قدرت کلمات
اون موقع که فقط وبلاگ ها رو می خواندم، از دیدن بعضی نوشته ها درباره وبلاگ ها تعجب می کردم. نمونه اش نوشته ای که بود که مارگزیده سابق کنار وبلاگ سابقش نوشته بود. به نظرم لحن عصبانی داشت. مضمونش این بود که لطفن نیاید بگید که که منو لینک کن و از این حرفا.
بعد که وبلاگ نویس شدم، دیدم واو! طفلی حق داشته! اصلن یکی از دلایلی که کامنت هام رو تاییدی کردم وجود این دسته از کامنت ها بود که "سلام! وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن" یا "منو لینک کن بعد بگو منم بلینکمت!" تازه اینا خوبن، بعضی ها که مطمئنم مارگزیده بیشتر منظورش با اونا بوده می ندازنت تو رودربایستی و یه سری قضایا که بماند.
تازه بحث کامنت های اعصاب خوردکن به این جا ختم نمیشه. تا الان سه تا از دوست هام به خاطر کامنت های خواننده هاشون وبلاگ شون رو بستند، دو نفرشون خیلی خیلی کمتر می نویسند و خیلی ها سر بعضی کامنت های بعضی از پست هاشون می خوان سرشون رو بکوبونند به دیوار. من گاهی اوقات جزو دسته آخر محسوب می شم.
می دونم کسی که وبلاگ نویس ئه یعنی انتخاب کرده که مخاطب و بازخورد داشته باشه. منم دوست دارم خونده بشم. خیلی اوقات تا یه اتفاقی می افته ذوق می کنم که زودتر بیام و برای شما بنویسمش. بودن خواننده هام برام مهمه و خیلی دوستشون دارم. خاموش و روشن هم فرقی نمی کنه._ تو جشن وبلاگ نویس ها گفتم عاشق خواننده های خاموش ام، نگو یکی شون کنارم بوده!_ خاموش ها من رو مجبور به تخیل می کنند، فکر می کنم کی من رو می خونه؟ کجا زندگی می کنه؟چند سال شه؟ و کلی چیز دیگه. روشن ها هم خوشحالم می کنند چون توی لحظات خوب و بد زندگیم کنارم هستند.
اما گاهی اوقات کامنت هایی می گیرم از آدم هایی که اغلب شون حتی زحمت گذاشتن اسم رو به خودشون نمی دن و با . یا ... یا :) یا یکی و از این جور چیزا حرف هایی می زنند که درد داره.
نمونه اش رو خیلی هاتون دیدید. کسایی که پوران رو به خاطر دوست داشتن بچه گربه ها یا گولو رو به خاطر دوست پسرش _ می دونید بعضی اوقات بهش تهمت هم می زنند؟!_ یا لاله رو به خاطر روشنفکر بودنش(چرا به نظرشون کلمه روشنفکر فحش ئه؟) یا بیتا رو به خاطر داشتن زندگی عاطفی شاد مسخره کردند و می کنند. این ها درد داره. کلمات زخم می زنند. زخمی که جاش می مونه.شما خاطرات بدی از حرف هایی که در گذشته بهتون زدند ندارید؟ حرف هایی که به خاطرش دل تون گرفته و حتی اشک ریختید؟
اوایل این کامنت ها عصبیم می کرد. حالا یاد گرفتم یا جواب شون رو ندم یا پاک شون کنم. این رو حق خودم می دونم. قرارئه بنویسم تا حالم خوب بشه نه این که بدتر بشم.
اگه تا قبل از پریدن گودر، لینک دونی من رو دیده بودید، می دونید که وبلاگ های زیادی رو می خونم. آدم هایی با طرز فکرهای متفاوت. با خیلی از حرف هاشون موافق بودم با خیلی هاشون هم نه. اما زخم نمی زدم. اگه دوستی چیزی می نوشت که باهاش مخالف بودم، نگاه می کردم ببینم گفتن نظر من چیزی رو عوض می کنه یا نه؟ اگه می دیدم طرف قبول می کنه براش می نوشتم اگر هم نه. می گفتم باشه. ایرادی نداره. موسی به دین خود عیسی یه دین خود.
این که بدونیم آدم هایی با عقاید متفاوت از ما وجود دارند و می تونند باشند بدون این که مجبورشون کنیم شبیه ما نباشند کار سختی نیست. خود من نمی تونم با زن دوم، کنار بیام. قبول دارم که وجود داره. اما نمی تونم قبول کنم که چرا کسی زن دوم میشه. وبلاگ هایی هم هستند که نویسنده شون زن دوم ئه. خب من نمی خونمشون. اما نمیرم به اون بنده خدا فحش بدم و بهش زخم بزنم. چرا باید این کار رو بکنم؟ مگه با فحش دادن به اون چیزی عوض میشه؟ نه! پس چرا هم ارزش خودم رو پایین بیارم هم یه نفر دیگه رو برنجونم؟
میگن وقتی دیالوگ به نتیجه نرسه، خشونت وارد میدان میشه. دیالوگ هم این جا یعنی دونفر در کمال آزادی بتونن عقایدشون رو بهم بگویند. خب یا می تونند طرفشون رو قانع کنند یا نه. اگر تونستند که خوبه. اگر نه می تونند قبول کنند که این عقیده و نظر وجود داره یا نه می تونند به طرف حمله کنند و بزننش و فحشش بدند. کدوم راه انسانی تره؟
دیدید اکثر مردم از گشت ارشاد و سیاست های این جوری می نالن اما گاهی اوقات بعضی از همون آدم ها با دیدن یه نفر توی خیابون یا مهمونی، میگم وا! این چه طرز لباس پوشیدن ئه و مسخره اش می کنند؟ این چه فرقی با همون گشت ارشاد داره؟ تفکر پشت هر دوش یه چیزه: معیار ثابتی برای پوشش وجود داره و من _ هر دفعه من اش فرق می کنه_ تعیین می کنم اون چی باشه.
به نظرم یه مرزی وجود داره بین این که وبلاگ چهار دیواری، اختیاری هست یا نه. مثل مثالی که خود آنا زده_ البته اگه این جا خدمات بهزیستی خوبی داشت_ اگه همسایه من بچه اش رو کتک بزنه من زنگ می زنم به خدمات بهزیستی اما اگه دینش رو عوض کنه به من هیچ ربطی نداره.
تو وبلاگ نویسی هم همین طورئه اگه طرف برام مهم باشه و به نظر بیاد که اهل شنیدن نظری غیر از نظر خودش هست، بهش می گم که من جور دیگه ای این قضیه رو می بینم. اگه گفت چه جالب، بیشتر بگو. باز هم وارد گفتگو میشم. اگه نه! دوست نداشت قبول می کنم. اگه دیدم چیزی که نوشته کلن غلط ئه و این اشتباه بودن طرز تفکرش داره باعث آزار من میشه، نمیرم براش فحش بنویسم. یا مودبانه تو وبلاگش براش نظر میذارم یا این جا توی وبلاگم نظرم رو راجع به موضوع می گم. همین. دعوا که نداریم. نمی تونم که به زور دید بقیه رو تغییر بدم.
اگه کسی هم بیاد به من فحش بده یا دری وری بگه یا حتی به زور حرف هایی رو بذاره تو دهن من وبلاگ نویس و بگه این تاویل منه از تو. می گم: باشه. ناراحتی نیا این جا. من این ام. کاریش هم نمی تونم بکنم. لطفن دیگه من رو نخون.
پ.ن: باز هم، این پست نظر من بود راجع به پست آنای عزیز_ البته چند وقتی بود که می خواستم درباره انواع کامنت ها و خواننده ها بنویسم_ دفعه پیش که راجع به پست بیتا، پست نوشتم، عزیزی بهم زنگ زد که آخر پستت خیلی با حال بود. اونقده نوشته بودی و آخرش گفته بودی این نظرم به یه پست بیتا بوده. گفتم یادت رفته من وراجم! حالا اینم از این.