سی سالگی

تولد سی سالگی من این جوری شروع شد

و این جوری ادامه یافت

و در آخر مجبورم این جوری ادامه اش بدم 


چون برای فردا کلی درس دارم و مجبوریم شام شب رومانتیک مون رو بندازیم برای فردا.

برای عوض کردن جو وبلاگ


حتمن لازم نیست تو خیابون دوره بیفتید و برگ های خشک و زیر پا له کنید. فقط کافیه موقع باد پاییزی زیر یه درخت چنار که پر از برگ زرد و خشکه بایستید و هی بپرید روی برگ هایی که از درخت می ریزه.

پ.ن: نترسید. دید آدم های دور و برتون هم بهتون فرقی نمی کنه. چه موقعی که تو خیابون دوره بیفتید دنبال برگ ها چه موقعی که وایستید زیر درخت اونا فکر می کنند شما دیوونه اید.

گلچهره مپرس


خفه خون گرفتن آدابی ندارد. فقط کافیه غم و غصه و حرف هایت رو قورت بدهی. بغض هم قبول نیست. باید حرفه ای باشی. باید بتوانی لبخند بزنی حتی بخندی. تمام نقاب ها را بگذاری و برداری. خرید کنی، درس بخوانی، فیلم و تئاتر ببینی، به اطرافیان و آشناهایت سر بزنی و احوالشان رو بپرسی. حرف هایشان را بشنوی و تو هم حرف بزنی اما نه هر حرفی، از دردهای معمول و روزمره بگی. دردهای بزرگتر شنونده را می ترساند. باید مواظب باشی وگرنه دیگران فکر می کنند تو شبیه شان نیستی و تمام بازی هایت با نقاب هایت در طول سال ها هدر می شود.

خفه خون گرفتن عوارض بیرونی زیادی ندارد. فقط راه گلویت بسته می شود و در طول روز به زور می توانی چند قلپ آب و چای را پایین بدهی. همراهش هم چندتا قرص. فوقش ده کیلو توی یک ماه وزن کم می کنی و اطرافیانت می گویند چقدر خوش اندام شدی و تو بعد از چند بار که توضیح دادی که علت لاغر شدنت بسته شدن راه گلویت هست نه رژیم گرفتن و باز آنها نفهمیدند و گفتند خدا به ماهم از این بیماری ها بده تا خوش هیکل بشیم. باز یاد می گیری خفه خون بگیری و لبخند بزنی و بگی آره خیلی لاغر شدم. همه لباس هام به تنم زار می زنند و بحثی رو شروع کنی که آنها دوست دارند بشنوند وگرنه می ترسند. یادتان که هست باید مواظب باشی شنونده هایت را نترسانی.

خفه خون گرفتن من یک عارضه کوچک دیگر هم دارد. شنیدن مدام این آهنگ است. استاد می خواند" گلچهره مپرس"و زمان متوقف می شود، قلبم فشرده می شود و نفسم می گیرد. انقدر گوش می دهم تا کسی زنگ بزند یا کاری پیش بیاید، آن وقت آهنگ را قطع می کنم، یکی از نقاب هایم را بر می دارم و زندگی را ادامه می دهم.


دو روز بعد نوشت: یکی دیگه از عوارض خفه خون گرفتن اینه که نمی دونی چطور جواب محبت دوستانت رو بدی.ببخشید که بی جواب موندید.


چقدر به پایان این چهل و هشت ساعت مانده؟


من کاری ندارم اینا جاسوس اند یا زائر یا عضو سپاه، فقط می دونم انسانند. آره ممکن نظامی باشند یا حتی جاسوس. اما اسیر گرفتن هم قانون داره. قطعنامه بین المللی داره. این رفتار درست نیست. اصلن درست نیست. انقلابی که به خواد این جوری جلو بره همین الانش هم شکست خورده است.

چرا انقلابیون هیچ کشوری یا کشور دیگه فرق ندارند؟ چرا فکر نمی کنند این وسط خون هایی ریخته میشه که یه روزی گریبانشون رو می گیره؟

این کارشون با خاطره اوریانا فالاچی از 42 سال قبل هیچ فرقی نداره.

 فالاچی توی کتاب" زندگی، جنگ و دیگر هیچ" از 18 نوامبر اون سال_ 1970_ می گه، روزی که قرار بود سه زندانی ویتنامی توسط دولت سایگون اعدام شوند. اصلن قرارشان این بود که اگر آمریکایی ها از آنها کسی رو کشتند این ها هم از زندانی های شان می کشند.اگر می گفتند سه نفر هم منظورشان نه نفر بود.

فالاچی نوشته:

" می دانی، وقتی که شاهد کشته شدن آدم ها در جنگ باشی و بدانی که ممکن است تو هم کشته شوی خیلی تفاوت دارد با وقتی که در جنگ باشی و قدرتی نداشته باشی و فقط فکر کردن برایت ممکن باشد و تو هم فکر جان 9 آدمیزادی را بکنی که بستگی به آره یا نه چند احمق دارد. آنهم فقط به خاطر قدرت نفوذ ابلهانه شان!

این 9 موجود زنده دست دعا پیش چه کسی بلند کرده اند؟ چه کسی را نفرین می کنند؟"

نگرانم، می ترسم، خسته ام.

اگه می تونید حتمن برید ببینیدش


"مارک تواین می گه هیچوقت با آدم های احمق بحث نکن چون اونا اول تو رو تا سطح خودشون پایین میارن بعد با تجربه یک عمر زندگی احمقانه شون تو رو شکست می دن."


از دیالوگ های نمایش"به صدای زمین گوش کن"

روز مبادا


همه ما داستان های زیادی درباره همدردی مردم ژاپن موقع سونامی شنیدیم. این که چطور مغازه هاشون از دستبرد سالم موند. این که مردم حواسشون بود که بیشتر از حد نیازشون مواد غذایی یا بهداشتی برندارند تا به بقیه هم برسه. و موقع شنیدنشون سر تکون دادیم که ایول! کارشون درسته برعکس ماها! ملت ما این طورین و اون طوری و...

خب چرا؟ چرا وقتی تو شرایطش قرار می گیریم فکر می کنیم با بقیه فرق داریم؟ چرا فکر می کنیم اگه ما مراعات بکنیم دیگران نمی کنند؟ چرا از ترس این که دیگران مغازه ها را غارت کنند خودمون شروع به این کار می کنیم؟

اگه هر کسی فقط از طرف خودش مطمئن باشه و بگه من به اندازه نیازم خرید می کنم نه بیشتر و بهش عمل کنه چی میشه. فکر می کنید ده نفر، صد نفر، هزار نفر یا میلیون ها نفر دیگه توی این کشور نیستند که مثل شما فکر کنند؟ چرا هستن. به خدا هستن. هنوزم تو ماها انسانیت هست.

نمی گم نیستند کسانی که احتکار نمی کنند و کلی چیز برای روز مبادا شون ذخیره کردند. اما کسانی هم هستند که نکردند که نمی کنند که می گن ایراد نداره اگه قحطی بیاد ما هم همون کاری رو می کنیم اکثر قشر متوسط می کنند.

وقتی عرضه کالا به صورت قبل و حتی خیلی کمتره خرید کردن زیاد باعث کمبود میشه و همین کمبود باعث گرانی و وحشت مردم میشه.نکنیم. تو رو خدا این کار رو نکنیم.

من بچه جنگم. بچه بمبارون و آژیر قرمز و فرار کردن و ترس از دست دادن خانواده. والا تو اون دوران هم کسی توی دور و بر ما این کار رو نمی کرد. مردم مهربون بودند. بچه همسایه با بچه خودشون فرق نداشت. یادمه پفک و تی تاپ رو تو ماه یه بار می تونستیم بخریم و خواهر 8 ساله من سهم خودش رو به من 4 ساله می داد. یعنی غیرت ما از یه دختر بچه 8 ساله کمتره؟

اگه قحطی بشه، برای همه است. همه مون به مشکل بر می خوریم. آیا راضی هستید که از خونه شما بوی غذا بیرون بیاد و اجاق خونه همسایه خالی باشه؟ یا نه دوست دارید همون سیب زمینی پخته رو هم شما بخورید هم همسایه اما وجدانتون راحت باشه؟

بعضی چیزها فقط قصه نیستند. داستان فداکاری مردم ژاپن موقع سونامی و زلزله و بمب اتمی فقط برای شنیدن نیست. برای یاد گرفتن و عمل کردنه. نباید هم منتظر باشیم بقیه عمل کنند تا ما هم شروع کنی. باید اول از خودمون شروع کنیم.

فقط این جوری کشورمون ساخته میشه. چاره اش نه انقلابه نه جنگ نه تظاهرات. چاره اش این که از خودمون و خونه هامون و بچه هامون شروع کنیم.

بالاخره این روزها می گذرند و تموم میشن. اما بیاید با انصاف باشیم و ببینیم بعد از تموم شدن این روزها روسیاهی برامون می مونه یا سر بلندی؟

نه! دوباره نه!


عصر توی پارک دانشجو، وقتی موتورهای دونفره گارد ویژه رو دیدم که به سمت فردوسی می رفتند بدجوری دلم لرزید.

حس مسئولیت پاییزی


تو پاییز راه رفتن برام سخت میشه. آخه برگ های زرد و خشک پیاده رو ها خیلی زیادن و خیلی وقت می بره که بتونم پام رو روی همه شون بذارم و از صدای قرچ قرچ شون لذت ببرم، تازه بعضیاشون هم ممکنه برن وسط خیابون اون وقت مجبورم به دوم دنبالشون، بعدش اون وقت ماشین ها و آدم های زیادی درگیر قضیه میشن و ...

خلاصه تازگی ها راه رفتن سخت شده.

روزهای خسته سرزمینم


این روزها دلم می خواهد مثل لاک پشت، لاکی داشتم که می توانستم خودم را توش قایم کنم و تا وقتی حس امنیت نکردم ازش بیرون نیام.

یا مثل بچه یکی از آشنایان که وقتی کار اشتباهی کرده و مامانش مچش را می گیرد چشم هایش را می بندد و موذیانه می خندد که یعنی تو من رو نمی بینی پس من قصر در رفتم. بتونم چشمانم را ببندم و پوزخند به زنم به احتمالات جنگ، وضع تحریم ها، قیمت یورو و دلار و طلا و ف ی ل ت ر ی ن گ.

ای کاش این روزها یک کابوس بد و وحشتاک بودند. ای کاش می شد زودتر صبح بشه و چشم باز کنیم و از دیدن بدن خیس عرق مون یاد خاطره خواب بدمون بیفتیم و خوشحال باشیم که فقط خواب بوده.

ای کاش آخر ضرب المثل همیشگی مامانم درست دربیاد که "پابان شب سیه، سفید است."


گنه كرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری


مسخره ش رو در آوردند. یه نفر یه جا یه فیلمی ساخته که با اعتقادات خیلی ها نمی خونه بعدش یه سری رفتند برای برای اعتراض به این فیلم و این که نشون بدن خشونت طلب نیستند زدند یکی رو که تنها جرمش هموطن بودن با اون یکی هست رو کشتن.

بعد یه سری دیگه هی همه جا سر و صدا کردند و یه دفعه ای اون آدمه فیلمساز بی خودی معروف و مهم شد.

من نمی فهمم چرا؟ خوشت نیمد نگاه نکن. چرا شلوغش می کنی؟ این آدم و این فیلم ارزش نداره که رهبرهای کشورها درباره اش پیام بدن. یه آدم معمولیه با اعتقادات خودش. فقط با شلوغ کردن باعث شدیم کلی بهش بها داده بشه. همین کار رو سر فیلم بی ارزش 300 هم کردیم. دستی دستی معروفش کردیم.

حالا به خاطر اون آدم و فیلم بی ارزشش ما ها نباید بریم اسکار؟ واقعن؟ اونم بعد از انتظاری که سینما دنیا بعد از موفقیت فیلم جدایی از ایران دارند؟