در پیش رو
وقتی هیجده ساله بودم تصمیم گرفتم رمانی رو که نوشته بودم چاپ کنم تموم کارهاش داشت انجام می شد که منصرف شدم.ترسیدم از این که کتابم چاپ بشه و نذاشتم. الان که به اون موقع فکر می کنم خیلی خوشحال میشم که نذاشتم اون کتاب چاپ بشه الان نثرم خیلی با اون موقعه متفاوته ، طرز فکرم هم زمین تا آسمون با ده سال پیشم فرق می کنه واسه همین خوشحالم که اون کتاب الان جزو کارنامه کاری من به حساب نمیاد .
قضیه وبلاگ نویسی هم همین طوره وقتی به نوشته های چند ماه اخیرم نگاه می کنم باورم نمیشه که من اینا رو نوشتم.یه زن ناامید و افسرده و غمگین غرغرو رو می بینم که داره روزمره گی می کنه.من این زن رو نمی شناسم.نمی خوام این زن باشم.
قبلا هم گفتم خودم رو گم کردم.نمی دونم چی می خوام یا نمی خوام زندگیم در حال حاضر ملغمه ایی از کارهایی که دیگران ازم انتظار دارند و انواع نقاب هایی که من برای هر جایی روی صورتم دارم.این خیلی من رو گیج و ناامید کرده بود که چرا شاد نیستم اما فکر کنم الان می دونم چرا.می دونم که چون نمی دونم چی می خوام هیچی من رو خوشحال نمی کنه.
نوجوان که بودم یه پنجاه تومنی زیر شیشه میزم بود.مدام به عکس روش نگاه می کردم و مطمئن بودم که یه روزی وارد اون دانشگاه میشم.خیلی از اون موقع گذشت اما من هنوز مطمئن بودم یه رشته دیگه خوندم توی یه جای دیگه اما هنوز می دیدم که من از زیر اون سردر رد میشم و میرم تو.تا بالاخره شد و من به آرزوم رسیدم.یا موقعی که همه مخالف ازدواج من و آقای خونه بودند من خودمون رو زیر یه سقف می دیدم می دونستم که بالاخره ما با هم ازدواج می کنیم که باز هم شد.
اون موقع از چیزی که می خواستم مطمئن بودم و بهش رسیدم .شاید به کسی نمی گفتم که من رو مسخره نکنند اما ته دلم می دونستم چی می خوام و برای رسیدن بهش باید چیکار کنم.از این مثال ها تو زندگی من زیاده.مامانم همیشه می گفت که آیدا هرچی رو بخواد ،آخرش به دست میاره چون اراده فوق العاده ای داره.
اما الان من چیزی نمی بینم. واقعا نمی دونم چی می خوام.انگار جلوم یه مه غلیظ ئه که نمیذاره بفهمم مسیرم کجاست.باید خودم رو پیدا کنم این بار جدی ام.زندگی به سرعت می گذره و زمانی رو برای تلف کردن به من نمیده.من تو آستانه سی سالگیم و باید بدونم که چی می خوام و چی نمی خوام.برای همین باید یه مدت فکر کنم با خودم رو راست باشم با احساسات سرکوب شدم رو در رو بشم تا بفهمم .
به خاطر همین یه چند وقت نمی نویسم. این چند وقت می تونه یه هفته باشه یا یه ماه یا خیلی بیشتر یا کمتر.بستگی به این داره که خودم رو کی پیدا کنم.
برام دعا کنید.
پ.ن: از مدت ها پیش می خواستم برای روز عروسی پرتو عزیز یه پست بذارم اما با این وضع نمی تونم اون روز خاص براش بنویسم به خاطر همین یکم زودتر برای ازدواجش آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم و امیدوارم که روزهای فوق العاده خوبی رو در پیش روش داشته باشه.