لحظه ای که به تنها زندگی کردن به عنوان راه حل رسیدم حس خوبی داشتم، تمام عصبانیت ها رفت و حس سبک بودن رو تجربه کردم البته به انضمام یک بغض گنده. بعد کم کم ترسیدم بعد تموم خوبی ها و لحظه های قشنگ زندگی مشترکمون رو مرور کردم. بعد به قول دوستی سعی کردم بلند بلند فکر کنم و بعد این جا نوشتم. بعد از نوشتن کلی کامنت گرفتم که در کمال تعجب هیچ کدام بد نبودند. همه حمایتگر بودن هر کدام به نوعی و روشی. ناراحت شدم از این که ناراحت تان کردم و خوشحال شدم از این که کمک می کنید. تعجب کردم از دیدن خواننده های خاموشی که با من حرف زدن و سپاسگذار شدم از دوستانی که برایم از تجربیات مشابه و راه حل هایشان گفتند. تک تک نمی گویم. خودتان حتمن می دانید.
در جواب تمام کامنت ها باید بگویم:
1. نه، ربطی به خانواده آقای خونه ندارد.
2. من خیلی به این راه حل که برای خودم زندگی کنم و سطح توقع ام رو از همسرم پایین بیاورم فکر کردم حتی چند وقتی هم عمل کردم اما بعد دیدم چرا؟ چرا باید این کار کنم؟ مگر مجبورم به زندگی متاهلی؟ خب تنها می شوم تا انقدر حس نکنم رو بند راه می روم. نمی گویم راه انتخابی من درست است یانه. واقعن نمی دانم.
3. موافقم الان که کم آوردم وقت تصمیم گیری نهایی نیست. قرار است مهلت یدهیم به خودمان. آقای خونه اول فکر کرد شوخی می کنم بعد که دید جدی ام و دیگر این وضع رو نمی خوام گفت درست میشه البته قبلش از روش داد و بی داد استفاده کرد و وقتی بهش گفتم به نظرت من زنی ام که چون توی جغرافیای احمقانه ای دنیا اومدم که طلاق گرفتن برایم پروسه درد آوریه تو می توانی از روش داد و هوار استفاده کنی و بگی طلاقت نمی دم؟ خب من می رم هر جوری شده و خودت هم خوب می دونی پای حرفم وای می ایستم.
او هم کوتاه آمد و گفت درست میشه و من گفتم باورنمی کنم و قرار شد مهلت بدهیم.
البته راستش چندان خوش بین نیستم به درست شدن در این مدت کم. اما نمی خوام فوری از همه چی ببرم و برم بیرون من بیشتر از ده ساله که این مرد رو می شناسم و پنج سال و نیم است که ازدواج کردیم. اولین و تنها دوست پسر من بوده و کلی خاطرات با هم داریم. اما خسته ام و می دانم که سعی ام را برای درست کردن کرده ام انقدر که آقای خونه از این زندگی ناراضی نیست و می خواهد که باشد اما من راضی نیستم، پس اگر قرار است سعی کند من صبر می کنم. اگر دیدم واقعن سعی می کند و قرار است چیزی تغییر کند من هم همراهش می شوم.
4. دوست عزیز من واقعن نمی دانم یک آقا برای این که وضع به این جا نرسد باید چه کند؟ اگر می دانستم که وضعم این نبود. متاسفم.
5. دوستانی گفته بودن که نیاز به مدتی تنهایی داری. واقعن دارم. اما نمی دانم چطور به دستش بیارم.
6. دوستانی گفته بودن سعی کنم که منفجر نشم. باور کنید نمی دانم چطور می توانم. حالا دوستی پستی در این باره گذاشته ازش می پرسم. اما اگر شما راه حلی سراغ دارید بگویید. مشاورم می گوید" بیان احساس" در لحظه. سعی کردم اما نشد. شاید درست نفهمیدم.
7. بازهم ممنون بابت بودنتان. کامنت ها را با خست تمام برای خودم نگه می دارم.تک تک شان را بارها و بارها خواندم و استفاده کردم. گفتم که هیچ کدام قضاوتم نکرده بودند و پر بودن از آرزوی روزهای بهتر و گرفتن بهترین تصمیم.
8. عنوان بر گرفته از کامنت دوستی ست، بعد از خواندنش هم خنده ام گرفت هم گریه. واقعیت را با شوخ ترین زبان ممکن گفته بود.
پ.ن: راستی پروپزوال ام هم تصویب شد.