قربون مامان و بابای خودم


 یه مادر و پدری واسه شخصیتم نوشتم که اصلن درکش نمی کنن_ بدجنس نیستن ها، فقط حرف دخترشون رو نمی فهمند_ که خودم دلم واسه زنه سوخت.

برم، برم سر کارم. تا فردا صبح باید دو برابر چیزی که تا حالا نوشتم رو بنویسم.

البته ممکنه درجه مشنگی ام بزنه بالا و باز بیام از شاهکارام بنویسم. دعا کنید کاملن از دست نرم.

عصر جمعه فرهنگی با مقدار زیادی بیب بیب


خیلی خوبه برای کمک به دیگران پیش دستی کنید مثلن وقتی دوتا خانوم تو دستشویی از نداشتن دستمال حرف می زنن بسته دستمال جیبی خودتون رو بهشون بدید تا کارشون راه بیفته.

اما خب پسش بگیرید. ایراد نداره یکم پشت در دستشویی بانوان این و پا اون پا کنید. اصلن زشت نیست.

زشت اون که بدون دستمال جیبی همیشگی تون برید تو سالن تئاتر هی عر بزنید و اشک بریزید و هی مجبور شید دماغتون رو بکشید بالا و کاری کنید که بغل دستی ها و پشت سری و جلویی هات ازت متنفر بشن.

هی هم با پشت دست تون دماغتون رو پاک کنید کاری که حتی تو بچگی تون هم نکردید.


بچه بودم هم هروقت عصبانی می شدم بابا می خندید و می گفت شکل مادر بزرگ خدا بیامرزم شدی

زنگ زدم مشاورم. آخه آقای خونه رفته پیشش و اونم یه تکلیفی داده که من تعجب کردم. زنگ زدم بهش و گفتم شما با وجود این که می دونید چقدر از دست آقای خونه عصبانی و خسته ام این توصیه رو کردید؟

مشاورم یه ربع می خندید. یعنی کلن شادش کرده بودم.

بعد هم هی می گفت مرسی آیدا شادم کردی. روز سختی داشتم!

می گفتم : می دونید من چقدر دلخورم؟

گفت: آره. اما با عصبانیتی که روی این مورد نشون دادی معلوم شد که دارم راه درستی رو درباره شما دوتا پیش می برم.

یعنی فقط مونده بود دل جماعت مشاوران و روان شناسان رو شاد کنم که اینم تموم شد شکر خدا.


مخصوص نوشت: دوست عزیزم باز هم فیلتر شکنم بازی در می آورد و کامنت گذاشتن برایت سخت شده. به همان آدرس قبلی ایمیل بدهم؟

تو رفیق بشو نیستی!


اومدم بنویسم و غرغر کنم، یعنی غرغر کنم اما یه جورایی که خیلی ضایع هم نباشه.

بگم هم دلم گرفته، هم تنهام،هم کارم پیش نمیره، هم حال مامان بزرگم و به تبعش حال مامانم خوب نیست، هم همه جریانات با آقای خونه بیش از حد رو اعصابه،هم گشنه امه*، هم چند تا مسئله دیگه که عنوان کردنشون راحت نیست.

با چند نفر هم حرف زدم که دلم بیشتر گرفت. آقای خونه، مامان، خواهرک و...

کلن واجب شد که بیام و بنویسم.

اما فقط یه پاراگراف و نیم نوشته بودم که خواهرک زنگ زد. وقتی من زنگ زدم خواب بود و بام حرف نزد اما بعد خودش زنگ زد. حالم بهتر شد نه برای این که اوضاع و احوالش خوب بود.

نه! طفلک کلی مشکل مالی داره مثل همه، خونه خریده و ده میلیون کم داره، مامان و بابا کمکش کردن از دست من و خواهرم هم هیچ کاری نمیاد در حال حاضر. خانواده شوهرش هم که کلن توی فاز کمک کردن نیستن.

حالم بهتر شد چون صداش رو شنیدم. چون تونستم حرف بزنم و از نگرانی هام بگم.(البته از قصد من و آقای خونه خبر نداره) اما همین که درباره مامان بزرگ و دایی ها حرف بزنیم از این که چقدر بقیه بچه های مامان بزرگم بی شعورن که مامان مجبوره مرخصی بدون حقوق بگیره و از اون سر کشور بیاد تا کارهای مادرش رو سرو سامون بده و اونا تو تهران هیچ غلطی نمی کنن.

از این که این جوری تموم مرخصی های مامان از بین میره و وقتی دخترش میاد، نمی تونه بیاد تهران و کل دیدن نوه و دختر و دامادش میشه یه هفته ای که دخترش میره ولایت.

همین غیبت ها بعلاوه این که دیدم خواهرک تو همین بلبشو حواسش هست که از کرج غذا درست کنه و پاشه بیاره تهران برای مامان بزرگ حالم رو بهتر کرد.

بش گفتم خدا کنه به خاطر همین کارات گره از کارت باز شه.

شما هم اگه تونستید براش دعا کنید.

همین دیگه. غرغر نکردم. اون یه پاراگراف و نصفی رو پاک کردم و اینا رو جاش نوشتم. چی؟ غمگین بودن؟! نگید! برید دعا به جون خواهرک کنید که باعث شد در جعبه پاندورا رو باز نکنم.


*درس دارم حال ندارم غذا بپزم گشنه موندم! غذا از بیرون؟ پول نقد ندارم! نون و پنیر؟ نون ندارم! پیشنهاد ندید لطفن!

من از جوی بجستم


استاد گفت: دو راه برای تقویت اون چیزی که خیلی ها تو نوشتن بهش میگن الهام هست؛ مشروع و غیر مشروع! من راجع به غیر مشروعش حرف نمی زنم چون قبولش ندارم و اصلن حرفه ای نیست.

به همه نگاه کرد و دید همه سرشون رو تکون می دم الا من که انگار داشتم جور خاصی نگاهش می کردم.

استاد پرسید: آیدا چرا این جوری نگام می کنی؟

گفتم: راه غیر مشروع یعنی چی؟

بچه های کلاس باهم شروع کردن به جواب من رو دادن:

_نمی دونی؟!

_ حشیش

_قرص

_ الکل حتی!

_ نه بابا داره مسخره می کنه!

_ بعد کلاس بیا بهت لیست بدم!

 از شما پنهون نیست که، واقعن نمی دونستم.

بعد استاد کلاس رو آروم کرد و از راه های مشروع گفت:

1. روزها و ساعت ها نشستن پشت میز و فقط فکر کردن به موضوع.

2. پیدا کردن آهنگ خاص نوشته تون!

3. خسته شدن تا سر حد جنون و ول نکردن کار.

و این بحث تموم شد.

دیشب من خواستم از روش سوم استفاده کنم تا بعد خستگی به الهام برسم. می تونید حدس بزنید چی شد؟ دقیقن ساعت 23:55  دیدم خیلی خسته شدم و خوابیدم!

اما امروز روش شماره دو جواب داد. نشستم پای این آهنگ دوست داشتنی و رفتم به فضا و نوشتم.

البته سو تفاهم نشه ها. کار هنری از زیر دستم در نیمد. اما تونستم برای تحویل کار فردا که خیلی برام ارزشی نداره یه کار سمبل شده درست کنم. بعد عمری تصمیم به سمبل کاری گرفتم. نگید تقصیر آهنگه ها، چون نیست. تا زمان بخرم برای یک شنبه که تحویل کار مهم امه و پای آبروم وسطه.

حالا باید برم تو نخ راه شماره یک مشروع که راه همیشگی منه.


"كلا ايدا نميدونم ماها بلد نيستيم زندگي كنيم يا زندگي خيلي بلده ما رو بكند"


لحظه ای که به تنها زندگی کردن به عنوان راه حل رسیدم حس خوبی داشتم، تمام عصبانیت ها رفت و حس سبک بودن رو تجربه کردم البته به انضمام یک بغض گنده. بعد کم کم ترسیدم بعد تموم خوبی ها و لحظه های قشنگ زندگی مشترکمون رو مرور کردم. بعد به قول دوستی سعی کردم بلند بلند فکر کنم و بعد این جا نوشتم. بعد از نوشتن کلی کامنت گرفتم که در کمال تعجب هیچ کدام بد نبودند. همه حمایتگر بودن هر کدام به نوعی و روشی. ناراحت شدم از این که ناراحت تان کردم و خوشحال شدم از این که کمک می کنید. تعجب کردم از دیدن خواننده های خاموشی که با من حرف زدن و سپاسگذار شدم از دوستانی که برایم از تجربیات مشابه و راه حل هایشان گفتند. تک تک نمی گویم. خودتان حتمن می دانید.

در جواب تمام کامنت ها باید بگویم:

1. نه، ربطی به خانواده آقای خونه ندارد.

2. من خیلی به این راه حل که برای خودم زندگی کنم و سطح توقع ام رو از همسرم پایین بیاورم فکر کردم حتی چند وقتی هم عمل کردم اما بعد دیدم چرا؟ چرا باید این کار کنم؟ مگر مجبورم به زندگی متاهلی؟ خب تنها می شوم تا انقدر حس نکنم رو بند راه می روم. نمی گویم راه انتخابی من درست است یانه. واقعن نمی دانم.

3. موافقم الان که کم آوردم وقت تصمیم گیری نهایی نیست. قرار است مهلت یدهیم به خودمان. آقای خونه اول فکر کرد شوخی می کنم بعد که دید جدی ام و دیگر این وضع رو نمی خوام گفت درست میشه البته قبلش از روش داد و بی داد استفاده کرد و وقتی بهش گفتم به نظرت من زنی ام که چون توی جغرافیای احمقانه ای دنیا اومدم که طلاق گرفتن برایم پروسه درد آوریه تو می توانی از روش داد و هوار استفاده کنی و بگی طلاقت نمی دم؟ خب من می رم هر جوری شده و خودت هم خوب می دونی پای حرفم وای می ایستم.

او هم کوتاه آمد و گفت درست میشه و من گفتم باورنمی کنم و قرار شد مهلت بدهیم.

البته راستش چندان خوش بین نیستم به درست شدن در این مدت کم. اما نمی خوام فوری از همه چی ببرم و برم بیرون من بیشتر از ده ساله که این مرد رو می شناسم و پنج سال و نیم است که ازدواج کردیم. اولین و تنها دوست پسر من بوده و کلی خاطرات با هم داریم. اما خسته ام و می دانم که سعی ام را برای درست کردن کرده ام انقدر که آقای خونه از این زندگی ناراضی نیست و می خواهد که باشد اما من راضی نیستم، پس اگر قرار است سعی کند من صبر می کنم. اگر دیدم واقعن سعی می کند و قرار است چیزی تغییر کند من هم همراهش می شوم.

4. دوست عزیز من واقعن نمی دانم یک آقا برای این که وضع به این جا نرسد باید چه کند؟ اگر می دانستم که وضعم این نبود. متاسفم.

5. دوستانی گفته بودن که نیاز به مدتی تنهایی داری. واقعن دارم. اما نمی دانم چطور به دستش بیارم.

6. دوستانی گفته بودن سعی کنم که منفجر نشم. باور کنید نمی دانم چطور می توانم. حالا دوستی پستی در این باره گذاشته ازش می پرسم. اما اگر شما راه حلی سراغ دارید بگویید. مشاورم می گوید" بیان احساس" در لحظه. سعی کردم اما نشد. شاید درست نفهمیدم.

7. بازهم ممنون بابت بودنتان. کامنت ها را با خست تمام برای خودم نگه می دارم.تک تک شان را بارها و بارها خواندم و استفاده کردم. گفتم که هیچ کدام قضاوتم نکرده بودند و پر بودن از آرزوی روزهای بهتر و گرفتن بهترین تصمیم.

8. عنوان بر گرفته از کامنت دوستی ست، بعد از خواندنش هم خنده ام گرفت هم گریه. واقعیت را با شوخ ترین زبان ممکن گفته بود.

پ.ن: راستی پروپزوال ام هم تصویب شد.

کم آوردم

این چند روزه ننوشتنم برای درس خواندن نبود، حالا هم که می نویسم دردم درس نخواندن نیست، ای کاش بود.

ای کاش الان این جا می نوشتم از عذاب وجدان درس نخواندن و مشکلاتی که فردا برای ارائه پروپزوال دارم، اما الان در این لحظه این فقط یکی از مشکلاتی است که حالم را بد می کند.

حالم بد است، با آقای خونه مشکل دارم. حتمن او هم با من مشکل دارد. خوب نیستیم. آقای خونه نمی فهمد که حال بد من با گفتن معذرت می خوام و عزیزم و یک بغل گنده حل نمی شود. آقای خونه مرد خوبی ست، دوست خوبیست، فرزند خوبیست اما شوهر خوبی نیست. مهربانی بهترین خصوصیتش است اما الان مهربانی چاره حال بد من نیست.

می ترسم از خودم می ترسم که به تنها زندگی کردن فکر می کنم، خیلی جدی. فکر می کنم ما دوتا آدمیم که همدیگر را دوست داریم اما دوست داشتن کمک نمی کند مشکلات حل شود فوقش باعث می شود چند جلسه برویم مشاور و تا اوضاع یکم خوب شد آقای خونه همه چی را فراموش کند و فکر کند که من هم فراموش کردم بعد یک روز که من منفجر شدم تعجب کند که چرا؟ مگر چه شده؟ به خاطر همین بهتر است هر کدام برویم پی زندگی خودمان تا انقدر زجر نکشیم. مگر چقدر مهلت زندگی داریم که هی فکر کنیم درست می شود؟ خسته شدم بس که کج دار و مریز راه رو طی کردیم. خسته شدم بس که همه چی درست نشد. خسته شدم بس که سعی کردم و نشد. بی انصاف نیستم او هم سعی کرده اما نشده.

دیگه نمی خوام. می خوام تنها باشم. مگر قرار است همه از هم متنفر شن تا راهشون رو از هم جدا کنن؟ آقای خونه فکر می کند دارم مسخره بازی درمی آورم. باور نمی کند. اول می خندد بعد مسخره ام می کند بعد عصبانی می شود. راستش اول خودم هم همین فکر می کردم اما بعد دیدم نه! واقعن کم آوردم. دیگه حرف های دلداری دهنده آقای خونه حالم را بهتر نمی کنه، با هر حرفی به سرعت دلخور می شوم هیچ ربطی هم به هورمون هام ندارد، وقتش نیست اصلن.

اول نمی خواستم از درد این روزهای تلخ این جا بنویسم از عکس العملتان می ترسیدم. از خودم می ترسیدم. اما دیدم باید بگویم مگر نه این که این جا خانه من است. در ضمن چه طوری می تونم برای بی دل و دماغ بودنم و جواب ندادن کامنت هایتان و کمرنگ بودنم دلیل قابل قبولی بیارم.

به همین دلیل شاید بعضی از کامنت ها را هم برای خودم نگه دارم. لطفن هم دعوایم نکنید. گفتم که حال خوب نیس.


صداقت شون منو کشته


*زنگ زدم به لاله پسرک گوشی رو برداشته و باهام حرف می زنه، بعد حال و احوال ازش می پرسم مامان کجاست؟ می گه همین جا داره دنبال من راه میاد!


* دارم با گولو حرف می زنم که حنا گوشی رو می گیره، باهاش حرف می زنم. می گم حالت چطوره؟ خوبی؟ میگه نه! بارون میاد، خوب نیستم!


* نیم وجبی میره بالای مبل بعد از اون جا سر می خوره و میاد پایین در عین حال به خودش هم میگه ای شیطون!

خودمم نمی دونم چرا


درد دست چپم باز عود کرده. انقد که از دردش به خودم می پیچم. مچ بند بستم که کمتر ازش کار بکشم و دردش کمتر شه. اما تا می خوام کار کنم، چیزی رو بلند کنم، غذا درست کنم یا برم خرید فوری مچ بند رو باز می کنم، کارم رو تموم می کنم بعد دوباره مچ بند رو می بندم.

کائنات گذاشتنم روی دور تند


پرم از حس های درهم و برهمی که نمی دونم چطور توضیح شون بدم.

این روزها از غم مادرکی عزیز بهم ریخته ام، در لذت اس ام اس یک دوست ندیده عزیز غرق شدم، از نفهمیدن ها خسته شدم، از دیدن آدم هایی که هنوز می فهمند پر از اطمینان شدم، از استرس کارهای نکرده و عذاب وجدان های بی خود و با خود دیوانه شدم از شنیدن صدای دوستی و شنیدن حال و روزش شاد شدم. باز بی اشتها شدم و درد دارم اما چون گلدان هایم جوانه دادند حالم بد نیست.

با خواندن این به عرش می روم. با فکر به این وضعیت دنیا بر سرم آوار می شود.

گیجم، منگم، یک لحظه خوشحالم و یه لحظه غمگین، یک لحظه لبریز آرامش و یک لحظه ضریان قلبم را می شود از روی لباس دید.

همین.


می نویسم تا یادم بماند


بعضی اوقات فقط کافیه بشینی پای یه کاری تا انجام بشه، آرزو و دعا و انرژی مثبت و تجسم کردن خوبه اما بعدش باید بشینی پاش، باید انجامش بدی، باید نترسی.

راز خوشحال بودن


یه قاعده ای هست که توی همه فیلم ها و سریال ها دیدیم. شاید خیلی ها هم که تخصصش رو نداشته باشن به صورت تجربی فهمیده باشن. همیشه بعد از سکانس نفس گیر حالا چه اکشن باشه چه یه اتفاق مهم، یه سکانس آروم میذارن که تماشاگر بتونه درک کنه چی به چیه؟ به اصطلاح بتونه نفس بکشه. البته بعضی هام رعایتش نمی کنن ها. مثلن فیلم Kill Bill از این قاعده تبعیت نمی کند.

اما من از این قاعده خوشم میاد. واسه همین باید بعد از پست تند دیروز، امروز یه پست آروم بنویسم. اما هنوز آروم نشدم. وبلاگ نویسی هم که مثل فیلمنامه نیست که وقت بازنویسی داشته باشی. اگه امروز نوشتی که خب نه فردا باید بنویسی.

دارم چرت می گم. شاید! به هر حال این لینک رو می ذارم می دونم یوتیوپ فیلتر ئه. اما خب اگه تونستید بببینیدش. صحنه مورد علاقه من و آقای خونه از عصر یخیندان 4  ئه.

وقتی خودمون برای غم دیگران اشک نمی ریزیم چرا آسمون دلش برای ما بسوزه؟


به خدا نمی خوام همش از درد و رنج بنویسم. نمی خوام غر بزنم و به زمین و زمان گیر بدم. واسه همین این چند وقته نه از تصادف اتوبوس ها نوشتم، نه از انفجار یک کارگاه و کشته شدن چند کارگر، نه از تجاوز به دختر هندی، نه از سرمای سخت زلزله زده ها، نه از وضعیت وخیم دختران پیرانشهر و خیلی چیزهای دیگه.

کلی حرف مونده بود تو گلوم و ننوشتم خودم رو زدم به مشنگی و قایم شدم پشت شب های امتحان و روزمرگی. حتی سعی کردم از این هم ننویسم.

چرا؟ چون احمقم لابد. چون فکر کردم همه مون از این چیزها شنیدیم حتی اگر ندیدیم. ذکر مکررات فایده نداره. گفتم که احمق بودم چون یادم رفته بود عادت کردن چقدر وحشتناک ترئه.

امروز دیگه با خوندن این یکی حالم خیلی بد شد. درد داره. به خدا درد داره.

جریان ماری یادتونه؟ همین دوستی که چند وقت پیش لینکش رو گذاشتم. همشون همین اتفاق های دور و برمون اند. اخبارهای خبرگزاری ها نیستن که از صدتا فیلتر رد شده باشن و به راست و دروغش اطمینان نکنیم یا بگیم به ما چه مشکلات از ما بهترونه. اینا ماهایم . همه مون. جامعه به دست خود ما ساخته میشه. با رفتارمون، با طرزفکرمون، با نحوه زندگی مون. واقعن چی داره به سرمون میاد؟

شفاف سازی


*امروز حضورم کمرنگ شده بود واسه این نبود که داشتم درس می خوندم ها. مهمون داشتم. تازه رفت. منم وقت نکردم ناهار بخورم و خیلی نا ندارم وگرنه مفصل می نوشتم.

*کسی این دور و بر هست که به گوگل پلاس وارد باشه قبلن هم با گوگل ریدر کار کرده باشه. چند تا سوال دارم که ناشی از بی سوادی شدید ام درباره پلاسه و کمک لازمم. اگه دوست خیری هست که به سوالام جواب بده ممنون می شم.

*جهت فضولی؛ کسی تو کلاس هایی که قبلن معرفی کرده بودم. اسم نوشته؟

کفش های سیندرلا


من تازه فهمیدم مشکل کارم چیه.

هر شب که می خوام بخوابم تا سرم رو بالش می ذارم، بعد کلی مشت زدن به بالش تا شکل دلخواهم رو پیدا کنه، به خودم می گم از فردا، از فردا همه چی خوب میشه. امروز تموم شد، پشت سر گذاشتیش، دیگه غصه اش رو نخور. درسته که امروز بد بود اما فردا روز قشنگی در انتظارته.

اما صبح که بیدار می شم باز همون آش و همون کاسه است.

تاره دیشب فهمیدم که ای دل غافل من عادت دارم بعد 12 شب بخوابم واسه همینه که وقتی می گم فردا، کائنات نمی فهمن که من منظورم چند ساعت دیگه اس و صبح که بیدار می شم ئه. فکر می کنن 24 ساعت دیگه منظورمه. منم که هرشب همین برنامه رو تکرار می کنم. خب معلومه دیگه کائنات گیج و ویج می شن و اوضاع درست نمیشه.

حوصله ام سر رفته


از صبح تا الان

یه کتاب رو برای امتحانم +یه نمایشنامه برای case study پایان نامه ام رو خوندم.

یه انیمیشن + یه فیلم هم دیدم.

اما حوصله ام سر رفته حسابی. آقای خونه مریضه. هوا هم سرد و کثیفه. دلم گرفته. جایی هم نیست که برم دلم واشه. نیم وجبی هم نمیاد رو اوو. ده تا دسته گل نرگسم هم پژمرده شدن. بدتر از همه، هم فردا جمعه است هم شنبه تعطیل شد که می خواستم برم کتابخونه.

الان اگه بابام بود. می گفت دخترم درس بخون، از وقتت استفاده کن، زندگی همینه. اما نمی خوام. شما هم نگید. امروز خوب درس خوندم بسمه. 

همین خواستم غرغر کنم. شما چطورید؟

ای کاش یادم بماند


وقتی یه فیلم یا سریالی رو می بینم که می دونم توش یکی از شخصیت ها می میره، یعنی از قبل داستانش رو می دونم نه این که آیرونی نویسنده به من تماشاگر فهمونده قضیه چیه .

همه حرف ها، نگاه ها و رفتارها برایم یه معنی دیگه پیدا می کنن. کاملن غیر حرفه ای و احساسی به کار نگاه می کنم، گاهی دلم می خواد بزنم تو سر شخصیت اصلی و بگم نگو، نکن، چند تا سکانس بعد قراره از دستش بدی، قدر این لحظه ها رو بدون. باور کن اون کار انقدرهام واجب نیست ها. بمون پیشش، نرو، دلش رو نشکن.

خب واضحه که فایده نداره و آخرش همون چوری تموم میشه که باید. اما دردش باهام می مونه. تا چند روز از بقیه دلخور نمی شم. زندگی رو جور دیگه ای تجربه می کنم با همه چی راحت تر برخورد می کنم. اما وقتی کم کم دردش از بین می ره و یادم میره، دوباره می شم همون آیدایی که بودم. تلخ و سخت گیر.

بسوزه پدر تجربه


پانتومیم بازی می کنی؟ خوبه. خیلی.

کلمات بی ادبی توش هست؟ ایراد نداره. جمع خودیه.

اما یادت باشه اگه اون کلمات رو تو دفترچه یادداشتت نوشتی قبل از این که بری پیش استادت و سوال بپرسی و دفترچه رو بازکنی، اون صفحات رو بکنی ها. چون خیلی خیلی زشته استادت اونا رو ببینه.

آقا ما آب شدیم رفتیم تو زمین و تمام.

زمان و مکان: همون استاد کلاس پست قبلی بعد از اتمام همون درس.

دانشجوی سخت کوش


طفلک استاد برای هزار و یکمین بار درباره چکیده مقاله حرف می زنه و این که باید طوری نوشته بشه خواننده ترغیب بشه کل مقاله رو بخونه.

در لحظه راه هایی که به ذهن من خطور می کنه از این قرارند:

1. تو چکیده بنویسم که در صورت خواندن مقاله لای هر صفحه یه شکلات پیدا می کنند.

2. تو چکیده کلی دری وری بنویسم و یه عقیده مهم رو زیر سوال ببرم و بعد بگم اینا رو تو مقاله ثابت کردم تا خواننده مقاله رو بخونه حالا خیط هم شد ایراد نداره لااقل که خوندتش.

3. تو چکیده بگم تو متن یه رمزی هست که در صورت کشفش به خواننده جایزه داده می شود.

خنده ات، فقط خنده ات


دوتا از عمه های نیم وجبی توی تعطیلات آمده اند پیش دخترک. ماه پیش یکی از عمه ها ده روزی رفته بود پیش نیم وجبی و هر وقت خواهرم وقت نمی کرد بیاید روی اوو می آمد روی اوو و نیم وجبی را نشانم می داد و کلی باش تمرین می کرد تا اسم من را بگوید.

الان هم آنجاست. دیشب آن شد. دیدم نیم وجبی روی مبل با اون یکی عمه اش مشغول بازیه. بازی مخصوص من و نیم وجبی. همون بازی که مامان و خواهرک کلی سرش دعوام می کردن و می گفتن خطرناکه و یه بار گریه کردم که چرا نمی ذارن با دل خوش بازی کنیم. بازیش خرکی بازیه. باهم کشتی می گیریم و جیغ می زنیم و می خندیم. خوش می گذشت.

دیشب تو اوو دیدم نیم وجبی داره همون جوری که با من بازی می کرد با عمه اش هم می خندید و شاد بود. بغض کردم و خندیدم. گفتم چقدر خوشحاله. واقعن داشتم از خنده اش حض/حز/حظ می کردم و نمی دونم چرا جلوی اشکم رو نمی تونستم بگیرم.

عمه اش سعی می کرد دل من رو شاد کنه هی به نیم وجبی می گفت خاله رو بوس کن. بگو حلزون. بگو کفشدوزک.بگو خاله آیدا.

نیم وجبی اما سرش گرم بود. مونده بود که چه خبره؟ من که دارم بازی می کنم و حالش رو می برم چرا این عمه هه با تبلت بالاسرم وایستاده و قیافه یه زن با موهای فرفری بهم ریخته رو که چشماش پر اشکه و داره می خنده رو نشونم می ده؟چقده بزرگترا دیوونه ان!

آیدا لیمو شیرین کلاس نمی شود


اول از همه ممنون از این همه دلگرمی و محبت.

بعدش طرح یه سوال:

می دونید در چه صورتی استاد نمی تونه به شما گیر بده که چرا کارت تکمیل نیست؟

جواب:

این که بقیه هم کار نکرده باشن و کار کم تو از همه شون بیشتر هم باشه. تازه دست به یکی کنن و به روی خودشون نیارن که تحویل کار داشتن و استاد هم بگه باشه من به خاطر خودتون گفتم که شب امتحان کارتون کمتر بشه. اون وقت تو بمونی و یه عالم استرس و بی خوابی و چشم های گود افتاده در مقابل قیافه متعجب بقیه که وا تو چرا همه چی رو جدی می گیری؟!

اون وقته که حس می کنی یه احمق تمام عیاری. یه آدمی که بلد نیست تحقیقش رو کپی کنه یا سر و ته مقاله رو با کار دوستش تو یه دانشگاه دیگه سرهم بیاره یا فیلم نامه رد شده یه بدبختی رو از یه جای دیگه به اسم خودش بزنه.

می دونم همه این کارا اخلاقی نیست و با توجه به اصول اخلاقی، من دارم کار درست رو انجام می دم. اما بدیش اینه که هیچکی غیر خودت نمی فهمه و از نظر استاد، صاحب کار یا هر مورد دیگه تو هم یکی هستی مثل بقیه.

تا چند سال پیش دلم رو به این حرف بابام خوش کرده بودم که ایراد نداره تو دنیای حرفه ای تفاوت کسی که واقعن کار می کنه با اونی که سمبل می کنه معلوم میشه. اما الان با یه عالم تجربه می دونم اونم معلوم نمیشه. واقعیت خیلی با حقیقت فرق داره.

لابد الان پیش خودتون می گید این احمق که تا دیشب کلی کار رو دستش بود حالا چرا داره غرغر می کنه اما حقیقتش اینه که من فقط برای یه پاراگراف این مطلب از دوتا دوست متخصص کمک گرفته بودم و کلی براش وقت گذاشته بودم( تو همون پست  کسانی که باورت دارند درباره اش نوشتم.). من عادت دارم غر بزنم. عادت دارم فکر کنم کم کار کردم چون کار کامل از نظر من چیز دیگه. به قول کامنت خصوصی دوستی که خیلی تکونم داد نق نقو ام.

دوستم نوشته بود " درس بخون خانم نق نقو. جای همه اونایی که حسرت درس خوندن دارن، ذوقش رو دارن و اجازه ش رو ندارن، درس بخون. حیفه. خسته هم نباشی."  راستش از خودم خجالت کشیدم. یاد خیلی از کسایی که به هر دلیلی شرایطش رو ندارن درس بخونند افتادم و خجالت کشیدم. خیلی.

همین. خواستم شرح حال روزانه و مراتب تشکر خودم رو به عرض برسونم. برای خبرهای آتی شب های امتحان باز هم می رسم خدمت تون.


پ.ن:  می دونید ده تا دسته گل نرگس داشتن چه حسی داره؟ چرا می پرسم؟ آخه راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه تا بدون پز دادن بهتون بگم من ده تا دسته نرگس شاد و خندان و خوشبو دارم به لطف آقای خونه عزیزتر از جانم. چیه تا حالا خودتون جو گیر نشدید؟ خر کیف چطور؟


مخصوص نوشت: جون من؟ شوخی داری؟ حتمن باید تهدید کنم تا بنویسی و از حال خودت خبری بدی؟ از اول انقده بی معرفت بودی یا رفتی خارج عوض شدی؟ خب دلم برات تنگ شده لامصب. اصلن می رم با گولو خیلی خیلی دوست می شم ها. انقده با معرفته که نگو.

به خدا


من غلط کردم، به شدت غلط کردم، زیادی غلط کردم. من نمی خوام درس بخونم. اصلن نمی خوام تدریس کنم. اصلن این رویای احمقانه بچگانه بود. همین طوری هم اومدم فوق لیسانس. گفتن معدلت خوبه بیا منم اومدم. فکر کردم زرنگی کردم. دکترا چیه؟ کشک چیه؟

من می خوام بشینم خونه و بنویسم. این که مدرک نمی خواد؟ می خواد؟

پس چرا اینا نمی ذارن من ترک تحصیل کنم؟

گفتم نمی خوام هیت علمی بشم؟ گفتم. پس چرا نمی ذارن؟ فوق لیسانس به چه دردم می خوره؟

نه! نه! دوست عزیز دلداری نده، اگه از دست میاد لطفن دعا کن، انرژی بفرست.

می دونی نوشتن نود صفحه در عرض دوازده ساعت که ارزش خوندن و حفظ آبروت رو داشته باشه، یعنی چی؟ 

می دونم  


خب شکر خدا تونستیم از وظیفه درس نخوندن و انجام ندادن تکالیف در روزهای تعطیل به خوبی سرفراز بیرون بیایم و آماده شروع یه هفته دیگه سرشار از عذاب وجدان و استرس و لعنت به خود هستیم.

یاد آن ها کند شادان مرا


 سر کلاس یه بحث جامعه شناسی بود و من یه خاطره از اجرای خیابانی چند تا دوست هام گفتم که باهاش بحثم رو جلو ببرم. استادمون که خیلی هم دوست داشتنی و روشنفکره وقتی خواست جوابم رو بده گفت شاید چون چندتا دختر اون جا بودن و ... بعد بحث رو ادامه داد.

یعنی معادل دوست من تو ذهن استادم، دختر بود. اما تو اون جریان دوست های من پسر بودند.

از این اتفاق ها زیاد برام پیش اومده. جلوی خانواده شوهرم وقتی آقای خونه تو تعریف یه جریان گفت آرش دوست آیدا، یکهو همه جا خوردن. اون موقع برام عجیب نبود چون فضا فضای سنتی بود و می دونستم که خانواده مذهبی سنتی شوهرم معیارهاشون خیلی با من فرق داره.

بعلاوه این که چند بار چند تا دوست خیرخواه بهم گفتن چرا اسم پسرها رو جلوی شوهرت میاری؟ چرا از همکلاسی ها یا همکاری مردت با همسرت حرف می زنی؟ یا اصلن چرا اونا رو با شوهرت دوست می کنی؟ یا چرا تو فیس بوک شوهرت دخترهایی هستند که تو نمی شناسیشون؟ بازم برام خیلی عجیب نبود می گفتم خب تفاوت دیدگاه داریم. این خیرخواه ها نمی تونند من و آقای خونه و رابطه مون رو درک کنند و اصلن فهم شون از دوستی غلطه.

اما سر این کلاس این اتفاق پیش اومد یه جورایی برام سوال شده.

می دونم که معنی هر کلمه برای هر کسی متفاوته، مثلن معنی مادر تو ذهن من با معنی مادر تو ذهن تک تک شماها فرق داره و اصلن واسه همین سوسور بحث دال و مدلول رو شروع کرد.

اما می خوام بدونم. شما ها وقتی کلمه "دوست" رو می شنوید چی تو ذهن تون می آید. می دونم فقط خانوم ها این جا رو نمی خونند و لااقل چندتا خواننده و دوست آقا هم تو دنیای مجازی دارم. برام جالبه بدونم وقتی می شنوید دوست تو ذهن تون جنسیت مهمه؟ یا تصویر، خاطره و صدای شخص خاصی یادتون میاد؟ براتون توی دوستی چقدر جنسیت مهمه و چقدر می تونید قبول کنید که خودتون یا همسرتون دوست جنس مخالف داشته باشه؟


پ.ن:

1. می دونم قضیه روشنه ها و نمی خواد شیرفهم کنم اما وقتی می گم دوست جنس مخالف منظورم دوست بدون رابطه جنسیه و فقط رابطه دوستیه. می دونم با شماها نبودم اما جهت روشن سازی افکار عمومی خواستم خیلی خیلی واضح باشم.

2.جای تاسفه که وقتی دوست رو تو گوگل سرچ می کنی اولین مطلبی که میاد اینه "دوست دختر چیست؟"

3. تیتر برگرفته از قسمتی آواز دوبله شده این فیلمه


بعدن نوشت: این که چرا جواب کامنت ها رو نمی دم واضحه دیگه؟ شما لطف کردید و عقایدتون رو درباره سوال من نوشتید. نباید که به خاطرش باهاتون بحث کنم.

شاید امشب گشنه بمونیم اما با دل شاد می خوابیم


حالم خوش نبود. از ظهر می خواستم کوکو سیب زمینی درست کنم. اما دیدم توانش رو ندارم و یه مقدار خورشت هم از دیشب مونده، میشه برنج بذارم و بشه شام امشب. تصمیم گرفتم کته بذارم که هم مفیدتره، هم بی دردسرتر.

آب، برنج و نمک رو ریختم تو قابلمه و اومدم پای نت که یهو بوی برنج بلند شد.( نترسید نسوخته بودن) رفتم آشپزخونه دیدم برنج های بیچاره آب شون تموم شده و از شدت گرما همه شون عمودی تو قابلمه موندن رو به هوا، کلی بشون خندیدم.

بعد دوباره آب ریختم توشون و وایستادم تا دوباره آب شون تموم شه و اون جوری خنده دار وایستان تا این دفعه با آقای خونه بهشون بخندیم. آخه طفلی اون دفعه حموم بود.


پ.ن: مرض شب امتحان دیگه، باید این جاها ولو باشم و هر روز و شاید روزی چند بار آپ کنم تا یه وقت خدای نکرده وقت اضافی برای درس خوندن پیدا نکنم.

زنی که می خندید


گفت تو مرا یاد سروش صحت می اندازی.

گفتم به خاطر شباهت موهایمان؟

گفت نه! به خاطر خنده ات. هردو در خندیدن خسیس نیستید. با تمام دهانتان می خندید.

صاحب سخن

این هفته فقط یک کلاس ام رو رفتم. کلاس امروز دو تا چهار رو.

بابت نرفتن یکی از کلاس های یکشنبه خیلی حالم بد بود. دوست نداشتم از دست بدمش اما نمی تونستم برم. به نصف بچه های کلاس زنگ زدم و التماس کردم تا یکی حاضر شد کلاس رو  برام رکورد کنه.

امروز هم از بین سه تا کلاس فقط یکی رو رفتم. دومی رو. درس جذابه و استادش هم فوق العاده است.

بچه ها تعجب کرده بودن می گفتن تو فقط اصرار داری سر کلاس هایی باشی که استادهاشون حضور و غیاب نمی کنند. راست می گفتن. دوتا استاد دیگه امروز تو حضور و غیاب خیلی سخت گیرند اما این استاد و استاد یکشنبه ای نه.

هیچ وقت حضور و غیاب نمی کنند اما کلاس هاشون همیشه پر ئه. بلدن چه جوری کنترل کلاس رو دستشون بگیرن تا دانشجو حاضر نشه کلاس شون رو به هیچ قیمتی از دست بده.

تو اوج مریضی و سرما خوردگی هم من سر کلاسشون می رم. یه بار که حالم خیلی بد بود به زور خودم رو رسوندم سر کلاس، استاد هی نگام می کرد. هفته بعد گفت همش می ترسیدم وسط کلاس از حال بری.

ای کاش همه کلاس هام این جوری بود. نه این که بعد ده دقیقه شروع کنم به نوشتن لیست خرید یا خودم رو بذارم رو استندبای و فقط محض خالی نبودن عریضه چند دقیقه یه بار سرم رو تکون بدم تا کلاس تموم شه.

فعلن همین. خواستم معاشرت کنیم.


کسانی که باورت می کنند


چقدر خوبه که اینجا دو تا دوست پزشک (+ و +) داشته باشی که خیلی سریع و بدون هیچ منت و قضاوتی درباره سوالت راهنمایت کنند و هی نخوای براشون توضیح بدی که به خدا واسه خودم نیست، قصد خودکشی ندارم، برای کار ام می خوام بدونم و  قبولت نکنند. تازه از نگاه عاقل اندر سفیه و لحن خاص هم خبری نباشه.

فعلن پستم اسم و برچسب ندارد


آقای خونه دیشب باهام دعوا کرد. درستش اینه که بنویسم دیشب آقای خونه باهام دعوا کرد. اما من هرچی رو که مهم تر باشه رو اول میارم و دعوای کردن آقای خونه باهام خیلی مهم تره.

آقای خونه بهم گفت که دیگه این آیدا رو نمی شناسه. گفت که من آدمی نبودم که تا تقی به توقی بخوره دست و پام رو گم کنم و به جای حل مسئله، خودم غرق کنم تو دیدن سریال و کارهای خونه.

دعواش جدی بود. شوخی نداشت. از دستم ناراحت بود. بش گفتم خودم هم از خودم بدم می آید که نمی تونم کاری بکنم اما آقای خونه در اتاق رو روم بست که بشینم پای کارم و از اتاق رفت بیرون.

خیلی خجالت کشیدم. نشستم پای کارم اما نتونستم تمومش کنم. همین الان باید جایی باشم و نیستم چون تنبلی کردم. از این که اونجا نیستم. دلم خیلی می سوزه که اونجا نیستم اما فقط و فقط مقصر خودم هستم.

این مدت ننوشتم چون حالم همین است.حتی کامنت هایتان را بی جواب تایید کردم چون نمی خواستم بیشتر غرغر کنم.

امتحان اولم دو هفته دیگه شروع میشه و من هیچ کاری نکردم. تا آخر ماه باید پروپزالم را تحویل بدهم و نمی دانم آموزش چه مرگش شده که می خواهد از هفته اول بهمن کلاس های ترم بعد را شروع کند.

بماند قصدم غر زدن نیست. دارم توضیح می دهم روزهایم را. دلیل کمرنگ بودنم را در نوشتن چه پست چه نظر. اما می خوانمتان. با شما می خندم و غصه می خورم. از مرگ شوهر ساچلی که نمی شناختمش غمگین می شوم و از خبر احتمالی خونه خریدن دوستی شاد می شوم و نگران ف ی ل ت ر شدن عزیزی می شوم.

کلی هم از خواندن دوتا پست گیسو  و کارین ذوق کردم. چقدر جالبه البته کلی هم ور مشنگم غصه خورد که این ها آیدای واقعی را نمی شناسند این هایی که نوشتند خیلی خوب است و من این همه نیستم.

باز هم بماند.

امروز تولد نازنین دوستی است که رشته مهرش من را به من وصل کرده. گولو قشنگ درباره اش نوشته. تولد مبارک لاله عزیزم. مرسی که هستی و دنیا را جای بهتری برای بودن کردی.

همین. زیاده عرضی نیست. ممنون که هستید در این روزها و با دعای خیر، امید و همدردی به سراغم می آید.