آخه چرا؟
دلم گرفته. بدجوری هم گرفته. خسته شدم از این که انقدر خودم رو به بقیه اثبات کنم. دلم می خواد بگم به درک اگه منو نشناختی که بفهمی من همچین حرفی نزدم خب تقصیر توئه نه من. اما نمیشه...
طرف بعد دوسال میاد ومی گه آره فلانی گفت تو این رو گفتی منم دیگه باهات کات کردم بعد تو هی قسم به پیر و پیغمبر می خوری که نگفتی اما طرف میگه حالا که گذشت میگه نگفتم چی رو گذشت؟روبرو کن. میگه نه و یه جوری از سر بزرگواری سرش رو تکون می ده که دلم می خواد فکش رو بیارم پایین...
اینجا تو فضای مجازی هم از این اتفاق ها می افته تو یه حرفی رو نزدی اما نمی تونی ثابت کنی و کسی رو که فکر می کنی دوستت هست رو از دست میدی.بعدش میگی خب تقصیر من نیست اگه طرف بعد این مدت من رو نشناخته پس درمورد دوستیم و احساسم نسبت بهش اشتباه می کردم.
حالا همه اینا به کنار وقتی استادم منو می کشه کنار و می گه که من تو رو می بخشم که دوسال پیش رفتی به حراست شکایت من رو کردی و منم هی می گم نکردم و تازه همیشه پشت سرش ازش خوب گفتم اما باور نمی کنه و میگه گذشته وچی کار کنم؟
بعد دوسال نمیشه قضیه رو هم زد.اما دلم خیلی گرفته که چرا کسی از زبون من همچین دروغ شاخداری رو گفته؟ چرا این بلا سر من میاد اونم چند بار تو محیط های مختلف؟ چرا بعضیا وقتی نمی تونند خودشون رو بالا بکشند دیگران رو پایین می کشند؟
و بعد تر از همه این قضیه چند بار دیگه تو آینده قراره برام اتفاق بیفته؟