر بزنم اما وقتی گولو بهم زنگ زد و پرسید چرا امروز نمی نویسی؟ گفتم حداقل باید خبر بدم که چرا نیستم.

کارهام مونده و اوضاع شلم شورباست و دلم رو به این خوش کردم که همه می گن میری اونجا و حالت بهتر نی شه.

نمی تونم به همه کامنت ها پست قبل توی این وضع جواب بدم اما مرسی که انقدر اهمیت دادید. این آزمایش خون شده اون قورباغه گندهه که نمی شه قورتش داد. جدی جدی منتظر روزیم که دیگه به آزمایش خون نیازی نباشه و دستگاهی درست بشه که با یه اسکن بفهمه تو بدن مون چه خبره. مثل همونی که این خانومه تو ترانوا ازش استفاده می کرد. (+)

به امید آینده ای بدون آزمایش خون.


برچسب‌ها: آیدای درگیر با خودش, آیدا و دوستانش, آیدا و سریال
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 15:5  توسط آ.ی.د.ا  | 

یعنی کائنات می خوان دل من بسوزه؟

 

توی این چند ماه، من دوبار، دو صحنه از ستایش2 رو دیدم. هر بار هم تو اون صحنه یه آقایی به یه خانومی طلا هدیه داده.


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و سریال
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 22:2  توسط آ.ی.د.ا  | 

چند قسمت جدید فرندزم آرزوست

 

امروز دوبار به آقای خونه گفتم بریم بیرون. گفته نه نمیشه. یعنی صبح گفتم من دلم می خواد برم فلان جا، میای توی این هفته بریم؟ گفت نه! الان هم گفتم دلم گرفته، میای بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ گفت: نه!

خودم رو لعنت کردم، که چرا بهش گفتم. دلیلم این بود که چون امروز همه جا تعطیله، تنها بیرون رفتن سخته. البته بعد که ناراحتیم رو دید گفت بریم. گفتم نمی خوام. یه جوری قبول می کنه انگار گفتم برو کوه بکن. والا!

هیچی دیگه. همین. امروز کارهای پایان نامه ام رو خوب پیش رفت اما الان خسته تر از اونم که باز بشینم پای درس و مسلمن تلویزیون چیزی نداره و سینما و تاتر هم بسته است و شوهرم هم... چی بگم؟ ای کاش زودتر خوابم ببره.

این جا هم سوت و کوره. گفتم لااقل من یه نق نقی بکنم، تا راه برای نق نق دوستان باز بشه.


برچسب‌ها: آیدا و آقای خونه, آیدای داغون, آیدا و پایان نامه, آیدا و سریال
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 20:42  توسط آ.ی.د.ا  | 

رودابه، راپونزل، فرقی نمی کنه، هر چی دوست دارید، صدام کنید

 

پست من پرید! باور کنید! کلی نوشته بودم...

باشه، دوباره می نویسم اما احتمالن خیلی مختصرتر. می دونم ذهنم آشفته است، می دونم خیلی دری وری می نویسم. می دونم آیدای بعدها اگه اینا رو بخونه بهم بد و بیراه می گه اما خب الان الان ه و بعد ها نیست.

راستی سلام آیدای بعدها!

در حال حاضر من یه مشکل دارم که بی شک با رفتن پیش دکتر حل میشه اما چون من در این زمینه متاسفانه شعور بالایی ندارم و الان هم بهونه وقت کم رو دارم، گفتم تا کچل نشدم از شما کمک بگیرم. موهای من می ریزه، چی کار کنم؟

می دونم موی همه می ریزه اما یه ماهه که حس می کنم ریزش موهام بیشتر شده. شیر و ماست و پنیر رو به اندازه کافی می خورم، شامپوم رو هم عوض کردم، راهکار دیگه ای به ذهن تون می رسه؟

الان موهام کوتاه ئه کوتاه ئه از موهای جنیفر* هم کوتاه تر، هفته پیش از دست شون کلافه شدم و رفتم آرایشگاه، هی آرایشگرم کوتاه می کرد و می پرسید خوبه؟ می گفتم نه! کوتاه تر تا آخر سر گفت آیدا جان کوتاه تر از این یعنی با ماشین موهات رو بزنم می خوای؟ که دیگه من راضی شدم. خیلی هم از خود راضی شدم، هی میرم حموم ذوق می کنم، هی میرم جلو آینه ذوق می کنم_ یه مدت بود از جلوی آینه طوری رد می شدم که خودم رو نبینم_ حالا عوض ش هم ذوق می کنم هم به آقای خونه می گم که چقده تو خوش شانسی که زنی به این خوشگلی داری! یا خوشگل تر ازمن تو دنیا هست**؟!

خلاصه برای این که این ملکه زیبایی نابود نشه، شما راه حلی سراغ دارید؟

 

*+ و + و + و +و +

** یه هو یاد نامادری سفید برفی افتادم، جالبه خانوم گودوین هم تو Once Upon a Time نقش سفید برفی رو داره!

پ.ن: ببخشید که کامنت ها رو چند تا درمیون جواب می دم، وقتم کمه می بینید که حتی دکتر هم نمی رم!

اما جدا از شوخی همیشه از خوندن کامنت هاتون لذت می برم و لطفن جواب ندادنم رو به حساب بی احترامی نذارید.


 

چند ساعت بعد نوشت: خیلی خیلی لطف کردید. مثل همیشه. دوستتون دارم خیلی زیاد.


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و آقای خونه, آیدا و سوال, آیدا و سریال, آیدا و پایان نامه
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 11:53  توسط آ.ی.د.ا  | 

مراقبت و تشویق آیدا


انقدر دیروز game of thrones جای حساسی تموم شد که دارم می میرم برای دونستن ماجراهای بعدش. دلم می خواد برم تو کتابفروشی و اون قسمتش رو تند تند بخونم.

واسه همین به خودم قول دادم اگه کارم رو تا یه جای خاصی برسونم خودم رو به صرف خوندن کتاب ببرم کتابفروشی.

تیتر نوشت:+


برچسب‌ها: آیدای مشنگ, آیدا و سریال, آیدا و پایان نامه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 15:54  توسط آ.ی.د.ا  | 

وقتی سریال دیدن مانع از سر زدن به وبلاگ ها می شه


دلیل کمرنگ بودن من، اینه که ما دوتا لپ تاپ داریم. لپ تاپ آقای خونه وصله به مانیتور و بلندگو و کیبورد_ بله رسمن به عنوان کیس ازش استفاده می کنیم_ و باهاش سریال می بینیم. لپ تاپ منم برای اومدن تو وبلاگ ها و خوندن خبر و کلن بقیه کارهای نرمالی که میشه با لپ تاپ انجام داد ئه.

حالا لپ تاپ آقای خونه چند روزی نیست و لپ تاپ من جاش رو گرفته و خدایش سخته که هر دفعه این جوری آن لاین بشم. با موبایل می خونم تون اما نوشتن پست و جواب کامنت و نظر دادن، دیگه در توان من و موبایلم نیست.

همین. حالا که شفاف سازی کردم، یه سوال داشتم( بعله می دونم این پستم دقیقن مصداق سلام طمع داره):

شما تا حالا بازار گل محلاتی رفتید؟ اگه رفتید چه جوریه؟ شنیدم باید صبح زود برم. چقدر راهه؟ از رفتن تون راضی بودید یا نه، کلن چه خبره اون جا.


پنج روز بعد نوشت: ازتون ممنونم. مثل همیشه خیلی کمک کردید.



برچسب‌ها: آیدا و آقای خونه, آیدای مشنگ, آیدا و سریال, آیدا و سوال, آیدا و باغبانی
+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 21:34  توسط آ.ی.د.ا  | 

مطالب قدیمی‌تر