1.هی می خوام سرفرصت و با حوصله بیام بنویسم که چی شده و چی نشده هی یه اتفاق جدید می افته که می گم اینم بنویسم و دوباره تکرار میشه.مثلا الان اومدم جریان ژانگولر بازی دیروزم رو بنویسم زن عموم زنگ زد گفت 5 شنبه عروسی دخترشه (19 سالشه!!)و هنوزم جاش معلوم نیست ولی گفتم که شما بدونید اگه می خواید لباس بخرید!!!حالا من این وسط این عروسی رو که عمرا لباس براش ندارم و نه وقتش و نه پولش و نه حوصله اش رو دارم که برم لباس بخرم کجای دلم جا بدم؟!(پایان نامه رو بگو)
حالا هم هی دارم می گردم دنبال لباس هام نیستند.که البته این عجیب نیس چون حتما دادمش امانت.اما موضوع اینه که یادمم نمیاد دادم به کی که خب اینم عجیب نیس!!
2.مامان و بابا هم سرخوش دارن میان تهرون البته هنوز از جریان عروسی هول هولی باخبر نیستن دیدن چند روز تعطیلیه گفتن بیایم دور هم باشیم.اینم بره روی عروسی و پایان نامه که بذارمش یه جای دلم.
3.خلاصه بذارید حالا از جریان دیروز بگم.جونم براتون بگه دیروز این شخص شخیص بعد از رفتن به کتابخونه و پیش استاد و مغازه لباس خونه فروشی(واسه خودم جایزه گرفتم)با یه بغل پر چیز میز اومدم خونه.حالا هی دم در می گردم مگه کلیدم رو پیدا می کنم؟خانم همسایه طبقه 6 امی دم در داشت با یکی حرف می زد.دید دارم گیج میزنم در رو برام باز کرد.منم اومدم بالا دیدم نه والا خبری از کلید نیست که نیس.زنگ زدم آقای خونه گفت بذار برات کلید رو پیک کنم.گفتم نه از پنجره میرم تو!!گفت نکن خطرناکه .منم توهم زده بودم و باورم شده بود که خود خود جکم!
گفتم نهههههههههههههههه بابا! ترس نداره!!گفت پس خودت می دونی من دارم میرم تو یه جلسه مهم و تا چند ساعت دیگه در دسترس نیستم.گفتم باشه برو.
آقا ما رفتیم سر خوش طبقه نهم (طبقه پاینیمون)گفتم ببخشید میشه من از پله اضطراری تون برم بالا از پنجره برم خونمون.گفت شرمنده کلید در اضطراری مون رو گم کردیم!!!رفتم پیش سریدارمون گفتم اصغرآقا من چطوری می تونم ده طبقه رو برم بالا میشه به طبقه 8 امی بگی من از خونش برم بالا.اونم زنگ زد با اونا و اونا هم گفتن نه!(یادم باشه از استقبال گرمشون در بدو ورودم به ساختمون براتون بگم)طبقه هفتم هم که خالیه.دیدم همون خانم طبقه 6 اون جاست.ازش خواستم اونم گفت باشه و بماند با چه بدبختی در خروج اضطراری رو باز کرد.ده تا قفل زده بود به دره!!!(مگه بهش نمی گن خروج اضطراری این کارا واسه چیه؟!)القصه ما تمام اون بندو بساطمون رفتیم بالا یعنی عقلم نرسید این خرید و کتاب جزوه ها رو بذارم دم در بعد بیام برش دارم.
حالا این جا رو داشته باشید که من از پله هایی که زیرشون معلوم باشه می ترسم.هی می رفتم بالا هی میگفتم بسم الله الرحمن الرحیم،دوباره پله بعدی همین طور.تا رسیدم و دیدم ای داد جلو پنجره مون نرده داره نمیشه برم تو نشستم و خواستم زار بزنم دیدم نه اینا که پرده های ما نیستن فهمیدم هنوز نرسیدم!!
دوباره رفتم بالا تا رسیدم به طبقه آخر.بعله با خوشحالی توری رو باز کردم اما پنجره مگه باز می شد حالا زور بزن هی زور بزن.هیچ یه ذره هم افاقه نکرد.به خودم اومدم دیدم طبقه دهم پله اضطرای گیر افتادم وعمرا هم حاضر نیستم برم پایین!!(پله ها که خاطرتون هست)نگاه می کردم سرم گیج می رفت!
حالا بادم شده بود و هی این برگه های من تکون می خورند.اون پرنده های ناز نازی هم که هر روز براشون گندم می ریختم اومده بودن تماشا و از نظر من مثل کرکس های توی فیلم های وسترن میومدن.هی به خودم می گفتم نترس این جا یه هو نمیریزه پایین.اما خب انگار نه انگار. عین چی هول کرده بودم.یعنی شخصیت این فیلم رو با تموم وجود درک کردم.فقط این که حاضر نبودم دستم رو قطع کنم !!
زنگ زدم به آقای خونه کلی عصبانی شد.گفت من وسط خیابونم دارم میرم جلسه پیک از کجا گیر بیارم و خلاصه وضعی بود ومنم جیغ که این کرکس ها می خوان منو بخورن تو طبقه دهم گیرافتادم الان سرم گیج میره و ....خلاصه طفلکی مجبور شد جلسه رو کنسل کنه و گفت باش تا بیام فقط تو آفتاب نرو!جیغ زدم یه وجب جائه سایه اش کجا بود؟ و خلاصه دیدم نمیشه تا اون برسه من از ترس سکته زدم.زنگ زدم به لاله که ببین چی به سرم اومده .حالا دارم می خندم اونم خنده های عصبی و ازش می خوام که اگه مردم بیاد به شماها بگه!!طفلکی لاله هی سعی کرد دلداری بده و حرف بزنه و بگه بخنده اما من داشتم از ترس می مردم.باد که میومد انگار این پله ها می لرزیدن!!گفتم لاله هر وقت رفتم تو بهت میگم الان نمی تونم حالم خوب نیس.گفت باشه و قطع کرد.
نمی دونم چقدر گذشت نیم ساعت ،یه ساعت، ده ساعت(احتمالن همون اولی ولی واسه من ده ساعت بود)که آقای خونه اومد و مثل رمبو در رو باز کرد که من بیام تو.حالا مگه میشد؟پاهام سست شده بودن نمی تونستم از جام بلند شم.هی می گفت خب بیا توئه.می گفتم پاهام جون ندارن.تا یه ساعت بعدش هم مدام می شستم رو زمین و چنگ می زدم به گبه تو اتاق که مطمئن شم جام امنه!!(نخند،من عذاب نکشیدم که تو بخندی،زشته آخه!!)
4.حالا تبعات جریان نجات دادن من توسط آقای خونه :
*از دیروز هی دارم از آقای خونه عذرررررررررررررخواهی می کنم و می گم ببخشید.میگه ایراد نداره یه آتو ازت دارم که بعدا هرکاری دلم خواست بکنم و تو نتونی چیزی بگی!!!
**وقتی اومدم تو زنگ زدم که لاله بالاخره رفتم تو.آقای خونه شروع کرد که خوش می گذرونی و اینا و ...من داشتم می لرزیدم هیچی نگفتم.یه ربع بعدش داد زدم واسه چی میگه خوش گذروندم.داشتم سکته می کردم.لاله بهم دلداری داد و... میگه آها داره حالت خوب میشه.یه ساعت دیگه که طلبکارم شدی می فهمم خوب خوب شدی!!
***آقای خونه هی میگه میگم به این کبوترها غذا نده پررو میشن.ببین حالا می خواستن تو رو هم بخورند!!
5.هی می خوام این رو سر فرصت بنویسم تا بگم چرا از این پله ها می ترسم یا اصلن از پله های ترسناک عکس بگیرم نمیشه.پله های اضطراری اکباتان رو دیدید؟خب مال ما اصلن شبیه اونا نیست!!
6.اینا رو ولش کنید.کسی کتابی در مورد بحران اقتصادی دهه سی آمریکا و یا کتابی که تاثیرات این بحران رو بر خانواده بررسی کرده باشه می شناسه؟(به غیر از کتاب های الوین تافلر)جون مادرتون ،این تن بمیره کمک کنید.واقعا لازمش دارم.(همسایه ها یاری کنید تا من پایان نامه رو تموم کنم)
7.امروز ،روز و ساعت و سالن دفاعم مشخص شد.انگار یه جریان برق 220 بهم وصل کردن هر چند دقیقه یه بار می پرم میرم یه قرص می ندازم بالا و میام می شینم سر جام!!
8.این رو از دست ندید!آقای خونه خوندتش بعد به من که تازه از حموم اومدم و حوله دورمه نگاه چپ چپ می کنه!!
....................................................................................................................................
بعدا نوشت:
قرربون دستتون از این چیزها هستند که تایپیست ها برگه هاشون رو میذارن روش که وایستاده و بعد از روش تایپ می کنن می دونید از کجا میشه خرید؟اصلن اسمش چیه؟
کسی کتاب سراغ نداره؟نبود؟!