خب حالا چی شده که برگشتم به اینجا؟
چون اینجا بزرگترین قورباغه گیر کرده در گلوم بود، قورباغه بعدی گرفتن مدرکم از دانشگاه ست.
برای این گفتم که حد بزرگ بودنش رو بدونید.
نوشتن من به دلایل زیادی قطع شد، تا مدت ها فکر می کردم دنیا آمدن دخترم دلیل ننوشتن من بوده اما الان به روشنی می دونم که سگ سیاه افسردگی که بعد از زایمان هم دستش درازتر شد و من رو غرق کرد. اومدن اینجا بهم یاد آوری می کرد من شخصی به غیر از یک زن وامانده خسته زایمان کرده هستم و خب تمام وجودم باور داشت که من فقط همونم به همون کسالت و تنبلی و شلختگی.
البته یواش یواش در اینستا و تویتتر می نوشتم و تعدادی از شما را پیدا کردم یا پیدام کردید. همیشه از دوستانی که در کامنت های اینستاگرام برام می نوشتند: «وای آیدا خودتی؟!» تعجب می کردم، قربونتون برم من اونجا باید به مادر و پدر و مادر شوهر و جاری و عمو و عمه جواب بدم آیدا کیه؟(یادتون هست که آیدا اسم مستعارم بوده) عزیزان دل در اینستاگرام لطفا به قسمت دایرکت مراجعه کرده و اسم شب آیدا رو بیان کنید، این جوری حریم خصوصی من هم به فنا نمیره. خیلی از این عزیزان دا وارد زندگی واقعی م شدند. عجیب ولی واقعی.
خب حالا در این مدت چی شد؟
دخترم بزرگ شد، کلاس اول را تمام کرده و باید مواظب باشم نوشته هایم را نخواند و همزمان افتخار کنم که وارد دنیای جادویی خواندن و نوشتن شده. دوبار باردار شدم و الان پسر شیرین زبان و پر حرف سه ساله و نیمه ای هم دارم و خب دوران کرونا رو هم پشت سر که نذاشتیم هنوز اما خب تجربه ش کردیم با همه تلخی ها، قرنطینه ها، دوری ها و از دست دادن ها، از دست دادن آدمها و رفتن شون زیر خاک یا از دست دادن کسی که امروز تازه خواندم چقدر جالب توانسته ماجرای دردناکی که آوار کرد روی سرم را بنویسد و باز هم حس برنده بودن بکند. ایرادی ندارد همان بهتر که آدم ها حس خوبی درباره خودشان داشته باشند. من هم دوست دارم اما خب مشنگ بودن باعث میشه این جور نباشم. خلاصه فعلا یک زن خانه دار با دوتا بچه هستم که سعی دارم از آسیب های دور و بر دور نگهشون دارم و مادر خوبی باشم که نیستم چون از صبح تنها آرزویم سکوت فقط برای پنج دقیقه بوده و کدوم مادر کامل اینستاگرامی این جوری فکر می کند؟ فقط یک زن خانه دار با دو بچه و پیراهن نخی گل گلی مشنگ در هوای خاک آلود تهران هستم.
نمی دانم می خواهم اینجا باز هم مرتب بنویسم یا نه اما نیاز داشتم که به قولی خارجکی ها یک کلوژر یا همون پایان بندی داشته باشم. بنویسم از خودم و زندگی و یادم بیایید نوشتن در اینجا چه چیزهای خوبی به من داده است.
خیلی وقت ها لاله یا عزیز دیگری می گفت امروز وبلاگت رو خوندم بهم می ریختم، چیزی نمی گفتم اما درد می پیچید توی وجودم. انگار اینجا مال زمانی بوده که هنوز بلد بودم زندگی کنم اما یواش یواش فهمیدم سبک زندگیم فرق کرده و خب این وسط افسرده هم بودم، نه این که الان شنگول باشم_ گرد و خاک و آوار آبادان و تحصن غذا و خبر اعدام و ..._ هر آدمی را بر می گرداند به چاه سیاه افسردگی و من هم آدمم.
دو روزه پسرکم هم تصمیم گرفته آدم باشد حتی، آخر قبلش یکی از اعضای سگ های نگهبان بوده.
امروز اما قورباغه رو به سختی قورت دادم و با دردسر فراوان وارد اینجا شدم. اعتراف می کنم رمز ورود که هیچ حتی آدرس وبلاگم رو هم نداشتم و با سرچ ولاگ لاله به اینجا رسیدم و یک ساعت و نیم بابت بابت بازیابی رمز ورودم سعی کردم، می دونید چون رمز اون ایمیل مربوط به وبلاگم و اون یکی ایملی که ساپورت ایمیل وبلاگم بود رو هم فراموش کرده بودم.
عجیب نیست در خیلی از جهات همچنان همونم که بودم.
فعلا همین.
پ.ن: نمی دونم کسی هنوز اینجا را می خواند یا نه، عجیب نیست؟