از اون لحاظ


طفلکی زمین دلش که می گیره و می لرزه صدای همه مون درمیاد اما وقتی دل آسمون می گیره و می باره کلی خدا رو شکر می کنیم.

چی بگم دیگه؟ دعا کردیم! غر زدیم! التماس کردیم! نشد! جواب نداد!

فکر کن لازم باشه این لینک ها(+ و +) رو هم به گودر مون اضافه کنیم.


نهال کامکوات ام شته زده، توی اینترنت سرچ کردم و اسم چند تا سم رو پیدا کردم و دادم به آقای خونه رفت و اومد گفت پیداش نکردم. دیروز با یه نوع سم بدون اسم اومده خونه و میگه آقای گل فروش گفته برای شته اس.

حالا من موندم که از این استفاده بکنم یا نه؟ اگه استفاده بکنم ضرری برای میوه ها داره یا نه؟ کسی تجربه ای در این مورد داره؟

مهناز جان، مامان و بابا و عمه شما نظر خاصی ندارن؟

یه سوال دیگه توی تهران میشه بهارنارنج تازه خرید؟

امید به شکوفا شدن


اولین شکوفه کامکواتم، فکر کنم بشه گفت بهار کامکوات، امروز باز شد.


اولین سری قرنفل هایم، که البته مال هفته پیش است، الان کلی از این گل های رنگارنگ قشنگ دارم.


پ.ن:

ممنون از لطف و محبت تون، باز هم شرمنده ام کردید. نظرات همه شما برایم مهم و محترم است.

  فکر نمی کنم راه حل خوب شدن حال من و خیلی ها نشنیدن و نخواندن اخبار باشد، گذاشتن لینک خبری خاص یا گفتن اسم شخصی فقط نشانه کوچیکی از حوادث دور و بر ما هستند.

کافیست سوار تاکسی، اتوبوس یا مترو بشویم یا برویم خرید یا فقط در خیابان قدم بزنیم تا کلی از مشکلات و مسائلی را ببینیم و حس کنیم که در هیچ خبر گزاری و سایتی اشاره ای به آن نمی شود. قرار نیست صورت مسئله را پاک کنیم.

قرار است فکر کنیم به مسئله ، به پیامدها و دردهایش. لااقل برای من مهم این نیست که درد را فراموش کنم مهم علت درد است.

پاهای ناآرام


نوجوان که بودم از این استرسی ها بودم که مدام پاهاشون رو تکون میدن، سال ها گذشت و من با کلی تلاش و رفتن به کلاس های کنترل خشم و استرس و مشاوره تونستم آروم تر بشم، دیگه پاهام رو تکون نمی دادم و تازه وقتی می دیدم کسی پاهاش رو تکون میده یا تیک عصبی دیگه ای داره، بهش اطیمنان می دادم که اگه بره دنبال رفع اضطراب حتمن این علائم هم تموم میشن.

دیروز بعد از خبر زلزله پشت میزم بودم که صدایی عجیبی اومد. تعجب کردم گشتم دنبال منبع صدا و دیدم ناخودآگاه دارم تند تند پام رو تکون می دم و پام هی خوره به پایه صندلی و صدا میده. از دردش نفهیدم از صداش فهمیدم و از اون موقع تا حالا نتونستم متوقفش کنم نه با relax tea نه با کلردیازپوکساید نه با ریکی.

خدایا ما نزده می لرزیم، چرا انقدر این سرزمین رو داغدیده می کنی؟


اینم از این.

نشاید که نامت نهند آدمی


خبر انفجار رو که خوندم دلم لرزید و تا وقتی گولو خبر داد که عزیزهاش سالمند، آروم نشدم.

اما این آرامش هم خیلی دوام نداشت. خجالت کشیدم، از خودم خجالت کشیدم. به هر حال توی این انفجار جان انسان هایی گرفته شده اما من نفس راحت می کشم چون اون از آشنایان من نبودن. چون لابد بود و نبودشون انقدر اذیتم نمی کنه. ناراحت میشم که مردن که صدمه دیدن که اذیت شدن اما کنارش خوشحالم که آشناهای من جزوشون نبودن.

درسته که با هر نوع ترور و خشونتی مخالفم اما انگار تا دردش یه جوری به من ربط پیدا نکنه خیلی هم دردم نمی گیره. مثلن ناراحتم که آقای خزعلی بیش از صد روزه که اعتصاب غذا کرده و ممکنه بهش آسیب برسه_ جدا از این که کی و چه عقیده داره، یه انسانه که به خاطر اعتراضش دست به این کار زده_ اما می تونم با خیال راحت برم صبحونه مفصل بخورم و لذت ببرم یا نگران خط اخمم باشم. حالا کنارش دغدغه روشنفکرانه اعتصاب غذای یه نفر هم دارم.

باورم نمیشه! این منم؟

الان همه خوشحالن که قراره ترم مون فقط تا اول خرداد باشه؟


بعله! باز هم من و زبان:

این بار بنا به توصیه دوستان تصمیم گرفتم کل متن رو بخونم تا راحت تر ترجمه اش کنم برای همین یک متن کوتاه رو درباره این فیلم انتخاب کردم که البته از شانس بدم ندیدمش. اصل متن رو از این جا گرفتم.

میشه لطفن بازم بهم مشاوره بدید؟(آیکون آیدای پررو و خجالت زده همزمان)

ادامه نوشته

مامان شدنت مبارک باشه مانا جان:)


پست فرشته زمینی من یادتونه؟ منظورم این بود.

توی تاریکی این روزها یه فرشته هبوط کرده رو زمین، تا بهمون بگه زندگی روی قشنگی هم داره.

دوتا خط اضافه


من خیلی با صورتم حرف می زنم، واسه همین از خیلی وقت پیش کلی خط و خطوط رو صورت داشتم.یه دوره از این کرم ها استفاه می کردم(+ و+) روز و شب و دور چشم همین مارک. بعد یه دوره افسردگی داشتم و دنبالش هم بی پولی. دیگه یادم رفت و چیز خیلی مهمی هم برام نبود.

یک سال و نیم پیش با دیدن خط اخمم ترسیدم و رفتم این رو خریدم، دکتر رفتم؟ نه! سر خود از کاتالوگ انتخابش کردم. بعد چند وقت استفاده دیدم پوست بین دو تا ابروم یعنی همون خط اخمم قرمز و ملتهب شده، حدس زدم به خاطر کرم باشه و حدس هم زدم شاید جزو فرایند درمانشه، اما خب راحت ترین کار رو انتخاب کردم و دیگه از کرم استفاده نکردم.

تازگی ها متوجه شدم دوتا خط اخم رو پیشونیم دارم که ناراحتم می کنه، چون به نظر اخمو میام در صورتی که نیستم. خط خنده هم دارم اما براش ناراحت نیستم چون برام معنی خوبی داره.

پیشنهاد شما چیه؟ چه کرمی برای رفع این خط مناسبه؟ جهت اطلاع پوست من خشکه و این که لطفن پیشنهاد بوتاکس رو ندید، یادتون که نرفته من با صورتم حرف می زنم، نمی خوام این توانایی رو از صورتم بگیرم.

جونم دراومد، دستم برید اما هنوز سبزی ها تموم نشدن


دلم می خواد برگردم به گذشته و به اون آیدا کوچولویی که با حسرت به دست های مامانش که تند تند تو سینی گرده سبزی خرد می کرد، نگاه می کرد و بگم اصلن حسرت نخوره، چون تو بزرگسالی از این کارش پشیمون میشه.

پر از حجم باریدن


دلم گرفته، می تونم بگم دلیلش حس سرما خوردگیه یا نه حساسیت زیادی که دیشب به سس ساندویچ نشون دادم و تموم بدنم(داخل و خارج) به خارش افتاد یا چون دیشب سردیم کرده بود یا چون سس ساندویچه روش رو زیاد کرد و نصفه شب از شدت دل درد نمی تونستم از دستشویی بیام بیرون. یا حتی بحث کوچیکی که صبح با آقای خونه داشتم.

اما خودم می دونم دلیلش اصلیش اینه که هوا ابری ئه و دل منم همزمان با دل آسمون گرفته و دست و دلم به هیچ کاری نمیره.

سه مصیبت، یک نتیجه؛ پدیده ارمیا و مصائب اجتماعی ـ سیاسی یک ملت


برنده اعلام شدن ارمیا، دختری آوازخوان و محجبه، در مسابقه “آکادمی
موسیقی گوگوش”، مردمان را به بحثی پر شور در انداخت؛ عده ای را سرمست
صدایش کرد و جماعتی را پریشان حجابش. واکنش ها اما از هنر او فراتر رفت و
پرده از مصائبی هولناک تر انداخت.

بی آن که در مورد خودش، عقایدش و هنرش نظری داشته باشم و فارغ از کیفیت
برنده شدنش، ظهور او را پدیده ای اجتماعی ـ سیاسی و قابل تأمل یافته ام.
نه برای هنجارشکنی یا ارائه ی نمونه ای کمتر دیده شده از مسلمانی، بلکه
بدین جهت که کمک کرد تا بخش های آشفته ای از لایه های اجتماعی جامعه
ایران، بروز بیشتری پیدا کند و خود را واضح تر به نمایشی عمومی گذارد.
این را من به فال نیک گرفته ام. چون ما با زبانِ نظریاتِ دانش جامعه
شناسی، اگر مدت های مدید هم سعی وافر نماییم، نمی توانیم به آسانی روایتِ
یک پدیده، پرده از واقعیتی اجتماعی برداریم و آن را بهتر و بیشتر در منظر
مردمان و حتا نخبگان گذاریم. مثال ارمیا اما، می تواند راهِ چند ساله ی
ما را به چند صباحی طی کند و دلیل روشن ما باشد، برای مردم ما و آن هایی
که غم زمانه خورند.

برای نگارش این مقاله، توئیت ها و نظرات فیس بوکی در واکنش به برنده
اعلام شدن ارمیا در مسابقه مذکور را تحلیل محتوا کرده ام. در ادامه، سه
موضوع که بازگویی شان را مفیدتر به حال مردم خویش یافته ام و آن ها را به
پایه ی مصائب یک ملت شناخته ام، آورده ام:

ادامه نوشته

پیشونی، منو کجا می شونی؟


بچه که بودم وقتی به دلیلی آب گرم نداشتیم، خرابی آب گرمکن یکی از مهم ترین دلایلش بود، و مجبور بودیم بریم حموم، مامان و بابا تو قابلمه ها بزرگ آب گرم می کردن و می ریختن تو طشت و با آب سرد قاطیش می کردن و به هر کی که می خواست بره حموم یه کاسه کوچیک می دادن که باهاش از اون آب ولرم توی طشت آب بریزه روی خودش و حموم کنه. اگر هم کسی برای شستن موهاش دچار مشکل می شد میومدن کمک و آب می ریختن رو سرمون تا کف شامپو شسته شه و تموم شه.

یادمه این جور مواقع خیلی نق می زدم، زیاد به این موضوع که چقدر بچه لوسی بودم افتخار نمی کنم، که چرا این جوریه و این جوری سخته و اله و بله...

همیشه هم بابا می گفت: این حموم پادشاهیه!

منم می گفتم کدوم پادشاهی این قدر بدبخت بوده؟

بابا می گفت: تا قبل از اختراع دوش و آبگرمکن، پادشاه ها برای حموم این جوری از آب گرم استفاده می کردن و مردم عادی از همین هم محروم بودن.

و من باز غر می زدم: خب اگه نخوام شبیه پادشاه های قدیمی زندگی کنم و به جاش زندگی یه آدم معمولی زمان خودمون رو داشته باشم چی؟

...

قشنگ معلومه که این بحث ها هیچ وقت تمومی نداشت و من هیچوقت بدون غرغر و نق نق به این نوع حموم نمی رفتم.

اون موقع اصلن باورم نمی شد یه روزی تو بزرگسالی وقتی که آب گرم خونه مون به مدت چند روز قطع میشه، خودم برم چند تا قابلمه آب بذارم روی گاز و به شوهرم توضیح بدم که عزیزم اگه نتونستم موهام رو خودم بشورم صدات می کنم که بیای کمکم و آب بریزی رو سرم، بعدش هم بهش بگم به این نوع حموم میگن حموم شاهانه!

فرشته زمینی


خدا، کائنات، هستی؛ هر چی که بهش اعتقاد دارید و دارم. یه روش جالبی دارن، وقتی خسته ای، وقتی نا امیدی و هی داری التماس می کنی که اوضاع رو درست کنن، خیلی تحویلت نمی گیرن اما یه جای دیگه یه نور امیدی نشونت میدن که ربط مستقیمی بهت نداره اما ته دلت قرص میشه و یه گرمایی میره زیر پوستت و باور می کنی که راهی هست.

امروز همین اتفاق افتاده. خبر مال من نیست و نمی دونم اجازه انتشارش رو دارم یا نه. برای همین تا این حد بیشتر توضیح نمی دهم. اما خدا رو شکر می کنم برای بزرگی و رحمتش.

من و صبحانه و بازار تجریش و نقاشی


جاتون خالی، یعنی خالی ها!

امروز به دعوت مارگزیده عزیز، من و لاله و پسرک رفتیم بوفه صبحانه و آی خوردیم. یعنی چنان دلی از عزا درآوردیم که من تازه گشنه ام شده و در تماسی که با لاله داشتم فهمیدم اون هنوز گشنه اش نشده.

جالب این جاست که من صبحانه خور نیستم و معمولن با چای و چند تا بیسکویت پتی بور سر و ته اش رو هم میارم. اما امروز تحت تاثیر جو از همه چی سعی کردم مزه کنم، تازه جا هم کم آوردم و چند تا چیز از دستم در رفت.

یاد یه کتابی که تو بچه گیم خوندم و اصلن یادم نیس اسمش چیه افتادم. از زبون دختر کوچولوی کشیشه یه روستا بود و یه روز که باباش میذارتش تو لابی هتل و میره دنبال کاری، همه غذاها رو سفارش میده و نصف شون رو می خوره_ نصف همه غذاها رو واسه باباش نگه میداشت_ بعد دوتا اسم از منو باقی میمونه اما اون جا نداشت و کلی ناراحت بود که نکنه آقای گارسون دلخور بشه!

البته من بعید می دونم خانم و آقای پیش خدمت امروز از این جهت درباره ما نگرانی به خودشون راه داده باشن.

بعدش هم باز جاتون خالی رفتیم بازارچه تجریش و کلی بهار رو حس کردیم. من انواع سبزی کوهی خریدم تا باش غذاهای بهاری بپزم. باورتون میشه مارگزیده چقده تو این مسائل وارده؟ اسم همه اون سبزی ها رو بلد بود هیچ، خواص تک تک شون رو هم می دونست.

فقط این وسط پسرک بعد صبحونه، طی دویدن خورد زمین و زانو و کف دستش زخم شد. شلوار و کفش هم پاره شد. بچه ام گریه می کرد اما وسط گریه حواسش بود منی که داشتم نصحیتش می کردم که خاله فدای سرت الان که چیزی نشد اما باید تو سربالایی بیشتر مواظب باشی و ندویی رو اصلاح کنه و با صدای گریه آلود بم بگه: سر پایینی!

جان خاله اس دیگه!

یه چیز خوب دیگه، یه نقاشی قشنگ جدید تو خونه ام دارم. ببینیدش:

کلن تو خونه ام خیلی قاب و نقاشی ندارم و دوست ندارم تابلو های زیادی داشته باشم. هر چیزی که تو خونه امه برام یه مفهوم داره.

یه نقاشی دارم که هدیه مارگزیده اس و من یاد سیب کندن حوا میندازه، فوق العاده اس. پر از حس زنانگی ئه و البته ترس.

یه سری کاشی هم داشتم که کار دست دختر معمولی عزیزمه. باورتون میشه چند تاش رو جلوی خودم رنگ کرد؟

با یه عکس از شاخه یه درخت که قبل از ازدواج از کافه هشت و نیم خدابیامرز خریدم، اون موقع فکر می کردم قراراه مبلمانم سبز بشه که نشد اما به جاش یه عکس قشنگ دارم.

حالا این دخترک رو دارم که بدجوری زنده اس، حس می کنم باید از کنارش آروم رد شدم نکنه که حواسش رو پرت کنم.

 نقاشی رو سوسن جعفری عزیز کشیده، بقیه کارهاش رو می تونید این جا ببنید.

خب برم غذا بخورم، گشنمه.

یک روز از سیصد و شصت و پنج روز


پارسال استاد مون سر کلاس، از گورستان های قدیمی تهران گفت، چند تا شون خیلی برام جالب بودن و دوست داشتم که برم. یکی شون گورستان جنگی تهران (بهش گورستان متفقین در تهران هم می گن) تو خیابون دولت بود.

اون طور که استادم می گفت، تحت نظر سفارت انگلیسه و فقط یه روز خاص بازدیدش برای عموم آزاده. از صبح دارم تو یادداشت هام می گردم دنبال تاریخ اون روز خاص. یادمه تو فروردین یا اردیبهشت بود و یه ربطی به عید پاک داشت اما هنوز پیداش نکردم، دوست ندارم تاریخش بگذره و مجبور شم یه سال دیگه منتظر شم.

شما درباره تاریخ بازدیدش چیزی می دونید؟

از یه چیزی هم می ترسم، نکنه الان که سفارت انگلیس تو ایران بسته اس، کلن این قضیه هم منتفی باشه.


روز بعد نوشت: به گفته دوستان، ترسم درست بود و به خاطر تعطیلی سفارت، همون یه روز بازدید هم کنسله.

لاله منه!


حس می کنم در این روزهای غمگین کشورم، نباید شاد باشم، حق ندارم. اما ته ته ته دلم هم یک حسی بهم می گوید در این روزها باید به خاطر خوشی هایی که داری شاکر باشی، مگر نه این که شکر نعمت نعمتت افزون کند؟

پس می نویسم که شاکرم به خاطر داشتن دوستانی بهتر از آب روان و البته این پست رو مخصوص لاله می نویسم.

لاله، همین دوست دیوانه فوق العاده ام.

چند روز پیش بهم زنگ زد و پرسید: راستی آیدا تو چرا بونسای نداری؟

گفتم: چون گرونه! چطور؟

گفت: آخه یهو فکر کردم چطور این همه گلدون داری اما بونسای نداری.

تماس ما قطع شد اما نمی تونم بنویسم همین! چون از دیروز تا حالا من صاحب قشنگ ترین بونسای جنسینگ دنیا شدم.

این همین نداره. در واقع هیچ کلمه ای برای بیانش وجود نداره.

پ.ن: عکس تزیینی ئه اما شباهت زیادی به بونسای خوشگل من داره.

کاکی و شنبه؛ شهرهایی که با زلزله شناخته می شوند


بیشتر از یک ماهه که هر روز دارم خبرهای زلزله رو می خونم و می ترسم اما چیزی این جا نمی نویسم چون می گم چه فایده! لرزیدن زمین توی این مقیاس لابد برای کسی ترسناک نیست. اما برای من ترسناکه چون عجیب زیاد شده. خبرهاش هر روز هست. هر روز یه جا از خاک این سرزمین داره می لرزه.

امروز که خبر زلزله بوشهر رو مامان بم گفت و تاکید کرد از رادیو فردا شنیده که تا الان سه نفر کشته شدن!

گفتم: خدا به خیر کنه!

اما ته دلم لجم گرفته که اگه قراره به خیر کنه چرا اصلن زلزله میاد.

از مامان خداحافظی کردم، از خیابون صدای بوق ممتد میاد نمی دونم آمبولانس یا آتش نشانی، بی اختیار باز زیر لب می گم: خدا به خیر بگذرونه!

پ.ن: این وسط عزای عمومی چه به درد مردم می خورده!

قصه تکراری آیدا و  زیان


امروز از خودم خجالت کشیدم، دنبال نمایشنامه کوتاه قابل دانلود می گشتم که به نمایشنامه های رادیویی BBC برخوردم. برام جالب شده بود که درباره شون بدونم. اما سختم بود. نمی تونستم. خجالت کشیدم، عصبانی شدم و احساس حماقت کردم. خیلی حس بدیه ولی انگار یه جورایی حقمه.

بماند هنوز راحت نیستم درباره اش حرف بزنم.

این رو ترجمه کردم،لینکش تو پست قبل هست، نظر شما چیه؟

(بردمش ادامه مطلب، کل اشکالات پاراگراف اول رو فهمیدم، مرسی، پاراگراف دومم رو هم تصحیح کردم، حالا باز روش کار می کنم اگه بازم موردی بود لطفن بهم بگید، بازم ممنون)

ادامه نوشته

آیدا وحشت می کند


قراره این دفعه این متن رو ترجمه کنم، طبق معمول چند پاراگراف اولش رو، خواهرک گفت کارم رو بفرستم برای دوستش که اون کمکم کنه، متن اصلی رو فرستادم، دوستش فکر کرد من متن انگلیسی رو نوشتم و ازش ایراد گرامری گرفت!

یعنی سکته زدم و هر چی اعتماد به نفس داشتم به باد رفته، فکر کن دوستش از یه تئاتر ریو نویس نیویورک تایمز ایراد گرامری گرفته، حالا اگه ترجمه من رو ببینه چی می کنه! عمرن اگه بفرستم براش!

تازه فهمیدم این کار هم ترجمه شده و باید یه فکر دیگه ای برای خودم بکنم!

فعلن برم به سکته زدنم ادامه بدم.

روزهای آلبالویی


رفتم اجرای باغ آلبالو و چون قرار بود با دوتا از دوست هام برم، تصمیم گرفتم دوبار برم یه بار با خانواده یه بار به دوست هام. اما حالا مطمئنم که دیگه نمی رم.

من چخوف رو دوست دارم و باغ آلبالویش رو هم خیلی زیاد دوست دارم در ضمن حسن معجونی و هما روستا رو هم دوست دارم اما این اجرا رو دوست نداشتم.

بازی هما روستا دوست داشتنی بود همین طور بازی رضا بهبودی و هوتن شکیبا. اما بازی خیلی از بازیگرها خوب نبود به عبارت بهتر بیان خوبی نداشتن و صدا به ردیف ما که 8 ام بود نمی رسید.

متن هم تا حدودی کوتاه و آداپته شده بود که موردی نداره، معجونی قبلن هم توی ایوانف همین کار رو کرده بود که نتیجه اش هم برای من دلنشین بود. اما توی این اجرا باعث عوض شدن متن شده بود مثلن اون جایی که لوپاخین (تاجر) و تروفیموف( همیشه دانشجو) با هم صحبت می کردن.

تروفیموف می گفت: پدر شما دهقان بود و پدر من داروساز و به خاطر همین من از شما پول نمی گیرم. (نقل به حافظه من)

در صورتی که تو متن تروفیموف می گه: اما از این اصل و نصب هیچ چیزی در نمیاد.

یعنی توی متن تاکیدش اینه که به این موضوع افتخار نمی کنه اما توی اجرا به این مسئله افتخار می کرد.

 انتخاب کارگردانه که شخصیت ها رو چه جوری نشون بده، من این شخصیت رو این جوری نمی دیدم.

 نقش یاشا هم خوب درنیمده بود. بازی شکیبا خوب بود اما اگه کسی متن رو نخونده بود و رابطه اون رو با مادرش رو نمی دونست و حس بد آنیا و واریا رو به اون نمی دونست، رفتار شکیبا عجیب به نظر میومد.

خلاصه، این اجرا رو دوست نداشتم اما باغ آلبالو، عجب انتخاب هوشمندانه ایه برای این روزهای ما.

فوری!


کسی می دونه از این پارچه ها، اسم دقیقش رو نمی دونم که تو فیلم ها و سریالا دیدیم وقتی بچه دنیا میاد می زن به در و دیوار با مضمون it is a baby رو میشه توی تهران پیدا کرد و خرید یا نه؟

عکس بدون ف ی ل ت ر ش رو پیدا نکردم. اما یه چیزی تو این مایه ها می خوام.

تو خواب هم ولم نمی کنه


دیشب خواب دیدم که یه بچه فیل باحال دارم که حرف هم می زنه، خیلی کیف کردم البته تا اون جایش که تو خواب سر و کله آیدای منطقی پیدا نشده بود که هی بپرسه: حالا چه جوری سوار ماشینش کنم؟ خب حالا بزرگتر شد چیکارش کنم؟ کجای خونه بزارمش؟ حالا مگه فیل حرف می زنه اصلن؟!

پ.ن: به زودی در این جا یه پست درباره زبان نصب خواهد شد، بعله دوستان دوباره شروع شد!

رابطه راجر ایبرت و ببعی


نازنین جانم لطف کرد و  این لینک رو برام گذشت و باز کلی کیف کردم، خواستم شما ها رو هم تو این لذت شریک کنم. واقعن لازمش داشتم.

راستش خریت کردم و نشستم پای این فیلم، افتضاح بود. می گم افتضاح شما تا آخرش رو برید. بنا بر خریت هم نصفه ولش نکردم تا آخرش نشستم پاش و هی با آقای خونه گیر دادیم به بازی دختره و این که چرا پاتریک عزیزمون تو این فیلم بازی کرده. آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که یا خیلی پول دادن یا مثل فامیل دور از بچه گی آرزوش این بوده که تو این مدل فیلم ها بازی کنه!

خلاصه بعد اومدم درباره فیلمه سرچ کردم، یه ساله سعی می کنم نقد فیلم ها رو بعد از دیدنشون بخونم که داستانشون برام لو نره، که این نقد رو از راجر ایبرت دیدم و با خوندن این جمله اش "تماشای این فیلم، یکی از بدترین تجربیاتی بود که من در تمام طول زندگی خود داشته ام!" فهمیدم من با این خدا بیامرز یه وجه مشترک داشتم.

شاید تو خونه مون دوربین مخفی کار گذاشتن


موندم مامان و بابام چطور می فهمن، کی حالم بده؟

تا یه چیزی میشه و اوضاع یکم بهم می ریزه، یکی شون زنگ می زنه که چطوری؟ و هر چقدر هم که وانمود کنم خوبم و همه چیز خوبه. بازم مشکوک می پرسن: خب اصل حالت چطوره؟

وقتی نیم وجبی تحویل نمی گیرد


دیشب حالم خیلی بد بود، شوخی شوخی همه چی جدی شد. شام هم خوردم اما افاقه نکرد. مدام گشنمه ام بود و از شدت گشنگی نمی تونستم بخورم و تهوع داشتم.خوردن یه قطره آب یا چای هم باعث می شد دوباره ضعف کنم. خدا رو شکر که تموم شد. الان بهترم. یکم تهوع دارم اما قابل مقایسه با دیشب نیست.

آقای خونه مدام می گفت چی کار کنم تا حالت بهتر شه؟ نمی دونستم، واقعن نمی دونستم. بش می گفتم اگه می دونستم که خودم یه کاری می کردم.

تنها چیزی که دیشب دلم می خواست این بود که با نیم وجبی حرف بزنم. چند بار زنگ زدم، طفلک بچه ام تب داشت اما کلن رو مود تلفنی حرف زدن نبود، هر دفعه سرش با یه چیزی گرم بود و حاضر به جوابگویی تلفنی نبود و من هر دفعه با حال زار گوشی رو قطع می کردم.

جالبی قضیه این جاست که هر دفعه هم شوهر خواهرم گوشی رو بر می داشت و هر دفعه هم می پرسد چه خبر؟ یا حالت چطوره؟ منم نمی کردم بهش بگم حالم بده و اینم علائم مریضی مه تا به عنوان یه پزشکی که همیشه به تشخیصش ایمان دارم بهم راهکار بده، فقط می گفتم می خوام با نیم وجبی حرف بزنم. یعنی حد مشنگی و خاله بودن رو خودتون حساب کنید.



آقای خونه این عکس رو از نیم وجبی گرفته و خیلی دوسش داره، لازم به ذکر هم نیست که نخ کردن این همه بادکنک کار منه!

یه چیز دیگه:

می دونم یه هفته از این جریان گذشته، خیلی هم سعی کردم که کاری نکنم که انگار پز دادم، اما بار هر بار خوندن این پست، حس می کنم خیلی خوشبختم. به قول مامانم آیدا اگه تو یه چیز خوب باشه، اون پیدا کردن دوست خوبه. مرسی دوستم که اصلن هم معمولی نیستی.

اگه به این نمی گن مرض جوع، پس اسمش چیه؟


از دست رفتم. مرض جوع گرفتم، سیرمونی هم ندارم.

سیب قرمز+بیسکویت پتی پور+ بستنی دایتی با طعم طالبی+ زیتون پرورده+ پلو و گوشت با زیتون پرورده+ چای با مویز+ چای با مربای به+ چای خالی+ مقادیر غیر قابل شمارش شکلات قهوه+ آب

تموم چیزهایی هستند که تا الان خوردم، خیلی هاشون رو هم الزامن دوست نداشتم مثل شکلات قهوه، شکلات طعم کره ایش بهتر بود اما خب قبلن خوردمشون و اینا مونده بود.

هنوز هم ضعف دارم، منتظرم آقای خونه بیاد و باهاش شام که لوبیا پلو+ سالاد+ ماست+ زیتون پرورده هست رو بخورم.

بدتر از همه اینه که از شدت گشنگی حالت تهوع هم گرفتم.

تازه مبلغ عیدی هم با توجه به تورم تغییر نکرده


این قسمت فروردین که کفگیر می خوره ته دیگ و مجبور می شم عیدی هام رو خرج کنم رو دوست ندارم.

باغبانی در روز بادی


امروزم به باغبونی گذشت، خرد و خمیر و خاکی و خوشحالم.

نشاهای قرنفل رو کاشتم شد 5 تا فلاور باکس.

دوتا پیاز یه گل خوشگل رو که از بازار استانبول خریده بودم و اصلن نمی دونم اسمشون چیه رو هم کاشتم، خدا کنه سالم باشن و سبز شن و گل بدن. اگه مکالمه من و آقای فروشنده که مخلوطی از سه تا زبان کلامی و یه زبان اشاره بود رو درست فهمیده باشم یه گلش آبیه و یکی زرد.

تو چند تا گلدون کدو کاشتم و فلفل، به امید دادن محصول.

یه قلمه برگ انجیری و یه قلمه برگ بید رو هم که ریشه داده بودن کاشتم، خدا کنه سبز بمونن.

اما کارم تموم نشد، از له و لورده شدن خودم که بگذریم، هم گلدون کم آوردم هم خاک.

سبزی خوردن نکاشتم. امسال یه بذر کاهو هم از بازار استانبول خریدم می خوام اون رو هم بکارم. اما می مونه برای اردیبهشت، تا حقوق ماه جدید بیاد و وسع ما به خرید گلدون و خاک برسه. نه فکر کنید گلدون و خاک طلا می خرم ها نه! کفگیر فروردین خورده ته دیگ.

بماند.

به شدت مشکل جا دارم. برای طبقه بندی به چند تا چیز فلزی نیاز دارم که گلدون هام رو بذارم توش. یه چیزای چوبی قشنگی تو اطلس پود و ایکیا هست اما هم گرونه هم چوبی. ترجیح می دم توی تراس وسیله چوبی نذارم.

برای  گلدون های توی خونه هم چند تا چارپایه چوبی معمولی می خوام. چند وقته دنبالشم. تو مسیر رفتن به راه آهن یه مغازه رو دیدم که داشتش اما اونم می مونه برای ماه بعد یا ماه های بعد ترش. خدا بزرگه.

یه سری رو از نرده آویزون کردم اما بازم جا کم دارم. دنبال یه چیزی مثل جا کفشی فلزی قدیمی یا جای سیب زمینی و پیاز قدیمی ام.

وقتی به مادر شوهرم گفتم تو سطل آشغالای شهر دنبال این چیزا می گردم طفلکی داشت پس می افتاد و فوری جای سیب زمینی و پیاز اضافه اش رو بهم داد. خوبه اما کمه هنوزم دارم می گردم. این خیلی ربطی به پولداری و بی پولی نداره، جایی ندیدم که از اینا بفروشن و استقامت مدل قدیمیش رو داشته باشه. اگه شما می دونید کجا داره. ممنون میشم بهم بگید.

تموم مدت هم آقای خونه داشت دور و برم می چرخید. هی می گفتم : چیه؟ می گفت: الان داری چیکار می کنی؟ بعد که توضیح می دادم باز نمی رفت و زل می زد. می گفتم: باز چیه؟ مگه نفهمیدی؟ می گفت: نه!

کمک هم کرد. راستش رو بخواید فکر کنم خیلی هم خوشش اومده بود اما خب اینا همه حدسیات منه چون باید با منقاش از زیر زبونش بیرون کشید، منم خسته تر از این حرفام.

فکر کنید من مشنگ جلو اینا کم میارم


دوستانی هستند در بازی پانتومیم که دوست داری در تیم مقابلت باشند تا در تیم خودت چون زودتر از تیم مقابل سوال تیم خودمون(همون تیم خودشون)* رو حدس می زنند و به جواب می رسند.

*فقط به خاطر مهناز