تنها چیزی که درباره اش مطمئن ام این ئه که "خسته ام"


انقدر حال و روزم متغییرئه که نمی تونم بنویسمش. یه لحظه خوشحالم، یه لحظه بغض خفه ام می کنه، یه لحظه از شدت درد نمی تونم صاف وایستم و یه لحظه امیدوارم و خوش بین و یه لحظه دیگه دلم می خواد همه چی تموم شه.

البته این لحظه ها می تونه ساعت ها طول بکشه اما خب انقدر پایدار نیستن که بشه نوشت شون، اما انقدر موندگار هستن که من رو حسابی گیج کنند که آخه چه مرگته.

پ.ن: این "ظ" لپ تاپ من خوب نمی زنه. حالا فکر کنید منم چند بار تو این پست نوشتم لحظه و چند بار مجبور شدم فحش بدم!

لذت های خوشمزه زندگی


راستی جدا از جریان پست قبل، شما ها صبحونه خوردن بیرون خونه رو دوست دارید؟ من دوست دارم. خیلی وقت بود می خواستم دربارش بنویسم.

برام یه جور لذت خاص ئه. وقتی خودم رو خیلی دوست دارم این کار رو می کنم چون یعنی خیلی به خودم احترام گذاشتم که صبح به خودم همچین حالی دادم و به جای خوردن لیوان چای و بیسکویت پتی بور موقع خوندن خبرها و وبلاگ ها_ آخ یاد گودر مرحوم افتادم _ اومدم بیرون و هزینه کردم که روز خوشمزه ای رو شروع کنم.



قبلن گفتم من صبحونه های هتل اسپیناس توی بلوار کشاورز رو دوست دارم. بوفه آزادئه. منوی سردش خیلی بیشتر از منوی گرمش ئه.

نخندید بهم اما صبحونه خوردن توی راه آهن رو هم دوست دارم. یعنی وقتی صبح زود از قطار پیاده شی و بری تو رستوران راه آهن صبحونه بخوری که شامل چای و پنیر و کره و مربا از این کوچولو هاست. دروغ چرا کیفش برای من همیشه این بوده که بعد یه هفته آقای خونه رو می دیدم و باهام غذا می خوردیم.

بعد کافه لمیز هست بالاتر از میدون ولیعصر که از هفت صبح بازئه واسه همین راحت میشه اول صبحی رفت توش و چای دم کرده و کیک سفارش داد.

خب این از من، شما کجا ها پیشنهاد می کنید؟ منوی باز داره یا صبحانه تک نفرئه؟ حدود قیمتش چه جوریه؟

وقتی آیدا نمی تواند نگوید


یه چیز تو گلوم مونده که اگه نگم حناق می گیرم خدای نکرده، واسه همین الان کل مشکلات دنیا مثل فقر مواد غذایی، سلاح های اتمی و صلح خاورمیانه و مشکل اجاره نشینی خودم رو می ذارم کنار تا این مسئله رو بگم و خیالم راحت بشه.

توی فروردین به لطف دوستی مهمون شدیم که در جایی صبحانه بخوریم، خوب بود و خوش گذشت. به نسبت قیمت هم قابل قبول بود البته دوست مون بن تخفیف گرفته و وقتی رسیدیم و اونجا و گفتن باید نفری 1500 هم بابت نمی دونیم چی چی _ می دونم ها همون مالیات و اینا_ بدید، دوستم پرسید چرا این توی سایت ننوشته بودید و اونا هم گفتن اولش نبوده و بعد نوشتیم. با احتساب اون پولی که گرفتن، تخفیف صبحانه شون برای هر نفر می شد 3700. دیگه با این وضعیت لازم نیست ذکر کنم که خیلی تخفیف خاصی نداده بودن.

حدود دو ماه بعد من و آقای خونه و خواهرک و همسرش رفتیم اون جا برا صبحونه. خب تخفیف که نداشتیم و به همون قیمت نفری 15000 و بعلاوه مالیات نمی دونم چی چی برای هر نفر 1500 جدا هم باید پرداخت می کردیم. خب اون جوری که من از اون جا رفته بودم توقع خانواده رفته بود بالا اما این دفعه این جوری نبود. فقط نصف منوی قبلی رو داشتن، خیلی از غذا ها ساعت 9 صبح سرد سرد بودن_ غذاهایی که قاعدتا گرم سرو میشن رو می گم مثل املت_ چند تا چیز مهم نبود که البته وقتی گفتیم  بعضی هاش رو آوردند.

من یه مقدار ناراحت شدم چون اون چیزی که دلم می خواست بقیه تجربه کنند و براش اون ساعت صبح روز تعطیل کشون کشون آورده بودمشون اون جا رو تجربه نکردند. البته که دور همی به همون خوش گذشت اما انتظار من بیشتر بود. آقای خونه اعتقاد داشت که چون اون موقع که من بار اول رفتم اونا براش تبلیغ کرده بودن و می دونستن تعداد بیشتری قراره بیان برای همین بیشتر آمادگی داشتن تا الان. حرفش منطقی بود اما خب اخلاقی نبود یعنی که چی چون من توی یه روز تعطیلی که اونا براش تبلیغ ندارن می خوام برم جایی باید با کمتر از چیزی که قراره باشه ازم پذیرایی بشه؟

بماند.

اون روز گذشت و من چند وقته تبلیغ دوباره اون رستوران رو توی سایت های مخصوص می دیدم و هی حرص می خوردم و هی می خواستم چیزی نگم اما نمیشد. گفتم که اگه نگم حناق می گیرم. مخصوصن که امروز دیدم تبلیغ و خریدش تموم شده و خیالم راحت شد که اگه بنویسم نمی گن که خواسته کار و بار مون کساد کنه.

جریان این ئه که توی تخفیف جدیدی که ارائه کرده قیمت صبحانه رو ده تومن برده بالا و بعد تخفیف داده و کردتش همون 15000 تومن سابق خودش. همین. وقتی تبلیغ ئه رو می خوندم حس می کردم یکی بهم میگه گوشات مخملی ئه!

منم دلم می خواست اینا رو بنویسم که به اون رستوران مذکور بگم خودتی!

آخیش، همش رو نوشتم و حالم بهتر شد.

در ضمن اسم رستوران رو نپرسید، من جریان هر دوبار رفتن مون به اون رستوران رو نوشتم تازه یکی شون هم عکس داشت، اون جا اسمش رو گفتم اما توی این پست دوست ندارم، بگم.

وانهاده


موندم اگه من سعی نکنم بازم همه چی این جوری می مونه؟ یعنی یا من باید همه چی مدیریت کنم یا سر رشته همه چی از دست میره. خسته شدم. دیگه نمی خوام کاری بکنم. حالا چی؟

یه سقف امن


تا یادم نرفته اول دو تا چیز رو بگم:

1. ممنون از کامنت های پر از لطف و دعای خیر تون، شرابط ام جوری نیست که تک تک شون رو جواب بدم اما تک تک شون دلم رو روشن می کنه و حالم رو بهتر. پس جواب ندادنم رو دلیل ندیدن و لذت بردن شون ندونید.

2. بعد هم مرسی که جواب تست یونگی که دادید رو برام نوشتید الان که وقت ندارم اما سر فرصت حسابی میرم فضولی می کنم و حالش رو می برم.

دیشب کلی با آقای خونه حرف زدیم، آقای خونه از اسباب کشی خوشش نمیاد، منم خوشم نمیاد اما دلم هم نمی خواد به این دلیل انقدر اجاره بدیم. تازه آقای خونه توانایی لاله رو در اسباب کشی ندیده و هر چی من بهش می گم خیالت تخت لاله میاد کمک، درک نمی کنه این کمک یعنی چقدر کمک!

حالا خواهرک و شوهرش هم هستند. کل این خونه رو خواهرک وقتی اسباب کشی کردیم و من مریض بودم چید و مرتب کرد. پروانه و معمولی و گولو هم به کنار، هنوز بهشون نگفتم اما خب از این جا می فهمند دیگه.

می دونم متراژ خونه مون خیلی کمتر میشه شاید حتی نصف بشه و کلی از اسباب هام رو باید ببخشم اما ایرادی نداره، به قول خودتون لابد یه خیری توش هست. من همیشه از تغییر می ترسیدم، الان هم همین طور اما نمی خوام این باعث بشه از لحاظ مالی کلی به مون فشار بیاد.

دلم هم روشن ئه. حتمن توی این شهر بزرگ یه آپارتمان نقلی نورگیر با تراس و کمد منتظر من و آقای خونه است.

امروز با لاله رفتیم خونه دیدیم کلی هم رویا پردازی کردیم درباره همسایه شدن من و پروانه و لاله و خواهرکش. خوب بود آخه وصف العیش هم نصف العیش ئه دیگه.

خونه ای که دیدم رو دوست نداشتم شبیه اون خونه ای بود که راس بعد از طلاق امیلی با جویی و چندلر دیدش اما لاله راست میگه که بنگاهی ها اول خونه های زاقارت شون رو نشون می دن.

اصلن لاله برای این کار محشرئه می خوام همش با اون برم بنگاه خیلی خوب حرف می زنه. من وقتی میرم بنگاه انگار پسر عمه زا رفته بنگاه، با همون لحن و همون مقدار تعجب و هاج و واجی، آقای خونه که میره بنگاه انگار پسرخاله رفته بنگاه، یعنی هی بهشون حق میده کم مونده بره نون و نفت هم براشون بگیره اما با لاله بنگاه رفتن شبیه بنگاه رفتن آقای مجری و ببعی ئه، خیلی آروم و منطقی.

از این جا به بعد پستم یک ساعتی متوقف شد چون آقای خونه اومد خونه و اصرار داره که بمونیم و هی داریم بحث می کنیم و از این حرف ها. نمی دونم هنوز هم هیچی نمی دونم.

بیست و هشت مردادی که تولد ئه


آره! امروز 28 مرداد ئه. روز همون کودتایی که میشه کلی چیز ازش نوشت و حرف ها دربارش زد. اما راستش امروز دلم نمی خواد این جا به زاهدی و اشرف و شعبون بی مخ بد و بی راه بگم و دل به حال تموم زحمت های مصدق و ملت ایران بسوزه. از غصه خوردن درباره تکرار احمقانه تاریخ خسته شدم.

راستش از چند وقت پیش که توی روز 28 مرداد تقویمم نوشتم: تولد آزی، کلی خوشحال بودم که یه اتفاق خوب توی این روز افتاده و من می تونم با یادش شاد بشم.

آزی عزیزم، با یه دنیا آرزوهای خوب خوب خوب، تولدت مبارک.

هنوز هم به دعا و انرژی مثبت نیاز داریم


دارم از شدت استرس و گشنگی می لرزم اما قبل هر کاری بعد رفتن صابخونه اومدم که بنویسم چی شد.

صابخونه بعد کلی حرف آخرش حرف آخرش رو زد. میزان اجاره رو در حدی بالا برد که من و آقای خونه صحبتش رو کرده بودیم و گفته بودیم می تونیم بدیم اما پول پیش رو هم خیلی بالا برد. حالا نمی دونیم چی کار قرارئه بکنیم. وام بگیرم برای پول پیش یا از این جا بریم. هنوز نمی دونیم...

خب قرارئه صابخونه بیاد


انقده تو اوو ام که مامانم میگه: مگه تو کار و زندگی نداری که همش این جایی! انقده می بینمت که فکر می کنم می تونم بهت بگم برو ظرف ها رو بشور!

تازه خبر نداره که، هنوز نه مرغ ها رو شستم نه ظرف ها رو نه سبزی ها رو سرخ کردم نه جارو کشیدم و این جا هم هی هی پست می نویسم.

یه عالم انرژی مثبت برای نی نی و مامانش


آقا من نمی دونستم بگم یا نگم. یعنی گفتم ها تا مکالمه ام باهاش تموم شد به تموم آشناها و دوست ها زنگ زدم و گفتم. اما نمی دونستم بیام این جا هم بنویسم یا نه. گولو یه پست غیر مستقیم دربارش نوشت، پروانه هم امروز مستقیم دربارش نوشت خب دیگه اون وقت چرا من نگم؟ها؟

تو دل دوستم داره معجزه خلقت اتفاق می افته.


وسط این همه بدو بدو


برای من زیاد پیش اومده که بدنم کم بیاره، یعنی دلم بخواد کلی کار دیگه رو انجام بدم اما دیگه نتونم، ذهنم همچنان فعال باشه اما بدنم دیگه نکشه و خسته شده باشه.

دیشب هم این جوری شدم وسط سریال دیدن با آقای خونه بودیم، تازه جای حساسش هم بود که دیدم نمی تونم سرم رو صاف نگه دارم رفتم دراز کشیدم روی گبه همون اتاق. روی گبه داز کشیدن خیلی حرف ئه یعنی باید خیلی بی حال باشم که این کار رو بکنم چون من معمولن حواسم هست که این کار رو نکنم چون اون وقت من می مونم و یه عالم پرز چسبیده به لباسم و جریانات بعدش.

اما دیشب دیگه نمی تونستم صاف بشینم همین طور سرم گذاشتم روی زمین و خوابیدم. یه خواب بی رویا از اونایی که آرزو دارم خانوم پامفری شربتش رو بهم می داد. اما مگه آقای خونه می ذاشت. هی می گفت پاشو برو رو تخت بخواب!

گفتم نه باید مرغ ها رو بشورم، غذاها رو بذارم یخچال، سبزی ها رو سرخ کنم، قرص بخورم بعد بخوابم.

آقای خونه رفت و اومد قرص هام رو آورد. گفت که غذاها رو گذاشته تو یخچال، برای شستن مرغ و سرخ کردن سبزی هم فردا رو ازم نگرفتن و من رو به زور بلند کرد و برد روی تخت گذاشت.

تنها چیزی که یادم میاد اینه که موقع خوابیدن بهش گفتم تو بابای خوبی میشی و خوابیدم.

این رو نوشتم چون می خوام یادم نره توی این روزهای شلوغ که من و آقای خونه اصلن باهم وقت نمی گذرونیم هنوز هم چیزهای قشنگی برامون پیش میاد حتی اگه تو اوج خستگی یکی دیگه باشه.

مشترک مورد نظر مقادیری دستش تنگ است


اگه به شما زنگ نمی زنم یا sms نمی دم دلیل برای بی تفاوتی من نیست، دلیلش اینه که خرج های مهم تری از پرداخت پول موبایل و به زودی پول تلفن داریم.

نحوه آدرس دادن مشنگ ها


مکالمه اول:

+ پس یه ریع به پنج، میدون ونک؟

_ کجای میدون؟

+ دم توالت ها!

_ باشه. می بینمت.


مکالمه دوم:

+ ما باهم دم توالت ها قرار گذاشتیم تو هم بیا اونجا.

_ همون جا که همیشه گشت ارشاد وایمیستاد؟

+ آره.

_ باشه. می بینمتون.

حتی یه فنجون چای خیالی


خواهرم اومده کنار نیم وجبی و وسایل مامان بازیش نشسته و گفته: به من یه فنجون چایی می دی؟

نیم وجبی گفته: نه! اینا مال بابا بوزرگه!

ای تو روح گوگل


بالاخره مجبور شدم دونه دونه عین زمانی که هنوز چرخ اختراع نشده بود لینک های دوستان رو وارد کنم، رسمن جونم در اومد، کلی از کارهام عقب موندم حالا حالا هم کار داره.


تولدت مبارک دوست عزیزم، روزهایی شاد و پر از خیر و برکت رو برات آرزو دارم.



حالا حالا ها گیر اداهای خانومیم


صاحبخونه خوش قول باز هم ما رو پیچوند، فرمودند به جاش یکشنبه عصر میان و صد البته که دو قورت و نیم شون هم باقی بود.

رابطه قیمت بلیط متروی پغی با اجاره خونه ما


امروز قرار ئه خانوم صابخونه مون تشریف بیارن تا درباره میزان اجاره صحبت های جدی بزنیم. دقیقن عین فرمایش خودشون ئه.

آخه جون به جونش کنند حاضر نیست تصمیمش رو از پای تلفن به ما بگه، حتمن باید قدم رنجه کنند این جا و درباره مشکلات مالی شون حرف بزنند و بگن که چقدر فرهنگ مردم الهیه پایین ئه و خونه سازی اون جا سخته و خونه شهرک غرب شون اصلن به راحتی خونه سابق شون که همین خونه ایی که ما توش زندگی می کنیم نیست و چقدر سفر به پغی و ال ای سخت شده و پول بلیط و قیمت یورو سر به فلک کشیده و ایشون خیلی صابخونه با انصافی هستند که به ما اجازه زندگی می دن و حالا هم دیگه نمی دونند از شدت انصاف چه جوری میزان بالا بردن اجاره رو به ما بگن.

اون وقت یه رقمی رو میگن که برق از سر من و آقای خونه می پره و خودشون با مظلومیت و ناز و ادا بگن این دیگه خیلی خوبه! همه بنگاهی ها تا شنیدن گفتن که نه! خانوم! این چه کاری ئه! خونه رو بدین دست ما تا یه شب ئه سه برابر این قیمت اجاره بدمیش. و اونم گفته نه! من دلم نمیاد اینا دوتا جوون اند!

بعد هم به ما بگه اگه موافق نیستیم یه فامیل داره که می خواد بیاد این جا، حالا بهترئه فکرامون و بکنیم و گرنه مجبور میشه در کمال تاسف به ما مهلت بده که یه خونه دیگه پیدا کنیم و بالاخره اون فامیلشون میاد این جا!

اگر چه که شوهرش میگه عزیزم چرا این جا رو اجاره بدیم؟ ممکنه خراب بشه می خوای همین جوری نگهش داریم به خاطر خاطرات خوبی که از این خونه داری! اما خب دل خانومه نمیاد که فامیلشون بدون خونه بمونه و اون عادت داره به همه لطف کنه.

پس چی؟! همین پول اجاره ما رو سه ماه یه بار_ چون ماهی یه بار دیگه خیلی کمه_ تبدیل می کنه به یورو و می فرسته برای دخترش تو پغی. البته دخترش به این پول نیاز خاصی نداره چون خونه قصر مانند دوست قدیمی شون که خانوم با نفوذ سیاسی قدیمی و خیلی ثروتمند ئه زندگی می کنه_ این جور که از خانومه میگه من و آقای خونه شک بردیم نکنه شهبانوی سابق ایران باشه_ و چون خرج غذا و مسکن نداره کل این پول میشه فقط خرج نوار بهداشتی و شارژ کارت متروش!

موندم شاید این دخترئه طفلک مشکل رحم داشته باشه و گرنه چه جور خرج یه هفته حالا نه بگو ده روز نوار بهداشتی تو ماه حتی تو پغی انقد بالا باشه البته مثبت تر هم فکر کردم گفتم شاید عادت داره به جای دستمال کاغذی ازشون استفاده کنه شاید هم گداها تو پغی نوار بهداشتی رو جای پول قبول می کنند.

درباره شارژ مترو هم فکر کردم لابد دخترئه هر دفعه که می خواد خط عوض کنه نمی دونه می تونه با همون پولی که قبلن داده سوار خط بعدی بشه و هی طفلی پول اضافی میده. شایدم نه، دوست داره تو هر ایستگاه بیاد بیرون و از پله های مترو بره بالا و خورشید رو نگاه کنه بعد دوباره بره پایین و کارت بزنه و سوار مترو بشه.

در هر صورت چیزی که خانوم صابخونه مون خیلی دوست داره ما رو دربارش مطمئن کنه این که اصلن به این پول نیاز نداره و فقط به خاطر این که بنگاهی های محل که همه عاشقشن _ چون اون عادت داره با همه صمیمی و مهربون باشه_ دلخور نشن، میزان اجاره ما رو بالا ببره، حالا این وسط یه پولی هم دست دخترش می رسه واسه خرج ناقابل نوار بهداشتی و شارژ کارت مترو، در جریان هستید دیگه.

حالا شما دوستان بی زحمت برای ما دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید تا این عصر جمعه کذایی به خیر بگذره.

نتیجه گیری یک مشنگ


اعضای مجلس با وزارت آموزش، علوم و جوانان مشکل دارند، چون آنها را یاد خاطرات تلخ شان می اندازد.

نیم وجبی آدم فروش


بابا و مامان رفتند پیش نیم وجبی اینا. نیم وجبی از اون روز همه مون رو به یه نفر فروخته.

به مامانش که دنیاش بوده و از صبح تا شب بهش می چسبید، محل نمی ده.

سر باباش تا نزدیکش می زنه داد می زنه که برو! وقتی باباش میگه حالا بذار یکم پیش شما باشم عصبانی می گه برو ورزش دیگه!

با دیدن من توی اوو جیغ می زنه ای پد رو قطعش کن! حتی وقتی هم انواع صداهای بع! هاپ! میو! ماع! رو در میارم حاضر نمیشه نگاهم کنه!

صبح امروز هم در اتاق رو روی مامانم بسته که از اتاق نتونه بیاد بیرون تا فقط خودش با بابابزرگش باشه!

صبح بابا خواست توی اوو باهام احوال پرسی کنه، اومد سرم داد زد که بابا بوزرگه منه! بعد هم به بابام گفت ای پد رو قطع کن بیا بخواب بهت غذا بدم و دست بابا رو گرفت و رفت!

خدا شفا نداده


وقتی پولی در بساط ندارم همه چی به نظرم جذاب میاد و فکر می کنم اگه پول دستم اومد حتمن می خرمشون اما وقتی پول دستم میاد دیگه هیچی برام جذابیت نداره و بی توجه از جلوی مغازه ها رد می شم.

بزغاله ها پیش من نیستن، دست از سرم بردارید


دل درد دارم، بدجور. انگار که به جای گرگ ئه شکم من رو پاره کردن و از توش شنگول و منگول و حبه انگور رو کشیدن بیرون و بعد به جاشون یه عالم سنگ گذاشتند. فقط مشکل اینه که از اول تو شکم من هیچ بزغاله ای نبوده و الان مونده که گناهش چیه.

بله


6 سال پیش در چنین روز و ساعتی وقتی با مانتو و روسری سفید توی محضر نشسته بودم، درباره ازدواج و زندگی مشترک جور دیگه ای فکر می کردم.

 آیدای الان اون دخترکی که فقط تاج گل نازکش به عروس ها شبیه بود رو خیلی رویایی می بینه. خیلی چیزها عوض شده مخصوصن ما دو نفر و رابطه مون، کلی بالا و پایین داشتیم، خوشی و سختی و دلخوری داشتیم. اون روز می دونستم همه این ها سر راهم هست اما دونستن با تجربه کردن خیلی فرق داره.

بعد 6 سال با یه دنیا تجربه، من عوض شدم. اگر برگردم به اون روز به آیدای 6 سال پیش می گم غصه نیمدن برادر شوهرها و پدر شوهرش رو نخوره. می گم اون مسئول درست کردن همه چی نیست. می گم سر بعضی از خواسته هاش با قدرت بیشتری وایسته. می گم کار خوبی کرده که جشن و لباس و کیک رو بی خیال شده و بهش قول می دم که اگه به حرف های بعضی ها اهمیت نده هیچوقت از این نحوه ازدواجش پشیمون نمیشه و حسرت نمی خوره، بهش کلی چیزها می گم که نوشتن شون الان اشکم رو درمیاره.

بعد بهش می گم مبارکت باشه عزیزم، حتی اگه هیچ کدوم از این ها رو هم رعایت نکردی بازم 6 سال دیگه از انتخابت ناراضی نیستی. می دونی می تونستی بهتر زندگی کنی اما خب گذشته ها گذشته و تو آینده و مهم تر از اون حال رو داری، پس بگو بله و زندگی جدیدت رو شروع کن.


از 30 دقیقه بامداد تا یازده ساعت و نیم بعد


دیشب دلم گرفت، حالم بد شد. بعد مدت ها داغ کردم اما حتی دلم نمی خواست زار زار گریه کنم. می دونستم گریه فایده نداره، هی با خودم حرف زدم که آیدا حالا چیزی ئه که شده. از تو که کاری بر نمیاد. عصبانی و ناراحت شدنت از اون آدما دردی رو برات دوا نمی کنه.

اما فایده نداشت، بغض داشت خفه ام می کرد. مامان و آقای خونه هی می خواستن حالم رو بهتر کنن که نمی شد حالم بدتر شد. دوست نداشتم جریان رو هی بازتر کنم، دوست نداشتم که دربارش حرف بزنم همون لحظه عصبانیت کلی حرف هایی زدم که جالب نبودن که دوست نداشتم بگمشون. تازه شب رفتن مامان بود و طفلی عذاب وجدان گرفته بود که چرا خبر رو به من داده و هی می خواست رفع و رجوعش کنه. آقای خونه هم که قبلش رو اعصابم پاتیناژ رفته بود می دونست که مقداری از عصبانیتم بر می گرده به خودش و پشیمون بود.

حرف زدن با مامان و آقای خونه اصلن خوب نبود، دلم می خواست بیام و یه پست بنویسم، اما نمی شد لپ تاپ تو اتاق نبود و بیرون رفتن من از اتاق مصادف می شد با مواجه شدنم با مامان و بابا که می خواستن هی موضوع رو از زاویه های هفتاد درجه به بالا و نیمه پر لیوان حالیم کنند، واسه همین دراز کشیدم روی تخت و کل پست رو تو ذهنم نوشتم بعد تک تک کامنت ها رو مجسم کردم، کامنت های دلداری، کامنت های راه حلی، کامنت های لج در آر، کامنت های بی ربط، همه رو.

نمی دونم چه جوری خوابم برد، مخصوصن که مامان تا دو نیم نصف شب هی میومد بالا سرم که قضیه رو درست کنه و آقای خونه رو می کشید کنار که باهاش مشورت کنه و شوخی های عجیب بابا که فکر می کرد باعث خوب شدن حالم میشه.

اما 5 صبح که بلند شدم حالم بهتر بود. البته پشیمون بودم که ناراحتیم رو بروز دادم چون طبق معمول مامان بعد گذشت چند ساعت از واقعه شروع کرده بود به نصیحت کردن من که تو نباید انقده حساس باشی و این بدئه و تو رو نابود می کنه و از این حرفا!

اصلن هم حاضر نبود تموم این دو هفته گذشته رو که باهام بوده و حتی یه بار هم ناراحتی و دلخوریم رو ندیده و تو تموم شرایط با روی باز از همه پذیرایی کردم و خوش اخلاق باز به همه کمک کردم رو یادش بیاره. دیگه باهاش بحث نکردم. پیش خودم فکر کردم که ایراد نداره، من حق داشتم که یه بار هم عصبانی بشم و لزومی نداره خودم رو توجیه کنم و اگه مامان اون قسمت ها رو نمی بینه مشکل من نیست اما مطمئنم به مرور زمان متوجه اونا هم میشه.

البته که ته دلم یه صدای نه چندان آرومی داشت و داره سرزنشم می کنه که هی یارو! همش تقصیر خود احمق نفهمته اما خب خوبیش این ئه که صداهای دیگری هم تو سرم هست_ البته می دونم خوبیش از این لحاظ ئه و گرنه انواع صداها توی مغز خیلی صورت خوشی نداره!_ که مهربون تر از این صدا باهام حرف می زنند.

از فرودگاه که رسیدیم خونه با این که خیلی منگ خواب بودم اما خوابم نبرد. استرس نداشتم یه حس عجیب داشتم و دارم. تازه با خواهرک هم صحبت کردم _ نگفته بودم از دست اون دلخور بودم؟ _ معلوم بود مامان بهش گفته که من ناراحتم و داشت یه جوری قضیه رو توضیح می داد. اما جریان رو کش ندادم حتی نگفتم چی ناراحتم کرده پیش خودم گفتم ولش کن. بحث نکن، توضیح نده. مهم نیست تو در نظر همه یه احمق ساکت گوشه گیر افسرده غیراجتماعی بیای، تو که نمی تونی دنبال همه راه بیفتی و خودت رو به تک تک آدم ها ثابت کنی، اگه برای کسی مهم بودی سعی می کنه بشناستت اگه نه بی خیال. همین!

دلم براتون تنگ شده


انقده دلم می خواد جواب تک تک کامنت ها رو بدم، کلی پست درباره شلوغی این روزها و شیرین کارهای نیم وجبی بنویسم اما نمی تونم، همه چی دیوانه وار شلوغه، حس می کنم مدام دارم دور خودم می چرخم، یکم که اوضاع آروم بشه با دست پر برمی گردم.

آیدا از دید یونگ


درباره یونگ با پسر دایی محبوبم حرف زده بودم، این دفعه که من رو دید گفت که رفته کلی دربارش سرچ کرده و مقالاتش رو خونده و خوشش اومده. بعد هم گفت که تست شخصیتیش رو انجام داده و شده I N T J. ازم پرسید که تو کدوم تیپ شخصیتی هستی؟ گفتم که من این تست رو ندادم.

دیشب منم تستش رو دادم، البته بیست سوال اول رو در حالی جواب می دادم که بابا و آقای خونه تموم تلاش شون رو برای پاتیناژ رفتن روی اعصاب من انجام می دادن، بعد بیست تا سوال اول آقای خونه رفت بیرون و اوضاع آرام تر شد. خلاصه نتیجه تست من شد تیپ شخصیتی  I N F J (+)، یعنی کلن عنصر T به معنی تفکر رو ندارم!

دیشب که باز پسر دایی م رو دیدم بهش گفتم نتیجه ام چی شده و گفت چه جالب نمونه های نادری این تیپ رو دارند. بماند که آقای خونه و بقیه عزیزان در صحنه چقدر درباره خطر انقراض این نمونه بحث کردند.

صبح اومدم سرچ کردم که چه اشخاصی این تیپ رو دارند به اسامی خ م ی ن ی، ب ن ل ا د ن و ه ی ت ل ر برخورد کردم، یعنی اگه بدنید چقدر باعث انبساط خاطر مامان و آقای خونه شدم که نگو!

تا مامانم گفت دخترم مجبور نیستی نتیجه تست رو همه جا بگی، جرقه نوشتن این پست تو ذهنم زده شد!

پ.ن:

1. از همه دوستانی که معتقدند من برنده مسابقه چگونه دق دادن آیدا می شوم کمال تشکر رو دارم!

2_ این روزها چون وقتم توی اومدن به نت محدودئه کمتر می تونم جواب کامنت بدم یا حتی کامنت بذارم حالا اون  که اصلن نمی تونم برای دوستان پرشینی کامنت بذارم بماند. گفتم بگم تا لال از دنیا نرم.

3. مسلمن فاصله بین حروف تیپ های شخصیتی نیست، من فقط نمی خوام کسی یا سرچ اونا با این جا برسه.

4. به آقای خونه می گم، ببین بابانوئل هم مثل منه، میگه: آهان! لاید خودش هم اومده تست رو داده!

5. این جا می تونید این تست رو بدید.

توضیحات بیشتر در پست های بعدی به اطلاع عموم خواهد رسید


با این که هر دوشون به شدت منکر این موضوع میشن، اما من مطمئنم یه مسابقه ای هست با مضمون دق دادن آیدا یا کی بهتر می تونه آیدا رو دیوانه کنه و بابا و آقای خونه نه تنها جزو شرکت کنندگان اصلی مسابقه هستند بلکه رقابت تنگانگی هم با همدیگه دارند.

تازه با این همه تلاشی که برای برنده شدن دارند فکر می کنم جایزه ارزنده ای هم برای نفر اول وجود داره.

صحنه های به یاد ماندنی


کارل به بن شیره می ده، چندلر و جویی با دیدن اون صحنه از جاشون بلند می شن و میرن تو آشپزخونه.

راس میره دنبالشون و بهشون می گه: شما ها کی می خواهید بزرگ شد؟ این قشنگ ترین چیز طبیعی تو دنیاست!

جویی می گه: ما می دونیم، اما یه بچه داره اون رو میک می زنه!


Ross: Look, would you guys grow up? This is the most natural beautiful thing in the world


Joey: Yeah, we know, but there's a baby sucking on it


Friends_Season 2_ Episode 2

ثانیه 53 تا 60

خوش شانس در خواب و بیداری


هم سرم درد می کرد هم بدنم، انگار یه تریلی از روم رد شده باشه بعد انداخته باشنم توی یه ورزشگاه صدهزار نفری و تموم 90 دقیقه سروصدای تماشاچی ها رو تحمل کرده باشم.

رفتم بخوابم تا حالم بهتر شه، خواب دیدم که از کوه پرت شدم پایین و بردنم بیمارستان و دکتر می گه شب تا صبح باید بیدار باشی تا مطمئن بشیم حالت خوبه و به انواع روش ها دارن سعی می کنند بیدار نگه ام دارند و هر چی من زار می زنم که من از خون و بیمارستان می ترسم فایده نداره!

من و خرمن گیسوانم


درسته موی بلند دردسر داره اما خب یه کیف اساسی داره اونم اینه که میشه موها رو بافت. من عاشق موی بافته ام. حتی یه بار همشون رو مدل مکزیکی بافتم که البته تجربه خوبی نبود_ کدوم احمقی وقتی قراره دو هفته با شن و ماسه کار کنه میره موهاش رو جوری می بافه که شستنش کلی دنگ و فنگ داره؟_

بچه که بودم مامانم موهام رو می بافت یا یه دونه پشت سرم یا دوتا بغل سرم. خیلی دوس داشتم. تقریبا یادم رفته بود که با یکی از پست های بانو سرن _ بعله! بانو، همش تقصیر شماست_  یاد اون روزها و گیس بافته افتادم بعد وسوسه شدم که موهام رو بلند کنم تا بتونم دوباره این جوری ببافم شون.

اما الان که موهام یکم بلند شده و مدلش رفته رو اعصاب موندم که گیس خوشگل می ارزه به این همه زحمت؟ دوباره موهای بلند اونم برای منی که روزی چند بار دوش می گیرم، زیر روسری هم هست تازه، خلاصه هی کوتاه کردن و مرتب کردن موهام رو عقب انداختم تا الان که قشنگ مثل ایشون شدم:

به فلش ها توجه کنید، پشت موهای من به همین شدت اومدن بالا، یعنی جلوی موی این پریچهره رو برای پشت موهای من فرض کنید، حالا متوجه شدید چه دلبری شدم؟! طفلک مامانم خیلی سعی می کنه به روم نیاره!

واسه همین دو دلی دیروز کلی مدل موهای کوتاه رو سرچ کردم تا راحت تر تصمیم بگیرم. از این مدل خیلی خوشم میاد:

اما فایده نداره چون موهای من فرئه و این جوری در نمیاد تازه شاید مجبور به استفاده از سشوار هم بشم که اصلن خدا رو خوش نمیاد.

آخرش به این مدل موی خانم بری رضایت دادم:

فکر کنم دردسر کمتری داشته باشه و با توجه به فر بودن موهای جفت مون احتمالن به منم بیاد، البته شما ها فقط موها رو در نظر بگیرد بقیه اعضای صورت کوچکترین شباهتی ندارند.

این که من تصمیم رو دارم می گیرم یه طرف این که کی خودم رو ببرم آرایشگاه و تصمیم رو عملی کنم به طرف دیگه است. برای همین می خوام کارم رو سخت تر کنم، هم این جا می نویسمش که مثل آینه دق جلو روم باشه هم این که از دوستان تهرانی خواهش می کنم اگه جای خوبی رو می شناسند که آرایشگرش به حرف آدم توجه نشون بده بهم معرفی کنند_ آرایشگر دم خونه مون ذره ای به گفته های من اهمیت نمی ده_ تا حسابی دستم بره تو پوست گردو!

بعد هم همش فکر کنی خب به جای این کارا، چی کارا کردم؟


تصور کنید:

دوستت بهت بگه لازانیا پختم میای خونه ام، بعد تو نتونی بری.

دوست دیگه ات دوبار برنامه سینما رفتنش رو عوض کنه تا باهات بره سینما و تو نتونی.

دوست دیگه ای اومده باشه ایران و اولین نفر هم به تو زنگ زده باشه اما تو هنوز ندیده باشیش.

دوستی چند بار بهت زنگ بزنه و تو هر دفعه بگی: ببخشید بعدا بهت زنگ می زنم.

بدقولی های مداومت در حق دوست دیگر از دستت در رفته باشه.

بیشتر از چند ماه هم از دیدن بعضی از دوست هات می گذره: + + +

تازه اینا چند نمونه از کل باشند. اون وقت چه حالی دارید؟