مثل این که این چند وقته کارم شده وقایع نگاری!!جونم براتون بگه که قرار بود 5 شنبه یه سری دوست های خوب وبلاگی ناهار بیان خونه من،بعدش لطف کنن من رو به عنوان سرجهازی ببرن جشن وبلاگ نویس ها.
از اون جایی که خیلی خیلی تنبل تشریف دارم به کفشدوزک زنگ زدم که سر راهت به خونمون از فست فود سر کوچه مون سیب زمینی سرخ کرده بگیر برای غذا (قیمه سیب زمینی)می خوام حال ندارم درست کنم!!اونم سر کوچه زنگ زد که فست فوده بسته است برم چیپس خلالی بگیرم؟.منم گفتم نعه!زشته!!(حالا قبلش زشت نبود که می خواستم از بیرون بگیرما!)اینو گفتم که میزان حال و حوصله من بیاد دستتون!
بچه ها اومدند و شرمندم کردن با یه کادو خوشگل و دور هم حرف زدیم.حالا این وسط هر کسی یه مشکلی داشت کفشدوزک دلش درد می کرد و رو مبل دراز کشیده بود.لاله نمی تونست با پسرک بیاد جشن و مشکلات بقیه رو هم چون نمی دونم که حق انتشار دارم یا نه نمی گم.
همه مون دسته جمعی ریختیم سر لاله که نعههههههه تو بیا ! پسرک با ما.اونم می گفت نمیشه نمی مونه اذیت می کنه.ما هم میگفتین نعههههههههه!بعد که رفتیم اون جا و پسرک مدام می پرسید پس فیلم کی شروع میشه فهمیدم بنده خدا راست می گفته!!
بچه ها ناراحت بودن که دوربین نیاوردند من گفتم من دوربین دارم خیالتون
تخت.رسیدیم دم سالن گفتم دوربین یادم رفت.دیگه خودتون میزان فحش دریافتی م
رو درک کنید!!
رفتیم یه جا نشستیم خیلی خنک بود بعد گفتیم دید نداریم رفتیم نشستیم وسط سالن(دقیقن وسط سالن!!) بعد به این نتیجه رسیدیم که نه اونجا خنک تر بود بریم اونجا! که دیدیم زشته به قول زن بابا انگار اتوبوس با صندلی خالی گیر آورده بودیم هول شده بودیم!
لاله و کفشدوزک بعد از 45 تحمل تا این که جشن شروع بشه مجبور شدن برن.موندیم ما سه نفر.جو خیلی سنگین بود.انگار مهمون ناخونده یه جمع دیگه بودیم.اصلن فضای خوبی نبود.صدای خراب میکروفن و گرما خیلی اذیت می کرد.تنها بخش جالبش هدیه دادن به وبلاگ نویس ها بود که تب فضولیمون رو خوب خوب میاورد پایین!
مارگزیده گفت که خبرنگار جنایی هم قرار بیاد و اونم اومد کنار ما نشست و از دیدنش خوشحال شدیم.حالا هی من می گفتم دختر نارنج و ترنج کجاست دلم می خواد ببینمش که مارگزیده پیشنهاد داد برم از بلندگو اعلام کنم بیاد خودش رو معرفی کنه.که خدا رو شکر وقتی واسه جایزه صداش زدن دیدمش و بعد رفتم پهلوش و کلی از دیدنش خوشحال شدم.همون جور که فکر می کردم آرووم و مهربون بود.
زن بابا یکی رو دید و هی تو شک بود که آیا این چاقی خوشخت در آستانه تاهل
یا نه.آخرش من رفتم ازش پرسیدم اونم گفت آره شما؟گفتم من رو نمی شناسی اما
حتما پوران رو می شناسی و خلاصه دیدار دو دوست رو مهیا کردم(آیکون آیدای
خود شیفته)
حالا ما هم وسط سالن.عکاس ها هم هی عکس می گرفتن ما سه تا هم سرمون رو عین مجرم ها انداخته بودیم پایین که تو عکس نباشیم!!بعدش هی فرت فرت زن بابا رو صدا می زدند می رفت جایزه می گرفت. مارگزیده می رفت.اونا هم معروف هی من می خواستم تو عکس نباشم نمی شد که .باید فکرش رو می کردم وقتی با دوتا آدم معروف برم همین میشه!
مارگزیده از این که گفته بود سبز پوشیده و الان خیلی تو چشمه معذب بود که یه دفعه یه خانم سبز پوش دیگه وارد سالن شد و از نگرانی درآوردش.(مرسی خانم سبز پوش دیگه)
یهو خانم توت فرنگی رو صدا کردند اولش فکر کردیم نیمده بعد دیدیم اوا یکی رفت بالا گفت من توت فرنگیم! انقده ذوق کردیم.تا از کنار ما رد شد گفتم من آیدام.طفلکی چشاش چهار تا شد(انقده زشت بودم یا از خوشگلیم تعجب کردی؟) رفت نشست پیش آقای توت فرنگی.با زن بابا برگشتیم بش علامت بدیم که دیدیم داره در گوش آقاشون حرف می زنه نگو بعد اون دست تکون داده ما ندیدیم.خلاصه بعد مراسم هم ندیدمش که همش رو انداختیم گردن آقای توت فرنگی که لابد کار داشته و دوست مارو با خودش برده.(خیالت تخت ما فیمینیست تر از این حرف هایم تا یه آقا هست چرا تو رو مقصر بدونیم!!)
الی رو هم دیدم.خیلی خوش رو بود.صد البته که من رفتم جلو گفتم سلام من آیدام(خب من که معروف نبودم اونا معروف بودن)
1.دلم می خواست ساره و دختر دست فروش مترو رو می دیدم اما نبودند.ویولت هم بعد از اهدای جوایز رفت و نتوستم باش حرف بزنم.گیلاسی هم سرش خیلی شلوغ بود و نمی شد باهاش حرف زد .
2.به زن بابا یه سرویس 138 تکه دادند به عنوان هدیه.حالا نه یه جوانمردی که کمک کنه نه یه گاری.هیچی! سه تایی بردیمش تا دم خیابون!
3.اولش تو تقدیرنامه مارگزیده نوشته بودند خانم و آقای توت فرنگی بعد که باهاش عوض کرد.دید تو تقدیر نامه اون نوشتن که زن بابا.تو تقدیر نامه زن بابا هم نوشته بودن زن بابا.خلاصه تقدیر نامه اش اون وسط ها گم شد!
4.یه سری ها بودند که اونجا با هم دوست بودن وحرف می زدن و خوش بش می کردن .بقیه هم مثل غربیه ها نشسته بودند .به نظرم خیلی خیلی خیلی....خیلی بهتر می شد مراسم رو برگزار کرد.
5.بچه ها که خونه ما بودند هی گرمشون بود.چیلر هم خنک نمی کرد.در چیلر رو باز کردم دیدم پسرک لاله یه کاموا انداخته توش.درش آوردم .کلن با کامواها خیلی باری کرد دور تادور خونه رو صندلی ها رو نخ پیچید .آقای خونه کلی ذوق کرده بود که عین کارتون تام و جری شده!!امروز دیدیم چیلر صدا میده آقای خونه بازش کرده دیده سه تا کاموا دیگه رفته تو فن چیلر بدین صورت که کامواها دو ر فن چرخیده بودند.آقای خونه یه ساعت وقت گذاشت تادرشون بیاره.بهش می گم ببینم بچه دردسر داره .میگه نه!!این که خیلی جالبه!حالا هم عاشق پسرک شده!
بعدا نوشت:یادم رفت بگم.این زن بابا ماشالا چشمم کف پاش خیلی فرزه.همش مواظب بودم بچه ها ظرف ها رو نشورن.یه دقیقه رفتم دوش بگیرم برگشتم.دیدم یک عدد پوران وایستاده دم ظرفشویی میگه ببین همه رو ظرف ها شستم فقط نمی دونم این سه تا بستنی خوری رو کجا بذارم!!!