...

همه می دونیم که 5 شنبه عیده و تولد و روزمرد و از این حرف ها.اما جدا از اینا 5 شنبه تولد دوست عزیزم کفشدوزکه.از اون جایی که این دوست عزیز روزهای تعطیل افتخار on شدن به ما نمی دهند.تصمیم گرفتم واسه اش برم پیشواز چطوره؟

کفشدوزک عزیزم تولدت مبارک.امیدوارم امسال برات یه سال خوب و سرشار از سلامتی و شادی باشه.هر چند که می دونم بر آورده شدن یکی از آرزوهات من رو خیلی تنها می کنه.اما خب چه کنیم دیگه خواهر.ما با مرام تر از این حرفای ایم!!

بلد نیستم شکلک و عکس بیارم و این جا رو شاد کنم.اما به افتخار تولدت آهنگ می ذارم .این دوتا واسه این که ببرت به اون ایام قدیم  + و+ و  اینم واسه این کودک درونت + چطورن؟این دو تا هم واسه این که بگم آره بابا ما هم خارجی بلدیم+ و+ .

شرمنده که بیشتر از این از دستم بر نمیاد.

..........................

روزهای عجیبی اند این روزها. می روم در فیس بوک و تولد یک نفر رو  تبریک می گم و بعد مرگ نفر دیگر را به خواهرش تسلیت می گویم و خوشحال می شوم از خبر عروسی دوستی.این روزها روزهای سالگرد هم هستند.

سالگرد روزی که رای دادم.سالگرد روزی که تازه فهمیدم گاز اشک آور می تونه چه بلایی سر یه نفر بیاره،امروز سالگرد اون راهپیمایی بزرگیه که هیچ کس نمی تونه انکارش کنه،چند روز دیگه سالگرد مرگ نداست و بعد سالگردهای دیگه.تازه مصیبت های جدیدی که این روزها هوار می شوند سرمان مثل از دست دادن سحابی و هاله و صابر ؛مثل تجاوز به دخترکی در دانشگاه،مثل تجاوز به دخترکانی در مهمانی و بعد محکوم کردن اون ها،یا بیشتر شدن کودک آزاری ها .

همه و همه می توانند بهانه باشند برای دق کردن.برای بند آمدن راه نفس برای خیلی هایمان و البته بی تفاوتی عده ای دیگر هم کنارش.می توانیم دست روی دست بذاریم و غصه بخوریم یا بار و بندیلمان رو ببندیم و برویم جایی دیگر یا می توانیم بمانیم و کاری کنیم

می خوام هم زمان که دارم گریه می کنم برای مرگ هاله و به عشقی که در این عکس هم هست فکر کنم.در حالی که غصه دست دخترکی رو می خورم به فکر دستان کودکان دیگر کشورم باشم.ایده آل گرا نیستم اما نمی خوام امیدم رو که تنها دلیل تاب آوردن این زندگیه از دست بدم.

خب بی خیال.انگار دارم تولد دوستم رو خراب می کنم.یه آهنگ می ذارم که خیلی دوسش دارم که به من امید میده برای روزهای بهتر.+ البته آهنگ مال زمان مامان و باباهایمان است که تو لینک بعدی دوباره به زیبایی باز خوانی شده+ ورِِِژن جدیدتری هم وجود داره که مال نسل ماست+ (شرمنده  لینک بدون ف.ی.ل .ط ر شو نتونستم پیدا کنم)vpn بگیرید راحت شید والا!!(کاملا مخاطب خاص داشت شما به دل نگیرید!!)

* یادم باشه بعدا از سراینده آهنگ براتون بگم.

** رنگ ها خوب پیدا نیستن روی هر + کلیک کنید لینک یه آهنگ براتون باز میشه.

*** در ضمن اینم پست شاد.دیگه چه امری دارید؟

شبی که هیچ آرزویی نداشتم


اومدم یه پست بنویسم با عنوان  "زپرشت آید و زن زاید و مهمان زدرآید " و توش بگم از شلوغی ها و مهمون های وقت و بی وقتم و چک های برگشتی آقای خونه.

که رفتم بیرون و کلاغی سر تا پام رو قهوه ای کرد و جیغ دراومدم و توی دستشویی وزارتخونه نزدیک به محل واقعه وقتی داشتم عق می زدم و تمام هیکلم رو می شستم و  سعی می کردم دلداری زن هایی رو نشنوم که بم می گفتن  این برات شانس میاره .به فکرم رسید یه پست بنویسم با عنوان "کسی که به ما... کلاغ... بود" و از این جریان و بگم که باعث شد قیافه ام طوری بشه که کسی تو خیابون بم نگه خانوم چرا روسری سرت نیس.

تا دوستم زنگ زد و گفت بیماری خونی بدی گرفته و داره میاد تهران و جایی رو نداره و نمی خواد مزاحمم بشه.گفتم چه حرفی پایان نامه فدای یه تار موت بیا خونمون.فقط شرمنده که نمی تونم تو هیچ آزمایشی کنارت باشم.(فوبیا که خاطرتون هست)

دوست دیگری زنگ زد که رفته دکتر و گفته قلبش خونه به مغزش نمی رسونه واین دلیل تشنج های وقت و بی وقتشه .

تا بیام غصه این رو بخورم.بحث احمقانه ای پیش اومد بین خانواده های من و آقای خونه با نیت خیر البته که تنم رو بدجور لرزوند. 

دوستی مذهبی زنگ زد و  بش گفتم همه چی آواره شده روی سرم و حتی نمی تونم دستم رو بگیرم روی سرم که  کمتر ضربه بخورم.سر پناه که دیگر هیچ.خیلی تنهایم.

گفت توکل کن به خدا.امشب آرزوهاست و دلت رو صاف کن و دعا کن.

گفتم چشم نشستم یه لیست نوشتم از تمام دوست هام.از بچه دخترک اصفهانی گرفته تا غصه مارگزیده.از دوستی که طلاق گرقته و نمی تونه به خانواده اش بگه و  اون غده لعنتی تا مهتاب و مهندس.از دو دوست فرنگی ام یکی بابت شکست دلش و دیگری به خاطر از دست ندادن مغازه اش.از دوستی که می خواهد برود و دوستی که پسرکش تنها نقطه روشن زندگیش است.از زورو کوچک و پدر و مادرش .زن بابایی که غم کم ندارد و آنایی که رفته و توت فرنگی که تنهاست.از دختری که کفش تق تقی دارد تا آن یکی الی و شاپرک وترنج بانو و خانوم معلم و زن عادی و مهناز وستاره و فرناز و خانومه و سپیده وناردونک دوست اسفندیم و خیلی های دیگر .همه رو نوشتم که یادم نره سر نماز و موقع دعا.

اما یک خبر رسید که فلانی یادت هست.جوان بود و خوشگل سرجمع ۲۵ بیشتر نداشت و خواهر فلانی بود و دختر فلان معلمت و سال پاینی مدرسه ات و اله و بله.

یادم بود هنوز شعر سهرابی که توی دفتر خاطراتم کنار عکس عابدزاده نوشته را دارم تازه یکمی هم لوس بود.

خب همون مرده.

چی؟

بعد از سه سال سرطان مرد!

تازه می فهمم آوار شدن همه چی روی سرم یعنی چی.مصیبت تازه آوار شده روی سرم و من باورم نمیشه که دارم برای دختر جوانی که باهم خندیدیم و مهمانی و سیزده بدر رفتیم فاتحه می خوانم.می روم توی تخت خودم رو بغل می کنم و اشک می ریزم.نمازم قضا می شود و دعا ها فراموش.شما ببخشید.آخر شب آرزویم خراب شده روی سرم.

 

به یزدان که گر ما خرد داشتیم/کجا این سرانجام بد داشتیم؟


چی بنویسم وقتی شرمم میاد از خودم از سکوتم.وقتی که دلم می خواد فریاد بزنم اما نمی تونم. وقتی که باید حرف بزنم اما نمی زنم.شرمم میاد از چیزی که نمی دونم ترسه یا محافظه کاریه یا هر کوفت دیگه.از این که نمی دونم باید چی کار کنم یا چی بگم.از این که فقط می دونم راهش خشونت نیست از این که می خوام خونی ریخته نشه اما هر روز سرزمینم شاهد ریخته شدن خون یه بیگناه دیگه است.از این که نمی دونم اگه خشونت و داد و قال راهش نیست پس راهش چیه؟

از ندونسته هام،نگفته هام و نکرده هام خجالت می کشم.

از این می ترسم که سر نوشت کشورم جوری بشه که برشت میگه:

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

باز هم خرداد شروع شد


خبر مثل پتک توی سرم می خورد.عزت الله سحابی در گذشت.دست و دلم به نوشتن نمی رود.خبر انقدر سنگین است و کوبنده که جای هیچ حرفی رو باقی نمیذاره.اصلا نمی دانم چرا اين پست رو شروع کردم.ببخشید...

بعدا نوشت:جواب کامنت هاتون رو ندادم.چون جوابی براشون نداشتم.می دونم که می فهمید.

این جا تهران،صدای آیدا یا هنوز هستم!

1.هی می خوام سرفرصت و با حوصله بیام بنویسم که چی شده و چی نشده هی یه اتفاق جدید می افته که می گم اینم بنویسم و دوباره تکرار میشه.مثلا الان اومدم جریان ژانگولر بازی دیروزم رو بنویسم زن عموم زنگ زد گفت 5 شنبه عروسی دخترشه (19 سالشه!!)و هنوزم جاش معلوم نیست ولی گفتم که شما بدونید اگه می خواید لباس بخرید!!!حالا من این وسط این عروسی رو که عمرا لباس براش ندارم و نه وقتش و نه پولش و نه حوصله اش رو دارم که برم لباس بخرم کجای دلم جا بدم؟!(پایان نامه رو بگو)

حالا هم هی دارم می گردم دنبال لباس هام نیستند.که البته این عجیب نیس چون حتما دادمش امانت.اما موضوع اینه که یادمم نمیاد دادم به کی که خب اینم عجیب نیس!!

2.مامان و بابا هم سرخوش دارن میان تهرون البته هنوز از جریان عروسی هول هولی باخبر نیستن دیدن چند روز تعطیلیه گفتن بیایم دور هم باشیم.اینم بره روی عروسی و پایان نامه که بذارمش یه جای دلم.

3.خلاصه بذارید حالا از جریان دیروز بگم.جونم براتون بگه دیروز این شخص شخیص بعد از رفتن به کتابخونه و پیش استاد و مغازه لباس خونه فروشی(واسه خودم جایزه گرفتم)با یه بغل پر چیز میز اومدم خونه.حالا هی دم در می گردم مگه کلیدم رو پیدا می کنم؟خانم همسایه طبقه 6 امی دم در داشت با یکی حرف می زد.دید دارم گیج میزنم در رو برام باز کرد.منم اومدم بالا دیدم نه والا خبری از کلید نیست که نیس.زنگ زدم آقای خونه گفت بذار برات کلید رو پیک کنم.گفتم نه از پنجره میرم تو!!گفت نکن خطرناکه .منم توهم زده بودم و باورم شده بود که خود خود جکم!

گفتم نهههههههههههههههه بابا! ترس نداره!!گفت پس خودت می دونی من دارم میرم تو یه جلسه مهم و تا چند ساعت دیگه در دسترس نیستم.گفتم باشه برو.

آقا ما رفتیم سر خوش طبقه نهم (طبقه پاینیمون)گفتم ببخشید میشه من از پله اضطراری تون برم بالا از پنجره برم خونمون.گفت شرمنده کلید در اضطراری مون رو گم کردیم!!!رفتم پیش سریدارمون گفتم اصغرآقا من چطوری می تونم ده طبقه رو برم بالا میشه به طبقه 8 امی بگی من از خونش برم بالا.اونم زنگ زد با اونا و اونا هم گفتن نه!(یادم باشه از استقبال گرمشون در بدو ورودم به ساختمون براتون بگم)طبقه هفتم هم که خالیه.دیدم همون خانم طبقه 6 اون جاست.ازش خواستم اونم گفت باشه و بماند با چه بدبختی در خروج اضطراری رو باز کرد.ده تا قفل زده بود به دره!!!(مگه بهش نمی گن خروج اضطراری این کارا واسه چیه؟!)القصه ما تمام اون بندو بساطمون رفتیم بالا یعنی عقلم نرسید این خرید و کتاب جزوه ها رو بذارم دم در بعد بیام برش دارم.

حالا این جا رو داشته باشید که من از پله هایی که زیرشون معلوم باشه می ترسم.هی می رفتم بالا هی میگفتم بسم الله الرحمن الرحیم،دوباره پله بعدی همین طور.تا رسیدم و دیدم ای داد جلو پنجره مون نرده داره نمیشه برم تو نشستم و خواستم زار بزنم دیدم نه اینا که پرده های ما نیستن فهمیدم هنوز نرسیدم!!

دوباره رفتم بالا تا رسیدم به طبقه آخر.بعله با خوشحالی توری رو باز کردم اما پنجره مگه باز می شد حالا زور بزن هی زور بزن.هیچ یه ذره هم افاقه نکرد.به خودم اومدم دیدم طبقه دهم پله اضطرای گیر افتادم وعمرا هم حاضر نیستم برم پایین!!(پله ها که خاطرتون هست)نگاه می کردم سرم گیج می رفت!

حالا بادم شده بود و هی این برگه های من تکون می خورند.اون پرنده های ناز نازی هم که هر روز براشون گندم می ریختم اومده بودن تماشا و از نظر من مثل کرکس های توی فیلم های وسترن میومدن.هی به خودم می گفتم نترس این جا یه هو نمیریزه پایین.اما خب انگار نه انگار. عین چی هول کرده بودم.یعنی شخصیت این فیلم رو با تموم وجود درک کردم.فقط این که حاضر نبودم دستم رو قطع کنم !!

زنگ زدم به آقای خونه کلی عصبانی شد.گفت من وسط خیابونم دارم میرم جلسه پیک از کجا گیر بیارم و خلاصه وضعی بود ومنم جیغ که این کرکس ها می خوان منو بخورن تو طبقه دهم گیرافتادم الان سرم گیج میره و ....خلاصه طفلکی مجبور شد جلسه رو کنسل کنه و گفت باش تا بیام فقط تو آفتاب نرو!جیغ زدم یه وجب جائه سایه اش کجا بود؟ و خلاصه دیدم نمیشه تا اون برسه من از ترس سکته زدم.زنگ زدم به لاله که ببین چی به سرم اومده .حالا دارم می خندم اونم خنده های عصبی و ازش می خوام که اگه مردم بیاد به شماها بگه!!طفلکی لاله هی سعی کرد دلداری بده و حرف بزنه و بگه بخنده اما من داشتم از ترس می مردم.باد که میومد انگار  این پله ها می لرزیدن!!گفتم لاله هر وقت رفتم تو بهت میگم الان نمی تونم حالم خوب نیس.گفت باشه و قطع کرد.

نمی دونم چقدر گذشت نیم ساعت ،یه ساعت، ده ساعت(احتمالن همون اولی ولی واسه من ده ساعت بود)که آقای خونه اومد و مثل رمبو در رو باز کرد که من بیام تو.حالا مگه میشد؟پاهام سست شده بودن نمی تونستم از جام بلند شم.هی می گفت خب بیا توئه.می گفتم پاهام جون ندارن.تا یه ساعت بعدش هم مدام می شستم رو زمین و چنگ می زدم به گبه تو اتاق که مطمئن شم جام امنه!!(نخند،من عذاب نکشیدم که تو بخندی،زشته آخه!!)

4.حالا تبعات جریان نجات دادن من توسط آقای خونه :

*از دیروز هی دارم از آقای خونه عذرررررررررررررخواهی می کنم و می گم ببخشید.میگه ایراد نداره یه آتو ازت دارم که بعدا هرکاری دلم خواست بکنم و تو نتونی چیزی بگی!!!

**وقتی اومدم تو زنگ زدم که لاله بالاخره رفتم تو.آقای خونه شروع کرد که خوش می گذرونی و اینا و ...من داشتم می لرزیدم هیچی نگفتم.یه ربع بعدش داد زدم واسه چی میگه خوش گذروندم.داشتم سکته می کردم.لاله بهم دلداری داد و... میگه آها داره حالت خوب میشه.یه ساعت دیگه که طلبکارم شدی می فهمم خوب خوب شدی!!

***آقای خونه هی میگه میگم به این کبوترها غذا نده پررو میشن.ببین حالا می خواستن تو رو هم بخورند!!

5.هی می خوام این رو سر فرصت بنویسم تا بگم چرا از این پله ها می ترسم یا اصلن از پله های ترسناک عکس بگیرم نمیشه.پله های اضطراری اکباتان رو دیدید؟خب مال ما اصلن شبیه اونا نیست!!

6.اینا رو ولش کنید.کسی کتابی در مورد بحران اقتصادی دهه سی آمریکا و یا کتابی که تاثیرات این بحران رو بر خانواده بررسی کرده باشه می شناسه؟(به غیر از کتاب های الوین تافلر)جون مادرتون ،این تن بمیره کمک کنید.واقعا لازمش دارم.(همسایه ها یاری کنید تا من پایان نامه رو تموم کنم)

7.امروز ،روز و ساعت و سالن دفاعم مشخص شد.انگار یه جریان برق 220 بهم وصل کردن هر چند دقیقه یه بار می پرم میرم یه قرص می ندازم بالا و میام می شینم سر جام!!

8.این رو از دست ندید!آقای خونه خوندتش بعد به من که تازه از حموم اومدم و حوله دورمه نگاه چپ چپ می کنه!!

....................................................................................................................................

بعدا نوشت:

قرربون دستتون از این چیزها هستند که تایپیست ها برگه هاشون رو میذارن روش که وایستاده و بعد از روش تایپ می کنن می دونید از کجا میشه خرید؟اصلن اسمش چیه؟

کسی کتاب سراغ نداره؟نبود؟!

هنوز چوب خط ام جا داره؟


میون انبوه کارهای نکرده ای که دارم به چیزهایی که دلم می خواد ازشون بنویسم و ننوشتم فکر می کنم به پستی که دلم می خواست واسه مامانم می نوشتم به پستی که می خواستم درمورد خرمشهر بنویسم یا حرف هام رو در مورد عکس العمل هایی که خیلی ها به حرف آقای خاتمی نشون دادن،از تفاوت سنت و مدرنیته بگم خوبی ها و بدی هاش کنار هم.یا نه از چیزهای ساده تر بنویسم از چیزهایی که توی این چند روزه توی این خونه شکستند مثل دل ،حرمت و ظرف.به این که چه چیزهایی رو می تونستیم بفهمیم بدون این همه اشک و جیغ و داد.یا در مورد این بنویسم که داریم آسه آسه شروع می کنیم به ترمیم چیزهای شکسته این خونه.یا از بلبشوی توی خونه ام به خاطر سمپاشی بگم.یا از جوانه های ریحون و پیازچه و خیاری که تو گلدون هام کاشتم.از این که فهمیدم گل مورد علاقه ام اسمش قرنفل بوده و از پیدا کردن تخمش خیلی خوشحالم.یا از این که آقای خونه واسه روز زن غافلگیرم کرد.

خیلی وقته دلم تنگ شده که واسه یه دل سیر حرف زدن با شما.میون این همه کار نکرده شما بگید این رو کجای دلم جا بدم؟ که دلم خیلی هواتون رو کرده خیلی زیادتر از اونی که بشه با یه پست سر و همش رو درآورد.

ملغمه سنت و مدرنیته


الان با دوستی مشغول صحبت بودم.بهش گفتم نتایج کنکور اومده .گفت واسه همین ناراحتی؟گفتم نه تازه از خونه مادرشوهرم برگشتیم و سر یه جریاناتی با آقای خونه بدجوری دعوام شده.دوستم یه حرفی زد که خیلی جالب بود.گفت: گندش بزنه این ملغمه سنت و مدرنیته رو تو زندگیمون که الان هم زمان با حرف فوق لیسانس و درس و پایان نامه ،حرف مادر شوهر و بدجنسی رو هم می زنیم.

******

یه روز بعد نوشت: بچه ها ممنون از کامنت هاتون چه عمومی و چه خصوصی. اعصاب درستی ندارم.در حال حاضر (از جمله بندی اوج فاجعه رو درک می کنید یا نه؟)برای همین نمی تونم به تک تک کامنت هاتون جواب بدم.فقط خواستم بگم ممنون از این که بودید و هستید و این که منم هستم اما نه با حال خوب که بتونم جوابگوی محبتتون باشم.