روزهای شلوغ آیدا


1. قبل از شروع این پست یه توضیح بابت پست پیش بدهکارم.اول این که چرا جواب کامنت های پر محببت تون رو ندادم .چند روز سرم شلوغ بود و نمی شد بیام پای وبلاگم بعدش هم دیدم هر توضیح و جوابی که به کامنت ها بدم هی زندگی خانوادگیم رو باز و بازتر کردم و خوب این چیزی نیست که بخوام چون مطمئنا باعث لو رفتنم میشه.

دوم این که من نگفتم خواهرک مثل آناستازیا، خواهرناتنی سیندرلاست.خواهرک مهربونه و با گذشته و خیلی خوبی های دیگه داره که مسلما اونا رو میبینم و می فهمم اما روش دلداری دادنش همین جور که دوستان مرتب یادآوری کردن اینه و خب مشکل من همینه چون این روش مخصوص مامان و خواهر بزرگه است و همیشه از این نوع دلداری دادن بدم میاد و دوست ندارم کسی این جوری آرومم کنه.بماند...

2. خواهر بزرگه با نی نی خوش خنده اش اومده و دل من رو برده.خاله شدنم رو تازه وقتی عزیز دل رو از پشت شیشه فرودگاه امام دیدم باور کردم.اشک و خنده ام قاطی شده بود.نمی تونم براتون بگم چه حس لذت بخشیه وقتی بغلش می کنم و سرش رو میذاره رو شونه ام.فکر این که بره و تا یه سال دیگه نبینمش دیوونه ام می کنه.

3. دربه در دنبال خونه ام.خسته شدم.نه از گشتن که رفتار خیلی از بنگاه دارها که با شنیدن رقم دارایی ما یا گوشی رو روم قطع می کنند یا مسخره ام می کنند.یه روز یه دل سیر گیر کردم اما هنوزم برام عادی نشده این رفتار زشت و زننده بعضی از این آقایون و خانوم ها.دعام کنید تا بتونم این مرحله رو به خوبی پشت سر بذارم.

4. وقت مشاوره خانواده گرفتم.زندگیم رو دوست دارم و می خوام از یه بلد راه کمک بگیرم تا یه وقت تو پیچ و خم روزمرگی ها عشق مون رو گم نکنم.

5. خبر خوب این که گل سانازم غنچه داده.خبر بد این که میخک هام خشک شدند و تکلیف نسترن ها و شمعدونی هام با خودشون روشن نیست.خیلی از بوته های خیارم هم از بین رفتند.اما من پر رو پرو شروع کردم به کاشتن شاهی و مرزه و جعفری.کسی می دونه چطوری باید نعناع رو بکارم؟

6. این کاشتن من به خاطر اعتقادم به قانون رازه که اگه این طوری کنم حتما یه خونه تراس دار خوب گیرم میاد که جا برای گلدون هام داشته باشه.گفتم که نیاین بگین الان چه وقت این کارهاست.

7. خیلی خیلی حرف دارم اما واقعا وقتم کمه.به قول سنجد برمی گردم.

ولشون کن!


از دست خواهرک دلخورم خیلی.مدت هاست که از درد دل کردن با مامان و خواهربزرگم دست برداشتم چون مدام قضاوتم می کنند و نظر های... میدن.اما با خواهرک نه.همیشه باهاش حرف می زدم اما چند وقته مدام دلم رو می شکونه.موقع ازدواجش کنارش بودم توی دعواها ازش حمایت می کردم اما فکر کنم از امروز اونم برام بشه مثل مامان و خواهر بزرگه .فقط در مورد مسائل الکی و پیش پافتاده باهاش حرف بزنم و دلم نخواد حرف دلم رو بش بزنم.چون چند وقتی که  جوری رفتار می کنه که انگار فقط خودش و شوهرش حق دارن خوشحال باشن یا ناراحت باشن دلگیر بشن و...  بقیه نه!

دو سالی که اگه از دست مامانم یا خواهر بزرگم دلخور بشم و به خواهرک بگم.فوری میگه منفی بافی نکن. این طوریام نیس و اله و بعله!

اما اون حق داره هر وقت که دلش ازدست مامان یا خواهر بزرگه گرفت بیاد بهم بگه و من اصلن نمی تونم به روش بیارم که یادته تو قبلا اینا رو بم گفتی.

یا وقت هایی که از دست مامان عصبیه و مدام به اس ام اس میده و من باهاش همدردی می کنم بهش بگم تو نبودی که وقتی من درد دل می کردم می گفتی مامان همینه قبولش کن!

وقتی از آقای خونه براش میگم .فوری میگه وا بیچاره اون! گناه داره. ولش کن اما یادش رفته چندبار قهر کرده اومده خونه ما و من هیچی ازش نپرسیدم فقط کنارش بودم.

اگه از دست مامان و بابای آقای خونه و گوشه و کنایه هاشون براش بگم میگه ولش کن! اما خودش از خواهرشوهر و پدرشوهر و مادر شوهر و خاله و دخترخاله شوهرش میگه و من گوش می کنم. و بهش نمی گم ولشون کن!سعی می کنم درکش کنم.

نمی دونم چرا تمام اون رابطه خوبمون داره دود میشه و میره هوا.مدت هاست که حرفهام رو براش سانسور می کنم اما یه وقت هایی که نیاز دارم به حرف زدن و بی عقلی می کنم و بهش زنگ می زنم یه کاری می کنه که پشیمون بشم از حرف زدن باهاش و ندونم این درد رو کجای دلم جا بدم!


وقایع نگاری یک جشن


مثل این که این چند وقته کارم شده وقایع نگاری!!جونم براتون بگه که قرار بود 5 شنبه یه سری دوست های خوب وبلاگی ناهار بیان خونه من،بعدش لطف کنن من رو به عنوان سرجهازی ببرن جشن وبلاگ نویس ها.

از اون جایی که خیلی خیلی تنبل تشریف دارم به کفشدوزک زنگ زدم که سر راهت به خونمون از فست فود سر کوچه مون سیب زمینی سرخ کرده بگیر برای غذا (قیمه سیب زمینی)می خوام حال ندارم درست کنم!!اونم سر کوچه زنگ زد که فست فوده بسته است برم چیپس خلالی بگیرم؟.منم گفتم نعه!زشته!!(حالا قبلش زشت نبود که می خواستم از بیرون بگیرما!)اینو گفتم که میزان حال و حوصله من بیاد دستتون!

بچه ها اومدند و شرمندم کردن با یه کادو خوشگل و دور هم حرف زدیم.حالا این وسط هر کسی یه مشکلی داشت کفشدوزک دلش درد می کرد و رو مبل دراز کشیده بود.لاله نمی تونست با پسرک بیاد جشن و مشکلات بقیه رو هم چون نمی دونم که حق انتشار دارم یا نه نمی گم.

همه مون دسته جمعی ریختیم سر لاله که نعههههههه تو بیا ! پسرک با ما.اونم می گفت نمیشه نمی مونه اذیت می کنه.ما هم میگفتین نعههههههههه!بعد که رفتیم اون جا و پسرک مدام می پرسید پس فیلم کی شروع میشه فهمیدم بنده خدا راست می گفته!!

بچه ها ناراحت بودن که دوربین نیاوردند من گفتم من دوربین دارم خیالتون تخت.رسیدیم دم سالن گفتم دوربین یادم رفت.دیگه خودتون میزان فحش دریافتی م رو درک کنید!!

رفتیم یه جا نشستیم خیلی خنک بود بعد گفتیم دید نداریم رفتیم نشستیم وسط سالن(دقیقن وسط سالن!!) بعد به این نتیجه رسیدیم که نه اونجا خنک تر بود بریم اونجا! که دیدیم زشته به قول زن بابا انگار اتوبوس با صندلی خالی گیر آورده بودیم هول شده بودیم!

لاله و کفشدوزک بعد از 45 تحمل تا این که جشن شروع بشه مجبور شدن برن.موندیم ما سه نفر.جو خیلی سنگین بود.انگار مهمون ناخونده یه جمع دیگه بودیم.اصلن فضای خوبی نبود.صدای خراب میکروفن و گرما خیلی اذیت می کرد.تنها بخش جالبش هدیه دادن به وبلاگ نویس ها بود که تب فضولیمون رو خوب خوب میاورد پایین!

مارگزیده گفت که خبرنگار جنایی هم قرار بیاد و اونم اومد کنار ما نشست و از دیدنش خوشحال شدیم.حالا هی من می گفتم دختر نارنج و ترنج کجاست دلم می خواد ببینمش که مارگزیده پیشنهاد داد برم از بلندگو اعلام کنم بیاد خودش رو معرفی کنه.که خدا رو شکر وقتی واسه جایزه صداش زدن دیدمش و بعد رفتم پهلوش و کلی از دیدنش خوشحال شدم.همون جور  که فکر می کردم آرووم و مهربون بود.

زن بابا یکی رو دید و هی تو شک بود که آیا این چاقی خوشخت در آستانه تاهل یا نه.آخرش من رفتم ازش پرسیدم اونم گفت آره شما؟گفتم من رو نمی شناسی اما حتما پوران رو می شناسی و خلاصه دیدار دو دوست رو مهیا کردم(آیکون آیدای خود شیفته)

حالا ما هم وسط سالن.عکاس ها هم هی عکس می گرفتن ما سه تا هم سرمون رو عین مجرم ها انداخته بودیم پایین که تو عکس نباشیم!!بعدش هی فرت فرت زن بابا رو صدا می زدند می رفت جایزه می گرفت. مارگزیده می رفت.اونا هم معروف هی من می خواستم تو عکس نباشم نمی شد که .باید فکرش رو می کردم وقتی با دوتا آدم معروف برم همین میشه!

مارگزیده از این که گفته بود سبز پوشیده و الان خیلی تو چشمه معذب بود که یه دفعه یه خانم سبز پوش دیگه وارد سالن شد و  از نگرانی درآوردش.(مرسی خانم سبز پوش دیگه)

یهو خانم توت فرنگی رو صدا کردند اولش فکر کردیم نیمده بعد دیدیم اوا یکی رفت بالا گفت من توت فرنگیم! انقده ذوق کردیم.تا از کنار ما رد شد گفتم من آیدام.طفلکی چشاش چهار تا شد(انقده زشت بودم یا از خوشگلیم تعجب کردی؟) رفت نشست پیش آقای توت فرنگی.با زن بابا برگشتیم بش علامت بدیم که دیدیم داره در گوش آقاشون حرف می زنه نگو بعد اون دست تکون داده ما ندیدیم.خلاصه بعد مراسم هم ندیدمش که همش رو انداختیم گردن آقای توت فرنگی که لابد کار داشته و دوست مارو با خودش برده.(خیالت تخت ما فیمینیست تر از این حرف هایم تا یه آقا هست چرا تو رو مقصر بدونیم!!)

الی رو هم دیدم.خیلی خوش رو بود.صد البته که من رفتم جلو گفتم سلام من آیدام(خب من که معروف نبودم اونا معروف بودن)

1.دلم می خواست ساره و دختر دست فروش مترو رو می دیدم اما نبودند.ویولت هم بعد از اهدای جوایز رفت و نتوستم باش حرف بزنم.گیلاسی هم سرش خیلی شلوغ بود و نمی شد باهاش حرف زد .

2.به زن بابا یه سرویس 138 تکه دادند به عنوان هدیه.حالا نه یه جوانمردی که کمک کنه نه یه گاری.هیچی! سه تایی بردیمش تا دم خیابون!

3.اولش تو تقدیرنامه مارگزیده نوشته بودند خانم و آقای توت فرنگی بعد که باهاش عوض کرد.دید تو تقدیر نامه اون نوشتن که زن بابا.تو تقدیر نامه زن بابا هم نوشته بودن زن بابا.خلاصه تقدیر نامه اش اون وسط ها گم شد!

4.یه سری ها بودند که اونجا با هم دوست بودن وحرف می زدن و خوش بش می کردن .بقیه هم مثل غربیه ها نشسته بودند .به نظرم خیلی خیلی خیلی....خیلی بهتر می شد مراسم رو برگزار کرد.

5.بچه ها که خونه ما بودند هی گرمشون بود.چیلر هم خنک نمی کرد.در چیلر رو باز کردم دیدم پسرک لاله یه کاموا انداخته توش.درش آوردم .کلن با کامواها خیلی باری کرد دور تادور خونه رو صندلی ها رو نخ پیچید .آقای خونه کلی ذوق کرده بود که عین کارتون تام و جری شده!!امروز دیدیم چیلر صدا میده آقای خونه بازش کرده دیده سه تا کاموا دیگه رفته تو فن چیلر بدین صورت که کامواها دو ر فن چرخیده بودند.آقای خونه یه ساعت وقت گذاشت تادرشون بیاره.بهش می گم ببینم بچه دردسر داره .میگه نه!!این که خیلی جالبه!حالا هم عاشق پسرک شده!


 بعدا نوشت:یادم رفت بگم.این زن بابا ماشالا چشمم کف پاش خیلی فرزه.همش مواظب بودم بچه ها ظرف ها رو نشورن.یه دقیقه رفتم دوش بگیرم برگشتم.دیدم یک عدد پوران وایستاده دم ظرفشویی میگه ببین همه رو ظرف ها شستم فقط نمی دونم این سه تا بستنی خوری رو کجا بذارم!!!



وقایع نگاری یک پایان نامه


باید خدمتتون عرض کنم.پست قبل رو که نوشتم رفتم پایان نامه دوستم یکی از داورهامون مشترک بود انقدر ایراد از دوستم گرفت که من حالم بد شد.استاد راهنمام با دیدن قیافه من مرده بود از خنده.می گفت یکی دیگه امتحان داره این حالش بد شده.دو روز بود که هیچی غیر از چای نتوسته بودم بخورم.یه آب میوه بعد از پایان نامه اش خوردم.

بعد از اون هم چون آقای خونه کمرشون درد می کرد و من نمی تونستم روش حساب کنم رفتم دنبال شیرینی که می خواستم از یه جای خاص باشه (دختر معمولی از اون شیرینی ها بود که اون دفعه گرفتی).توی راه مدام تهوع داشتم(بارزترین مشخصه استرس من) رسیدم خونه گلاب به روتون همون آب میوه هم از معده خالی شد تا بتونم با سر بلندی بگم دو روزه غیر چای چیزی نخوردم!!

در حال لرزیدن بودم که به خودم گفتم آیدا پاشو خودت رو جمع کن.اگه الان این جوری وا بدی واسه بقیه زندگیت چیکار می کنی؟!خلاصه خودمون رو جمع و جور کردیم و نشستم متن دفاع رو آماده کردم.

شب خوابم نبرد و صبحم چیزی نخوردم هم که مشخصه رفتیم دانشگاه(با خواهر کوچیکه و آقای خونه) دیدم سالن دفاع رو تغییر دادن عصبانی شدم اما خب کاریش نمیشد کرد.

موقع دفاع اما یذره هم حالم بد نبود.تو چشم یه داور که نمی تونستم نگاه کنم چون سرش رو انداخته بود پایین اما مدام توی چشم حضار نگاه می کردم که یعنی من عندشم!

استاد راهنما هم خیلی با تکون دادن سر و لبخند زدنش بهم روحیه می داد.یه جا کلمه" ناخودآگاه جمعی" یادم رفت.روم کردم به استادم گفتم اون چی بود که یونگ گفته بود بعدش در مورد ناخودآگاه بود؟استادم زیر لبی بهم گفت.

داورها هر چی ایراد گرفتن تونستم جواب بدم و قانعشون کنم.الا یه سوال رو که استادم که تو آمریکا درس خونده روش اصرار داشت که واقعا فکر می کنی رویای آمریکایی شکست خورده؟منم اومدم جواب بدم دیدم نه این به آمریکا عرق داره.نه گفتم نه ،نه گفتم آره!!

به لطف خواهر کوچیکه غلط نگارشی هم نتونسته بودن پیدا کنند(متن رو برام وبراستاری کرده بود)

خلاصه موقع نمره دادن وقتی گفتن بیست جیغ زدم و پریدم استاد راهنما رو بغل کردم( خوشبختانه زن بود) که آقای خونه گفت آخر فیلم هندی بودی!!

راستش بیستش الکی نبود چون به گرایش ما بیست نمیدن.استادها خیلی سخت گیرن نوزده و نیم بالاترین نمره شونه.

اما جریانات جالب:

1.من بعد از دفاع نه تونستم شیرینی بخورم نه ساندویچ نه آبمیوه.بعد از دفاع من دفاع دوستم بود که یه دفعه گشنم شد و شکمم شروع کرد به غار و غور که خدا رو شکر فقط استاد راهنماش که استاد راهنمای منم بود فهمید و گرنه آبرو ریزی می شد در حد تیم ملی.

2.راستش این یه اعترافه خیلی سخته.اما خب میگم.راستش من خیلی خیلی کنجکاو بودم که وقتی داورها دارن واسه نمره ام تصمیم می گیرن چی در مورد میگن واسه همین رکوردرم روشن گذاشتم تو کیفم تا صداشون رو ضبط کنم.اما متاسفانه چون کولر اونجا خیلی سروصدا می کرد صداها واضح نیست یه چیزهایی مثل این رو که دانشجوی خوبیه و تلاش کرده و رو شنیدم اما کلش رو نه.حالا آقای خونه قول داده با یه نرم افزار صداها رو جدا کنه!!(شما دراین مورد نظری دارید که چطوری می تونم صداها رو تفکیک کنم؟)

اما واسه دوستم هم روشن کردم چون اون تو یه جای بی صدا بود کل صداها واضحه.باورتون نمیشه.استادها خیلی از کارش ناراضی بودن می خواستن بهش 17 بدن اما یکی از داورها میگه این دوست صمیمی آیداست اگه نمره اش خیلی ازش کمتر بشه تو روحیه اش تاثیر بد میزاره بیاید بهش 19 بدیم!!!

داشتم شاخ در می آوردم خب چه ربطی داره؟!الان هم نمی دونم خوشحال باید باشم یا ناراحت.چون کلن این دوستم همیشه به من وابستگی داره و کاراش خوب نبوده.البته من موضوع ضیط صدا رو بش نگفتم چون نمی خوام لو بره احتمالا در بیست سال آینده این اسناد رو رو می کنم!

می دونم کارم از نظر اخلاقی درست نبوده اما چه کنم خیلی حس فضولیم عود کرده بود.

3.آقای خونه کلی بهم افتخار می کنه.چون شنیده یکی از داورها به یه نفر دیگه گفته نمی شد بهش بیست ندم خیلی کارش بی نقص بوده!!!

در هر صورت الان من یک عدد آیدای جو گرفته و به شدت بی جنبه شدم!!!

البته بماند که از دیروز تا حالا دنبال خونم و الانم مشغول امر خطیر خونه تمیز کردن در حد یک کوزت می باشم و تا به حال هدیه ای دریافت نکردم اما خب یه کارم تموم شده اونم به خوبی.

ممنون از همه تون به خاطر دعاها و انرژی های مثبتتون.



یه روزی که عالی شروع شد

مگه آدم از زندگی چی می خواد جز این که اطرافیانش کسانی باشند که بتونه جلوشون خود خودش باشه؟

الان حالم فوق العاده خوبه دوست عزیزم از صبح اومد این جا کمک که چه عرض کنم کل کارهای رو که برای پذیرایی پایان نامه ام می خواستم بکنم ،کرد و رفت.

کل پذیرایی من از اون یه لیوان چای بود.

لاله جوون واقعا ممنونم.

به مقادیر زیادی دعا و انرِی مثبت نیاز دارم

1. روزهای غریبی اند این روزها.دو روزه که پایان نامه رو تحویل داورهای محترم دادم و خودم تو یه انتظار خسته کننده نشستم تا روز دفاع.اون روزهای آخر سرم رو که بلند می کردم می دیدم ساعت از دو نصفه شب گذشته و من بیدارم.زمان باهام مسابقه می ذاشت اما این دو روز زمان هی کش میاد.روز تموم نمیشه.همش تصورم از زمانه این نقاشی سالوادر دالی یه.کاری در ظاهر ندارم اما چون هنوز دفاع نکردم احساس سبکی و خلاصی ندارم.

2. واسه پایان نامه ام خیلی زحمت کشیدم( شما که شاهدید!!) اما چون کارشناسی ام ده دقیقه وقت دفاع دارم که این برام خیلی سخته.پایان نامه ام در حد کارشناسی ارشد نوشته شده مطمئنم که از توش دوتا مقاله خوب می تونم در بیارم .آرزومه که داورها خوب بخوندش و فکر نکنن چون روز دفاعم روز شلوغیه و منم کارشناسی ام پس کشکی تمومش کنند.آخر سر هم تصمیم گرفتم دفاعم عمومی باشه.قبلش یه قرص می اندازم بالا تا جلو لرزش صدا و دستم رو بگیرم.

3.صاحبخونه محترم زنگ زده که قول این جا رو به آشنامون دادم و حالا میام خونتون که حرف بزنم.یه هفته است که من رو کاشته.نمیاد زنگ هم می زنم جواب نمیده یا ردم می کنه.از بی خبری متنفرم.می خوام تکلیفم رو بدونم که از فردای پایان نامه باید دوباره آواره این بنگاه و اون بنگاه بشم یا نه همین جا می مونیم.

4.گل ها و گلدون هام حالشون خوب نیست.برگ های شمعدونیم زرد میشن و می ریزن.کود دادم اما فایده نکرد.

نسترن و ساناز هم برگهاشون سیاه میشه و می ریزه و دیگه غنچه نمیدن ،سمپاشی کردم بازم فایده نداشت.

از سه تا بوته میخکم فقط یکی شون گل میده اون دوتای دیگه غنچه میدن اما غنچه شون پوکه .نمی دونم چه مشکلی داره.

وضع ریحون هام خوبه اما پیازچه هام خیلی ضعیفند.خیارها رو هم در کمال کم تجربگی کنار هم کاشتم حالا که بزرگ شدن گلدونشون رو عوض کردم خیلی هاشون انگار ریشه شون صدمه دیده و خشک شدن.

کسی می دونه چه کاری باید بکنم تا حال این طفلکی ها خوب بشه؟(اینا رو که می بینم به خودم میگم تو که عرضه نگهداری از گل هات رو نداری چطوری می خوای مادر بشی؟)

5 .و اما آقای خونه! رابطه منو عجیب شده خیلی عجیب.هر دومون عاشق همدیگه ایم اما حرف های همدیگه رو نمی فهممی.زندگیم پر شده از نفهمیدن ها و بد فهمیدن ها.پر شده از گریه و بغض و سکوت.یه ماه دیگه چهارمین سالگرد ازدواجمونه و این  زندگی چیزی نبود که چهار سال پیش بهش فکر می کردم.فکر می کردم یه زندگی شاد شاد در انتظارمه اما الان فقط روزها رو می گذرونیم همین.


بعدا نوشت: وقت ندارم.سر فرصت میام و جواب همه کامنت هاتون رو میدم.اما الان صاحبخونه اومد.باید از این جا بریم...


بالاخره این زندگی مال کیه؟


عنوان مطلبم اجرای تاتری که این روزها تو سالن اصلی مولوی اجرا میشه.البته فقط تا پس فردا اجرا داره.امروز عصر با تنبلی و فقط از روی احساس وظیفه رفتم دیدن این کار.اما وقتی از سالن بیرون اومدم خیلی خیلی از رفتنم خوشحال بودم.از کار نمی گم تا لوث نشه.اگه می تونید حتما ببنید.مسئله ای رو مطرح می کنه که دغدغه الان خیلی از ماست: اختیار زندگی من با کیه؟

جدا از متن عالی و کارگردانی حساب شده و بازی تحسین برانگیز گروه بازیگرها(همه شون) تا حالا نشده کاری از نوید محمد زاده ببینم و تحت تاثیر قرار نگرفته باشم.توی این اجرا ،نقش یک فرد قطع نخاع شده رو داشت یعنی فقط با صورت و بیانش کاری کرد که مبهوت شدم.برای من کم طاقت که مدام به ساعتم نگاه می کنم خیلی عجیبه که فقط یه بار به ساعتم نگاه کردم اونم نه از سر بی حوصلگی بلکه می خواستم بدونم چقدر وقت دارم تا بازم لذت ببرم.

با این که خودم رو از وبلاگ نویسی محروم کرده بودم.اما گفتم بیام بنویسم که اگه می تونید برید.اجرا ساعت 8 شبه و بلیط 6000 تومن که نسبت به سالن های دیگه واقعا ارزونه و جدا از همه اینا یه کار بارزشه که بازهم باتوجه به دانشجویی بودنش ارزشش خیلی بیشتر میشه.گفتن از من بود.حالا خود دانید.

اینم عکس هاش واسه رفع کنجکاوی.

پی نوشت: امشب بازم فهمیدم من مال این شهر نیستم.ساعت از نه و نیم گذشته بود وقتی از شانزده آذر وارد ادوارد براون شدم تا برسم سر کارگر و تاکسی بگیرم واسه خونه.هیچکس تو خیابون نبود.برای منی که فقط سوار تاکسی می شم خیلی سخت بود که تو تاریکی تشخیص بدم چه ماشینی تاکسی و چه ماشینی نه.شهر من تازه این موقع اوج شلوغیشه.

بابا نوشت: بابایی به حرفت گوش کردم.همیشه گوش می کنم.سعی می کنم سیاه نپوشم چون رنگ شاد و خوبی نیست و تو بهم گفتی که نپوشم مخصوصا تو شب برای این که حادثه ای برام پیش نیاد اما چرا وقتی با شال سفید و مانتو رنگی تو خیابون های این شهر راه میرم حوادث تلخ تری برام پیش میاد؟


بعدا نوشت:

اجراش یه هفته تمدید شد.