خانوم ها( و آقایان؟) عجله نکنید، دست نگه دارید. به احتمال 99/99 درصد ما به مجلس سه روز دیگه که در واقع به مناسبت عید قربان هست نمی ریم. چون آقای خونه مخالفت کردند. بعله! آقای خونه فرمودند که نمی رویم البته بنده احتمال 01% رو می دم که بریم اگه مادر شوهرم زنگ بزنه و از آقای خونه بخواهد و آقای خونه هم محض دل مامانش بگه بریم. بعله!

آقای خونه اصلن از شنیدن جریان مثل من خوشحال نشدن و حتی اولش گفتند که زشته که من یه خاطر برادرش دستش بندازم چون عکس العمل خودشون ناراحتی و عصبانیت بود از عکس العمل بنده متعجب شدند. بعله! تا بنده کاملن ایشان رو مطمئن کردم که خوشحالی بنده واقعیست و از سر مسخره کردن ایشون نیست. بعله!

البته ناراحتی و عصبانیت ایشون همون احساس جایگزین نگرانی بابت برادرشون هست اما چون فکر می کنند که خیلی زشته که هم مرد باشن هم نشون بدن احساس دلسوزی و نگرانی دارن واسه همین عصبانی می شوند. بعله!

تا حدود زیادی منم همین حس رو دارم چون برادر شوهرم هنوز داره اثرات شکست ازدواج قبلیش رو پشت سر می ذاره و می ترسیم که این ازدواج یه مقدار زود هنگام باشه اما خب ما کی باشیم. به نظر همه درست ئه و اگه چیزی بگیم یه جور دیگه تعبیر میشه. البته چندبار هم قبلن این موضوع رو گوشزد کردیم اما خب قبول نکردن. از نظر من حالا که به این مرحله رسیدن باید بگیم ایشالا به خیر و خوشی و دیگه بس کنیم اما آقای خونه هنوز نگرانه، حق هم داره.

همین دیگه. احتمالن فعلن تا عید غدیر عجله ای در کار نیست. تا اون موقع هم دیگه خواهرک رو می بینم و ازش این چیزا رو امانت می گیرم.

البته آخر این هفته عروسی یکی از دختر خاله های آقای خونه است که من دوستش دارم. برای اون مجلس، لباس از بلاد کفر سوغاتی رسیده و همون کفش هایی که پام رو میزنن رو هم می پوشم_ موزیک و رقصی درکار نیست منم زیر میز از پاهام درشون میارم _ و همه چه حل ئه.

پس آسوده بخوابید که شهر در امن و امان است!

پ.ن: مسافر جونم، عاشقتم:)