گنج دوست داشتنی من


 به پست های اخیرم که نگاه می کنم، برام جالبه بیشتر درباره خانواده ام نوشته ام. از حال و روز این روزهام ننوشتم. از استرسم از دلواپسی هام. از بیماری جسمی که امونم رو بریده. از هیچکدوم ننوشتم و نگفتم. نه این که شما محرم نیستید یا حوصله نوشتن نداشتم.(یادتون که هست شب امتحانه و من حوصله ام برای نوشتن زیاد هم شده. دو ساعت دیگه امتحان دارم و الان اینجام)

این چند وقته تموم این مشکلات را داشتم اما یه عالم چیز خوب دیگه کنارم داشتم. مامان و بابای نگران، خواهرک مهربون و همسر دوست داشتنی.

توی ایام امتحان هام آقای خونه حموم و دستشویی رو شسته. خونه رو جارو برقی و بخارشوی کشیده، ظرف شسته. رفته از هایپار استار کلی غذا گرفته که وقتم تلف نشه و بتونم راحت تر درس بخونم.

توی این مدت تموم بدخلقی ها و اعصاب داغون من رو تحمل کرده. توی این مدتی که حالم خوب نبود و کوچکترین حرکتی بدترین برداشت ها رو می کردم آقای خونه کوتاه اومده و کنارم بوده.

آقای خونه توی این هفته و اگه با انصاف تر باشم توی این چندماهه اخیر سعی کرده بیشتر حواسش  به جزییات باشه و من رو خیلی بهتر درک کنه. نمی گم دعوا و مشکل نداشتیم اما خب نسبت به چهارسال پیش الان یه زندگی فوق العاده داریم. الان راحت تر باهم حرف می زنیم و از آرزوها و مشکلاتمون می گیم. الان داریم به آیندمون و بچه های احتمالی مون فکر می کنیم. همیشه اعتقاد داشتم و دارم که وقتی زن و شوهری به بچه دارشدن فکر می کنند یعنی خیلی خوشبختند و می خواند این خوشبختی رو با فرشته های کوچیک خداوند تقسیم کنند.

برای همین این چند وقت فضای وبلاگم خانوادگی شده. شاید الان توی آستانه سی سالگی حسرت خیلی چیزها رو داشته باشم اما فهمیدم که یه گنج ارزشمند توی خونه ام دارم و سعی می کنم از این ور به قضیه نگاه کنم.

خانواده گلابی ها


از قول خواهرم به مامان می گم که نیم وجبی بلا شده و سر مامان و باباش رو کلاه میذاره. تا یه کار بدی می کنه با انگشت آسمون رو نشون می ده یعنی من نبودم یا یه کار بامزه می کنه که حواس مامان و باباش رو پرت کنه.

مامان میگه خدا رو شکر به ما نرفته و ببو گلابی نشده!!

علاج نداره؟


دلم می خواد دیوارهای خونه رو بسابم. گردگیری، جارو کردن و بخارشوی کشیدن که جای خود دارد. دوست دارم تراس رو جوری تمیز کنم که برق بزنه. کلی گل جدید بکارم تو گلدون هام. برم یه سری ظرف جدید بخرم. دوست دارم این جا رو روزی سه بار آپ کنم.

کلی کتاب و فیلم دارند بهم چشمک می زنند که بیا! بیا! بیا سراغ ما!. چندتا ایده جدید برای نوشتن پیدا کردم.

کلن هر کاری غیر از درس خوندن برام جذابیت خاصی پیدا کرده.

دغدغه های فلسفی یک زوج مشنگ بی خونه


من : به نظرت چی میشه اگه پیش بینی مایاها درست دربیاد و امسال دنیا تموم بشه؟

آقای خونه: نه! نمیشه. صحبت کردم که تمدیدش کنند!

من: نه جدی! اگه شد چی؟

آقای خونه: نمی دونم. خب همه چی تموم میشه دیگه.

من: فکرش رو بکن دیگه نمی خواد نگران اجاره خونه و دنبال خونه گشتن باشیم!

آقای خونه: راست میگی. خیلی خوب میشه. می گم بیا تا وقت هست همه زندگی مون رو بفروشیم و خرج کار خیر کنیم تا توی اون دنیا بتونیم یه خونه داشته باشیم!

سه سال پیش این چنین روزی


سه سال پیش در چنین روزی من خیلی حال خوبی داشتم. تازه یه دور درس هام رو برای امتحان فردام خونده بودم. کلن اون درس رو خیلی دوست داشتم و هنوزم کلمه به کلمه ش رو یادمه.

از یه خانمی که آرشیو کامل مجله فیلم داشت یک سری مجله برای جمع آوری مطالبی قرض کرده بودم و قرار بود برم دم خونه شون و پسش بدم. با دوستم و آقای خونه و شناسنامه هامون رفتیم که غیر از پس دادن مجله ها رای هم بدیم. اون خانومه ازم پرسید به نظرت کی انخاب میشه؟ با یه ذوقی گفتم معلوم نیست؟

خیلی خوشحال بودم .بی دلیل نبود. چهارسال گذشته فضای کشورم اون فضای درود بر مخالف و گفت و گوی تمدن ها نبود.مطمئن بودم که قراره به زودی همه چی تموم بشه.

برای رای دادن کلی تو صف وایستادیم زنگ زدیم چندتا از دوستامون هم اومدن تو اون حوزه. رای دادیم و خوش و خرم بر گشتیم.همه چی خیلی عالی بود. شلوغی صندق ها، مردم خوشحال بودند.

کی فکرش رو می کرد که فردای اون روز خیلی از حرمت ها شکسته می شود.خیلی ها مزه گاز اشک آور و ضربه باتوم رو می فهمند. خیلی ها توی خیابون های شهر کشته می شوند. خیلی ها زندانی می شوند. خیلی ها از ایران می روند. خیلی ها افسرده می شوند و خیلی ها تنها و تنها و تنهاتر می شوند و دیگه به هیچی اعتماد نمی کنند.

کی فکرش رو می کرد سه سال پیش این چنین روزی انقدر فردا و فرداهای تاریک تری داشته باشه؟

والا روح یونسکو تو گورش لرزید


دیروز یک پست بلند بالا نوشتم که یکدفعه پرید و دیگه حوصله نداشتم همه اش رو بنویسم و فقط قسمتی از اون رو بازنویسی کردم که شد پست قبلی. اما انگار نتونستم منظورم رو خوب برسونم نمی دونم چرا همه فکر کردند من قدر خوبی های مامان رو نمی دونم یا مشکلم فقط جا نداشتن برای قابلمه چدنه. من عاشق مامانم ام و تمام این نگرانی هاش رو درک می کنم.

ای کاش تمام مشکل من جا نداشتن برای سرویس قابلمه چدن بود.

چیزی که می خواستم بگم سیکل معیوبی بود که بین من و مامانم در جریانه. توی تیتر هم از روح یونسکو یاد کردم که یکی از پدید آورندگان جریانی به نام تئاتر ابزورده که در فارسی به عبث نما ترجمه شده.

همه حرفم این بود که مامان گوش نمی کنه که من چی می گم یا چی می خواهم هر کاری که خودش بخواد رو انجام می دهد. چون با چند تا از دوستان هم در این باره حرف زده بودم فکر می کردم این مشکل خیلی هاست و خواستم به صورت طنز بنویسمش که متاسفانه کسی درک نکرد.

من مامان و بابام رو خیلی خیلی بیشتر از اون چه که بشه تصور کرد دوست دارم بهشون احترام می ذارم تنها مشکلم اینه که احساس می کنم هنوز من رو به عنوان یه زنی که سه دهه از عمرش گذشته نمی بینند و خودشون برام تصمیم می گیرند حالا چه قضیه سرویس قابلمه چدن باشه چه بحث ادامه دادن یا ندادن تحصیلاتم یا نحوه کار کردنم باشه. پست قبلم قرار بود یه درد دل در این رابطه باشه.

الان منظورم رو رسوندم یا نه؟ به قول مامانم باشا دوشدون؟


روز بعد نوشت:

می گویند که اگه با  عقلت نگاه کنی همه اتفاقات جهان کمدیه و اگه با احساسات نگاه کنی همه چی تراژدی میشه. احتمالن بیش از زنده در گیر احساسم بودم که متوجه نشدم خیلی ها این موضوع رو تو همون پست قبل فهمیده بودند. البته هنوز هم نمی تونم متوجه بشم ( احتمالن این روشن می کنه که من چقدر درگیر احساسم هستم). اما از همه تون که توی این پست با من همدردی و همدلی کردید ممنونم.

روح یونسکو شاد یا رابطه خواب مامان من با قابلمه چدن


 یک دور باطل بین مامان و من درباره قابلمه چدن هست. اخیرا مامان مدام می خواد برام سرویس قابلمه چدن بخره و من می گم نمی خوام و مامان می گه چرا نمی خوای؟ من می گم چون جا ندارم. تعداد قابلمه هام خوبه و برام کافیه.

هر دفعه فکر می کنم قانع شده اما نه! فایده ای نداره. اگه تو ولایت باشم به زور چند تاقابلمه رو می ذاره تو چمدونم و من درشون می آرم و باز براش توضیح خودمو می دم.

اگرم بابا در حال اومدن به تهران باشه باز مامان اون چند تا قابلمه رو می ذاره تو چمدون بابا و من باز توضیح خودم رو می دم.

چند وقت پیش خواهرک رفته بود ولایت موقعی که برگشت گفت مامان می خواد برات سرویس قابلمه چدن بگیره! من بازم گفتم من نمی خوام. جاشون رو ندارم. همین قابلمه هام خیلی هم خوبه.

خواهرگ گفت مامان قبول نمی کنه. گفت اون قابلمه هاش رو بیاره بذاره خونه من یا بندازتشون دور تا جا برای این قابلمه های چدن باز شه.

گفتم آخه چرا؟ من باهاشون مشکلی ندارم.

خواهرک گفت مامان می گه من شب ها از فکر این که آیدا قابلمه چدن نداره خوابم نمی بره.

گفتم واسه چی؟

خواهرک گفت مامان می گه تفلون سرطان زاست . من برای آیدا می ترسم.

منم زنگ زدم مامان و هر چی گفتم این که ثابت نشده. بعضی ها می گن چدن خوبه بعضی ها می گن تفلون خوبه. از کجا بفمیمم کدومش راسته؟ ول کنید.

روش اثر نکرد. پریشب زنگ زده می گه چه رنگی باشند؟

می گم مامان مهم نیست. من اصلن نمی خوام.

می گه زرشکیش قشنگه می خوای اون رو بگیرم یا نارنجی بگیرم عین مال خودم و خواهرت؟

میگم مامان مهم نیست. بی خیال.

باز دیشب زنگ زده می گه دارم میرم خرید چه رنگی باشه؟

می گم مامان من نمی خوام. به خدا همینایی که دارم خوبه.

می گه سیاه هم داره.

می گم مامان کوتاه بیا.

می گه می دونم تو زرشکی دوست داری. باشه میرم برات زرشکی می خرم.


از درس و روحیه و بقیه چیزها نپرسید


این روزها نصف اعضای خانواده ام رو کنارم داشتم. سعی کردم به بقیه مشکلات فکر نکنم و از حضورشون لذت ببرم. اما انگار همیشه باید یه امایی باشه...


پ.ن:

پندار پارسای عزیز وبلاگ جدیدی زدی؟ آدرس جدیدت را ندارم.

فروغ جان باز که بی خبر رفتی. خیلی منتظر شدم که وبلاگ جدیدی بزنی یا خبری از خودت بدی اما انگار آب شدی رفتی توی زمین. کجایی؟

رابطه من و غذا در سه دهه گذشته


احتمالن اگه از مامان من در مورد سختی های بچه داریش بپرسید بهتون میگه که بدترین قسمتش بد غذایی بجه هاش بوده. البته همه مون با هم توی این مورد فرق داشتیم. خواهر بزرگم بد غذا بود یه چیزهایی رو دوست داشت و یه چیزهایی رو نه. خواهرک رو درست یادم نمیاد اما فکر کنم از ما دوتا بهتر بود.

من رسمن غذا نمی خوردم. اشتها نداشتم. غذا خوردن برام مثل شکنجه بود. مامان وایمستاد بالا سرم که غذاتو بخور وگرنه نمیشه بری مدرسه. شاید برای بعضی ها نرفتن به مدرسه لذت بخش هم باشه اما من بچه درس خون عاشق مدرسه رفتن بودم. گریه می کردم که نمی تونم به خدا از گلوم پایین نمیره. هر روز سر این موضوع ما جنگ و جدل داشتیم. میوه ها و خوراکی ها تو کیف من کپک می زدند و آخر هر هفته که یادم می افتاد اونا تو کیفم هستن یه جوری سر به نیست شون می کردم که مامان نبینه اما اگه احیانن می دید غوغایی می شد که نگو و نپرس.

دبستانی که بودم مدرسه مون خیلی نزدیک خونمونه بود. مامان زنگ تفریح با یه لیوان شیر موز یا شیر کاکائو می اومد دم در مدرسه که من بخورم. معمولن کارمون به اونجا می رسد که من گریه می کردم که نمی خوام بخورم و هم کلاسی هام با دیده این که من چقدر احمق و قدر نشناسم نگام می کردند. از نظر اونا مامان من فوق العاده بودکه البته درسته اما از نظر من مامان با شکنجه گر ساواک هیچ فرقی نداشت.

الان به مامانم حق می دم چون هر دفعه که من را دکتر می برد (چکاپ سالیانه) دکتر می گفته کلیسم خونش کمه ،آهنش کمه و... کلن سو تغذیه داره و مامانم غصه می خورد که چرا بیماری بچه های آفریقایی رو دارم.

تو بچه گی همیشه واژه سان استول رو در یک جمله که اسم من هم توش بود می شنیدم.

مامان مجبورم می کرد روزی یه مشت بادوم بخورم و یه لیوان گردوی خیس کرده تو نمک و من کلی یواشکی به بابام و خواهرک التماس می کردم که به جای من اینها رو بخورند. معمولن یه کیسه داشتم که بادوم ها رو  می ریختم توش بابام می اومد دم میزم می گفت رد کن بیاد و من کیسه رو از زیر میز می دادم دستش.

دیگه از این که صبح ها که دبیرستانی بودم و از زیر صبحانه در می رفتم نمی گم که بابا لقمه به دست دنبال مینی بوس مدرسه می دوید و اگه می تونست به ما برسه لقمه رو می داد به هم و اگه نمی تونست با ماشین می اومد دم مدرسه و می داد بهم.

بماند که تمام این لقمه ها و ساندویچ ها یا به بچه های دیگه می رسید یا می رفت تو سطل آشغال( خدا منو رو ببخشه)

بابا هنوز یکی از خاطرات عجیبش سفر ترکیه با منه و این که من میون اون همه صبحونه خوشمزه و عالی فقط چای و کیک و آب پرتقال می خورد و وقتی رفتیم یه شهر و هتل دیگه که توی منو صبحونه اش کیک نداشت با خودم سر میز کلوچه های شمال رو که مامانم گذاشته بود می بردم با چای می خوردم.حتمن اگه جایی دیدید یه آقایی با حسرت داره از دخترش این خاطره رو تعریف می کنه بدونید اون آقا بابای منه.

این نخوردن طبیعتن باعث شده بود که نائل به لقب لاغر مردنی برای مدت زیادی باشم و همیشه مسخره بشم که چرا هیچ شلواری اندازه ام نیست و استخون هام رو میشه از زیر لباس هام شمرد و اله و بلعه.

دانشجو که شدم اوضاع بدتر شد یه ماه اول که فقط کنسرو خوردم و بعدش هم که کم کم آشپزی یاد گرفتم اوضاع خیلی فرقی نکرد. مثلن اگه یه عدس پلو با یه پیمونه برنج درست می کردم تا یه هفته می تونستم ازش بخورم.

دیگه مامانم فهمید که کاری ازش بر نمیاد من رو برد پیش متخصص تغذیه و برام رژیم چاقی گرفت. این بار منم بزرگتر شده بودم و دلم می خواست هیکلم بهتر بشه_ الان که می بینم چقدر تنوع لباس برای سایز 36 و پایین تر هست دیوونه می شم اون موقع هیچی سایز من پیدا نمی شد مگه مسافری برام سوغاتی از دیار کفر می آورد_ خلاصه ما شروع کردیم به رژیم گرفتن. باید ناهار 25 تا قاشق برنج می خوردم، روزی چهار لیوان شیر موز و بعد هر وعده غذا بستنی و ژله و خلاصه وزن 43 کیلویی من شد 59 و این خیلی فوق العاده بود. من زیبا شده بودم. دیده می شدم. خودم ازخودم خوشم می اومد. این روزها زمان ازدواج منم بود.

بعد ازدواج چون آقای خونه خیلی خیلی خوش خوراکه. کم کم من رو هم خوش خوراک کرد. اوائل ازدواج غذای من تموم می شد و دو ساعت منتظر می شدم تو اونم تموم کنه حالا اگه خونه بودیم من از سر میز بلند می شدم اما وقتی تو رستوران بودیم من از نگاه کردن به در و دیوار خسته می شدم.

توی ماه عسل که رفتیم هتل عباسی موقتی برای صبحونه می رفتیم من همون چای و کیک و آب پرتقالم رو می خوردم و آقای خونه غرق می شد توی انواع نعمت ها و تا لحظه آخر همون جا می موند. روز اول باهاش نشستم و کلی خسته شدم. روزهای بعد من می اومدم تو اتاق و دوش می گرفتم و آرایش می کردم و به چند نفر زنگ می زدم تا ایشون سیر بشند و از سر میز بر گردند. اما این وضعیت آزار دهنده بود و این شد که کم کم منم خوش خوراک شدم تا زندگی مون به یه روال عادی برسه. همین الان روزهایی هست که آقای خونه غذاش را تموم کرده و من همچنان مشغول خوردنم!

خلاصه من همچنان به روند رو به رشد خودم ادامه دادم و کم کم اضافه وزن پیدا کردم. تا خرداد 88. از همون قبل هم بیماری پرخوری عصبی داشتم. اما توی این خرداد لعنتی من دیوانه وار می خوردم. گریه می کردم و می خوردم ها. یک بسته بستنی دایتی نیم کیلویی رو پای اخبار تموم می کردم و وزنم شد بالای 70.( عمرا عدد دقیقش رو بگم)

منم که تنبل تر از این حرف هام که رژیم بگیرم. شد و دو سال بعدش بد جور مریض شدم و 12 کیلو وزن کم کردم. که البته بعد دو کیلوش بر گشت اما خوب من هنوز وسط وزن 60 با 8 کیلو وزن اضافه سر گردانم.

همه این روضه خونی ها رو کردم که به این برسم.

چند روز پیش در راستای سطح شعور بالا یی که دارم تصمیم گرفتم از عبارت های تاکیدی برای کم کردن وزنم استفاده کنم و چند بار به خودم گفتم "من دیگه اشتها ندارم. اصلن اشتها ندارم". یعنی تو تمام عمرم انقدر زود کائنات با من همراه نشده بودند. چند روز بعد اصلن اشتها نداشتم. بنا به حکم عقلی می دونستم باید غذا بخورم اما نمی تونستم.نه اسم هیچ غذایی وسوسه ام می کرد نه حال پختن غذا رو داشتن نه حال غذا از بیرون گرفتن رو. حتی گیلاس های قرمز و هلوی آبدار و توت سفید و فرنگی هم دلم نمی خواست. می ذاشتم جلوم اما نمی تونستم بخورم.

پریروز احساس کردم از شدت ضعف از درون دارم می لرزم. اما نمی تونستم هیچی به جز چای بخورم. رفتم سر کلاس یکی از بچه ها گفت چرا می لرزی؟ دیدم ای داد واقعن دارم می لرزم. گشنه بودم اما نمی تونستم بخورم. خلاصه رو به کائنات کردیم و گفتیم غلط کردیم دیگه همچین خبطی نمی کنم" از این به بعد اشتها دارم اندازه یه انسان نرمال" البته هنوز کائنات این رو نشنیدند چون از دیروز به غیر از مقداری زردآلو و توت و چند تا دلمه هنوز هیچی نخوردم.

حالا جالبیش این جاست که وقتی این جریان رو برای خواهرک و لاله تعریف کردم. جفتشون گفتند ای وای چه خوب ما هم مدام همین رو بگیم تا بی اشتها شیم.

بهشون گفتم باید دنبال یه جمله بهتر باشید. جملاتی مثل " من دارم خوب لاغر می شم" یا "من به زودی لاغر می شم" جواب نمی ده چون استمراریه. جمله ای مثل این که " من خیلی خوش هیکلم" هم جواب نمی ده چون در درون خودم باهاش مشکل دارم و  قبولش ندارم پس فایده نداره. هنوز نتونستم جمله مناسب رو پیدا کنم. البته فعلن باید منتظر باشم اشتهام برگرده.


بهای زن بودن


کمر و دلم درد می کند. توی دلم رخت می شورند. یک چیزی چنگ انداخته روی گلویم. نفسم راحت بالا نمی آید. بی بهانه اشک می ریزم.

زن و شوهر مشنگ


تحقیقم درباره داستانی از 1000 + 1  شب* است. بنا بر نظریه ای ش ه ر ز ا د* تمام این داستان ها را به دلیل خاصی و برای درمان ش ه ر ی ا ر* گفته. هر دسته داستان هایی کار کرد خاصی دارند و در جای خاصی آمدند. داستانی که رویش کار می کنم داستان عجیبی است هم از نظر نظریات فیمینیستی هم از نظر مجازات و تنبیه هم از نظر جایگاهش در کل مجموعه. در تحقیقم به دنبال این ام که چرا ش ه ر ز ا د این داستان را گفته؟ زیر متن قصه چیه؟

به شدت درگیر این مسئله ام. به جز زمان کارم در حال آشپزی، در حال گردگیری خونه، در حال خرید مدام بهش فکر می کنم. دیشب موقع خواب داشتم باز فکر می کردم. آقای خونه چند تا سوال کرد . یه دفعه عصبانی شدم. گفت مگه چی شده؟

گفتم دارم فکر می کنم. داری مزاحمم میشی.

گفت به چی فکر می کنی؟

گفتم به این که چرا ش ه ر ز ا د این داستان را گفته؟

گفت جریان داستان چیه؟

گفتم جزییاتش زیاده می دم خودت بخونیش.

قبول کرد و خوابید.

الان زنگ زده می پرسه کارهات چطور پیش می ره؟

 می گم هنوز دارم بهش فکر می کنم.

می گه منم همین طور. از دیشب دارم بهش فکر می کنم اما به نتیجه ای نرسیدم.

می گم چرا؟

 میگه آخه داستان رو نخوندم.


* مخصوصن اینجوری نوشتم که کسی توی سرچ این موضوع به این جا نرسه.

پ.ن: دلم برای پسوند آیدای مشنگ تنگ شده بود.


جواب همدردی های شما رو با پست تا میدان ولیعصر ندادم، چون حرفی برای گفتن نداشتم.

باز خرداد


 +

تا میدان ولیعصر


قبل از میرداماد سوار اتوبوس می شم. جا می خورم یه مرد نشسته تو قسمت زنانه. بنا به عادت همیشه که خیلی به صورت دیگران نگاه نمی کنم توجهی نمی کنم. فکر می کنم لابد با نامزدش آمده و قسمت مردانه شلوغ بوده و این جا نشسته.

ایستگاه بعدی جایی خالی می شود .می گذارم دخترکی که بعد من سوار شده بنشیند از بزرگواری نیست. نمی توانم پشت به مسیر حرکت بنشینم حالت تهوع می گیرم.

ایستگاه بعدی ونک است. اتوبوس ناگهان پر و خالی می شود. کسی می رود و من می نشینم. زمزمه های زیادی درباره مرد نشسته توی قسمت زنانه هست. دو خانوم روبرویی ام مشغول حرف زدن درگوشی درباره او هستند. به نظرم این ها مودب ترند چون لااقل بلند بلند در این باره نظر نمی دهند.

به مرد نگاه می کنم این بار دقیق تر. متوجه یه چیزی می شوم که نمی فهمم چیست بعد از مدتی می فهمم اون چیزه احتمالا تی اس بودن مرد است. دلم می گیرد.دهنم تلخ می شود . فکر می کنم این مرد چقدر در قسمت مردانه مورد اذیت قرار گرفته که تصمیم گرفته بیاید قسمت زنانه و تمام این پچ پچ ها و نگاه ها را تحمل کند.

ایستگاه بعدی سه صندلی اطراف مرد خالی می شود . هیچ کس نمی نشیند فضای خیلی بدی است. دلم می خواهد کاری بکنم اما نمی دانم دقیقن چه کار باید بکنم. ایستگاه بعد چند نفر سوار می شوند. با دیدن مرد جا می خورند . دخترکی چادری می نشیند روی روی یکی از صندلی ها. دو نفر دیگر هم با تردید می نشینند.

ایستگاه بعد چند دختر نوجوان/ جوان؟ با سر وصدا وارد می شوند. مشکلی با سرو صدایشان ندارم. اتفاقن سروصدای جوانی را دوست دارم. اما خیلی زود از سروصدایشان منزجر می شوم. شاید قصد بدی ندارند، شاید از جوانی شان است اما دارند حرف های خیلی زشتی درباره مرد می زنند. یکی از آنها می گوید طرف خاطر خواهم شده! یکی دیگه نه بابا نمی بینی تو کف منه؟! بلند بلند حرف های دیگری می زنند که نمی خوام بشنوم. با تمام وجود سعی می کنم چیزی نشنوم. مسیر چقدر طولانی شده.پاهای مرد را می بینم که تکان می خورد. عصبی است مدام پایش را تکان می دهد. به لاله و آقای خونه اس ام اس می دهم که حالم بد است.

چند ایستگاه بعد صندلی جلوی مرد خالی می شود. کسی نمی نشیند. دخترها بلند بلند از دیگری می خواهند که بنشیند و بلند بلند با کلمات آزار دهنده ای دلایل ننشستن خود را توضیح می دهند. پاهای مرد تندتر تکان می خورند. سرم گیج می رود. بلند می شوم و می روم می نشینم جلوی مرد. یکی از دخترها بلند این را اعلام می کند. سرم را بالا می برم پاهای مرد دیگر تکان نمی خوردند.

حالم بد است. نباید پشت به حرکت اتوبوس بشینم. تهوع دارم. به مرد نگاه می کنم لباسش پاره است و تکه از لباس پاره شده اش دستش است. یک دکمه لباسش را بیشتر نبسته. سرش را چسبانده  به پنجره و بیرون را نگاه می کند. عینک آفتابی گنده ای رو صورتم است اما حس می کنم مرد می فهمد که برای اولین بار دارم نگاهش می کنم. نگاهم می کند . از دیدن غم نگاهش حالم بد می شود. چقدر راه طولانی است. دارم بالا می آورم.