آیدا با باطری خورشیدی


می دونم خیلی بده وقتی همه دارن از بوی ماه مهر و خوش و آب رنگی پاییز می گند من غر بزنم اما نمی شه که نزنم. دلم گرفته آخه هنوز شش و نیم نشده و هوا تاریک ئه.

وقتی ساعت ها رو دیشب تغییر دادیم یادم نبود قرار ئه این بلا سرم بیاد. وقتی هوا تاریک میشه من فکر می کنم روز تموم شده و هی منتظر میشم تا وقت خوابم برسه و دیگه هیچ کار مفیدی انجام نمی دم.

دیگه عصرها نمی تونم برم خرید یا کافه یا هر جای دیگه چون فکر می کنم نصفه شب ئه.

دبگه نمی تونم با دوست های کارمندم قرار بذارم چون وقتی کارشون تموم می شه شب ئه دیگه.

کلن تا به خودم بیام شب شده و من موندم و حوضم.

وقتی آیدا به جلو حرکت می کند


آقای خونه اعتقاد داره که دکمه stop من خراب شده و کار نمی کنه و یکی باید من رو از برق بکشه بیرون.

چند وقت پیش برای کاری رفته بودم نزدیک حسینه ارشاد، کارم بیشتر از دو ساعت طول کشید وقتی اومدم بیرون ساعت حدود سه و نیم بود و خیلی گشنه بودم. شریعتی رو رفتم پایین که یه جا بشینم و یه ساندویچ بخورم، آخرش سر از خیابون خرمشهر در آوردم در حالی که از گشنگی و خستگی داشتم هلاک می شدم و ساعت حدود چهار و نیم بود، نشستم دم در یه خونه ای و چون موبایل ام هم قطع بود و تو راه هم از شانس ام تموم تلفن عمومی ها خراب بودن هی دعا کردم خواهرک یا آقای خونه بهم زنگ بزنند و بگن برم کجا و یه چیزی بخورم.

آقای خونه میگه شانس آوردی که پیچیدی به راست وگرنه اگه همین جوری بدون ترمز و با موتور خلاص شریعتی رو می رفتی پایین، چون سرازیری بود معلوم نبود به کجا می رسیدی وقتی پیچیدی سمت راست بالاخره خاموش کردی.

امروز هم چون دیدم عابربانک تجارت قبل از میدن انقلاب خیلی شلوغ ئه و حوصله ندارم تو صف وایستم حدود 2 کیلومتر پیاده راه رفتم تا رسیدم به عابر بانک بلوار کشاورز نزدیک فلسطین که خلوت بود.

نمی تونم مسیری که رفتم رو برگردم، احساس بدی بهم می ده. مگه نمی گند انسان همیشه باید رو به جلو حرکت کنه؟ شاید اگه تو نوجوانی متوجه این خصلتم می شدم می تونستم توی یکی از رشته های استقامت دو میدانی برای خودم کسی بشم. همین دیگه پدر و مادر ها باید بیشتر به استعداد های بچه هاشون توجه کنند.

راستی گفتم استعداد، امروز رفتم کلاس زبان اسم نوشتم و الان هم پشیمونم! والا چرا عاقل کند کاری؟ مرض دارم برم سر کلاس و درس؟ لابد دارم. البته بابا اعتقاد داره این به خاطر فهم و شعور بالامه.

گفتم فهم و شعور بالا یاد نیم وجبی افتادم، موقع رفتن مامان و بابا، خواهر بهشون گفته: بهش نگید قراره سوار هواپیما بشید چون حسابی دلش می سوزه. (عاشق هوایاست)

اما نیم وجبی خودش به بابا گفته: شما قراره با هوایا برید پیش ایکس و ایگرگ (پسر عمه های دو قلوش)

بابا هم گفته: آره! به به! آفرین! چه دختر عاقل و با شعوری هستی.

نیم وجبی گفته: نه! منم میام!

یعنی کلن وجود عقل و شعور رو در خودش نفی کرده. یه همچین خانواده ای هستیم ما.

البته وقتی خاله اش که من باشم به جای مرتب کردن خونه و رسیدگی به گلدون هاش و صد البته کارهای پایان نامه اش هی نشسته و داره Friends می بینه دیگه چه انتظاری از نیم وجب بچه میره؟

گفتم Friends یاد این افتادم، ماکت خونه مونیکا رو درست کرده. وقتی دیدمش اول ذوق کردم بعد که متوجه کج و کولگی های تلویزیون و یخچال و بقیه وسایل که کار دست بودن، شدم، گفتم: وا! مونیکا این همه قناسی رو ببینه خب سکته می کنه که! بعد متوجه شدم احتمالن خودم مونیکام. البته تو تستی که دادم گفت که من شبیه ریچل ام که خیلی عجیبه چون خودم فکر می کردم شبیه چندلر ام.

خب، الان کاملن متوجه شدید که دکمه stop ام خراب شده نه؟ الان هم برای این ادامه نمی دم چون دارم از گشنگی ضعف می کنم وگرنه حالا حالاها در خدمت تون بودم.

پ.ن: راستی مهناز عزیزی که غلط املایی های من رو می گرفتی، هنوز هستی؟ چرا خبری ازت نیست؟

31 شهریور 92


خودم رو مدیون کسانی می دونم که برای دفاع از حریم مرزهای من و ما جنگیدند. اما برای جنگ قداستی قائل نیستم. می تونم به خیلی چیزها نگاه خاکستری داشته باشم و فقط سفید یا سیاه نبینم شون بجز چند تا چیز که یکی شون جنگ ئه.

جنگ فقط از نظر تاریخ نویس ها تموم میشه اما پیامدهای روانی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعیش تا دهه ها بعد ادامه داره.

تا زمانی هم که یادآوری صدای آژبر قرمز بتونه بند بند بدن کسی رو بلروزنه جنگ ایران و عراق هنوز ادامه داره.

 یادتونه درباره 31 شهریور سال 59 ازتون پرسیدم؟ خیلی ها خصوصی جوابم رو دادید. اما از همون کامنت ها هم می شد فهمید که برای خیلی از شما هم مثل من جنگ هنوز تموم نشده.

خیلی دلم می خواست درباره جنگ بنویسم، درباره مفهوم جنگ، نه خاطراتی که از جنگ داریم، اما بعد نصف روز کار کردن بدنم کم آورده و مریضیم عود کرده و بی حال شدم.

دلم می خواست توی سالگرد جنگ می تونستم بیشتر از این بنویسم که جنگ تو همه جای دنیا برای ملت ها و حکومت ها متفاوت معنی میشه، اما درکش برای ملت ها فارغ از فرهنگ و نژاد و مذهب شون فرقی نمی کنه، بعضی اوقات موقع خوندن یه نمایشنامه بس که اون رو می فهمی یادت می ره که مائتی ویسنی یک اون رو نوشته یا محمد رضایی راد.

جوان: یه روزی بود توی نوزده سالگی...اون موقع سرباز بودم، توی جنگ، لبخند می زدم، همه لبخند می زدیم، توی عکسی که با دسته هفتم می گرفتیم[ ... ] همه داشتیم لبخند می زدیم نمی دونستیم یه هفته بعد، چیزی از دسته هفتم باقی نمی مونه.[ ... ]توی یه لحظه همه شون رفتن رو هوا؟ توی نور خودشون رو دیدن...دست و پاشونو که داشت تو هوا می رقصید.

(صفحه 76، رقصی چنین...)

حس خوب خاله بودن


فقط با خوندنش انقدر خوشم که حد نداره: +



اول هفته


مهمون ها همه رفتند، من تنها موندم وسط خونه خالی و نامرتب و حرف نیم وجبی که مدام توی سرم تکرار میشه:

منم می خوام بیام خونه خاله آیدا

گلریزان برای نجات یک دختر محکوم به اعدام


مهر را با مهر پیوند بدهیم: +

مبارزه با نفس اماره


بابا می گه نیم وجبی می رفته، جلوی بوته گوجه گیلاسی که مامانش کاشته بوده می گفته:

نکن ام! نکن ام!

Deal


هر روز یک لبخند: +

خاله بمیره برات


پای تلفن به بابا می گه: بابا بوزرگ بیا بریم بازی.

بعد هم دونه دونه اسباب بازی هاش رو میاره دم تلفن.

کاملن آمادگی عضویت در تیم مذاکرات صلح خاورمیانه رو دارم


خواستم بین دو نفر رو آشتی بدم نتونستم، زدم زیر گریه.

مریضی ئه خیلی موذی ئه


ممنون از احوال پرسی ها و لطف تون، گذاشته بودم سر فرصت کامنت ها رو تایید کنم و جواب بدم اما بعد دیدم با این وضع ممکنه خیلی طول بکشه و تاییدشون کردم.

سک سک


من همش دلم می خواد این دور و برها پیدام شه.

دل تو دلم نیست برای اومدن مامان و بابا و حواشی و جریاناتی که می دونم پیش میاد، هی با خواهرک تلفنی حرف می زنیم درباره کلی چیزها غرغر میکنیم و به کلی چیزها می خندیم. انقده دلم می خواد بنویسم شون اما نوشتن هر کدومشون مستلزم بازگو کردن کلی چیز دیگه است که الان ازم بر نمیاد. اصلن انصاف نیست که من مریضم.

هر آن چه بود و هست


خیلی موذیانه رفتار می کنه، با همه ادوات جنگیش به میدون نمیاد تا ببینم با کی طرفم، هر دفعه یه چیز تازه ای رو برام رو می کنه. این جوری خب راحت تر گول می خورم یه نشونه می بینم و بر اون اساس عمل می کنم و اما بعد می بینم این همش نیست و اشتباه کردم.

از جمعه شروع شد با یکم بی حالی، شنبه بدن درد و سر درد و لرز، یکشنبه عطسه و گلو درد و آبریزش بینی، امروز هم زده به گوش و سینه ام.

تا یکم خوب می شم و می خوام زندگی عادیم رو شروع کنم یه علامت جدید رو می کنه و می ندازتم. می دونم سرماخوردگی موذیه، اما خب فکر می کردم بعد این همه سال یکم باهام راه بیاد که نیمد.

آقای خونه برام گشنیز و جعفری و پیازچه گرفته که سوپ درست کنم بعلاوه زنجبیل و لیمو ترش که با دارچین دم کنم و همراه عسل بخورم.

نامرد تا با تمام قوا نری سراغش دست از سرت بر نمیداره، واسه همین استراحت هم لازمه لابد!

فردا هم مامان و بابا قرار ئه بیان و تا پنج شنبه مامان هست و تا جمعه بابا، خدا کنه تا فردا شب خوب شده باشم. جلوی مامان با کلی آرایش و لباس های جینگلی هم که باشم باز فکر می کنه، زیر چشم هام گود افتاده و رنگ صورتم زرد شده و وزن کم کردم و بیچاره بدبخت ام و حالا فکر کنید با زیر چشم های واقعن گود افتاده و صدای خس خسی چه فکرهایی می کنه؟!

همین دیگه. نا ندارم بیشتر بنویسم. فکر کنم همینا کافیه تا چند روزی این دور و برها پیدام نشه.

فعلن.

پ.ن: داشتم برای این پستم دنبال عکس می گشتم که به این رسیدم. هیچی نمی تونم بگم، هیچی.

دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست بشی؟


از نظر خودم دوستان زیادی دارم و نقش مهمی هم در زندگیم دارند. همیشه هم سعی می کنم در رابطه دوستی، کم نگذارم و کسی رو از خودم نرنجونم.

اما تازگی ها که نه، مدتیه مدام می شنوم:

_ تو بی معرفتی!

_ برو! اگه راست می گی آخرین باری که هم رو دیدیم کی بود؟!

_ اوا! باز این رفت دوست جدید پیدا کرد!

_ چرا با ایکس رفتی بیرون و من رو پیچوندی؟

_  خبر با ایگرگ چرخیدنت به گوشم رسیده! بعله!

_ معلومه! سرت شلوغه وقت ما رو نداری!


البته نمونه های مودبانه تری هم وجود داره:

_ کی ببینمت؟

_ خیلی وقته خبری ازت نیست.

_ کم لطف شدی ها!


تازه اینا کسانی هستند که میگن، دوستانی دارم که نمی گویند و دلخورند، می دونم.

بعد هم فامیل و دوست و آشنا هستند که دلخورند. یعنی دلم می خواد یه بار برم خونه خانواده آقای خونه و پدر شوهرم نگه: چه عجب! یا مادر شوهرم تو هر بار زنگ زدن نگه: کی میاین خونه ما؟! حالا عمه و عمو و دایی خودم و آقای خونه و البته همسایه روبرویی به کنار!

بعد رفتم پیش مشاور، بهم گفت: تو روابط محدودی داری!

موندم بودم که: ها! من و این همه فحش و فزیحت و روابط محدود؟!

از من انکار از مشاور اصرار، آخرش گفت: تو یه خونه امن برای خودت درست کردی با دوستان محدود و سرت رو به اونا گرم کردی.

گفتم: خب! مگه بده؟

گفت: آره. شدی عین یه تریاکی که نشسته پای منقل و واسه خودش فلوت می زنه و کاری به کار دنیا نداره!

گفتم: من که استعداد موسیقی ندارم!

گفت: چرا؟ صدات که خوبه.

گفتم: نه والا! هر وقت خوندم ازم خواستن که بس کنم.

گفت: ببین! داری بحث رو منحرف می کنی! دقت کردی چه مثال بدی زدم!

گفتم: ایراد نداره. من فکر می کنم شما گفتید یه نویسنده!

گفت: نعه! نویسنده خیرش به مردم می رسه!

گفتم: خب ایراد نداره. همین که شر ام به مردم نمی رسه کافیه!

و البته این مکالمه زمان زیادی ادامه داشت.

یعنی اگه من، تو یه مسئله با خودم مشکل و درگیری نداشتم همین قضیه دوستی بود، که به سلامتی معلوم شد اینم دچار مشکله.


اگه خدا این جوری فکر می کرد


اولش فکر کردم اینا یه خانواده چهار نفر شادن با بزغاله شون، اما زد تو ذوقم و گفت اونی که با فلش بهش اشاره شده یه فرشته است و اون بزغاله هم ربطی به اون خانواده شاد سه نفری دست چپی نداره.

منم چون دلم خانواده شاد می خواست، اون خانواده شاد دست چپی رو ازش خریدم، بزغاله رو هم خواستم بخرم که خودش بهم هدیه کرد.

ازش خواستم یه بچه دیگه برای این خانواده بسازه، گفتم: دلم می خواد خانواده ام چهار نفره باشه.

گفت: خب با بزغاله هه میشه!

گفتم: اون رو ما می دونیم اما قرار ئه تو جلد آدم باشه!



خواهرم به روح اعتقاد داری؟!


خواهر عزیزم، قربونت برم من، اون موبایل لعنتیت رو قفل کن، هی فرت فرت دستت می خوره و زنگ می زنی به من، بعد قطعش می کنی یا من برش می دارم و هی آمبیانس محیط رو می شنوم. نمی گی یکی این سر دنیا هی از دیدن شماره ات ذوق می کنه بعد می خوره تو حالش؟!

حالا از جریان اون شبی که نصفه شبی آقای خونه رو زهره ترک کردی نمی گم، یه امروز رو به قفل کردن موبایلت ایمان بیار تا این خواهری ما سر جاش بمونه!

* در طول زمان نوشته شدن این پست، سه بار دیگه دستش خورد و تلفن مون زنگ خورد!

نیم ساعت تموم این پروسه ادامه داشت


با توجه به ذائقه مهمون ها و مواد موجود در خانه، کلی سبک سنگین می کنم تا آخرش تصمیم می گیرم که شام چی بپزم، بعد گذشت دو دقیقه یادم می ره که قرار بود چی بپزم و باز همون فکرها رو می کنم و باز هم به همون نتیجه قبلی می رسم و بعد دو دقیقه باز ...


لیسانسه ها و زنان


تیتر این خبر اذیتم می کنه، بهم این حس رو می ده که قرارئه توی این گزارش یک نوع نگاه جنسیتی و حتی طبقاتی به قضیه اعتیاد رو ببینم. در حالی که وقتی گزارش رو خودم، دیدم که فقط بیان آماری بود.

شما درباره این تیتر چه حسی دارید؟

لال از دنیا نرم


آخرین روزش فردا ست ها!

هفت ساعت بعد نوشت: این پست رو شب نوشتم و حواسم نبود که تو ساعات اولیه جمعه ایم. خلاصه برای تصحیح باید بگم فردایی در کار نیست هر چه هست همین امروز است!

داغ داغ از نیم وجبی


دومن بپوشیم، برقصیم!

مروایدهایی که بی خودی هدر میشن


 دنیای کوچولو ها: +

سوال فنی از با تجربه ها


برای هفت نفر آدم، چند بسته ماکارونی 700 گرمی لازمه؟

توضیح: تنها غذایی که می خوام بپزم همین ئه، واسه همین نمی خوام کم بیاد، خیلی هم زیاد نیاد تا چند روز قیافه مون شبیه ماکارونی بشه!

سپتامبر نزدیک است


توی میدون انقلاب کلی اعلامیه به در و دیوار زده بودن با عنوان "سپتامبر نزدیک است". فکر کردم منظورشون به فاجعه 11 سپتامبر ئه اما جلوتر که رفتم دیدم مضمون اعلامیه درباره پذیرش گرفتن از دانشگاه های خارج کشور ئه.

به هر حال امروز 11 سپتامبر ئه و سالگرد روزی که چند تا احمق افراطی به اسم دین و مذهب و جهاد کاری کردن که زندگی خیلی ها تو دنیا تحت تاثیر قرار بگیره، حتی پذیرش گرفتن دانشجوها. حالا چه آرزوی دانشجو شدن توی دانشگاه های خارج از کشور رو داشته باشیم چه زندگی در دنیایی بدون برچسب، این روز برامون روز خوبی نیست.


پ.ن: ممنونم از همه. خیلی زیاد. کامنت های پست قبل به امانت فقط پیش خودم می مونه.

زیر پوست آیدای مشنگ


کافیه روزهای دلتنگیم با روزهای بی پولی همراه شه بعد یاد کارهای عقب افتاده بیفتم، اون وقت هیچ فرقی نمی کنه که دوتا کارت بانکی با مبلغ بالا دستم باشه و مامان و بابا، هی به من و خواهرک بگن که خودتون رو تو سختی نذارین ها، با خیال راحت از کارت ها استفاده کنید.

هیچ فرقی نمی کنه حتی اگه از اون کارت ها هم استفاده کنم باز هم فقیرم، حس گند زالو بودن رو دارم. فکر می کنم بعد این همه سال باز هم نتونستم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم. یاد جریان کاری می افتم که با فوت مامان بزرگ ولش کردم، تا الان می تونستم حداقل نصف پولش رو گرفته باشم. اما نکردم مثل همیشه.

آیدا تو داری چه غلطی می کنی؟ فکر کردی زندگی چی ئه؟ فکر کردی روزها دوباره تکرار میشن؟ کجا خودت رو جا گذاشتی؟ اصلن کی زندگی کردی؟

کارهای بانکی مامان و بابا رو تموم می کنم، بی هدف تو خیابون راه می رم. کتابفروشی بزرگی سر راهه، می رم داخلش. کتاب همیشه حال من رو خوب می کنه.

طبقه اول پر اسباب بازی ئه، توشون می چرخم، ذوق می کنم، فقط یکم، بعد دوباره یادم میاد، غصه ام می گیره. بچه ها با مادرشون دارن دفتر و خودکار می خرند، مهر نزدیکه، لعنتی! بغض می کنم.

منم یه دفترچه یادداشت لازم دارم. توی دفترچه یادداشتم به زور صفحه سفید پیدا میشه. چقده دفترچه یادداشت های خوشگل این جا هست. اما نه به درد من نمی خوره، من واسه تو کیفم می خوام جلدش باید طلقی باشه. بهترئه برم باز از پاپکو بخرم.

هی یادت رفته؟ یادت نمیاد موقع خرید دفترچه قبلیت چقده ذوق داشتی؟ مطمئن بودی که قرارئه توش کلی ایده های جدید بنویسی با آدرس و تلفن آدم هایی که قراره باهاشون کار کنی؟ حالا دفترچه ات باز کن و نگاه کن! نمی کنی؟ ایراد نداره. خودم بهت می گم توش چی ئه؛ پرئه لیست خریده، لیست کارهایی که باید می کردی و نکردی و یه جاهایی هم توش کلمات بازی پانتومیم رو نوشتی و تو چند صفحه هم، چند تا ایده نصفه نیمه نوشتی.

می خورم به یه ظرف لعابی سبز، می چرخد دور خودش، اما نمی شکند، خدا رو شکر. اوف چقدر هم قیمتش بود باز هم خدا رو شکر.

می روم سراغ کتاب ها، باز حالم خوب می شود، کتاب هایی که خواندم و دوستشان دارم، کتاب هایی که دوست دارم بخوانم، کتابی را بر می دارم، ورق می زنم، چه خوب، چه عالی، بخرمش. قیمتش رو نگاه می کنم: 29000 تومن، اوه نه! بی خیال!

بی خیال؟! خجالت نمی کشی که اصلن فکر خریدش به سرت زد دختره احمق بی شعور؟ این همه کتاب نخونده توی کتابخونه داری، این همه فیلم ندیده، نمیشه که تا تقی به توقی می خوره و خانوم دلشون می گیره بپری بیای تو کتابفروشی و چند تا کتاب بخری که مثلن نشون بدی اگه هیچ غلطی نمی کنی، کتاب که می خونی! فکر کردی من احمقم؟! خودت احمقی بدبخت! سرت رو کردی زیر برف و حالیت نیست، سی سال رو رد کردی هنوز هم محتاج مامان و باباتی! تا کی؟ کی قرارئه تو کمک شون باشی؟ کی قرارئه خیال شون از بابات دختری که سی سال پیش دنیاش آوردن راحت شه! نمی بینی مامانت چه با حسرت به دخترهای بقیه نگاه می کنه! که کار دارند، که درس خوندن، که موفق اند. هیچ می فهمی درجا زدن یعنی چی؟ درجا زدن که خوبه، پس رفتن یعنی چی؟

بغض خفه ام می کنه، اشک تو چشم هامه، تو کیفم دنبال دستمال می گردم و دماغم رو بالا می کشم، صداش تو سالن خالی می پیچه. لابد پسر فروشنده داره نگاه می کنه. به درک! مگه خل چل تا حالا ندیده؟ کسی که خوددرگیری داشته باشه چی؟ اصلن به من چه اون به چی فکر می کنه! کم بدبختی دارم؟

بدبختی؟ تو به این می گی بدبختی؟ به بی اراده بودن خودت میگی بدبختی؟ به نفهم بودن خودت میگی بدبختی؟ به لوس و احمق بودن خودت میگی بدبختی؟ مردم نون ندارن بخورن، جا ندارن بخوابن انقده لوس و نفهم نیستن! این چه زندگی ئه برای خودت درست کردی. فکر می کنی فکر کردن به تموم اون ایده های جالب و مثلن فوق العاده ات میشه زندگی ئه؟ خب احمق بشین سرجات و یکی شون رو عملی کن. هی عنر عنر راه میری و هیچ غلطی نمی کنی بعد می گی بدبختم! مگه به دوستت قول ندادی بری برای آشپزی اون جایی که گفته بود؟ چی شد؟ ماه رمضون خیلی وقت ئه تموم شده. نکنه همه اینا شعاره؟ نیست؟! هست! همین ئه. تو فقط یه دهن گشاد و یه خیال نا محدود داری، برو! برو تو هپروت واسه خودت خوش باش!

بدون این که کتاب بخرم اومدم بیرون، توی خیابون باز ول نکردم تا اون جایی که دیدم کودک درونم با صورت خیس از گریه و آب دماغ آویزون داره نگام می کنه. دلم سوخت. اما تقصیر خودشه. بهش هم گفتم. گفتم فکر می کنی دوست دارم انقدر غرغر کنم. خب خودت این جوری می کنی دیگه. من که دلم نمی خواد یزنم خودم رو له و لورده کنم. فکر کردی خودآزاری دارم. فکر کردی خودم دلم نمی خواد شاد باشم؟ خب بشین عین آدم زندگی کن، به خدا منم دست از سرت بر می دارم. منم خسته ام. من تنهام. منم دلم گرفته. منم دوست دارم زندگی کنم.

دستمال رو بر داشتم و دماغ خودم رو گرفتم، دماغم کودک درون رو هم گرفتم. اومدم اشک ها پاک کنم نذاشت، زل زده بود به اشک های من. دیدن من، توی خیابون سر ظهر، این همه اشکی که پشت عینک آفتابی گنده قایم کرده بودم، گریه اش رو بند آورد. آروم اومد دستم رو گرفت. قلبم تیر کشید. چند قدم با هم راه رفتیم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم بی خیال بیا بریم خونه و با آقای خونه اینا رو بچسبونیم به آینه های دستشویی ها. نگاهشون کرد، گفت چقده قشنگن اما من اون ستاره ها رو دوست نداشتم چرا خریدیشون؟ اون توت فرنگی ها چی؟ اونا که به درد نشون دادن دریا و ساحل نمی خورن. یواش گفتم اونا رو برای خودم خریدم. نمی دونم شنید یا نه اما یه دفترچه ای فکر کردم که قراره اینا رو توش بچسبونم. گریه ام بند اومده بود اما هنوز بغض تو گلوم جا خوش کرده بود.

خونه دار و بچه دار، زنبیل و بردار و بیار


دبروز عصر برای کاری رفته بودیم گیشا، که با دیدن پوسترش یادش افتادم. قبلن هم پوسترها رو توی شهر دیده بودم و راستش به نظرم جالب نیمده بود. یعنی رنگ های زنده ای داشتند و جلب توجه می کردند اما فکر کردم یعنی چی که برای تبلیغ "ششمین نمایشگاه محصولات ارگانیک و طبیعی" از تصویری شبیه کفشدوزک استفاده کردند. درسته که کفشدوزک آفت کش طبیعی ئه اما خب پوستر همچین نمایشگاهی باید به نظر خوشمزه بیاد!

همه این ها گفتگوهای ذهنی خودم به خودم بود. حالا شاید یکمیش رو هم به آقای خونه گفته باشم.

خلاصه کارمون که تو گیشا تموم شد خواستیم یه سر بریم پاساژش که من گفتم بریم این نمایشگاه و رفتیم. جالب بود. نمی تونم بگم خوب بود یا بد. دوتا سالن بیشتر نداشت، قبلن هم نمایشگاهی مشابهش نرفته بودم که بتونم مقایسه کنم. بعضی از مارک ها رو می شناختم بعضی ها رو نه. قیمت ها هم متنوع بود. تا وقتی که آقای خونه نگفته بود پول من که تموم شد هم خیلی بیشتر بهم خوش گذشته بود. البته ایشون می گفت 50000 تومن خرج کردیم، من حساب کردم دیدم 43500 خرج کردیم، بعله!

اما از یه غرفه خیلی خوشم اومد، هم از محصولاتش، هم از برخوردشون،؛ غرفه باغ فیروزه. خانوم خوش برخوردی از خواص گیاه ها برایم گفت و حتی به سوالات من درباره کاشت سبزی ها تو بالکنم با حوصله جواب داد. از اون جا چهار تا گلدون خریدم: نعناع فلفلی، بادرنجبویه، به لیمو و رزماری. قیمت گلدون هاش بیشتر از 4000 تومن نبود و کل خریدهای من از این غرفه شد 15000 تومن.

نمی دونستم بادرنجبویه رو میشه مثل سبزی خوردن استفاده کرد. خیلی طعم خوبی داره. آقای خونه اصرار داشت رزماری نخریم، می گفت این همه تو پارک ها ازش هست. خانومه تذکر داد که نه هیچ وقت این کار رو نکنید ها! اونا برای رفع آلاینده های محیط اند و نباید ازشون استفاده خوراکی کرد و خب منم یاد تموم رزماری های افتادم که از دم اسکان کندم!

مسئولین غرفه گفتن که باغ گیاه شناسی دارند و می تونیم برای بازید بریم. من که یاد پسرک لاله افتادم گفت با بچه یا بی بچه؟ گفتن بچه که باشه بهترئه، می تونیم بهشون گل کاری یاد بدیم و من این بار نمی دونم چرا یاد پسرک گلابتون بانو افتادم.

چای به هم خریدم_ این دفعه یاد مارال افتادم_ البته به نظرم گرون بود، اما خب یه مقدارش برای نمونه بد نیست اگه بخوام خودم درستش کنم باید قبلش یکم نمونه داشته باشم.

قند طبیعی با طعم هل هم خریدم، یعنی میکس توت و خرما که طعم هل می داد و به نظرم خوشمزه بود.

کود ورمی کمپوست هم توی غرفه های متنوعی بود اما جلوی خودم رو گرفتم و نخریدم.

یه مقدار پیاز و خیار که لازم داشتیم گرفتم، آقای خونه هم پسته تازه گرفت که خیلی خوشمزه بود. هر دومون هم از انجیرهای یه غرفه ای خوشمون اومد که خیلی گرون بودن_ گرون برای ما و گرنه فکر کنم قیمتش مناسب کیفیتش بود_ و نگرفتیم.

یه سری از دوستان هم فقط اومده بودن از نمونه ها به مقدار زیاد تست کنن. بعله!

حالا اگه شما هم دلتون خواست یه سر بزنید. فکر کنم یه جای بازی برای بچه ها هم داشت. یه جا هم بادکنک می دادن که گیر من نیمد اما دست بچه ها زیاد دیدم.

دختر ها که از آسمان نیفتادند پایین


از خوندنش لذت بردم: +

اخبار داغ از نظر نیم وجبی


با خواهرم تلفنی حرف می زنم وسطش مامان و بابا وارد خونه میشن، صدای نیم وجبی میاد که شروع به گزارش دادن می کنه:

من گتو خوردم! من کوکو خوردم! من تو هوایا نشستم، کمربند هم بستم!

(گتو= شیرینی، هوایا= هواپیما و مسلمن منظور نشستن روی مبل و وانمود کردن اینه که تو هوایاست)

صبح از مهد هم که اومده، تو ماشین فوری گزارش ها رو داده: من دعوا کردم! من گریه کردم!

تشکر دیر هنگام


آقای محترمی که دیشب تو خیابون استاد شهریار داشتی آشغال ها رو از توی جوب آب و لای بوته ها جمع می کردی، دستت درد نکنه.

من تا حالا خیلی به این کار فکر کرده بودم، پیش خودم می گفتم کاری نداره که، خرجش یه دستکش ئه و یه مقدار وقت. می رم جوب خیابون خودمون رو تمیز می کنم، حالا چهارتا خیابون این ورتر هم روش. هم به من حس خوبی میده هم به همسایه هام، شاید هم کسی من رو دید و دلش خواست کمک کنه. اما نکردم، هیچ وقت. فقط بهش فکر کردم. عملی در کار نبود.

دیشب که شما رو دیدم با اون یونیفرم آبی که معلوم بود شغل تون نگهبانی یا حراست ئه_ حدس زدم که یا تو تالار وحدت کار می کنید یا بنیاد رودکی_ نه جمع آوری زیاله اما داشتید آشغال ها رو جمع می کردید، هم خجالت کشیدم از این که هیچ وقت به ایده ام عمل نکردم، هم خیلی خوشحال شدم که انسان هایی مثل شما هنوز هستند. دلم می خواست بیام جلو و تشکر کنم اما روم نشد. ترجیح دادم مثل احمق ها رفتار کنم و فقط از کنارتون رد بشم. با این حال الان می گم که دستت تون درد نکنه، خسته نباشید و یک دنیا سپاسگذارم.


هتی جان چه بلایی سر وبلاگت اومده؟

مشکلی که مشکل نیست


آقای دکتر، دختران جامعه ما منتظر "شهزاده زرین کمر با اسب سفید" نیستند.

خیلی از دختران جامعه ما یاد گرفتند مستقل باشند و روی پای خودشون بایستند و حتی کمک پدر و مادرشان باشند. ازدواج تنها انتخاب پیش روی آنها نیست. لزومی هم نمی بیند که سطح توقع خودشون رو پایین بیارند تا فقط به خانه بخت بروند. 

معیار دختر و زن بودن رو فقط در داشتن با نداشتن پرده بکارت نمی دونند. روز دختر رو به خاطر دوشیزه بودن جشن نمی گیرند. خوشحالند که زن هستند و دختر پدر و مادر عزیزی، همین.

آقای دکتر، دختران جامعه ما عاقل تر، باهوش تر و مستقل تر شدند. عرف جامعه هم باید این را بپذیرد و دست از انگ زدن و برچسب گذاری بردارد. به کار بردن واژه هایی مثل "پیر دختر"  اشتباه است چه برسه به "پدیده پیر دختری".

آقای دکتر به جای این حرف ها، به آسیب شناسی جامعه ای بپردازید که هنوز آماده پذیرش چنین دخترانی نیست.

پ.ن:لینک مطلب توی دوتا خبر گزاری: + و +