تو رفیق بشو نیستی!
اومدم بنویسم و غرغر کنم، یعنی غرغر کنم اما یه جورایی که خیلی ضایع هم نباشه.
بگم هم دلم گرفته، هم تنهام،هم کارم پیش نمیره، هم حال مامان بزرگم و به تبعش حال مامانم خوب نیست، هم همه جریانات با آقای خونه بیش از حد رو اعصابه،هم گشنه امه*، هم چند تا مسئله دیگه که عنوان کردنشون راحت نیست.
با چند نفر هم حرف زدم که دلم بیشتر گرفت. آقای خونه، مامان، خواهرک و...
کلن واجب شد که بیام و بنویسم.
اما فقط یه پاراگراف و نیم نوشته بودم که خواهرک زنگ زد. وقتی من زنگ زدم خواب بود و بام حرف نزد اما بعد خودش زنگ زد. حالم بهتر شد نه برای این که اوضاع و احوالش خوب بود.
نه! طفلک کلی مشکل مالی داره مثل همه، خونه خریده و ده میلیون کم داره، مامان و بابا کمکش کردن از دست من و خواهرم هم هیچ کاری نمیاد در حال حاضر. خانواده شوهرش هم که کلن توی فاز کمک کردن نیستن.
حالم بهتر شد چون صداش رو شنیدم. چون تونستم حرف بزنم و از نگرانی هام بگم.(البته از قصد من و آقای خونه خبر نداره) اما همین که درباره مامان بزرگ و دایی ها حرف بزنیم از این که چقدر بقیه بچه های مامان بزرگم بی شعورن که مامان مجبوره مرخصی بدون حقوق بگیره و از اون سر کشور بیاد تا کارهای مادرش رو سرو سامون بده و اونا تو تهران هیچ غلطی نمی کنن.
از این که این جوری تموم مرخصی های مامان از بین میره و وقتی دخترش میاد، نمی تونه بیاد تهران و کل دیدن نوه و دختر و دامادش میشه یه هفته ای که دخترش میره ولایت.
همین غیبت ها بعلاوه این که دیدم خواهرک تو همین بلبشو حواسش هست که از کرج غذا درست کنه و پاشه بیاره تهران برای مامان بزرگ حالم رو بهتر کرد.
بش گفتم خدا کنه به خاطر همین کارات گره از کارت باز شه.
شما هم اگه تونستید براش دعا کنید.
همین دیگه. غرغر نکردم. اون یه پاراگراف و نصفی رو پاک کردم و اینا رو جاش نوشتم. چی؟ غمگین بودن؟! نگید! برید دعا به جون خواهرک کنید که باعث شد در جعبه پاندورا رو باز نکنم.
*درس دارم حال ندارم غذا بپزم گشنه موندم! غذا از بیرون؟ پول نقد ندارم! نون و پنیر؟ نون ندارم! پیشنهاد ندید لطفن!