دوران شعبون بی مخ ها


تو این روز بیشتر از این که از زاهدی و اشرف پهلوی بدم بیاد از مزدورهایی مثل شعبون بی مخ حالم بهم می خوره که فقط به خاطر پول ریختند تو خیابون ها و هیچ انگیزه دیگه ای نداشتند.

میشه از این سریال ها خودمون هم بسازیم؟

دیشب داشتیم سریال Grey's Anatomy رو می دیدیم.اصولا من و آقای خونه زیاد سریال نگاه می کنیم. جلوشون شام می خوریم و میوه و بستنی و کلی کیف می کنیم.

یه چند وقتی بود (چند ماه پیش) می دیدم که این سریال داره از mbc بخش میشه اونم دوبله چند قسمتش رو که دیدم خوشم اومد.اما دوست دارم همیشه از اول یه سریال رو ببینم گیر دادم که سریال رو بگیرم.قبلا هم استادم گفته بود که این سریال رو ببینم چون شخصیت پردازی قوی داره.تا بالاخره دو هفته پیش خریدیمش.

چند قسمتش رو که دیدیم آقای خونه گفت که اینا رو تو mbc دیده منم گفتم امکان نداره اون خیلی جلوتره اما بعدش دیدم ای وای اونم داره از اول پخش می کنه.بعدش خودمون رو دلداری دادیم که ایراد نداره برای آرشیومون خوبه و از این حرفها.

می دونستم تو سریال صحنه های خون دار زیاد هست اما وقتی سر قسمت اولش حالم بد شد تازه حساب کار دستم اومد.مجبورم نصف صحنه های فیلم جلوی چشمم رو بگیرم و فقط از زیر انگشت هام زیر نویسش رو بخونم(نامردی اگه به فوبیای من و قیافه من تو این لحظه بخندی)

از همون قسمت اول هم اعلام کردم موقع تماشای این سریال  دیگه شام نخوریم چون همون موقع حالم بد شد.آقای خونه می تونه بخوره اما من نه، زهرمارم میشه.جالبه چون جلوی سریال 24 هم می تونستم شام بخورم اما جلوی این یکی نه!

داشتم می گفتم دیشب از مهمونی که برگشتیم آقای خونه گفت یه قسمت می بینی؟منم گفتم آره.از همون اول دیدم فاتحه ام خونده است توی این قسمت یه قطار تصادف کرده بود و کلی مجروح های عجیب غریب اومده بودند تو بخش.عجیب ترین صحنه یه مرد و زنی بودند که یه میله از داخلشون رد شده بود.حالم بد شد به آقای خونه گفتم میشه برام آب بیاری.گفت حالت بده؟

واقعا جا خوردم چون مطمئن بودم رنگم به شدت پریده گفتم آره.

همین طور که داشت بلند میشد گفت قند هم می خوای گفتم نه.

سلانه سلانه رفت تا آشپزخونه بعدش با یه بطری آب اومد بالای سرم و شروع کرد به آب خوردن بعد بطری رو داد به من.هر وقت دیگه ای بود کلی جیغ و داد می کردم به خاطر کند بودنش اما وقت دیگه نبود دنیا داشت دور سرم می چرخید و نای جیغ زدن نداشتم.یه ذره آب خوردم و دوباره ادامه سریال رو دیدیم.

قرار بود میله رو در بیارن اما یکیشون می مرد.دکترها می گفتند میله جلوی خونریزی رو گرفته اگه درش بیاریم کنترلش سخته یکیشون رو باید درمیاوردند و می میرد تا اون یکی زنده میموند.اون دونفر هم همدیگه رو نمی شناختند اما توی این مدت باهم دوست شده بودند.صحنه های فوق العاده ای بود.دیگه زیاد حالم بد نشد انقدر این صحنه ها کشش عاطفی و احساسی داشتند که یادم رفت صورت و دست و پای طرف خونیه.مثل همون میله که جلوی خون ریزی رو گرفته بود روابط انسانی هم جلوی بد شدن حال من تماشاگر رو از این صحنه دردناک (و ترسم به خاطر خون) می گرفت.

امروز همش دارم فکر می کنم که چه جور میشه هر مسئله ای رو دید.میشه طرف چندش آور و ترسناکش رو دید یا میشه قسمت انسانی و عاطفیش رو دید.بسته به اون که روی چه قسمتیش فکوس کنیم می تونیم ازش لذت ببریم یا از ترس اختیارمون رو از دست بدیم.

جلوم کلی مسئله ریخته که دوباره باید بررسی شون کنم و ببینم آیا جنبه دیگه ای هم داره که من ندیدم یا نه؟

ماجراهای خونه پیدا کردن ما

1.آقای خونه زنگ زده بود به یه مورد تو روزنامه که نوشته بود فول امکانات.اونم دیگه هی نپرسیده بود پارکینگ یا آسانسور یا انباری داره یا نه.قرار که میذارن آقای خونه می پرسه راستی طبقه سوم سندیه یا همین جوریه؟ خانومه میگه سندی.

آقای خونه هم میگه خوب عیب نداره آسانسور که باشه مشکلی نیست.

خانومه میگه آسانسور نداره که.

آقای خونه میگه پارکینگ و انباری چی؟

خانومه میگه اونم نداره.

آقای خونه داغ می کنه و میگه مگه نگفتید فول امکانات؟

خانومه میگه خب آب داره ،برق داره ،گاز داره ،تلفن داره!

2.چند روز پیش که با آقای خونه دنبال خونه می گشتیم و خسته شده بودیم تصمیم گرفتیم به قسمت آگهی های پنت هاوس همشهری زنگ بزنیم.یه مورد بود تو نیاوران که 4 خوابه بود و سویت مجزا داشت و دوتا تراس که یکی شون صد متر بود رو پسند کردیم و زنگ زدیم.آقاهه گفت میشه دومیلیارد و ششصد.خواست بیشتر توضیح بده که آقای خونه گفت ما یک و ششصد،هفتصد واسه خونه گذاشتیم کنار(تلورانس صد میلیون رو دارید!)اونم قطع کرد.ده دقیقه بعد زنگ زد (شماره مون رو گوشیش افتاده بود)که براتون یه مورد تو زعفرانیه پیدا کردم که اله است و بعله.بعد فامیل آقای خونه رو پرسید .آقای خونه هم صادقانه فامیلیش رو گفت که یه دفعه آقای بنگاهی گفت شما حاجی x رو می شناسید؟

آقای خونه هم گفت بعله پدرم هستن!

آقای بنگاهی گفت وای من خدمت ایشون ارادت دارم.صبح خدمتشون بودم. عموهاتون رو هم می شناسم و...

خلاصه طرف آشنا دراومد.

آخرش آقای خونه بهش گفت که من و خانومم هنوز به توافق نرسیدیم که خونه بگیریم یا پنت هاوس .بهتون خبر میدیم!!

اما انگار نه انگار.هر روز زنگ می زنه، یکی دو مورد معرفی می کنه.

موندم تو لطف خدا این بنگاهی که قراره خونه 50 متری به همون معرفی کنند بهشون زنگ هم که می زنیم ناز می کنند اما این آقا با جدیت تموم هر روز چندتا مورد جدید پیدا می کنه!!

پ.ن: دوست های عزیز ،من واقعا خوشحال میشم که توی گودر شما رو follow کنم اما وقتی توی پروفایلتون هیچی ننوشتید و اسمتون هم برام آشنا نیست، چه جوری می تونم این کار رو بکنم؟

سلام


توی این نه روزی که نبودم هر اتفاقی که می افتاد رو تو ذهنم پستش رو می نوشتم و فکر می کردم که چی بنویسم و شما میاید چی میگید و از این حرف ها.حتی همون روز اول چند بار هم برای شیخ نوشتم اما نتونستم بنویسم.انگار بعضی حرف ها رو نمیشه گفت و انگار می دونی که اگه نگی بازهم طرفت می فهمه که چی می خواستی بگی.

تو این چند روز اخیر هر روز صبح فقط کامپیوتر رو روشن کردم و عصر اومدم خاموشش کردم.وقت نکردم که بیام بنویسم. حرف هام بیات شدند،کهنه شدند و بوی نا گرفتند الان نمی خوام اونا رو بنویسم چون نمی خوام با نوشتن دلخوری ها دوباره سر زخمم باز بشه و اونقدر هم شاد نیستم که بخوام از شادی هام بگم.

این چند روز گذشتند اما سخت بود هم دور بودن از شما هم ننوشتن.تنها خبر خوب برای خودم اینه که دوباره برگشتم و می خوام بنویسم.


شیخ عزیز چرا ما رو تنها گذاشتی؟
ترلان تو کجا رفتی؟اینجا چه خبر شده؟

امان هی امان،امان هی امان!


دلم گرفته.بی دلیل نیست.حس ناامنی دارم کمتر از یه ماه دیگه باید از این خونه بریم و هنوزجایی رو پیدا نکردیم.هر وقت جایی رو پیدا می کنم آقای خونه کار داره و به هزار و یک دلیل موجه و ناموجه باهام نمیاد خونه ببینه.اجازه هم نمیده من تنهایی برم خونه ببینم.

فکر اسباب کشی و دردسرهاش کمه باید هر روز به جفت مامان ها(مادر خودم و مادر شوهر جان) جواب پس بدم که برای خونه چیکار کردم و نکردم و چرا بی خیالم!! چند بار مستقیم و غیر مسقیم باید بهشون بگم بابا به پیر به پیغمبر من بیشتر از همه دارم حرص می خورم حالا هی نمیام غر بزنم شما فکر می کنید من بی خیالم؟!

الانم تنهام.آقای خونه کار داره این چند وقته به خاطر یه سری کارها شب ها دیر میاد خونه.حالا هم به خاطر خواهر از فرنگ برگشته مان هی فرت فرت مهمونی دعوت میشیم و من مجبورم تنها برم( عمرا نمیشه نرم) و بگم که آقای خونه کار داشت و همه یه نگاه به ساعتشون بکنند و بگن تا این موقعه شب؟!!!و مامانم هی دلواپس بشه و بگه خوبی؟چرا تو فکری؟با آقای خونه مشکل داری؟ و... .

فردا تولد آقای خونه است و من بیب بیب!! مهمونی گرفتم قرار بود ایشون بیان تا باهم بریم خرید مواد غذایی. نیومده و مثل همیشه خودم رفتم .نمی دونم چرا برام درس عبرت نمیشه که برای این جور کارها بهش امید نبندم و فکر نکنم که چرا باید دست تنها تو این گرما این همه کیسه رو با پای پیاده به دوش بکشم .

یه هفته است قراره لطف کنه و باهام بیاد خرید تا با پول هایی که توی 6 ماه جمع کردم براش کت شلوار کادو بخرم و ناز می کنه و نمیاد (به خدا اگه می شدبدون پرو براش کت و شلوار بخرم نازش رو نمیکشیدم،نمیشه)  موندم تو این فکر که اگه من زنی بودم که هی فرت فرت می خواستم که بریم خرید اونم برای خودم ایشون قرار بود چه جوری ناز کنه!!آخه مرد حسابی می خوام برای تو کادو بخرم نه واسه عمه ام!!

 می دونم دارم غر غر می کنم اما هم دلم گرفته هم تنهام هم انگار دارند تو دلم رخت میشورن هم از صبح تا حالا جز چندتا زدآلو و یه لیوان شیر چیزی نخوردم.حتی سریال های فارسی وان رو هم دیدم (عمق فاجعه رو در یابید)

می دونید چی بیشتر از همه اذیتم می کنه؟ این که میگه تو با این وبلاگت کلی دوست پیدا کردی و باهم خوشی اید و تلفنی حرف می زنی و اله و بله .بهش میگم خب اگه تو بودی که من پناه نمی بردم به دنیای مجازی تا با کسایی دوست بشم که درد من رو می فهمند.

ای خدا ! الان که پستم رو دوباره خوندم خودم رو مثل یه پیرزن غرغرو که تو کوچه کنار در خونه شون نشسته و داره همین طوری که سبزی پاک می کنه با صغری خانوم و اقدس خانوم همسایه درد دل می کنه دیدم و کلی از خودم خجالت کشیدم.واقعا من این جوریم؟

* تیتر برگرفته از یه آواز کردیه.

به حق چیزهای نشنیده


رفتم مشاوره، خانومه ازم می پرسه قبل از ازدواج با شوهرت دوست بودی؟

می گم:آره.

می گه: با هم س.ک.س هم داشتید؟

میگم: نه.

می پرسه : چرا؟مذهبی هستید؟

میگم: همسرم هست اما به این خاطر نبود به خاطر این بود که همش فکر می کردم وقتی بابا و مامانم بهم اطمینان کردن و گذاشتن تنها تو تهران زندگی کنم منم حق ندارم از اعتمادشون سو استفاده کنم.همسرم که اون موقع دوستم بود می گفت می ترسم اگه باهات رابطه داشته باشم،تو از شدت عذاب وجدان باهام کات کنی.

 مشاورم تو پرونده ام می نویسه " بچه مثبت"!!

تهران شناسی یا سرم رو به کجا بکوبم؟


من بچه شهرستانم.درسته که تهران دنیا اومدم و شناسنامه ام مال این شهره اما بزرگ شده جای دیگم ،الان ده ساله که این جام اما این شهر بی در و پیکر خوب نمی شناسم فقط اون جاهایی رو بلدم که خونه دوست هام هست یا مطب دکترمه یا مسیر دانشگاهمه یا مربوط به کارمه. کلا شرق تهران و شمال تهران(زعفرانیه و کامرانیه و نیاوران وفرمانیه و...)رو بلد نیستم.از جنوب هم فقط مسیر راه آهن تا خونه مون رو بلدم. تا حدودی غرب و مرکز رو به خاطر محیط زندگی فک و فامیل و کارم کمی بهتر می شناسم.

همین چند روز پیش از تازه عروسی پرسیدم خونه تون کجاست ؟گفت دیباجی.گفتم دیباجی کجاست؟ کلی آدرس داد نفهمیدم آخرش گفت فرمانیه.گفتم آهان خب از اول بگو بالا شهره!!

حالا فکر کنید با این همه معلومات تهران شناسی دارم به آگهی های روزنامه زنگ می زنم.یه نقشه تهران جلومه از توی اینترنت هم دارم تو نقشه کتاب اول سرچ می کنم.تا ببینم دقیقا دارن کجا رو بهم آدرس میدن.اما یه جاهایی این کارها هم جواب نمیده.مثل امروز زنگ زدم املاک داره یه موردی رو میگه که به نظرم خوبه .

می پرسم کجاست؟

میگه جنب سفارت روسیه!

تو نقشه سفارت رو پیدا نمی کنم تو کتاب اول سرچ می کنم بهم جواب نمیده.

می پرسم سفارت روسیه کجاست ؟

میگه جنب سفارت انگلیس!!

تو دلم فحش می دم که مگه من سفارت شناسم! می پرسم خب سفارت انگلیس کجاست؟

میگه: همین پایین!!!

کی گفته بعد انتخابات، آگاهی سیاسی مردم بالا رفته؟


به نظرم عکس نسرین ستوده که با دستنبند شوهرش رو بغل کرده یکی از زیباترین عکس های دنیاست.برای این که این همه شرافت و انسانیت و عشق یادم نرود، عکس را کنار بقیه عکس هایم زده ام به یخچال.

تقریبا 90 درصد مهمان ها*ازم می پرسن این خانومه کیه؟

*(دوست ،فامیل،‌آشنا که این روزها به دیدن خواهر بزرگه می آیند و ادعای روشنفکری و کتابخوانی هم دارند)