مونیکا این تعبیر خوابت حساب میشه؟


من قهر نکردم، دلخور هم نیستم، قرار هم نیست جایی برم، فقط حال خودم خوب نیست، یه ذره مهلت می خوام که دوباره برگردم و بنویسم. همین.

فعلن


فکر نمی کردم نوشته هام انقدر گنگ باشه که برای حرف هام نیاز به توضیح دوباره داشته باشم، توی پست قبل از حال بدم گفتم با برچسب آیدای داغون اما انگار دوستان خیلی متوجه حال بدم نشدن، لااقل اکثر کامنت ها این رو نشون نمیده.

بماند.

واسه همین واضح تر می گم، حالم خوب نیست. نمی گم تا دلداری بشنوم یا هر چیز دیگری. می خوام یه مدت ننویسم، اگه انقدر ناتوانم در بیان احساساتم، بهتره توی این مدت چیزی ننویسم که بعد دلم برای این هم بگیرد.

گول خوردم، من فقط لوبیای معمولی دارم


پرسید: چهل سالگیت رو چه طوری می بینی؟

گفتم: احتمالن تازه تونستم بچه دار بشم، اما دیگه حوصله سابق رو ندارم و همش کلافه ام.

برای دلداری می گه: برو بابا! مگه تو فقط تو مادر شدن خلاصه میشی! تا ده سال دیگه کلی کار برای انجام دادن داری.

می گم: راست میگی، احتمالن اون موقع به غیر صحنه های فرندز و زیرنویسش، دیالوگ های زبان اصلیش رو هم حفظ شدم.

25 روز چه جوری گذشته؟


باورم نمیشه رسیدیم به آخرای تیر، مگه میشه؟ من قرار بود هفته اول تیر رو استراحت کنم بعد به کارهام برسم، هنوز نه استراحت کردم نه کار خاصی انجام دادم.

آیدای بی جنبه


شما از آیدایی که کتاب هابیت 432 صفحه ای رو یه نفس خونده، البته وسطش دو قسمت weeds دیده و یه کاسه آش خورده و با دوستی تلفنی حرف زده، انتظار ندارید که الان نا داشته باشه پست بنویسه و جواب کامنت بده؟

حق انتخاب


خواهرم چند وقتی که می گه این جا حراجه، هر چی می خواید از رو سایت ها سفارش بدید من براتون بخرم، بعد با مامان و بابا براتون می فرستم، منم بعد این که کلی ازش قول گرفتم که باید باهام حساب کنی و از این حرف ها_ البته هنوزم بهش اطمینان ندارم پارسال کفش کلارکز سفارش دادم که این جا بود چهار صد خورده ای و تو حراج اون جا، برام صد و پنجاه درمیومد، اما آخرش پولش رو نگرفت_ براش لباس هایی که دوست دارم رو فرستادم.

تیپ مود علاقه من اینا هستند، الیاف لباس هم باید 100 درصد کتان باشه گاهی تا 98 درصد کتان هم کوتاه میام.



همیشه خواهرم با من بحث داره که اینا خیلی ساده اند و منم همش می گم خب من این جوری دوست دارم. حالا که لینک چیزهایی رو که می خوام براش فرستادم.

میگه: آیدا اینا که باز ساده اند، حالا خودم یه کاریش می کنم!

می گم: چی کار؟!

می گه: یه خورده شیک تر و مجلسی ترش رو برات می خرم، تو متوجه نیستی، حد تو بالاتر ئه!

عصرانه ناگهانی و دلپذیر با دوستان


چند ماه پیش این تی بگ، رو کشف کردم و حالش رو بردم، دفعه بعد که رفتم خرید یکی دیگه از محصولات این شرکت رو هم به غیر از قبلی خریدم. عالی بود، حس زندگی و طراوت بهم می داد.

بعد که تموم شد و خواستم دوباره بخرم، دیدم یکم کارم غیر منطقیه. درسته که لذت بخش ئه و آسون اما درست کردنش توی خونه هم خیلی سخت نیست. این بود که خودم دست به کار شدم و به جای تی بگ، دمنوش طبیعیش رو درست کردم با یه چوب دارچین، چند تا دونه هل، یه کف دست غنچه گل محمدی و یه کف دست بهارنارنج*، بیست دقیقه دمش کردم از تی بگش هم بهتر شد. دیگه بی خیال خرید تی بگش شدم و گذاشتم برای سوغاتی.

_ شما هم دوست داشتید، امتحان کنید و لذت ببرید.

_ می تونید بعد دم کردن قوری رو روی وارمر بذارید.

_  بالاخره شله زرد هم پختم.



_  عکس و تزیین شله زرد کار پروانه است.

_ قصد پز دادن ندارم، فقط برای آگاهی بیشتر، باید بگم لاله و پسرک هم بودند، زولبیا بامیه هم آورده بودند.

_ این جمع شدن خیلی ناگهانی و اتفاقی شد، جای بقیه دوستان خالی.

_ برای سوغاتی و هدیه از محصولات این شرکت هم می تونید استفاده کنید.


*(مرسی ناهید جون، همش دعات می کنم)

تو فکر اینم که حالشون چطوره؟


دلم برای خیلی ها تنگ شده، برای حوای این روزگار و دخترکانش، برای سعیده پابه ماه توی غربت، برای مینا که باز رفته توی غارش، برای کوکی، برای آناهیتای امروز روز دیگریست، برای الی که رفت اونور دنیا و کلی دوست دیگه که امیدوارم هر جا هستند حال شون خوب و تن شون سلامت باشه.

Lemon Beebrush


به خاطر دل دردهای مزمن ام، دوست عزیزی که طب سنتی کار می کنه بهم گفت یک هفته هر شب به لیمو دم کنم و بخورم با عسل یا نبات.

منم رفتم به لیمو خریدم، بوش محشرئه، مزه اش رو هنوز نمی دونم. آخه بلد نیستم دم کنم، توی نت سرچ کردم چند تا دستور کاملن متفاوت هست، یکی نوشته با آب داغ، یکی نوشته با آب سرد، یکی نوشته بیست دقیقه بجوشه، یکی نوشته فقط یه قل بخوره. خلاصه گیج شدم. کسی از دوستان می دونه چه جوری باید به لیمو رو دم کرد؟

پ.ن: می دونم تیترم، Oh La La گفتن داره، دست خودم نبود، جو گیر شدم!

مثل کلاه قرمزی


من نمی خوام کپل بزرگ شه!

من و پو و پی پی


اخطار: این یه پست خیلی لوس ئه، اگه دوست ندارید نخونید!

همه چی از پروانه شروع شد، همش!

روز قبل از جشن پرشین و جشن خواهر لاله ما رفته بودیم خونه لاله برای کمک. بعد متوجه شدیم پروانه سرش با یه بازی* گرمه و داره دربارش به پسرک توضیح میده، فهمیدیم که ایشون بچه ای دارند و الان بچه هه پی پی کرده و پروانه حاضر نیست تمیزش کنه و در جواب چرای پسرک می گفت: می خوام ببینم اگه زیاد بشن چی میشه؟

فرداش که باهام از جشن برگشتیم اعتراف کرد که چون بچه اش تنهاست می خواد پی پی ها کنارش باشن! خب منم هم هرهر بهش خندیدم و گفتم این رو حتمن تو وبلاگت بنویس که ننوشت!

 چهارشنبه بعدش_ سه روز پیش_  اومد خونه ما که سریال بگیره، آقای خونه هم اومد و من جریان بچه پروانه و پی پی هاش رو براش گفتم، تو فرصتی که آقای خونه برای پروانه اینستاگرام رو راه بندازه، پروانه هم تو گوشی آقای خونه همین بازی رو ریخت.

من و آقای خونه هم مجبوری! بچه دار شدیم. چند ساعت اول خوب بود، هی بهش غذا می دادم_ بی ادب گاهی اوقات یه نه محکمی بهم میگه_ و هی می شستمش و اینا بعد فهمیدم باید بازی هم بکنه، من؟! من؟! حوصله بازی داشته باشم؟ عمرا!

اما خب بچه ام بود، مجبور شدم. یه سری بازی داشت که پروانه گفت چیله هم بلده! یه جور خاصی هم گفت! باید میذاشتم بچه ام غذا بخوره اما این وسط هواپیما و نعل اسب و از این چیزها نخوره، گفتم باشه. اما هی می باختم چرا؟ چون من دلم نمی خواد بچه ام سوشی و بیکن و آب نبات و کیک و نوشابه بخوره، بعد هی بازی میگه گیم اور! شما انقد امتیاز رو از دست دادید!

من نمی فهمم گرفتن امتیاز به چه قیمتی؟ منی که تو غذا دادن هی مواظبم که بهش شیر و میوه و غذاهای مقوی بدم. اون وقت تو بازی و به خاطر امتیاز  بذارم بچه تو این سن هر آت و آشغالی رو بخوره؟ سوشی؟! بیکن؟! نتونستم.

این مسئولیت رو دادم به باباش که هی غر می زد و می گفت من باباش نیستم که رفیقشم!

بالاخره شب شد و ما بچه رو خوابوندیم، خودمون هم خوابیدیم، صبح آقای خونه عصبانی بهم گفت: برو با اون بچه ات، الان دیلیتش می کنم!

گفتم: مگه چیکارت کرده؟

نگو نصف شب بچه بیدار شده و جیغ و داد راه انداخته که من دیگه خسته نیستم و نمی خوام بخوابم.

خلاصه ما گیر این بچه افتادیم، چند بار آبروی آقای خونه رو توی جلسات برده و هر دفعه هم آقای خونه بی جهت من رو تهدید کرده! والا به من چه! مگه من موبایلی دارم که بشه توش بچه نگه داشت! البته فقط تهدیده وگرنه قشنگ نقش بابا بودنش رو قبول کرده.

تازه منم عاشق این پی پی ها شدم. خیلی نازند آخه! چشم هم دارند. رنگشون هم عوض میشه. اصلن دلم نمیاد پاکشون کنم. امروز آقای خونه برای نشون دادن به همکارش یکی رو پاک کرده وگرنه تا الان می شدن 9 تا اما خب الان هشت تا هستند. فقط مشکلم اینه که وقتی بچه می خوابه اینا چشم هاشون بازئه و نمی خوابن، می ترسم خسته بشن.

تو ادامه مطلب جند تا عکس از بچه ام رو می ذارم.

ادامه نوشته

شکمو


با مامانم تلفنی حرف می زنم، وسط حرف ها می گم: آره منم یه پیمونه برنج گذاشتم خیس بخوره که شله زرد بپزم، احتمالن امشب نمیشه و فردا بپزم.

آقای خونه از اون ور اتاق خیلی مظلومانه می گه: چرا امشب نمیشه؟

یه مقدار چیز له شده سیاه و قهوه ای و یه مقدار حشره کوچولوی سفید


صبحم رو با خوردن یک انبه شروع کردم، همون اول متوجه شدم که انبه هه خرابه، توش سیاه و قهوه ای بود راحت می شد فهمید اما خب میوه به این گرونی رو که نمیشه به بهانه خراب بودن نخورد، تموم سعیم رو برای خوردنش کردم و نیم ساعت بعد دل درد بدی گرفتم. خیلی. از درد نمی تونستم صاف بشینم.

آقای خونه که بیدار شد و من و انبه رو دید خودش کل ماجرا رو فهمید، نگرون شده بود و نمی خواست بره سرکار بهش گفتم شما برو من خوب می شم. خیلی درد داشتم و مجبور بودم مرتب سری به دستشویی بزنم. به مرور زمان بهتر شدم.

بعد که بهتر شدم رفتم ظرف شستم و خونه رو جمع و جور کردم که دیدم ای دل غافل دارم از ضعف میرم. هیچی هم تو خونه نداشتیم، نه غذای شب مونده نه شیر نه ماست نه تخم مرغ و نه پنیر. گفتم ایراد نداره یه زور شال و کلاه کردم و رفتم مغازه دم خونه، کلی با خودم کلنجار رفتم که برم اونجا چون عادت دارم همیشه به یه تعاونی که یکم دورتر اما فروشنده های مودب تری داره برم. اما دیدم خیلی ضعف دارم و خودم رو مجبور کردم که برم همین مغازه دم خونه که از شانسم بسته بود. مجبور شدم برم همون تعاونی خودم. پنیر و شیر و از این چیزها خریدم و بر گشتم.

رسیدم خونه نا نداشتم به زور نون گرم کردم اما بعد گفتم نمیشه که فقط برای رفع گرسنگی بخورم باید به خودم اهمیت بدم رفتم توی تراس که نعناع بچنیم. چند تا برگ رو که چیدم فهمیدم این چیزهای کوچیکی که هی تو هوا می بینم توهم گشنگی نیستن و یه سری حشره کوچولوی سفیدند که روی برگ های نعناع جا خوش کردن. ترسیدم شته باشن بعد فکر کردم فعلن گشنمه و بی خیال. اول فکر کردم نعناع ها رو نخورم بعد فکر کردم می شورم و می خورم مگه حالا نعناع هایی که از بازار می خرم کمتر از اینا کثیف اند، فقط کافیه خوب بشورمشون. بالاخره بعد کلی کلنجار ورهای مختلف ذهنم، اونا رو شستم و خوردم.

حالا تازه بعد سیر شدن یادم افتاده که از صبح چی ها خوردم و باز دلم آشوب شده و دردم هم می کنه!

یه پست نصفه نیمه


1.  این نامه رو با تموم وجود حس کردم، لازم نیست اقلیت باشی که این درد فرق بین هنرمندانه زندگی کردن و هنرمندانه بازی کردن رو بفهمی. درد همون درد ئه. درد کسی که قبلن دوستش داری و حالا نمی توانی دوستش داشته باشی. یادتونه این جا از همین نوشته بودم.

2. اگه مورد اول این گزارش رو از فیس بوک به وبلاگ قابل تغییر باشه و شماره 3 رو هم بشه به زندگی کردن میان یه عالم سیگاری یه جوری زیر سیبلی رد کرد و در مورد شماره 4 هم به خاطر عدم دادن آزمایش خونه نشه نظر داد، من کلن انقدر افسرده ام که باید برم بمیرم.

3. اکسپلوئرم بازی درمیاره اما پرشینی ها بدونید که من همچنان مقاومت می کنم و قول می دم شکستش بدم.

4. بر می گردم، فکر می کردم موتور نوشتنم روشن شده اما می بینم که همون اول راه خاموش کرد.

آیدا، خاله ای پشیمان


نیم وجبی رو تو oovoo دیدم، کوچولوی من بی حال بود. همش دراز کشیده بود اونم مدل خودش که باسنش رو می ده هوا با اون پستونکش آدم دلش می خواد بخورتش.

خواهرم گفت یکم تب داره! یکم رو با تاکید گفت که سکته نزنم بعد هم جار بزنم و کل خانواده رو نگرون کنم! گفت احتمالن یا گرما زده شده یا تب دندون شه.

عزیز دل خاله خیلی مظلوم بود. وقتی قربونش رفتم هم چندتا لبخند بی حال زد و خواست عروسک اسب آبی صورتیش رو بهم بده و وقتی دید نمی گیرم_ از دید اون_ مثل همیشه اصرار نکرد، گرفت خوابید.

خاله فدات بشه، ببخشید که بهت گفتم نامرد، تو عشق منی عزیزم، هر چقدر دلت می خواد تخس باش، ناز کن و ادا دربیار، فقط این جوری مظلوم نباش.

نور شمع، بوی عود


درباره تاثیر شمع توی از بین بردن انرژی منفی خوندم. نمی دونم تا چه حد درسته اما شمع روشن می کنم چون فکر می کنم اگه نیتم این باشه که انرژی منفی رو از بین ببرم، لابد جواب میده در ضمن این که از نور و فضا و حس و حالی که شمع بهم میده احساس خوبی پیدا می کنم.

عود رو هم بالاخره امتحان کردم. عود وانیل و توت فرنگی رو دوست دارم. یه عود هم دارم به اسم جذب پول! بوی اونم خوبه. نمی دونم دقیقن چه تاثیری داره اما بوش برای عوض کردن فضا خوبه.

شما چی به این چیزها اعتقاد دارید؟ عود و شمع روشن می کنید؟ اگه آره، چرا؟ اگه نه، چرا؟

پ.ن:

می خواستم یه پست مفصل درباره خریت م و خسیسی م توی خرید شمع بنویسم که نشد! آخه دوتا شمع ایکیا داشتم که با این که به نسبت گرون بودن اما خوب می سوختند، همین الان گذاشتم شیشه های تموم شده شون روگذاشتم توی آب کف که بشورمشون، اما این دفعه که رفتم شمع بخرم دیدم بازم شمع های ایکیا گرون شدند و یه نوع شمع دیگه خریدم که اندازه قیمت قبلی ایکیاها بود. بعد اون شمع ئه جونم رو در میاورد. فوری خاموش می شد، دستکاری فیتله هم فایده نداشت، از دست خودم و این حساب و کتابم لجم گرفته بود و خواستم پست همراه با عکس از شمع مذکور بذارم که کسی دیگه این اشتباه من رو نکنه اما از وقتی قصدش رو کردم شمع ئه بدون هیچ ادا اطواری عین آتیش خدایان کوه المپ داره می سوزه.

نامرد


زنگ زدم به خواهرم و ازش می خوام که یه دقیقه با نیم وجبی حرف بزنم. خواهرم به نیم وجبی می گه: بیا پای تلفن ببین کی باهات کار داره؟

نیم وجبی می گه: کی ئه؟

مامانش می گه: بیا گوشی رو بگیر، خودت ببین کی ئه!

نیم وجبی می گه: کی ئه؟

مامان می گه: بیا، حرف بزن، ببین کی ئه!

نیم وجبی می گه: کی ئه؟

مامانش می گه: خاله آیدا ئه. بیا باهاش حرف بزن.

نیم وجبی می گه: نمی خوام!

از این شاخه به اون شاخه


1. مشکل پست قبلم با عوض کردن مرورگرم درست شد، یعنی با اکسپلور می تونم کامنت بذارم. فقط "پ" ندارم که دوستان به بزرگی خودشون ببخشند.

2. گولو برام پیاز زعفران خریده، امروز خواستم بکارم تا از این حال بیام بیرون، خوب شد سرچ کردم و فهمیدم اواخر تیر و اوایل مرداد بدترین فصل کاشت پیاز زعفرون ئه.

3. برادر دوست خواهرک به خاطر سرطان فوت کرد. دو سال پیش خواهرشون هم به خاطر همین سرطان فوت کرد. نمی دونم چی بگم. دعای صبر و آرامش برای خانواده اشون بکنم؟ اصلن حجم دردشون برام قابل درک نیست.

4.من عاشق تابستون ام بر عکس خیلی از شماها، از روزهای خیس و نمدار خوشم نمیاد. اون موقع ترجیح می دم تو خونه بشینم و از پشت پنجره همه چیز رو نگاه کنم. اما خورشید و آفتاب رو دوست دارم اما تابستان چند سال اخیر برام شده مشکل اجاره خونه و بی پولی و کلی چیزهای دیگه. دلم برای تابستون های گرم بی دغدغه بچگی ام تنگ شده.

5. نیم وجبی خیلی نامرده بعد یه هفته اومده پای oovoo بعد هی میگه: خاله قطع کن، هی هی هو بذار!

6. وقتی می بینم برای خیلی از دوستان ماه رمضون یه ماه خاص و ویژه است، یه جوری می شم. انگار توی دنیای دیگه زندگی می کنم تو خانواده ما فقط خواهرک روزه بگیر بوده و هست. تنها لذت ماه رمضون برای من فقط اذان مغرب با صدای مرحوم اردبیلی بود اونم وقتی که با خواهرک تنها زندگی می کردم و اون افطار می کرد. الان ماه رمضون یعنی تشنگی توی خیابون و قرار نذاشتن با دوست هام و حس شدید تنهایی که چرا من توی دنیای بقیه شریک نیستم.

7. دیروز بالاخره نشستم به پاک کردن و خورد کردن لوبیا سبز، نشستم جلوی تلویزیون و بعد سال ها سریال های ماه رمضون رو دیدم. با تمام احترامی که برای مهدی سلطانی قائلم باید بگم که خیلی سریال مزخرفی بود، از حالا می تونم تا تهش رو حدس بزنم. در ضمن کدوم پدری با دخترش این جوری حرف می زنه، از بقیه اش هم نمی گم، رو اعصاب بود. بازی آقای سلطانی هم خیلی بد بود با این که توی تئاتر بازیگر خیلی خوبی ئه اما تو تلویزیون نه، همین میشه که عامه مردم وقتی می خوان بگن یکی بد بازی می کنه می گن طرف تئاتری بازی می کنه که البته اون موقع می خوام بکوبم تو دهن شون! موضوع اینه که اصلن مدیوم تلویزیون و قابش رو نمی شناسه، حیف!

فقط از سریال کانال یک بدم نیمد، اونم به خاطر بازی سیما تیرانداز و هومن برق نورد. خیلی بده بستون خوبی داشتن. می تونند تیپ های تکراری رو مال خودشون کنند.

8. ماه رمضون هست، لینک دونی های گودری پریده، آخر هفته هم هست، یعنی وبلاگستان سوت و کورتر از این هم میشه؟

9. دیشب به این فکر کردم که چرا حالم انقده گنده؟ تقصیر بی پولی ئه؟ یا مشکلات سیاسی ئه؟ یا آقای خونه؟ یا پایان نامه مونده رو دستم؟ دیدم همه شون اذیتم می کنه اما بزرگترین مشکلم خودمم، خودم از خودم راضی نیستم. به همین سادگی!

10. دیدید چقده لفت دادم تا آخر سر حرف دلم رو تو شماره بالا گفتم؟

این دفعه روح پرشین بلاگ


چه جوری می تونم برای پرشین بلاگی ها کامنت بذارم؟ هی می خوام قربون پسرهای فندق و هتی برم. تولد عسل رو تبریک بگم. برای مامان مریم آرزوهای خوب بکنم و کلی درد دل با دوست های پرشینی بکنم. نمیشه. کسی هم مثل من هست. شما ها می تونید کامنت بذارید؟

پ.ن: به علت مشکلات فنی فعلن چیلر مون کار نمی کنه. انقده بهمون خوش می گذره. که نگو!

راهکارهایی برای گذراندن وقت های دل گرفتگی


یکشنبه که حالم خیلی بد بود و دلم گرفته بود. تصمیم گرفتم برم شهر کتاب. فکر می کردم تا ده شب باز ئه. نگو ساعت یه ربع به نه می بندن. رسیدم دم درش، گفتن که نه! نمیشه! بعد آقاهه دلش سوخت گفت فقط 5 دقیقه.

من و آقای خونه هم بدو بدو رفتیم تو. از اولش می خواستم سری کتاب های تالکین رو بخرم. رفتم سراغ بخش رمان خارجی/انگلیسی نبود. رفتم سراغ بخش ترجمه نبود. آقاهه هم هی می گفت خانوم ها آقایون وقت تمومه! منم هی دور خودم می چرخیدم. تا این که آقای خونه به فکرش رسید توی کامپیوتر سرچ کنه. سرچ کرد و جاش رو پیدا کردیم و رفتیم اون قسمت. باز پیداش نکردم. یکم هم جا خوردم رسمن اون قسمت فقط مخصوص کتاب های نوجوانانه تخیلی بود و قیافه من هول و آقای خونه با اون همه ریش اصلن با اون قسمت جور نبود!

باز هول هول شروع کردم به گشتن که باز آقای خونه به دادم رسید و از مسئول اون جا سراغ کتاب ها رو گرفت. سه تا قفسه اون ورتر بود. آقاهه بهم یه کتاب داد منم گفتم: نه! این دومین جلدشه. من سه تا جلدش رو می خوام بعلاوه هابیت و سیلماریلیون، ندارید؟

اون بنده خدا گفت: نمی دونم و شروع به گشتن کرد.

آقای خونه گفت: حالا نمیشه یه سری رو اول بگیری؟

منم همین طور که می گشتم تند تند شروع کردم به توضیح این که نه! درسته فیلم ارباب حلقه ها اول ساخته شده اما کتاب هابیت قبل از اونه. تازه قبلش هم سیلماریلیون ئه که توضیح بوجود اومدن این دنیاهاست، مثل عهد عتیق. اما آخر از همه چاپ شده. تازه خوده تالکین اون وقت زنده نبوده. بیست سال نوشتنش طول کشیده. کی تا حالا من چیزی رو نصفه شروع کردم؟! هان! این همه وقت فیلمش رو ندیدم که کتابش رو بخونم. حالا چیکار کنم؟!

یعنی مسئول اون جا همین جوری با کتاب دوبرج توی دستش مات مونده بود به ما دوتا!

آخرش هم پیدا نشد و بیرون مون کردند و  فقط سیلماریلیون رو خریدم. بعدش هم چون توی خیابون کنار جدول نشسته بودم و می خوندمش و آقای خونه جلو نور رو گرفته بود و بهش تذکر دادم، انگار خوشش نیمد و بهم گیر داد که چرا به من توجه نمی کنی و داری کتاب می خونی؟ منم جواب دادم که گفتم کتابش جالبه! مگه نگفتم عین عهد عتیق ئه! بذار یه فصلش رو بخونم.

آقای خونه اولش قبول کرد اما بعد حوصله ش سر رفت و اومد غر زد و باهم دعوا کردیم و این گونه وقت خود رو گذراندیم.


پ.ن: یعنی بعضی از خبرها برام عجیبند مثل این خبر. خرید رنگ جالبه؟ واقعن؟! چه ملت شادی هستیم پس!

18 تیر 1392


یکم بعد نوشتن پست قبل از خونه رفتم بیرون و هشت و نیم رسیدم خونه. کلی سرم شلوغ بود و تازه به چند تا از کارهام هم نرسیدم.

یاد 18 تیر سال های گذشته افتادم که بابا میومد تهران و مثلن یه جور نامحسوس سر من رو گرم می کرد که یه وقتی به سرم نزده و برم جایی! حتی 18 تیر 82 برام کتاب دایی جان ناپلئون رو خرید. حالا امروز انقدر سرم شلوغ بود که هنوز وقت نکردم شام بخورم.

وسط این روز شلوغ در بدترین زمان ممکن_ مگه بهترین زمان هم داره؟_  موبایلم شارژ تموم کرد و من مجبور شدم توی یه پاساژ از همه خانوم ها بپرسم. ببخشید شما پگاه هستید؟

البته آخرش پگاه رو پیدا کردم، یه دختر شاد و پرانرژی که خیلی بهتر از بقیه پگاه های ممکن بود.


پ.ن: اگه دوست داشتید یه سری به این جا بزنید.

اینا برای ما خاطره است


یه سری جوک رو سپیده عزیز برام میل کرده، توش این رو خوندم:

طرح آمارگیری خانوار:

مامور آمارگیری: شما چند تا بچه دارین؟
بابام : دو تا
مامور آمارگیری: ولی توشناسنامه که نوشته سه تا
بابام: اونو میگی؟ دکورخونست. فقط وقتهایی که اینترنت قطع میشه میره بیرون یه دوری میزنه!

یاد نوجونی خودم افتادم. به مدت چند سال همسایه ها فکر می کردند مامان و بابا دوتا بچه دارند چون من از خونه بیرون نمی رفتم. تازه اون موقع اینترنت هم نبود. یه بار مامانم خیلی از دستم عصبانی شد و منو رو از خونه انداخت بیرون، مانتو و روسریم رو هم بهم داد و گفت برو بیرون! برو بگرد!

صد البته که من انقد همون جا موندم تا مامان دوباره در رو برام باز کرد و برگشتم تو خونه.

قدرت کلمات


اون موقع که فقط وبلاگ ها رو می خواندم، از دیدن بعضی نوشته ها درباره وبلاگ ها تعجب می کردم. نمونه اش نوشته ای که بود که مارگزیده سابق کنار وبلاگ سابقش نوشته بود. به نظرم لحن عصبانی داشت. مضمونش این بود که لطفن نیاید بگید که که منو لینک کن و از این حرفا.

بعد که وبلاگ نویس شدم، دیدم واو! طفلی حق داشته! اصلن یکی از دلایلی که کامنت هام رو تاییدی کردم وجود این دسته از کامنت ها بود که "سلام! وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن" یا "منو لینک کن بعد بگو منم بلینکمت!" تازه اینا خوبن، بعضی ها که مطمئنم مارگزیده بیشتر منظورش با اونا بوده می ندازنت تو رودربایستی و یه سری قضایا که بماند.

تازه بحث کامنت های اعصاب خوردکن به این جا ختم نمیشه. تا الان سه تا از دوست هام به خاطر کامنت های خواننده هاشون وبلاگ شون رو بستند، دو نفرشون خیلی خیلی کمتر می نویسند و خیلی ها سر بعضی کامنت های بعضی از پست هاشون می خوان سرشون رو بکوبونند به دیوار. من گاهی اوقات جزو دسته آخر محسوب می شم.

می دونم کسی که وبلاگ نویس ئه یعنی انتخاب کرده که مخاطب و بازخورد داشته باشه. منم دوست دارم خونده بشم. خیلی اوقات تا یه اتفاقی می افته ذوق می کنم که زودتر بیام و برای شما بنویسمش. بودن خواننده هام برام مهمه و خیلی دوستشون دارم. خاموش و روشن هم فرقی نمی کنه._ تو جشن وبلاگ نویس ها گفتم عاشق خواننده های خاموش ام، نگو یکی شون کنارم بوده!_ خاموش ها من رو مجبور به تخیل می کنند، فکر می کنم کی من رو می خونه؟ کجا زندگی می کنه؟چند سال شه؟ و کلی چیز دیگه. روشن ها هم خوشحالم می کنند چون توی لحظات خوب و بد زندگیم کنارم هستند.

اما گاهی اوقات کامنت هایی می گیرم از آدم هایی که اغلب شون حتی زحمت گذاشتن اسم رو به خودشون نمی دن و با . یا ... یا :) یا یکی و از این جور چیزا حرف هایی می زنند که درد داره.

نمونه اش رو خیلی هاتون دیدید. کسایی که پوران رو به خاطر دوست داشتن بچه گربه ها یا گولو رو به خاطر دوست پسرش _ می دونید بعضی اوقات بهش تهمت هم می زنند؟!_ یا لاله رو به خاطر روشنفکر بودنش(چرا به نظرشون کلمه روشنفکر فحش ئه؟) یا بیتا رو به خاطر داشتن زندگی عاطفی شاد مسخره کردند و می کنند. این ها درد داره. کلمات زخم می زنند. زخمی که جاش می مونه.شما خاطرات بدی از حرف هایی که در گذشته بهتون زدند ندارید؟ حرف هایی که به خاطرش دل تون گرفته و حتی اشک ریختید؟

اوایل این کامنت ها عصبیم می کرد. حالا یاد گرفتم یا جواب شون رو ندم یا پاک شون کنم. این رو حق خودم می دونم. قرارئه بنویسم تا حالم خوب بشه نه این که بدتر بشم.

اگه تا قبل از پریدن گودر، لینک دونی من رو دیده بودید، می دونید که وبلاگ های زیادی رو می خونم. آدم هایی با طرز فکرهای متفاوت. با خیلی از حرف هاشون موافق بودم با خیلی هاشون هم نه. اما زخم نمی زدم. اگه دوستی چیزی می نوشت که باهاش مخالف بودم، نگاه می کردم ببینم گفتن نظر من چیزی رو عوض می کنه یا نه؟ اگه می دیدم طرف قبول می کنه براش می نوشتم اگر هم نه. می گفتم باشه. ایرادی نداره. موسی به دین خود عیسی یه دین خود.

این که بدونیم آدم هایی با عقاید متفاوت از ما وجود دارند و می تونند باشند بدون این که مجبورشون کنیم شبیه ما نباشند کار سختی نیست. خود من نمی تونم با زن دوم، کنار بیام. قبول دارم که وجود داره. اما نمی تونم قبول کنم که چرا کسی زن دوم میشه. وبلاگ هایی هم هستند که نویسنده شون زن دوم ئه. خب من نمی خونمشون. اما نمیرم به اون بنده خدا فحش بدم و بهش زخم بزنم. چرا باید این کار رو بکنم؟ مگه با فحش دادن به اون چیزی عوض میشه؟ نه! پس چرا هم ارزش خودم رو پایین بیارم هم یه نفر دیگه رو برنجونم؟

میگن وقتی دیالوگ به نتیجه نرسه، خشونت وارد میدان میشه. دیالوگ هم این جا یعنی دونفر در کمال آزادی بتونن عقایدشون رو بهم بگویند. خب یا می تونند طرفشون رو قانع کنند یا نه. اگر تونستند که خوبه. اگر نه می تونند قبول کنند که این عقیده و نظر وجود داره یا نه می تونند به طرف حمله کنند و بزننش و فحشش بدند. کدوم راه انسانی تره؟

دیدید اکثر مردم از گشت ارشاد و سیاست های این جوری می نالن اما گاهی اوقات بعضی از همون آدم ها با دیدن یه نفر توی خیابون یا مهمونی، میگم وا! این چه طرز لباس پوشیدن ئه و مسخره اش می کنند؟ این چه فرقی با همون گشت ارشاد داره؟ تفکر پشت هر دوش یه چیزه: معیار ثابتی برای پوشش وجود داره و من _ هر دفعه من اش فرق می کنه_ تعیین می کنم اون چی باشه.

به نظرم یه مرزی وجود داره بین این که وبلاگ چهار دیواری، اختیاری هست یا نه. مثل مثالی که خود آنا زده_ البته اگه این جا خدمات بهزیستی خوبی داشت_ اگه همسایه من بچه اش رو کتک بزنه من زنگ می زنم به خدمات بهزیستی اما اگه دینش رو عوض کنه به من هیچ ربطی نداره.

تو وبلاگ نویسی هم همین طورئه اگه طرف برام مهم باشه و به نظر بیاد که اهل شنیدن نظری غیر از نظر خودش هست، بهش می گم که من جور دیگه ای این قضیه رو می بینم. اگه گفت چه جالب، بیشتر بگو. باز هم وارد گفتگو میشم. اگه نه! دوست نداشت قبول می کنم. اگه دیدم چیزی که نوشته کلن غلط ئه و این اشتباه بودن طرز تفکرش داره باعث آزار من میشه، نمیرم براش فحش بنویسم. یا مودبانه تو وبلاگش براش نظر میذارم یا این جا توی وبلاگم نظرم رو راجع به موضوع می گم. همین. دعوا که نداریم. نمی تونم که به زور دید بقیه رو تغییر بدم.

اگه کسی هم بیاد به من فحش بده یا دری وری بگه یا حتی به زور حرف هایی رو بذاره تو دهن من وبلاگ نویس و بگه این تاویل منه از تو. می گم: باشه. ناراحتی نیا این جا. من این ام. کاریش هم نمی تونم بکنم. لطفن دیگه من رو نخون.


پ.ن: باز هم، این پست نظر من بود راجع به پست آنای عزیز_ البته چند وقتی بود که می خواستم درباره انواع کامنت ها و خواننده ها بنویسم_ دفعه پیش که راجع به پست بیتا، پست نوشتم، عزیزی بهم زنگ زد که آخر پستت خیلی با حال بود. اونقده نوشته بودی و آخرش گفته بودی این نظرم به یه پست بیتا بوده. گفتم یادت رفته من وراجم! حالا اینم از این.

زن روزهای سخت


امروز که سوسن رو خواندم، اشکم در آمد. هم از درد هم از خوشی. درد این که دوستم درد می کشد چون اعتقادی به ذخیره کردن دارو ندارد و خوشم چون دوستم خیلی خیلی انسان است.

نیم وجبی مشنگ


چند وقت پیش تو oovoo، نیم وجبی بهم یه بازی یاد داد_ الان بیشتر از یه هفته است که رفته مسافرت و ندیدمش_  دست هاش رو گذاشت روی هم و خیلی با دقت من و مامانش رو نگاه کرد که همون کار رو بکنیم و گفت: عنک! (ع فتحه دارد. نون ساکن است. کاف هم فتحه دارد) بعد با ذوق دست هاش رو باز کرد و گفت : بد! (هر دو حرف فتحه دارند) و ما هم همون کار رو کردیم و همه با هم خندیدیم. چند بار که بازی رو تکرار کردیم. خانوم کوچولو خیلی دقت و وسواس در ترتیب و هماهنگی حرکات ما داشت. بعد رفت سراغ پاهاش و این بازی رو با اونا تکرار کرد.

از خواهرم پرسیدم:این بازی بچه های اونجاست؟ اینایی که گفت به زبون اون جایی ها بود؟ معنیش چیه؟

گفت: اونا هم ازمون پرسیدن معنی این کلمات به زبون شما چی می شه. انگار بازی و کلمات اختراع خودشه!

برمی گردم


ممنون از کامنت هاتون، الان کمتر حس می کنم احمق و قدر نشناسم. لااقل می دونم تو داشتن این حس ها تنها نیستم. اما خدایش خوندن و فهمیدن این که خیلی از شماها هم حالتون خوب نیس، ناراحتم کرد. دنیای عجیبی داریم.

ای کاش ها توی دلم خفه شدند


دلم گرفته.به لیست تموم کارهایی که دلم می خواد انجام بدم نگاه می کنم. کارهایی که باید انجام بدم هم هست. هیچ انگیزه ای ندارم که بلند شم و یکی شون رو شروع کنم.

حالم خوش نیست. دل و دماغ ندارم. تقصیر هیچ هورمونی هم نیست. اگه بابا بود می گفت چرا تقصیر شیمی بدن ته. تعادلش بهم خورده اگه ورزش کنی باعث میشه که تو بدنت فلان چیز ترشح بشه و بعد اله میشه و بله میشه و حالت بهتر میشه. اما حال ورزش کردن ندارم. حتی حال جواب دادن به تلفن ها و ایمیل هام رو ندارم.

فکر می کنم برم کتاب بخرم حالم خوب میشه با نه برم قفسه و گلدون بخرم؟ با برم هانس تارت بگیرم و بیام با یه دمنوش بخورم؟ بعد می گم لعنت به همه شون. نمی خوام. همه چیز چرا خریدنی ئه؟ با بی پولی چه کنم؟

بعد یادم می افته باز تابستون شده و مهلت اجاره قراره سر برسه. یا باید صابخونه رو راضی کنیم یا کفش آهنی بپوشیم و توی گرما بیفتیم دنبال خونه و اعصاب مون رو دو دستی تقدیم بنگاه هایی خوش اخلاق بکنیم.

تابستونه و قراره خاله بیاد ایران و مامان و بابا بیان تهران و همه دور هم باشن و خوش بگذره. اما این منو تا سر حد مرگ می ترسونه. خاله ممکنه بیاد خونه من. مامان و بابا که حتمن میان این جا. قراره خونه شون رو بکوبند. آزاری هم ندارند. خودشون می خرند و می پزند. میرن و میان. اما این وسط من گیج می مونم. نمی دونم باید چیکار کنم. برنامه هام در هم میشه. نمی تونم بهشون برسم و عصبی می شم. بعد دوباره پشیمون می شم که چقدر احمقم که قدر این دور همی ها رو نمی دونم و اصلن لیاقت ندارم.

آقای خونه هم که هیچ. نمی خوام بگم. حالش خوش نیست. مثل همه کسایی که کار می کنند و از نتیجه نگرفتن و سروکله زدن با دور و بری ها خسته شدند.

خوب نیستم. خوب نیستیم. دلم گرفته و هیچ حسی ندارم. کی گفته قرارئه در آینده انسان ها به ربات تبدیل بشن؟ من همین الانش یه ربات ام.

درد


دوتا پست خوندم، نفس ام گرفت. می دونم همه درد دارند و مصیبت، قبول. اما بعضی اوقات هیچی نمیشه گفت جز : وای وای وای

+ و +

007


من از لو رفتن هویت م اصلن خوشم نمیاد. بزرگترین ترس وبلاگ نویسی برای من همینه. وقتی بازدید وبلاگم میره بالا استرس می گیرم. دوستان هم این رو می دونن و بعضی اوقات که بهم لینک می دهند زنگ می زنن که هی آیدا! الان استرس گرفتی؟!

یعنی عاشق این درک بالاشون ام.

توی این دوتا جشنی که رفتم هم از این که تو عکس ها باشم فراری بودم. مدام تو صندلی فرو می رفتم که تو عکس ها دیده نشم. الان که عکس ها رو مرور کردم، متوجه حضورم در دوتا از عکس ها شدم، خواستم حضورم رو شما هم ببینید.


این جا مجبور شدم به خاطر سرود ملی بلند شم و جا برای مخفی کاری نبود. دیگه زندگی ئه کاریش نمی شه کرد.



توی این یکی عکس موفق تر عمل کردم. دیگه بیشتر از این امکان فرو رفتنم در صندلی موجود نبود و به همین دلیل قسمتی از شال، مو و یک چشم بنده لو رفته است.

عاشق اصطلاحش شدم


آقای خونه و پدرش تخته بازی می کردند. نمی دونم آقای خونه چیکار کرد که حاجی گفت: این حرکتت خیلی بد بود. با دین ت بازی کردی!