همسر مهربان من

 

کلی از کارام رو زمین مونده، به معنای واقعی روی زمین مونده ها. یعنی کف خونه مون پر از کتاب و جعبه و خرت و پرته، می خوام یه سری چیزا رو بدم خیریه، یه سری چیزا رو بذارم دم در و خلاصه محشر کبری ئه واسه خودش.

بماند که این وسط کلی جنگ هم با آقای خونه دارم که عقیده داره همه چیز رو باید نگه داشت. همه چیز یعنی همه سیم ها، پیچ ها، لباس های پاره، کاغذهای باطله، همه چی به معنی کامل کلمه و سر کنار گذاشتن تک تک اینا با هم جرو بحث و دعوا داریم.

همه اینا رو بذارید کنار این واقعیت که شکم گنده م مانع از این میشه که خودم هی خم و راست بشم و کارها رو راست و ریس کنم_ البته همچنان اعتقاد دارم با این شکم از آقای خونه خیلی فرزتر کارا رو انجام می دم_  و نمی دونم چرا کارگر نمی گیرم_ کلن من فرهنگ کارگر گرفتن رو ندارم، معذب می شم به کسی بگم که برام کار بکنه_ و معطل اینم که آقای خونه فلان کارتون رو بیاره پایین یا بذاره بالا، ایشونم هم وقت نمیذارند و کارها همین طوری مونده رو زمین.

چند روز پیش آقای خونه سر راه اومدن خونه گوجه سبز خرید، من گوجه سبز دوست ندارم، خواهرک مهمون ما بود و اون گوجه سبز دوست داره. می خواستم موقع رفتنش گوجه سبزها رو بدم ببره چون می دونستم می مونه و وقتی هم که دو روز بمونه دیگه آقای خونه هم نمی خورتشون و می گه کهنه شدند و آخرش من مجبور شم ترشی شون بندازم یا باهاشون غذا بپزم. اما خواهرک رفت و من یادم رفت بهش گوجه سبزها رو بدم، شبش به آقای خونه گفتم دیدی یادم رفت؟ حالا اینا می مونه رو دستم. این همه هم پولش شده.

آقای خونه چیزی نگفت، نیم ساعت بعد، با یه ظرف پر از هسته های گوجه سبز امد توی اون اتاقی که سگ می زنه و گربه می رقصه و گفت: بیا این مشکلت رو حل کردم! دیگه بابت این یکی، نگرانی به خودت راه نده!

All about sausages

 

خواهرم تعریف می کنه؛ ناهار به نیم وجبی سوسيس دادم، گفت: "اي خدا مرسي به من يك مامان مهربون دادي"

نصفه شب نوشت

 

* طبق محاسبات خودم از آخرین سونو، الان باید تو هفته سی و یکم باشم اما امروز رفتم سونو و دکتر گفت هفته سی  و چهارم از جا پریدم گفتم نععععععععععععععععععععععععععععععه! آخرش دکتره به هفته سی و سوم رضایت داد.

و اما پی آمدها:

_ از سونو که اومدم بیرون فکر کردم یعنی ممکنه حتی سه هفته دیگه دنیا بیاد؟! _ با فرض 38 هفته بعلاوه و منهای دو هفته_ بعد وحشت کردم، بعد دلم گرفت. کلی باهاش حرف زدم که مامان بمون همون جا، پیش خودم باش، مال خودم باش، نمی خوام با کسی تقسیمت کنم. حالا نمی دونم حرفام اثری رو دخترک داشت یا نه اما آقای خونه کلی کفری شد که یعنی چی؟ پس من آدم نیستم؟!

_  الان غمبرک زدم که کجان اون دو هفته؟ کجا دنبالشون بگردم؟ کجا جاشون گذاشتم؟ الان چی شد؟ کی می خواد جواب هفته سی یک و سی و دو، من رو بده؟ ها؟!

 

* بی خوابی کلافه م کرده، خسته م اما خوابم نمی بره، توی هر حالتی ناراحتم. به آدمایی که می تونن بخوابن حسودی می کنم. الانم بدم نمیاد برم بالا سر آقای خونه و جیغ بزنم که پاشو!

 

* گرما امونم رو بریده... تو یه فیلمی دیدم آقاهه تیر خورده بود و افتاده بود وسط برفا داشت یخ می زد، کلی بهش حسودی کردم به خاطر برفا و سرمای دور و برش!

 

* بی خوابی، سنگین شدن و فرز نبودن، درد کمر و پا درد و ترش کردن و خواب رفتن دست و پام ازم یه موجود کلافه ساخته، حتی حال فیلم دیدن و کتاب خوندن رو هم ندارم. وقتی نمی تونم پنج دقیقه توی یه حالت ثابت بمونم دیگه چه کاری ازم ساخته است؟ هی حرف میاد تو ذهنم که بنویسم اما حوصله ش رو ندارم.

جواب ندادن کامنت ها و محبت هاتون رو هم بذارید پای همین آیدای کلافه.

به جاش هی زل بزنی به بساط میوه فروشا که ببینی کی توت میارن

 

اردیبهشت باشه، درختای توت زیر بارشون خم شده باشند، اون وقت مجبور باشی به خاطر این که آب تو دل لوبیا تکون نخوره، به جای آویزون شدن از درختا، خیلی مودبانه از پیاده رو ها رد شی.

دو قدم این ورتر

 

روزی که این وبلاگ رو ساختم دنبال یه جایی بودم که خودم باشم، خود واقعیم بدون نقاب های زندگی خانوادگی و اجتماعی م، راحت حرفم رو بزنم بدون این که از دردسرها و فیدبک های احتمالیش بترسم. یکم بعد متوجه شدم که آقای خونه وبلاگم رو پیدا کرده، بهم گفت اگه بخوای نمی خونمش و تو راحت باش اما راحت نبودم. می نویسم اما خیلی چیزها رو هم نمی نویسم. فکر می کنم بی خیال! ولش کن حالا به دردسرش نمی ارزه.

چند سال پیش خواهرک خیلی در لفافه بهم گفت که می دونه من وبلاگی دارم که سعی دارم مخفی بمونه، حرفش این بود که انگار خیلی هم موفق نبودم و بهتره یکم بیشتر مراقب باشم. مثل این که در جایی کسی بهش گفته بود شما خواهر آیدا هستید که فلان وبلاگ رو می نویسه و خواهرک جا خورده بود.

بعد قضیه اینستاگرام پیش اومد. مثل این که بعضی از خواننده های این جا، نه تنها ای دی من رو در اینستاگرام پیدا کردند بلکه ای دی آقای خونه و خواهرک رو هم پیدا کردند. چند بار تذکر از هر دوشون شنیدم. هر دوشون گفتند یوزرت رو پریوات کن. دوست نداشتم پرایوت باشم. اینستاگرام برای دنیای جالبی که توش با آدمهای ناشناخته با ملیت های مختلف آشنا می شدم اگر پرایوت می کردم دیگه شانس آشنا شدن با آدم ها رو از دست می دادم اما بعد از چند بار تکرار ماجرا مجبور شدم تمام عکس هایی رو که از خودم گذاشته بودم توی اینستا حذف کنم. بعد هم کم کم دیگه عکس نگذاشتم نه فقط عکس خودم رو که دیگه از هیچی عکس نذاشتم حس کردم حریم خصوصیم به خطر افتاده از دست خودم و وبلاگم عصبانی بودم.

کم کم داشت حالم بهتر می شد و با اینستاگرام و وبلاگم آشتی می کرد. داشتم فکر می کردم میشه دنیاها رو باهم قاطی نکرد، که خواهرک زنگ زد و باز بهم تذکر داد و  گفت که خواننده هام براش پیغام می ذارند تو اینستاگرام و پیشنهاد داد که بهتره یه فکری به حال پریواسیت بکنی، نمی دونم چه جوری، وبلاگت رو رمزی کن یا اینستاگرامت رو پرایوت کن. اگه به فکر پرایوسی خودت نیستی به فکر پرایوسی بقیه اعضای خانواده باش.

انگار دنیا رو کوبوندن تو سرم. حس بدی دارم. خیلی بد. جایی که قرار بود بهم آرامش بده حالا باعث نگرانی و استرسم شده. می شد که نشه. می شد حریم ها رو رعایت کرد و احترام گذاشت اما ...

افسون گل سرخ

 

چند بار از این دست خبرها خوندم حتی فکر کنم یکی دوبار هم تو سریال هایی مثل گریز آناتومی و پرستاران دیدم که زنی نمی دونه حامله است و بچه ش یه دفعه دنیا میاد و همه رو غافلگیر می کنه. یعنی کل نه ماهه رو نمی فهمه، علت های همه شون تقریبن یکسان بوده، خانومه از اولش چاق بوده و فکر کرده این اضافه وزن مال چاقیشه. اون وقت ها موقع خوندن این خبر، پیش خودم فکر کردم خب لابد میشه.

اما الان چند وقته می گم مگه میشه؟ چاقی به کنار، درباره تکون های عجیب غریب چی پیش خودش فکر می کرده؟ اوایلش شاید بشه گفت لابد حرکت روده و معده ست اما توی این ماه ها رسمن شکم تکون می خوره، دخترک ما که هی قل می خوره این ور، هی قل می خوره اون ور و شکم من کج و کوله میشه. چطور میشه این رو با چیزهای دیگه اشتباه گرفت؟ بدن تبدیل به یه چیز ناشناخته میشه. انگار نه انگار که سال ها مال تو بوده، باهات غریب میشه، هر روز یه چیز جدید ازش می بینی که می مونی وا؟! این بدن منه؟ همونی که برای سی و خورده ای سال گذشته داشتمش؟

ترس من از خون یادتونه که؟ روش بابای من برای از بین بردن این ترس، آشنا کردن من با ماهیت خون بود. از بچه گی دیدن همچین چیزهایی برای من عادی شد. یه عالم لام زیر میکروسکوپ دیدم و کلی درباره پلاکت ها، گلبول ها و پروتین های موجود در خون یاد گرفتم، صد البته که ترسم نریخت. شاید چون مشکلم از اول در ماهیت سلولی مطرح نبود اما به هر حال از همون بچه گی یاد گرفتم همه چی رو طبقه بندی شده ببینم.

سال ها بعد مولاژ تمام اعضای بدن انسان ها و حیوان ها_ عمومن اهلی ها_ رو دیدم، وعده ای نشد که ما دل و جگر یا کله پاچه داشته باشیم و قبلش نشینیم تشریح شون کنیم و جیغ مامان رو دربیاریم که حالم رو بهم زدید بس که دستمالیش کردید و من دیگه لب به اونا نمی زنم. یاد گرفتم کارکرد اعضای بدنم رو بشناسم. خیلی کمکم کرد این دونستن. این که موقع از حال رفتن چه اتفاقی توی سیناپس ها می افته و درد های پریود های هر ماه دقیقن به خاطر چی اتفاق می افته. این دونستن باعث می شد که نترسم. که موقع درد کشیدن یا مریضی بدونم که خب حالا یه اختلالی وجود داره و رفع میشه و تمام.

اما الان بدنم رو نمی شناسم. شاید چون تو حالا مولاژ زن حامله رو ندیدم شاید چون رحمم اون جایی نیست که همیشه بوده و به کلی زده سیستم بدنم رو بهم ریخته، معده، ریه، مثانه ام همه تحت تاثیر این قشار بزرگتر شدنش قرار گرفتند. اینا رو می فهمم اما تصویر روشنی از اون چه که داخل بدنم ندارم. اوایل بارداری کلی به آقای خونه اصرار کردم که بیا و یه دستگاه سونو گرافی بخر و کلی بهم خندید اما جدی جدی نیاز به یه تصویر واضح داشتم برای درک مسئله ای که در پیش روم بود. کل سرچ هام و سونو هایی که رفتم و سوال هایی که از بابا و دکترم_ یادم باشه از دکترم براتون بنویسم_ می پرسم هنوز من رو به اون فهم روشن از واقعیت درونم نرسونده.

واقعیت درون من یه موجود زنده ست که مدام رفتارهاش عوض میشه و من رو شوکه می کنه. می ترسم، نه از اون موجود زنده که از بدنم که نکنه به این کوچولوی شیطون ندونسته آسیب بزنم _ یادم باشه جریان شب اول امسال رو سر فرصت براتون تعریف کنم _ و از همه عجیب تر اینه که من به شدت وابسته این موجود درک نشده شیطون داخل بدنم شدم و نمی دونم چه جوری این اتفاق افتاده؟ حالا چطور ممکنه یه زن، نه ماه این مسئله رو درک نکنه و بذاره به حساب چاقی؟

آرزوهای خانواده من

 

* نمی دونم بحث از کجا به این جا رسید اما یادمه خواهرک گفت: آخ جون! لوبیات به من می ره! کلی قرتی میشه! با هم می ریم خرید لباس و لاک، خودم موهاش رو درست می کنم. کلی کیف می ده.

_ چرا شبیه من نمیشه؟

: بچه ها به مامان شون گرایش ندارند به خاله باحال شون گرایش دارند.

_ یعنی دختر تو شبیه من میشه؟

: نه بچه ها به سمت چیزای خوب گرایش دارند. دختر منم به خودم می ره!

 

**خواهرک که جریان کمد نخریدن را شنید یکم داغ کرد، اولش فکر می کرد مشکل مالی دارم و وقتی برایش توضیح دادم مشکلم مالی نیست از راه دیگری وارد شد.

: پس فردا که بزرگ بشه و عکس هاش رو ببینه و متوجه بشه همه بچه ها کمد و این چیزا رو داشتند و اون نداشته ناراحت میشه. فکر می کن چرا با بقیه فرق داشته. فکر می کنه شما خسیسی کردید.

_ ایراد نداره اگه چهار سالش شد و کمد خواست و توضیح های منم قانعش نکرد. می ریم براش می خریم. ایشالا اون موقع خونه مون بزرگتر شده و راحت تریم. اصلن می فرستمش با تو بره خرید. خوبه؟

: نه می دونم تو براش نمی خری. میاد پیش من گریه می کنه و می گه مامان و بابام بدند، منم می گم خودم برات می خرم و می رم براش می خرم و گند می زنم تو تربیت تو!

_ نمی ترسی منم بعد سر بچه ات گند بزنم به تربیت تو؟

: نه! بچه من به خودم میره!

این بار مشکل جعبه ای

 

دنبال باکس می گردم برای جا دادن وسایل لوبیا. به نظر چیز ساده ای میاد و آدم فکر می کنه راحت میشه پیداش کرد اما در عمل این جوری نبود. برام سادگی و تک رنگ بودنش مهمه. نمی خوام همه چی شلوغ بشه و ترجیح می دم از این باکس های پلاستیکی که روش عکس هلو کیتی و باب اسفنجی و پرنسس و بن تن داره نخرم. کمد دیواری دوست دارم و از کمد هایی که باید بخریم و بذاریم توی خونه و فضای خونه رو اشغال می کنند خوشم نمیاد.

کمد دیواری هامون انقدری جا نداره و منم مصر ایستادم که کمد نخرم و جام رو تنگ تر از این نکنم برای همین دنبال این باکس های ایکیا می گردم که در ایکیای بلاد کفر دیده بودم. هم سبکند هم ساده و می تونه تو قفسه های اتاقم که تو خود دیوار کار شدند بذارم شون و این جوری فضای زیادی رو درگیر نمی کنم و همه چی راحت تر میشه. اما این جا پیداش نکردم. شما می دونید از کجا می تونم نمونه ش رو پیدا کنم؟

همین دور و بر

 

مشغول خلوت کردن خونه ام تا جا برای وسایل لوبیا باز بشه، توی گوگل اسم خیریه ها رو سرچ کردم تا بدونم کدوم وسایل رو به کجا بدم بهتره و وقتی با اولین مورد این لیست برخورد کردم ...

چیزی نمی تونم بنویسم یا بگم، فقط ...

فقط هم نداره. درد داره.