افسون گل سرخ
چند بار از این دست خبرها خوندم حتی فکر کنم یکی دوبار هم تو سریال هایی مثل گریز آناتومی و پرستاران دیدم که زنی نمی دونه حامله است و بچه ش یه دفعه دنیا میاد و همه رو غافلگیر می کنه. یعنی کل نه ماهه رو نمی فهمه، علت های همه شون تقریبن یکسان بوده، خانومه از اولش چاق بوده و فکر کرده این اضافه وزن مال چاقیشه. اون وقت ها موقع خوندن این خبر، پیش خودم فکر کردم خب لابد میشه.
اما الان چند وقته می گم مگه میشه؟ چاقی به کنار، درباره تکون های عجیب غریب چی پیش خودش فکر می کرده؟ اوایلش شاید بشه گفت لابد حرکت روده و معده ست اما توی این ماه ها رسمن شکم تکون می خوره، دخترک ما که هی قل می خوره این ور، هی قل می خوره اون ور و شکم من کج و کوله میشه. چطور میشه این رو با چیزهای دیگه اشتباه گرفت؟ بدن تبدیل به یه چیز ناشناخته میشه. انگار نه انگار که سال ها مال تو بوده، باهات غریب میشه، هر روز یه چیز جدید ازش می بینی که می مونی وا؟! این بدن منه؟ همونی که برای سی و خورده ای سال گذشته داشتمش؟
ترس من از خون یادتونه که؟ روش بابای من برای از بین بردن این ترس، آشنا کردن من با ماهیت خون بود. از بچه گی دیدن همچین چیزهایی برای من عادی شد. یه عالم لام زیر میکروسکوپ دیدم و کلی درباره پلاکت ها، گلبول ها و پروتین های موجود در خون یاد گرفتم، صد البته که ترسم نریخت. شاید چون مشکلم از اول در ماهیت سلولی مطرح نبود اما به هر حال از همون بچه گی یاد گرفتم همه چی رو طبقه بندی شده ببینم.
سال ها بعد مولاژ تمام اعضای بدن انسان ها و حیوان ها_ عمومن اهلی ها_ رو دیدم، وعده ای نشد که ما دل و جگر یا کله پاچه داشته باشیم و قبلش نشینیم تشریح شون کنیم و جیغ مامان رو دربیاریم که حالم رو بهم زدید بس که دستمالیش کردید و من دیگه لب به اونا نمی زنم. یاد گرفتم کارکرد اعضای بدنم رو بشناسم. خیلی کمکم کرد این دونستن. این که موقع از حال رفتن چه اتفاقی توی سیناپس ها می افته و درد های پریود های هر ماه دقیقن به خاطر چی اتفاق می افته. این دونستن باعث می شد که نترسم. که موقع درد کشیدن یا مریضی بدونم که خب حالا یه اختلالی وجود داره و رفع میشه و تمام.
اما الان بدنم رو نمی شناسم. شاید چون تو حالا مولاژ زن حامله رو ندیدم شاید چون رحمم اون جایی نیست که همیشه بوده و به کلی زده سیستم بدنم رو بهم ریخته، معده، ریه، مثانه ام همه تحت تاثیر این قشار بزرگتر شدنش قرار گرفتند. اینا رو می فهمم اما تصویر روشنی از اون چه که داخل بدنم ندارم. اوایل بارداری کلی به آقای خونه اصرار کردم که بیا و یه دستگاه سونو گرافی بخر و کلی بهم خندید اما جدی جدی نیاز به یه تصویر واضح داشتم برای درک مسئله ای که در پیش روم بود. کل سرچ هام و سونو هایی که رفتم و سوال هایی که از بابا و دکترم_ یادم باشه از دکترم براتون بنویسم_ می پرسم هنوز من رو به اون فهم روشن از واقعیت درونم نرسونده.
واقعیت درون من یه موجود زنده ست که مدام رفتارهاش عوض میشه و من رو شوکه می کنه. می ترسم، نه از اون موجود زنده که از بدنم که نکنه به این کوچولوی شیطون ندونسته آسیب بزنم _ یادم باشه جریان شب اول امسال رو سر فرصت براتون تعریف کنم _ و از همه عجیب تر اینه که من به شدت وابسته این موجود درک نشده شیطون داخل بدنم شدم و نمی دونم چه جوری این اتفاق افتاده؟ حالا چطور ممکنه یه زن، نه ماه این مسئله رو درک نکنه و بذاره به حساب چاقی؟