اصغر فرهادی عزیز ازت ممنونم

حس فوق العاده ای که اسم ایران بیاد وسط و موضوع بحث تروریست و انرژی اتمی و تحریم نباشه.

قبلا هم در این مورد نوشته بودم.

ماجراهای یک شب امتحان

احتمالا همه با مرض شب امتحان آشنایی دارید همونی که آدم هر کاری می کنه الا درس خوندن! خب پر واضحه که الان من دچار این بیماریم چون تا الان همه جای خونه از جمله در تمام کمد های خونه و دور کلید برق و دستگیره های خونه رو تمییز کردم.بهونه ام هم اینه که تا همه جا تمیز نباشه من نمی تونم درس بخونم...

یکی هم نیست که بهم بگه برو بابا و خودت جمع کن یادت رفته وقتی دانش آموز بودی و اتاقت مثل بعد حمله مغول به ایران بود و مامانت هی حرص می خورد که چرا اینجا اینجوریه و تو با خیال راحت می گفتی من توش راحتم و می دونم وسایلم کجاست !!

بعدش گیر دادم به tag درست کردن برای پست هام که صد البته نصفه ولش کردم و می ترسم به همون سرنوشت انتقال پست های وبلاگ سابقم به این وبلاگ دچار بشه.

تازه این که چیزی نیست برای بار نمی دونم چندم تکرار سریال فرندز رو دیدم و برای بار سوم تکرار تمام قسمت های گذشته مدرن فامیلی و برای بار دوم تکرار همه قسمت های قبلی نیکتا رو ....

همش هم ولم تو این سایت و این سایت که ببینم کی قسمت جدید   desperate housewives یا grey's anatomy یا Nikita  یا Modern family  یا How i met your mother که دانلودش کنم تازه بعدش هم هی میرم می گردم دنبال زیرنویس فارسی شون!!

حالا همه اینا به کنار همش رفتم تو فکر این که چندتا چیز بخرم اما نمی دونم از کجا._ بعله بیماری شب امتحانیم خیلی پیشرفته است_ و می خواستم از شما در موردشون راهنمایی بخوام.

1. می خوام جارو شارژی بخرم اما نمی دونم چه مارکی بهتره؟ تا حول و حوش صد تومن هم براش می خوام هزینه کنم تو این مایه ها چی رو پیشنهاد می کنید؟ آهان لطفن هم نگید که نخر بدرد نمی خوره و از این حرفها چون خیلی به دردم می خوره اونایی که گبه دارند احتمالا حرف من رو می فهمند.

2.می خوام لب تاپ بخورم و تا حدود هشتصد تومن می خوام براش هزینه کنم .شما چه مارکی رو توصیه می کنید؟ کار من با لب تاپ فیلم دیدنه و نوشتن و توی اینترنت بودنه. اصلن قصد ندارم باهاش بازی بکنم پس گرافیک بالایی لازم ندارم.

3. من حدود 4 ساله که کیف نخریدم.بعله ما اینیم دیگه! قبلن هم گفتم خیلی از وسایلم خوب نگهداری می کنم الان یه کیف صنایع دستی دارم که مال زمان دبستانمه! حالا می خوام دقیقن عین این کیف رو بخرم که قبلن برام سوغاتی آوردن .اصلشون مال نپاله.الان داغون داغونه تاحالا چند بار دادم تعمیر اما دیگه نمیشه کاریش کرد.توی تهران جایی سراغ دارید که از اینا بفروشن؟یه بار دست یه خانومه دیدم ازش پرسیدم از کجا خریدینش گفت: قیطریه؟ مییییییییدونییییییییی کجاست؟ (با لحن خاصی بخونیدش)راستش منم اصلن ازش خوشم نیمد که مکالمه رو ادامه بدم در نتیجه نفهمیدم از کجا خریده.(عکس کیف تو ادامه مطلبه)

راستی یه وقت فکر نکنید من یه پولی چیزی دارم ها نه! دارم از قانون جذب استفاده می کنم تا جور بشه.هر چی واسه جذب خونه زور زدم نشد حالا می خوام ببینم می تونم اینا را جذب کنم یا نه.

4.به نظرتون چرا بلاگفا لج کرده عدد نظرات رو دوتا از اونی که هست کمتر نشون میده؟

5.کفشدوزکی بهم گفت که روی گلدون شمعدونیم یه پلاستیک بپیچم و همین جوری بذارم تو تراس تا استراحت زمستونی بکنه.هر چی سرچ کردم اطلاعات بیشتری پیدا نکردم.کسی در این مورد چیز بیشتری می دونه؟ با گلدون نسترن و ساناز هم باید این کار رو بکنم؟چه جوری آبشون بدم؟

6. سه تا گلدون کاکتوس خریدم کوچولو.کاکتوس زیاد داشتم اما نه اینقدری.به اینا چه جوری آب بدم؟

در ضمن یادم هم بندازید تا تنم داغه و موقع امتحان هاست از سریال هایی که گفتم و دارم می بینم براتون بنویسم.

پ.ن :

الان که دارم برچسب های این پست رو می زنم به این نتیجه رسیدم اگه نزنم شاید آبرومندانه تر باشه بس که زیاده .تازه الانم تعداشون بیشتر از 5 تا شده و دیگه تمیشه اضافه کنم.کلن این مشکل رو تو چکیده نویسی مقاله هام موقع نوشتن واژه های کلیدی هم دارم.

صبح دستم خورد و پستم معلوم شد بعد فوری ثبت موقتش کردم.آخه هنوز عکس کیف رو نذاشته بودم.واسه همین اگه دوست هایی که گودر دارند دیدند این پست دوبار براشون اومده به گیرنده هاشون شک نکنند مشکل از فرستنده است!

دیگه برم آخه فردا امتحان دارم...

ادامه نوشته

کانون گرم خانوادگی یا همه مون سریال دوست داریم!


خواهرک زنگ زده بهش می گم دارم MI5 می بینم بعد بهش زنگ می زنم.

ده دقیقه بعد باهاش تماس می گیرم میگه داره پوآرو می بینه و نمی تونه باهام حرف بزنه و بعدا بهم زنگ می زنه!

مثل این که بعد من هم زنگ زده بابا،تا این که پوارو شروع شده و بابا بهش گفته که پوارو شروع شده و باید بره!


خودتون حساب کنید چقدر داغون بودم!


رفتم دم آژانس ماشین بگیرم.ازم آدرس می پرسه ،وقتی اسم خیابون رو می گم.

میگه: کدوم بیمارستان؟!!

پ.ن: یادش به خیر یکی از بچه های فامیل به تقلید از دیالوگ فیلم مادر همیشه بهم می گفت،اگه آمبولانس تو رو تو خیابون ببینه جلبت می کنه!

با احتیاط گذر کنید


عصر جمعه از آن چه فکر می کنید به شما نزدیک تر است.

آخه چرا؟


دلم گرفته. بدجوری هم گرفته. خسته شدم از این که انقدر خودم رو به بقیه اثبات کنم. دلم می خواد بگم به درک اگه منو نشناختی که بفهمی من همچین حرفی نزدم خب تقصیر توئه نه من. اما نمیشه...

طرف بعد دوسال میاد ومی گه آره فلانی گفت تو این رو گفتی منم دیگه باهات کات کردم بعد تو هی قسم به پیر و پیغمبر می خوری که نگفتی اما طرف میگه حالا که گذشت میگه نگفتم چی رو گذشت؟روبرو کن. میگه نه و یه جوری از سر بزرگواری سرش رو تکون می ده که دلم می خواد فکش رو بیارم پایین...

اینجا تو فضای مجازی هم از این اتفاق ها می افته تو یه حرفی رو نزدی اما نمی تونی ثابت کنی و کسی رو که فکر می کنی دوستت هست رو از دست میدی.بعدش میگی خب تقصیر من نیست اگه طرف بعد این مدت من رو نشناخته پس درمورد دوستیم و احساسم نسبت بهش اشتباه می کردم.

حالا همه اینا به کنار وقتی استادم منو می کشه کنار و می گه که من تو رو می بخشم که دوسال پیش رفتی به حراست شکایت من رو کردی و منم هی می گم نکردم و تازه همیشه پشت سرش ازش خوب گفتم اما باور نمی کنه و میگه گذشته وچی کار کنم؟

بعد دوسال نمیشه قضیه رو هم زد.اما دلم خیلی گرفته که چرا کسی از زبون من همچین دروغ شاخداری رو گفته؟ چرا این بلا سر من میاد اونم چند بار تو محیط های مختلف؟ چرا بعضیا وقتی نمی تونند خودشون رو بالا بکشند دیگران رو پایین می کشند؟

و بعد تر از همه این قضیه چند بار دیگه تو آینده قراره برام اتفاق بیفته؟

پس با این حساب 20 نفر باقیمانده هرمافرودیت اند!

رسمن به زنگ موبایلش آلرژی پیدا کردم...


ای کاش عکس العمل آقای خونه به حرف های من به اندازه عکس العملش نسبت به زنگ موبایلش بود.

دعای ویژه کریسمس


خدایا ما که تو این دود و دم خفه شدیم و خبری از برف و بارون نشد حالا  امشب به خاطر هموطن های مسیحی مون هم که شده یه برف کوچولوی قشنگ برامون بفرست.

بالمسکه همیشگی من

از سه شنبه تا حالا حالم خیلی بد بود .هی اومدم بنویسم که چی شده که چرا باز دلم از قوم شوهر گرفته دیدم نمیشه.دستم به نوشتن نمیره.انگار وقتی بنویسمشون واقعی میشن .ثبت میشن یه جا و هر وقت چشمم بهشون می خورده داغ دلم تازه میشه.

با مامانم درد دل کردم بعدش پشیمون شدم که چرا از راه دور نگرونش کردم که هر یه ساعت یه بار بهم زنگ بزنه و بگه مامان خودت رو ناراحت نکنی ها!اینا ارزش ناراحت شدن نداره.تو که از اول اینا رو شناختی.حساب شوهرت رو جدا کن ازشون ها.یه وقت به خاطر بابا و مامانش باهاش دعوا نکنی ها....

بعد بابام زنگ بزنه که فدای دختر گلم بشم .مامانت گفته ناراحتی .چرا ناراحتی؟ من به تو افتخار می کنم.زندگی تو و همسرت خیلی قشنگه .اونا هم هنوز تو رو نشناختند  وگرنه می فهمیدن چقدر تو وخوب و مهربونی عزیزم.غصه نخور !باشه دختر گلم؟!...

و من روم نشه به بابام بگم اگه من رو تا حالا نشناختند مشکل من نیست و همه حرف هام رو باز بریزم تو خودم که یه وقت بیشتر از این باعث ناراحتی شون نشم.

بعد آقای خونه بگه چرا مامان و بابات هی زنگ می زنند و من بگم چون دارند دلداریم می دند و اونم براق بشه که چرا مشکلمون رو به اونا گفتی و من عصبانی بشم که چرا نگم؟تا حالا نگفتم و اونا فکر می کردند من خیلی با خانواده خوبی طرفم.چرا اونا ندوند من با کیا طرفم و چه حرف هایی رو تحمل می کنم ؟

بعد اون عصبانی بشه و یه چیزهایی در مورد خانواده ام بگه و من عصبانی بشم و داد بزنم و خلاصه یه مضحکه ای بشه که هیچ جوری نشه جمعش کرد و من بشینم زار بزنم که چرا انقدر تنهام که یه بار درد دل کردنم هم با خانواده ام میشه گناه کبیره .اونم منی که همیشه همه چیز رو تو چهار دیواری خونه ام نگه داشتم و نگفتم اما بعد دیدم که نه دارم خیلی نقش بازی می کنم خیلی نقاب می زنم روصورتم تا دردم مخفی بشه.بذار یه بار یکم از دردهام بگم تا آروم بشم تا احساس کنم تنها نیستم.

اما نمیشه جواب نمیده باید مثل همیشه باید پشت انواع نقاب هام قایم بشه باید لال مونی بگیرم و خفه بشم تا زندگی به همون شکل افتضاحش ادامه پیدا کنه تا کی دوباره به مرز انفجار برسم ...

شرمنده که معطل موندید!!


بعد از سه روز موبایلم رو روشن کردم، دریغ از یه اس ام اس .

مخصوصا تو این روزها


همین جوری این روزها حالم بد هست پس لطفا دیگه انقدر با سرچ کلردیازپوکساید به وبلاگ من نرسید.