احتمالن اگه از مامان من در مورد سختی های بچه داریش بپرسید بهتون میگه که بدترین قسمتش بد غذایی بجه هاش بوده. البته همه مون با هم توی این مورد فرق داشتیم. خواهر بزرگم بد غذا بود یه چیزهایی رو دوست داشت و یه چیزهایی رو نه. خواهرک رو درست یادم نمیاد اما فکر کنم از ما دوتا بهتر بود.
من رسمن غذا نمی خوردم. اشتها نداشتم. غذا خوردن برام مثل شکنجه بود. مامان وایمستاد بالا سرم که غذاتو بخور وگرنه نمیشه بری مدرسه. شاید برای بعضی ها نرفتن به مدرسه لذت بخش هم باشه اما من بچه درس خون عاشق مدرسه رفتن بودم. گریه می کردم که نمی تونم به خدا از گلوم پایین نمیره. هر روز سر این موضوع ما جنگ و جدل داشتیم. میوه ها و خوراکی ها تو کیف من کپک می زدند و آخر هر هفته که یادم می افتاد اونا تو کیفم هستن یه جوری سر به نیست شون می کردم که مامان نبینه اما اگه احیانن می دید غوغایی می شد که نگو و نپرس.
دبستانی که بودم مدرسه مون خیلی نزدیک خونمونه بود. مامان زنگ تفریح با یه لیوان شیر موز یا شیر کاکائو می اومد دم در مدرسه که من بخورم. معمولن کارمون به اونجا می رسد که من گریه می کردم که نمی خوام بخورم و هم کلاسی هام با دیده این که من چقدر احمق و قدر نشناسم نگام می کردند. از نظر اونا مامان من فوق العاده بودکه البته درسته اما از نظر من مامان با شکنجه گر ساواک هیچ فرقی نداشت.
الان به مامانم حق می دم چون هر دفعه که من را دکتر می برد (چکاپ سالیانه) دکتر می گفته کلیسم خونش کمه ،آهنش کمه و... کلن سو تغذیه داره و مامانم غصه می خورد که چرا بیماری بچه های آفریقایی رو دارم.
تو بچه گی همیشه واژه سان استول رو در یک جمله که اسم من هم توش بود می شنیدم.
مامان مجبورم می کرد روزی یه مشت بادوم بخورم و یه لیوان گردوی خیس کرده تو نمک و من کلی یواشکی به بابام و خواهرک التماس می کردم که به جای من اینها رو بخورند. معمولن یه کیسه داشتم که بادوم ها رو می ریختم توش بابام می اومد دم میزم می گفت رد کن بیاد و من کیسه رو از زیر میز می دادم دستش.
دیگه از این که صبح ها که دبیرستانی بودم و از زیر صبحانه در می رفتم نمی گم که بابا لقمه به دست دنبال مینی بوس مدرسه می دوید و اگه می تونست به ما برسه لقمه رو می داد به هم و اگه نمی تونست با ماشین می اومد دم مدرسه و می داد بهم.
بماند که تمام این لقمه ها و ساندویچ ها یا به بچه های دیگه می رسید یا می رفت تو سطل آشغال( خدا منو رو ببخشه)
بابا هنوز یکی از خاطرات عجیبش سفر ترکیه با منه و این که من میون اون همه صبحونه خوشمزه و عالی فقط چای و کیک و آب پرتقال می خورد و وقتی رفتیم یه شهر و هتل دیگه که توی منو صبحونه اش کیک نداشت با خودم سر میز کلوچه های شمال رو که مامانم گذاشته بود می بردم با چای می خوردم.حتمن اگه جایی دیدید یه آقایی با حسرت داره از دخترش این خاطره رو تعریف می کنه بدونید اون آقا بابای منه.
این نخوردن طبیعتن باعث شده بود که نائل به لقب لاغر مردنی برای مدت زیادی باشم و همیشه مسخره بشم که چرا هیچ شلواری اندازه ام نیست و استخون هام رو میشه از زیر لباس هام شمرد و اله و بلعه.
دانشجو که شدم اوضاع بدتر شد یه ماه اول که فقط کنسرو خوردم و بعدش هم که کم کم آشپزی یاد گرفتم اوضاع خیلی فرقی نکرد. مثلن اگه یه عدس پلو با یه پیمونه برنج درست می کردم تا یه هفته می تونستم ازش بخورم.
دیگه مامانم فهمید که کاری ازش بر نمیاد من رو برد پیش متخصص تغذیه و برام رژیم چاقی گرفت. این بار منم بزرگتر شده بودم و دلم می خواست هیکلم بهتر بشه_ الان که می بینم چقدر تنوع لباس برای سایز 36 و پایین تر هست دیوونه می شم اون موقع هیچی سایز من پیدا نمی شد مگه مسافری برام سوغاتی از دیار کفر می آورد_ خلاصه ما شروع کردیم به رژیم گرفتن. باید ناهار 25 تا قاشق برنج می خوردم، روزی چهار لیوان شیر موز و بعد هر وعده غذا بستنی و ژله و خلاصه وزن 43 کیلویی من شد 59 و این خیلی فوق العاده بود. من زیبا شده بودم. دیده می شدم. خودم ازخودم خوشم می اومد. این روزها زمان ازدواج منم بود.
بعد ازدواج چون آقای خونه خیلی خیلی خوش خوراکه. کم کم من رو هم خوش خوراک کرد. اوائل ازدواج غذای من تموم می شد و دو ساعت منتظر می شدم تو اونم تموم کنه حالا اگه خونه بودیم من از سر میز بلند می شدم اما وقتی تو رستوران بودیم من از نگاه کردن به در و دیوار خسته می شدم.
توی ماه عسل که رفتیم هتل عباسی موقتی برای صبحونه می رفتیم من همون چای و کیک و آب پرتقالم رو می خوردم و آقای خونه غرق می شد توی انواع نعمت ها و تا لحظه آخر همون جا می موند. روز اول باهاش نشستم و کلی خسته شدم. روزهای بعد من می اومدم تو اتاق و دوش می گرفتم و آرایش می کردم و به چند نفر زنگ می زدم تا ایشون سیر بشند و از سر میز بر گردند. اما این وضعیت آزار دهنده بود و این شد که کم کم منم خوش خوراک شدم تا زندگی مون به یه روال عادی برسه. همین الان روزهایی هست که آقای خونه غذاش را تموم کرده و من همچنان مشغول خوردنم!
خلاصه من همچنان به روند رو به رشد خودم ادامه دادم و کم کم اضافه وزن پیدا کردم. تا خرداد 88. از همون قبل هم بیماری پرخوری عصبی داشتم. اما توی این خرداد لعنتی من دیوانه وار می خوردم. گریه می کردم و می خوردم ها. یک بسته بستنی دایتی نیم کیلویی رو پای اخبار تموم می کردم و وزنم شد بالای 70.( عمرا عدد دقیقش رو بگم)
منم که تنبل تر از این حرف هام که رژیم بگیرم. شد و دو سال بعدش بد جور مریض شدم و 12 کیلو وزن کم کردم. که البته بعد دو کیلوش بر گشت اما خوب من هنوز وسط وزن 60 با 8 کیلو وزن اضافه سر گردانم.
همه این روضه خونی ها رو کردم که به این برسم.
چند روز پیش در راستای سطح شعور بالا یی که دارم تصمیم گرفتم از عبارت های تاکیدی برای کم کردن وزنم استفاده کنم و چند بار به خودم گفتم "من دیگه اشتها ندارم. اصلن اشتها ندارم". یعنی تو تمام عمرم انقدر زود کائنات با من همراه نشده بودند. چند روز بعد اصلن اشتها نداشتم. بنا به حکم عقلی می دونستم باید غذا بخورم اما نمی تونستم.نه اسم هیچ غذایی وسوسه ام می کرد نه حال پختن غذا رو داشتن نه حال غذا از بیرون گرفتن رو. حتی گیلاس های قرمز و هلوی آبدار و توت سفید و فرنگی هم دلم نمی خواست. می ذاشتم جلوم اما نمی تونستم بخورم.
پریروز احساس کردم از شدت ضعف از درون دارم می لرزم. اما نمی تونستم هیچی به جز چای بخورم. رفتم سر کلاس یکی از بچه ها گفت چرا می لرزی؟ دیدم ای داد واقعن دارم می لرزم. گشنه بودم اما نمی تونستم بخورم. خلاصه رو به کائنات کردیم و گفتیم غلط کردیم دیگه همچین خبطی نمی کنم" از این به بعد اشتها دارم اندازه یه انسان نرمال" البته هنوز کائنات این رو نشنیدند چون از دیروز به غیر از مقداری زردآلو و توت و چند تا دلمه هنوز هیچی نخوردم.
حالا جالبیش این جاست که وقتی این جریان رو برای خواهرک و لاله تعریف کردم. جفتشون گفتند ای وای چه خوب ما هم مدام همین رو بگیم تا بی اشتها شیم.
بهشون گفتم باید دنبال یه جمله بهتر باشید. جملاتی مثل " من دارم خوب لاغر می شم" یا "من به زودی لاغر می شم" جواب نمی ده چون استمراریه. جمله ای مثل این که " من خیلی خوش هیکلم" هم جواب نمی ده چون در درون خودم باهاش مشکل دارم و قبولش ندارم پس فایده نداره. هنوز نتونستم جمله مناسب رو پیدا کنم. البته فعلن باید منتظر باشم اشتهام برگرده.