روابط من و پایان نامه در حال حاضر
آیدا چه خبر از دانشگاه؟
: هیچی، چند وقت پیش خواستم میون بر بزنم از وسطش رد شدم. همین!
آیدا چه خبر از دانشگاه؟
: هیچی، چند وقت پیش خواستم میون بر بزنم از وسطش رد شدم. همین!
نیم وجبی تولد آقای خونه رو به سه زبون تبریک گفت، خواهرم فیلمش رو تو فیس بوک گذاشت. سر تولد خواهرک اما نیم وجبی زد رو اون دنده و بعد از گفتن تولدت مبارک به خاله اش، تازه طلبکار هم شد که: تولد؟ کادو! کادو چی می دی؟ کادو چی می دی؟!
دیشب خواهرم با وایبر فیلم نیم وجبی رو فرستاد. خانم نشسته روی لگن و در حال انجام کار مهمی ئه و بعد خیلی با سرعت تولدم رو تبریک می گه و در جواب سوال خواهرم که می پرسه کادو به خاله آیدا چی میدی؟ میگه کادو چی میدی؟ کادو چی میدی؟ کادو بب کوچولو می دم!
ساعت ده شب هر شب میرم توی حلقه و در کنار دوست هام، ریکی می فرستم. هرشب هم یادتون می کنم. اما امشب وقتی دونه دونه اسم تون رو می گفتم و یاد محبت هاتون افتادم. اشک هام بی اختیار می ریخت و ته دلم یه چیزی گرم و محکم بود. ریکی دادم به این همه مهربونی و لطف و دوستی و کلی خدا رو شکر کردم به خاطر بودن شما ها.
نمی تونم تک تک اسم بیارم، خودتون هم می دونید. می تونم از لاله، گولو، آزی، مهناز، بیتا ،بانو سرن و نسیم بگم. از سورپرایز شیوا و آزی (شال بنفشی که فکر کنم برای تموم این پاییز و زمستون سرم باشه و دفترچه ای که یادم می ندازه یکی به یادمهو همه این ها باز یا پست برام رسید) بگم.
می تونم از تک تک کامنت ها و sms هاتون و صدای گرم آفرین بانو و تماس های دریافتی از اروپا و استرالیا حتی، هم بگم اما می دونم باز هم کم گفتم.
برای همین فقط ریکی دادم به این همه حس قشنگ و محبت و با تموم وجود دعا می کنم که برقرار باشید و خوشحال و سالم درکنار عزیزانتون. دوستت تون دارم خیلی زیاد.
الان که دارم اینا رو می نویسم آرومم ها! یعنی نیم ساعت پیش باید من رو می دیدید. بعله.
قضیه از این قرارئه که بنده جمعه شب چشمم به جمال جاری جدید روشن شد. بعد هم هر کی ازم پرسید که ایشون چه جوری بودن؟
گفتم: با یه بار دیدن که نمیشه گفت اما به نظر دختر خوب و مهربون و ساکتی میاد. بعد هم پشت بندش اضافه کردم ایشالا هر چی خیره پیش بیاد.
همین. فقط همین. یعنی به مامانم ،به جفت خواهرهام، به مادر شوهرم که شنبه صبح زنگ زده بود تا نظرم رو بپرسه، به لاله حتی، همین ها رو گفتم.
اما، هی از این اما، به آقای خونه شرح کامل مکالمات خودم و جاری جدید رو گفتم. یعنی گفتم من چی گفتم اون چی گفت. من چی کردم اون چی کرد و از این جور چیزها و با تموم جزئیات. خب یه جا آدم باید تحلیل کنه قضیه رو. منم گفتم کجا بهتر از حریم خصوصی من و شوهرم. بعد هم گفتم با توجه به این حرف این جوری به نظرم اومده یا با توجه یه اون حرف این رو برداشت کردم. خلاصه کل اطلاعات رو ریختم رو دایره.
حالا امروز با همین گوش هام شنیدم آقای خونه با پسرخاله اش_ برادر کسی که جمعه عروسیش بوده_ حرف می زنه و کل اطلاعات من رو با برداشت خودش و بدتر از اون با ادبیات خودش داره از زبون من دقیق و کامل می گه. تازه حتی چیزهایی که از نظر من تو عروسی عجیب اومده رو داره صاف صاف به برادر عروس میگه!
یعنی باید من رو می دیدید. یعنی حالی داشتم ها. یعنی از گوش هام دود می زد بیرون.
به آقای خونه می گم: آخه چرا؟ چرا اینا رو گفتی؟
میگه: مگه چی ئه؟
میگم: اینا فکت و واقعیت نیستن، برداشت من اند و به خودمون ربط داره. اینا حرف میشه و می پیچه تو فامیل اونم از زبون من. چرا حرف های خودمون رو میری جای دیگه میگی؟
میگه: مگه تو اینا رو به کسی نگفتی؟
میگم: نه! من فقط گفتم، به نظر دختر خوب و مهربون و ساکتی میاد. همین.
میگه: واقعن؟
می گم: آره.
میگه: اما من به این پسرخاله ام اطمینان دارم. اصلن می خوای زنگ بزنم بهش بگم جایی نگه؟
یعنی الان تازه آرومم ها! یعنی احترام 31 سالگی م رو نگه داشتم ها.
چند ساعت بعد نوشت:
لاله اعتقاد داره که این پست نتونسته عمق فاجعه و کنه ماجرا رو نشون بده. یعنی ها!
آقای خونه اعتقاد داره که من با این پستم دارم آبروی چند ساله ای رو که پیش خواننده هام ذره ذره جمع کرده بود بعلاوه شخصیت زعفرونیش رو زیر سوال بردم.
دیشب جون من و آقای خونه در اومد اما خوابمون نیمد. من که مدام با بالشم درگیر بودم، آقای خونه هم مدام غلت می زد. البته که همش تقصیر آقای خونه بود. چرا؟ چون دوازده ربع که رفتم بخوابم گفت چرا انقده زود می خوابی؟ من گفتم زود نیست که. خوابم میاد.بعد دیگه خوابم نیمد. خودش هم خوابش نیمد. اما نای بلند شدن هم نداشتیم. البته که من چهار بار رفتم دستشویی و یه بار هم تو آشپزخونه برای تجدید قوا. اما نای این که بلند شم و کتاب بخونم یا فیلم ببینم رو نداشتم.
شده بود مثل شب اولین کنکورم که مامان دستور خاموشی داده بود و گفته بود همه بخوابند تا خونه ساکت باشه بعد هیچکی خوابش نمی اومد. آخرش من مشنگ چهار صبح رفتم یه زاناکس خوردم با یه قابلمه ماست تا خوابم ببره و تازه شیش صبح خوابم برد و مامان شیش و نیم بیدارم کرد و به زور فرستادم زیر دوش تا خوابم بپره و نپرید و تموم مدت کنکور در حال چرت زدن بودم و دختر جوانی که مراقب بود مدام بیدارم می کرد که تو رو خدا نخواب، آینده ات در خطرئه!
دیشب اما دست به این کارهای محیر العقول نزدم، سیزده سال بزرگتر شدم آخه. سرم رو به بالش فشار دادم و منتظر شدم که صبح بشه، تا از جام بلند شم و به زندگیم برسم.
تیتر نوشت: آواز بانو دلکش
سلامت نوشت: سرما خوردگی ئه نرفته برگشته. از دیروز ظهر با سردرد و گلو درد شروع شد و هنوز هم ادامه داره. شروع پریود رو هم بهش اضافه کنی میشه آیدا در این لحظه. انگار سی سالگی نمی خواد با سلامتی و خوشی از این بدن خداحافظی کنه.
کلاس نوشت: امروز نرفتم کلاس زبان و عذاب وجدان ولم نمی کنه. جالبه که واقعن حالم خوب نبود و نمی تونستم برم اما هنوز که هنوزئه حس عذاب وجدان نرفتن کلاس ها رو دارم.
دلم می خواست می تونستم کاری کنم که هیچ کسی درد نکشه اما نمی تونم. خب فکرش که احمقانه نیست. شایدم باشه.الان من حتی نمی تونم خرج عمل یه بچه رو یه جا بدم به جاش یه قلک دارم و هر اسکناس ریز و درشتی رو که توش می ندازم من رو یه ذره به اون چیزی که دوست دارم نزدیک تر می کنه.
اگه شما هم دوست داشتید می تونید با این جا تماس بگیرید یا حتی به این جشن برید.
زنگ خونه رو زدن، پستچی ئه و می گه یه بسته دارید. اولش میگم باشه و میرم که مانتو بپوشم اما آخه قرار نبود چیزی از کسی به دستم برسه. بر می گردم و می پرسم از کجا؟ می گه اصفهان. اصفهان یعنی شیوا و آزی. فرقی نمی کنه در هر صورت بازم قرار نبود چیزی به دستم برسه.
پستچی یه بسته بهم میده. از طرف شیوا ست. تو همون حیاط بازش می کنم. یه کار دست چوبی. یه جا شمعی قشنگ. جا خوردم میام بالا و می بینم سر ظهرئه و ممکنه دخترکش خواب باشه. بهش sms می زنم که شیوا غافلگیر شدم چه خبره مگه؟
sms می زنه: عزیزم تولدت مبارک.
تموم تنم گرم میشه از یه حسی که نمی تونم توصیفش کنم و اشکی که نمی تونم جلو ریختنش رو بگیرم و براش می نویسم که نمی دونم چی بگم.
هنوز هم نمی تونم چیزی بگم فقط می دونم دوست محشری دارم که خیلی هم مشنگ ئه و خیلی خوشبختم و اولین کادوی تولدم دو روز قبل از تولدم به دستم رسیده.
پ.ن: حیف که دوربین ندارم و نمی تونم عکسش رو این جا بذارم.
این خبر من رو برد به روزهایی که بابا حداقل با 5 تا روزنامه می اومد خونه چون هر کدوم از اعضای محترم خانواده سلیقه خاصی تو خوندن روزنامه داشت. چه کیفی داشت روزنامه خوندن خانوادگی، همه تو هال پخش می شدیم و سرمون تو روزنامه بود و این وسط ممکن بود یکی به اون یکی بگه بیا این رو بخون یا برات یه چیزی گذاشتم که بخونی.
چقدر اون روزها حس خوبی داشتم، حس بزرگ شدن و اجتماعی شدن. منتظر بودم برم دانشگاه و بتونم وارد این جامعه پوبا بشم. منم یکی بشم مثل همه این مردم مشتاق. روزهای عجیبی بودن. خیلی...
تبصره نوشت: دلم نمی خواد از بسته شدن همین روزنامه ها و روزهای تلخش بگم.
چرا فقط مردم با دیدن کارون این شکلی اذیت می شن و مسئولان هیچ مشکلی با این قضیه ندارن؟
اینایی که این دیوارها رو گذاشتن تو بزرگراه حکیم و چمران که جلوی صدای اتوبان رو بگیره نمی گن تکلیف گربه هایی که موقع نصب اونا رفته بودن اون ور اتوبان بعد که برگشتن دیدن این دیوارها هستن چی میشه؟ چطور برگردن پیش خانواده و دوستاشون؟
حالا نمی خوام بحث موش ها رو پیش بکشم که بشنوم بهتر، چون اونا باعث آلودگی محیط زیست می شن.
من عاشق پیژامه ام، می دونم تا گفتم پیژامه فکرتون رفت سر اون شلوارهای بالا کشداری که با یه توپ پارچه برای تموم مردهای خانواده تولید می شد و می شود. منظورم پیژامه به معنی Pyjamas همونی که در اصل هست و بوده نه اونی که بعد در فرهنگ ما به زیر شلواری راه راه کشدار آقایان که معمولن تا زیر سینه بالا میاد تبدیل شده.
اصلن خودتون قضاوت کنید. ببینید این چه خوشگله. محشرئه اصلن. البته این تیپ مورد علاقه من نیست چون جنسش ساتن ئه و لیزئه. من پیژامه نخی و صد درصد کتون دوست دارم. خیلی هم دنبالش می گردم. به دنبال تغییر وزن بنده الان هیچ کدوم از پیژامه های خوشگلم اندازم نیست و کار خوبی که کردم همه رو بخشیدم تا مجبور شم که امسال برم بخرم. البته شاید باید یکم صبر می کردم تا یخ نزنم اما خب!
این تیپ ها رو دوست دارم: + + + فقط مشکل این مدل ها اینه که آسیتین بلوزهاشون بلنده. آره من دوست ندارم دوست دارم آستین کوتاه باشه. این جوری خیلی راحت ترم. یعنی دلیل این که الان فرت فرت یورو خرج نمی کنم تا این مدل ها رو بخرم فقط آستین شون ئه ها نه چیز دیگه!
بعد یه مشکل دیگه هم هست من از این مدل ها هم خوشم میاد + + اما باهاشون یه مشکل دارم. شلوارشون زود از شکل می افته البته با شستشو درست میشه اما خب واسه یه روز میشه پوشیدش و بعد مامانت شروع می کنه چپ چپ نگاه کردن و خوبیت نداره.
هر وقت میرم خرید کلی با فروشنده ها کلنجار می رم که آره من گفتم شلوار نخی اما نه این نخی، اون نخی که فوری زانو نندازه و البته این مکالمه اکثر با نفس کشیدن عمیق فروشنده ها و من و بدون هیچ نتیجه دیگه ای به پایان می رسه.
واسه همین گفتم حالا که دور هم جمع ایم از شما بپرسم که از کجا می تونم این مدل پیژامه رو بخرم؟ و لطفن یادتون باشه که درسته من تا حدود زیادی مشنگم و عاشق لباس خونه ام* اما خب پول هم مسئله مهمی ئه و من نمی تونم، دلم می خواد ها ولی نمی تونم، صد هزار تومن بابت پیژامه بدم پس آدرس اون مارک خاص رو به من ندید، همون که یه شعبه هم تو امیر آباد داره.
اون مارکی هم که نزدیک هایپر استاره رو هم همین طور با این که طرح ها و مدل این یکی رو بر عکس اون قبلی ئه دوست دارم اما خب دست رو دلم نذارید نه پولش رو دارم نه اگه داشتم توان توضیحش رو برای همه_ خانواده خودم مد نظرمه_ که چرا انقدر پول برای پیژامه می دم.
آهان یه چیز دیگه من عاشق این مدل تونیک هم هستم: + + البته بازم از نوع آستین کوتاهش، نمی دونم این تولیید کننده ها چرا به فکر نیستن.
برای اطلاع طرح مورد علاقه من ببعی و بعد سگ ئه. یه تونیک با عکس یه عالم ببعی و یه بلوز شلوارک با نقش سگ دارم که هر هفته دوبار می شورمشون و باز می پوشم. البته خیلی ربطی نداشت خواستم فقط روشن تر بشید.
راستی پیژامه پارتی رو هم حتمن امتحان کنید. من همیشه به مهمون هام_ دوست های خانوادگی نه خانواده شوهر و نه رودربایستی دار ها، پس چی؟!_ می گم با خودشون پیژامه و لباس راحتی بیارن. انقده حال میده.
* خواهرک دوتا جمله داره که لاله عاشق شونه. یکی شون این ئه: هر وقت سر زده بری خونه آیدا خیلی خوش لباس تر از وقتی که تصمیم گرفته لباس بپوشه و بره مهمونی.
همین جوری نوشت: یاد بارنی و پیژامه اش افتادم.
اگه هنوز نگاه تون به پیژامه عوض نشده این سرچ رو هم ببنید البته پیژامه هاش رو نه خانوم هاش رو.
شفاف سازی درباره سرچ:
معمولن خانوما ها غیر از مواردی که مانکن لباس خواب باشن، دکمه های لباس شون رو می بندن، یه وری نمی نشین و صاف می شینن و لب هاشون حالت عادی داره نه اون جوری غنچه شده رو به جلو، همیشه هم دست شون به موهاشون نیست با یه حالتی شبیه آآآآآآآ.
این کامنت برام اومده:
| چهارشنبه 24 مهر1392 ساعت: 17:3 | توسط:ناهید | ||||
| «خیلی زر می زنی آیدا اگر جلوی زبونت رو بگیری و این همه حرف نبری و بیاری از هیبت یک پیر زن چسو که شبیه سروش صحت هم هست و خیلی خیلی شلخته است در می یای عزیزم بچه که نیستی دهه سوم زندگیت رو داری می گذرونی . یکن به خودت به زندگیت تکون بده همه زندگی که شوهر کردن نیست الان خیلی خوشحال که شوهر داری 100 ساله داری درس می خونی . بس دیگه بقیه اش هم که همه اش با این و اون کافه می روی اگر همه پول های کافه رفتن ها و دم نوش خوردن ها و مسخره بازی هایی که توی فیلم ها می بینی و دوست داری ایرانیزه اش کنی رو جمع می کردی الان تو هم مثل همه اون های دیگه ای که پس انداز کردند و شد می توانستی خونه بخری . قیض موبالت رو پرداخت کنی مسافرت بری .به جای اینکه حواست به حرف بردن آوردن و نقل قول کردن از این و اون باشه و خود چس کردن و شیرین عسل بازی بچسب به زندگیت که داری گند می زنی به آینده ات و زندگی مشترک حالا می خواهی باور کن می خواهی مثل رفیق فابت گولو بزن توی جاده خاکی و ترول بازی و مزاحم و از این حرف ها . دلم برایت می سوزه که این ها رو بهت می گم و الا به درک اسفل السافلین بگذار تو هم بشی یکی مثل اون همه ای که با دست خودشون گند زدند به زندگیشون حالا هم خیلی با اعتماد به نفس خودشون رو دانای کل در نظر می گیرند . برای هزارمین بار بهت می گم بچسب به زندگیت . و کاری به کار کسی نداشته باش . ![]() این فقط یک کامنت بود از روی دلسوزی خود دانی» | |||||
با توجه به این که تو زندگیم آدم اهل حرف بردن و قضاوت کردن دیگران نبودم و نیستم، به این قسمتش زیاد اهمیت ندادم اما برام جالب بود که چرا یکی این رو نوشته. یکم فکر کردم که چرا؟ آخه چی شده؟
بعد یه دفعه جرقه ای تو ذهنم زده شد. آقای خونه رو صدا زدم و کامنت رو نشونش دادم و ازش پرسیدم: تو این رو نوشتی؟
آقای
خونه رفت بره تو اون حالت بدجنس و داشت می گفت: آره که یه دفعه جرقه دوم ذهنیم زده شده و گفتم: نه! تو حوصله نداری انقدر بنویسی!
آقای خونه یکم رفته بود تو نقش آدم بدجنس ئه اما بعد دید انکار فایده نداره و گفت: راست میگی من حوصله این کارا رو ندارم!
یه ور من مدام می پرسه: قراره همه چی یه روز درست بشه؟ اون بعدن ئه بالاخره یه روز میاد؟
من: کرم ضد آفتاب تون رو خونه ما جا گذاشتید.
مامان: مطمئنی؟
من: آره خیلی دقت کردم. هم رنگی ئه هم روش نوشته SPF 90. مال من نیست.
مامان: SPF 90؟ من که SPF 60 استفاده می کنم.
من: شاید هم 60 باشه. می شناسید من رو، زیاد که دقت نمی کنم!
می دونید که از همه تون ممنونم اما نمی تونم تک تک کامنت ها رو جواب بدم و تشکر کنم؟
خب. پس خیالم راحت شد.
پای اسکایپ بودیم، خواهرم به نیم وجبی گفت: به خاله آیدا بگو که بب کوچولو بیاره!
نیم وجبی هم پشت سر هی گفت: بب کوچولو بیار! بب کوچولو بیار!
به خواهرم گفتم: چرا خودت بب دومت رو نمیاری؟
نیم وجبی هم هی می گفت: بب کوچولو بیار!
خواهرم گفت: من یکی دارم حالا رو دومی هم کار می کنم! تو چی؟! نیم وجبی به خاله آیدا بگو، خاله آیدا بب بیار!
نیم وجبی گفت: خاله آیدا بب بیاره! بابا بوزرگ هم بب بیاره!
خواهرم و من با هم گفتیم: آره حتمن تو طاقت تحمل یه بب کوچولو رو با بابا بوزرگت داری!
مطمئنم نیم وجبی متوجه نشد چون ادامه داد: خاله آیدا سه تا بب بیاره، بابا بوزرگ یه دونه!
* می دونم خیلی جالب نبود. فقط ذوق حرف زدن و دیدن نیم وجبی رو داشتم و تقسیم کردن حس خوبش رو با شماها. ممنون از محبت و لطف تون. بهتر که بشم برمی گردم.
مریضی نوشت: ساعت سه و نیم با شرمندگی قرار عصرم رو کنسل کردم _ دیگه جونی برام باقی نمونده بود_ دو ساعت و نیم تخت خوابیدم. بیدار که شدم دیدم تب مهمونم شده و سر درد از بین رفته و همچنان زندگی ادامه داره. قرار سینما رفتن شبانه با دوستان خانوادگی رو هم کنسل کردم. می خواستم برم اما نمی تونستم.
شکمو نوشت: سیب رو با کشمش و دارچین گذاشتم آروم بپزه، بوش خونه رو پر کرده و حس خیلی خوبی بهم می ده فقط ایکاش حالم بهتر بود.
مهسا نوشت: معذرت می خواهم رفیق!
آقای خونه نوشت: آقای خونه هم برای هم دردی با من عین اون دو ساعت و نیم رو خوابید.
برای این که بتونم راحت دوران مریضی رو استراحت کنم. سه ساعت تمومه دارم با بیشترین سرعت کار می کنم و از حداکثر توانی که برام باقیمونده استفاده می کنم.
خونه رو گردگیری و جارو کردم، بعد بخارشور کشیدم. ظرف ها و گاز رو شستم و سوپ بار گذاشتم. به گلدن هام رسیدگی کردم و خرده کارهای این ور و اون ور تموم کردم. الانم آقای خونه میوه و سبزی خریده، میوه ها رو هم شستم فقط مونده پاک کردن سبزی ها. بعد با خیال راحت می تونم مریض بشم و کاری نکنم.
والا از قدیم گفتن حسودی خیلی بده و اینا، کلی هم ضرب المثل و جملات قصار دربارش هست. راستش منم خیلی سعی می کنم حسود نباشم یعنی تا چند روز پیش که مطمئن بودم نیستم. تازه فکر کنم چند روز پیش هم حسودی نکردم فقط دلم خواست شاید اسمش غبطه باشه چون من که نگفتم چرا اون داره و نباید داشته باشه. گفتم ای کاش منم داشتم. همین!
تازه اگه بدونید اون چیز چی بود که دیگه سوژه می شم بدجور!
بعد هم این کائنات واقعن چه جوری کار می کنن؟ خیلی خیلی برام سواله ها! خیلی! می دونید من چند ساله دارم آرزوی خونه دار شدن رو می کنم و براش هی انرژی می فرستم. اون وقت چند روز پیش تا تو دلم گفتم ای کاش منم این رو داشتم فرتی گذاشتن تو کاسه ام. خب چرا؟ مگه نباید یه جور نظم و ترتیب تو کارهاشون داشته باشن؟ نمیشه که وقتی همه چی تو صف ئه بگن نه حالا این نمیشه بدار اون آخری بیاد اول صف. میشه؟
یعنی دیشب که سر و پیشونیم درد گرفت، یه لحظه فکر کردم نکنه کار کائنات باشه به خاطر اون آرزو بعد گفتم نه! ممکن نیست. بعد که درد ادامه پیدا کرد و مطمئن شدم از سینوس هامه گفتم ایراد نداره می خوابم، صبح خوب میشم. خوابیدم و الان سه ساعته که که با تموم وجود دارم حسش می کنم. گلو و گوش ام دارند میرند برای فینال سرما خوردگی. این به جز سر دردی که از دیشب ادامه داره.
بعله! سرما خوردم رفت پی کارش! فقط برای این که موقع خوندن این پست پیش خودم گفتم آفرین گیس گلابتون که یاد گرفتی خونه رو به حال خودش بذاری و فقط سه روز استراحت کنی بی توجه به همه چیز. حتی خواستم این رو براش کامنت بذارم اما تنبلی کردم و نذاشتم. بعدش دلم خواست که منم سه روز فقط استراحت کنم بی توجه به همه چیز. همین! فقط همین و حالا دارم سرما می خورم. خدا!
نوشته الان روی میزش چه خوراکی های خوشمزه ای داره. منم براش کامنت گذاشتم خب آدرس بده که بیام!
الان می بینم sms زده و توش آدرس رو داده:)
خانوم ها( و آقایان؟) عجله نکنید، دست نگه دارید. به احتمال 99/99 درصد ما به مجلس سه روز دیگه که در واقع به مناسبت عید قربان هست نمی ریم. چون آقای خونه مخالفت کردند. بعله! آقای خونه فرمودند که نمی رویم البته بنده احتمال 01% رو می دم که بریم اگه مادر شوهرم زنگ بزنه و از آقای خونه بخواهد و آقای خونه هم محض دل مامانش بگه بریم. بعله!
آقای خونه اصلن از شنیدن جریان مثل من خوشحال نشدن و حتی اولش گفتند که زشته که من یه خاطر برادرش دستش بندازم چون عکس العمل خودشون ناراحتی و عصبانیت بود از عکس العمل بنده متعجب شدند. بعله! تا بنده کاملن ایشان رو مطمئن کردم که خوشحالی بنده واقعیست و از سر مسخره کردن ایشون نیست. بعله!
البته ناراحتی و عصبانیت ایشون همون احساس جایگزین نگرانی بابت برادرشون هست اما چون فکر می کنند که خیلی زشته که هم مرد باشن هم نشون بدن احساس دلسوزی و نگرانی دارن واسه همین عصبانی می شوند. بعله!
تا حدود زیادی منم همین حس رو دارم چون برادر شوهرم هنوز داره اثرات شکست ازدواج قبلیش رو پشت سر می ذاره و می ترسیم که این ازدواج یه مقدار زود هنگام باشه اما خب ما کی باشیم. به نظر همه درست ئه و اگه چیزی بگیم یه جور دیگه تعبیر میشه. البته چندبار هم قبلن این موضوع رو گوشزد کردیم اما خب قبول نکردن. از نظر من حالا که به این مرحله رسیدن باید بگیم ایشالا به خیر و خوشی و دیگه بس کنیم اما آقای خونه هنوز نگرانه، حق هم داره.
همین دیگه. احتمالن فعلن تا عید غدیر عجله ای در کار نیست. تا اون موقع هم دیگه خواهرک رو می بینم و ازش این چیزا رو امانت می گیرم.
البته آخر این هفته عروسی یکی از دختر خاله های آقای خونه است که من دوستش دارم. برای اون مجلس، لباس از بلاد کفر سوغاتی رسیده و همون کفش هایی که پام رو میزنن رو هم می پوشم_ موزیک و رقصی درکار نیست منم زیر میز از پاهام درشون میارم _ و همه چه حل ئه.
پس آسوده بخوابید که شهر در امن و امان است!
پ.ن: مسافر جونم، عاشقتم:)
امتحان رو ولش کنید، با مادر شوهرم صحبت کردم و کلی از جریانات خانوادگی با خبر شدم، معمولن تا بهم نگن من نمی فهمم.
دوستان عزیز _ نگارا جان دستم به دامنت_ آدمی مثل من برای بله برون، نامزدی و عقد برادرشوهرش که اولیش سه روز دیگه است، چی باید بپوشه؟
خانواده مذهبی سنتی آقای خونه رو هم در نظر بگیرد، بعلاوه مانتوهای گل گلی من. مانتو رسمی دقیقن چه شکلی ئه و از کجا تهیه میشه؟
هیجان زدم؟ معلومه که هستم! تازه آقای خونه نمی دونست من بهش گفتم.
فعلن. باید برم آخه امتحان دارم!
با این که امروز رفتیم بیرون برای صبحونه البته صبحونه اش عالی نبود_ سر فرصت دربارش می نویسم_ اما خب خوب بود که با آقای خونه رفتیم بیرون بعد هم رفتیم خرید_ شیر، ماست، دستمال، سیب، نارنگی، هویج، برس حموم، موس مو، پد و دراژه_ و خب درسته که قیمت همون چند چیز باعث شد چند لحظه تو شوک باشم اما خب خرید کردم بعد اومدیم خونه و بعد زوج عزیزی که خیلی دوستشون داریم و رفتند بلاد کفر اومده بودن ایران و قرار شد بیان خونه مون و اومدن و دور هم کلی حرف زدیم و خوب بود و خوش گذشت.
بعد عروسی دوست آقای خونه بود راهیش کردم رفت، خودم نرفتم چون هیچ کی رو تو قسمت زنونه نمی شناختم. فردا هم امتحان میان ترم زبان دارم و گفتم خوبه حالا می شینم می خونم که معلومه نخوندم. چرا؟
دلم گرفته. نمی دونم هی دو دو تا چهارتا می کنم که خب چته؟ نمی دونم.
تازه نیم وجبی رو هم دوبار تو اسکایپ دیدم درسته بدتر از خاله اش اخلاق نداشت_ بدخواب شده بود_ و محل نمی ذاشت اما چند بار مستقیم باهام حرف زد مخصوصن دو بار که خیلی واضح سرم داد زد که: نخند!
یه بار هم از مامانش پرسید: موهای خاله آیدا چییییی شده؟
موقع خداحافظی هم باز از مامانش پرسید: خاله آیدا کوجا می خاااد بره؟
خب در مجموع عالی نبود اما قابل قبول که بود چون اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا سرم داد زد؟ یا درباره ام از مامانش پرسید؟ معلومه اندک توجهی به من داره.
اما باز دلم گرفته. تازه دیروز هم دلم گرفته بود با این که صبحش با دوستم و خواهرش رفتم بیرون و خیلی بهم خوش گذشت و بعد هم که رفتم جشنواره غذا و باز هم خوب بود تازه The Big Bang Theoryجدید رو هم دیدم اما بازم ته دلم یه چیزی خوب نبود و نیست.
در هر صورت برای رفع دلتنگی نشستم فیلم هایی که از موبایل بابا ریختم رو لپ تاپ ام رو نگاه کردم، روز های اول دنیا اومدن نیم وجبی تو بیمارستان و خونه خواهرم، دیدن و شنیدن صدای شاد مامان و بابا و فیلم هایی که با عمدا یا سهوا گرفته شون. اما باز دلم گرفته. تازه این هم رو مغز مه اساسی. آخه چرا؟_ لطفن جواب ندید_ دوست ندارم بشنوم حکمت خدا بوده و از این چیزا.
خلاصه اگه خجالت ساعت بذاره می رم می خوابم تا شاید امروز زودتر تموم شه و فردا رو بدون این حس مچاله شدن یه چیزی تو دلم، روزم رو شروع کنم.
تیتر نوشت:
خیام اگر باده پرستی خوش باش
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
همسایه ما که خونه اش اون دست کوچه دوتا خونه اون ورتر ماست و چند ماهه کلاس دف میره اصلن پیشرفتی نداشته.
من و آقای خونه گرمایی هستیم. معمولن تا مهمون خونه مون نیاد و از سرما کبود نشه، فن رو روشن نمی کنیم. منم اهل لباس پوشیدن زیاد نیستم، معمولن روزهای سرد جوراب پوشیدن تو خونه برام جواب می ده، اما وقتی تنبلیم میاد جوراب بپوشم، پتوم رو می پیچم دورم و می شینیم.
دیشب بعد مدت ها پتو رو پیچیدم دورم_ اول فصل ئه هنوز بدنم یکم لوس ئه_ آقای خونه خندید. می گم چرا می خندی؟ میگه دلم برای آیدا توی پتو تنگ شده بود.