کافیه روزهای دلتنگیم با روزهای
بی پولی همراه شه بعد یاد کارهای عقب افتاده بیفتم، اون وقت هیچ فرقی نمی
کنه که دوتا کارت بانکی با مبلغ بالا دستم باشه و مامان و بابا، هی به من و
خواهرک بگن که خودتون رو تو سختی نذارین ها، با خیال راحت از کارت ها
استفاده کنید.
هیچ فرقی نمی کنه حتی اگه از اون کارت ها هم
استفاده کنم باز هم فقیرم، حس گند زالو بودن رو دارم. فکر می کنم بعد این
همه سال باز هم نتونستم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم. یاد جریان کاری می
افتم که با فوت مامان بزرگ ولش کردم، تا الان می تونستم حداقل نصف پولش رو
گرفته باشم. اما نکردم مثل همیشه.
آیدا تو داری چه غلطی می کنی؟ فکر کردی زندگی چی ئه؟ فکر کردی روزها دوباره تکرار میشن؟ کجا خودت رو جا گذاشتی؟ اصلن کی زندگی کردی؟
کارهای
بانکی مامان و بابا رو تموم می کنم، بی هدف تو خیابون راه می رم.
کتابفروشی بزرگی سر راهه، می رم داخلش. کتاب همیشه حال من رو خوب می کنه.
طبقه
اول پر اسباب بازی ئه، توشون می چرخم، ذوق می کنم، فقط یکم، بعد دوباره
یادم میاد، غصه ام می گیره. بچه ها با مادرشون دارن دفتر و خودکار می خرند،
مهر نزدیکه، لعنتی! بغض می کنم.
منم یه دفترچه یادداشت
لازم دارم. توی دفترچه یادداشتم به زور صفحه سفید پیدا میشه. چقده دفترچه
یادداشت های خوشگل این جا هست. اما نه به درد من نمی خوره، من واسه تو کیفم
می خوام جلدش باید طلقی باشه. بهترئه برم باز از پاپکو بخرم.
هی
یادت رفته؟ یادت نمیاد موقع خرید دفترچه قبلیت چقده ذوق داشتی؟ مطمئن بودی
که قرارئه توش کلی ایده های جدید بنویسی با آدرس و تلفن آدم هایی که قراره
باهاشون کار کنی؟ حالا دفترچه ات باز کن و نگاه کن! نمی کنی؟ ایراد نداره.
خودم بهت می گم توش چی ئه؛ پرئه لیست خریده، لیست کارهایی که باید می
کردی و نکردی و یه جاهایی هم توش کلمات بازی پانتومیم رو نوشتی و تو چند
صفحه هم، چند تا ایده نصفه نیمه نوشتی.
می خورم به یه ظرف لعابی سبز، می چرخد دور خودش، اما نمی شکند، خدا رو شکر. اوف چقدر هم قیمتش بود باز هم خدا رو شکر.
می
روم سراغ کتاب ها، باز حالم خوب می شود، کتاب هایی که خواندم و دوستشان
دارم، کتاب هایی که دوست دارم بخوانم، کتابی را بر می دارم، ورق می زنم، چه
خوب، چه عالی، بخرمش. قیمتش رو نگاه می کنم: 29000 تومن، اوه نه! بی خیال!
بی
خیال؟! خجالت نمی کشی که اصلن فکر خریدش به سرت زد دختره احمق بی شعور؟
این همه کتاب نخونده توی کتابخونه داری، این همه فیلم ندیده، نمیشه که تا
تقی به توقی می خوره و خانوم دلشون می گیره بپری بیای تو کتابفروشی و چند
تا کتاب بخری که مثلن نشون بدی اگه هیچ غلطی نمی کنی، کتاب که می خونی! فکر
کردی من احمقم؟! خودت احمقی بدبخت! سرت رو کردی زیر برف و حالیت نیست، سی
سال رو رد کردی هنوز هم محتاج مامان و باباتی! تا کی؟ کی قرارئه تو کمک شون
باشی؟ کی قرارئه خیال شون از بابات دختری که سی سال پیش دنیاش آوردن راحت
شه! نمی بینی مامانت چه با حسرت به دخترهای بقیه نگاه می کنه! که کار
دارند، که درس خوندن، که موفق اند. هیچ می فهمی درجا زدن یعنی چی؟ درجا زدن
که خوبه، پس رفتن یعنی چی؟
بغض خفه ام می کنه، اشک تو چشم
هامه، تو کیفم دنبال دستمال می گردم و دماغم رو بالا می کشم، صداش تو سالن
خالی می پیچه. لابد پسر فروشنده داره نگاه می کنه. به درک! مگه خل چل تا
حالا ندیده؟ کسی که خوددرگیری داشته باشه چی؟ اصلن به من چه اون به چی فکر
می کنه! کم بدبختی دارم؟
بدبختی؟ تو به این می گی بدبختی؟
به بی اراده بودن خودت میگی بدبختی؟ به نفهم بودن خودت میگی بدبختی؟ به لوس
و احمق بودن خودت میگی بدبختی؟ مردم نون ندارن بخورن، جا ندارن بخوابن
انقده لوس و نفهم نیستن! این چه زندگی ئه برای خودت درست کردی. فکر می کنی
فکر کردن به تموم اون ایده های جالب و مثلن فوق العاده ات میشه زندگی ئه؟
خب احمق بشین سرجات و یکی شون رو عملی کن. هی عنر عنر راه میری و هیچ غلطی
نمی کنی بعد می گی بدبختم! مگه به دوستت قول ندادی بری برای آشپزی اون جایی
که گفته بود؟ چی شد؟ ماه رمضون خیلی وقت ئه تموم شده. نکنه همه اینا
شعاره؟ نیست؟! هست! همین ئه. تو فقط یه دهن گشاد و یه خیال نا محدود داری،
برو! برو تو هپروت واسه خودت خوش باش!
بدون این که کتاب
بخرم اومدم بیرون، توی خیابون باز ول نکردم تا اون جایی که دیدم کودک درونم
با صورت خیس از گریه و آب دماغ آویزون داره نگام می کنه. دلم سوخت. اما
تقصیر خودشه. بهش هم گفتم. گفتم فکر می کنی دوست دارم انقدر غرغر کنم. خب
خودت این جوری می کنی دیگه. من که دلم نمی خواد یزنم خودم رو له و لورده
کنم. فکر کردی خودآزاری دارم. فکر کردی خودم دلم نمی خواد شاد باشم؟ خب بشین
عین آدم زندگی کن، به خدا منم دست از سرت بر می دارم. منم خسته ام. من
تنهام. منم دلم گرفته. منم دوست دارم زندگی کنم.
دستمال رو
بر داشتم و دماغ خودم رو گرفتم، دماغم کودک درون رو هم گرفتم. اومدم اشک
ها پاک کنم نذاشت، زل زده بود به اشک های من. دیدن من، توی خیابون سر ظهر،
این همه اشکی که پشت عینک آفتابی گنده قایم کرده بودم، گریه اش رو بند
آورد. آروم اومد دستم رو گرفت. قلبم تیر کشید. چند قدم با هم راه رفتیم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم بی خیال بیا بریم خونه و با آقای خونه اینا رو
بچسبونیم به آینه های دستشویی ها. نگاهشون کرد، گفت چقده قشنگن اما من اون
ستاره ها رو دوست نداشتم چرا خریدیشون؟ اون توت فرنگی ها چی؟ اونا که به
درد نشون دادن دریا و ساحل نمی خورن. یواش گفتم اونا رو برای خودم خریدم.
نمی دونم شنید یا نه اما یه دفترچه ای فکر کردم که قراره اینا رو توش
بچسبونم. گریه ام بند اومده بود اما هنوز بغض تو گلوم جا خوش کرده بود.
