هر آن چه بود و هست
خیلی موذیانه رفتار می کنه، با همه ادوات جنگیش به میدون نمیاد تا ببینم با کی طرفم، هر دفعه یه چیز تازه ای رو برام رو می کنه. این جوری خب راحت تر گول می خورم یه نشونه می بینم و بر اون اساس عمل می کنم و اما بعد می بینم این همش نیست و اشتباه کردم.
از جمعه شروع شد با یکم بی حالی، شنبه بدن درد و سر درد و لرز، یکشنبه عطسه و گلو درد و آبریزش بینی، امروز هم زده به گوش و سینه ام.
تا یکم خوب می شم و می خوام زندگی عادیم رو شروع کنم یه علامت جدید رو می کنه و می ندازتم. می دونم سرماخوردگی موذیه، اما خب فکر می کردم بعد این همه سال یکم باهام راه بیاد که نیمد.
آقای خونه برام گشنیز و جعفری و پیازچه گرفته که سوپ درست کنم بعلاوه زنجبیل و لیمو ترش که با دارچین دم کنم و همراه عسل بخورم.
نامرد تا با تمام قوا نری سراغش دست از سرت بر نمیداره، واسه همین استراحت هم لازمه لابد!
فردا هم مامان و بابا قرار ئه بیان و تا پنج شنبه مامان هست و تا جمعه بابا، خدا کنه تا فردا شب خوب شده باشم. جلوی مامان با کلی آرایش و لباس های جینگلی هم که باشم باز فکر می کنه، زیر چشم هام گود افتاده و رنگ صورتم زرد شده و وزن کم کردم و بیچاره بدبخت ام و حالا فکر کنید با زیر چشم های واقعن گود افتاده و صدای خس خسی چه فکرهایی می کنه؟!
همین دیگه. نا ندارم بیشتر بنویسم. فکر کنم همینا کافیه تا چند روزی این دور و برها پیدام نشه.
فعلن.
پ.ن: داشتم برای این پستم دنبال عکس می گشتم که به این رسیدم. هیچی نمی تونم بگم، هیچی.