وقتی دیده نمی شویم

دلم می خواهد آبادان بودم. ته لنجی ها، کنار آوارها، می دونم مزاحم آوار برداری نمی شدم چون مسئولان و خانواده هایشان با شادی در ورزشگاهی که زیر ساخت هایش یک دفعه ای برای حضور خانواده ها آماده شده و تن کسی از بودن مرد و زن کنار هم نمی لرزد در حال شادی هستند و من هم مثل همه مردم عادی بدون پوشش ایمنی با قابلمه آوارها رو بر می داشتم. آنجا حتی راحت تر می شد زار زد. کنار مردمم برای دردی که خیلی ازم دور نیست مال 1400 سال پیش نیست. جنازه هایش همان جا رها شده اند و زینب هایشان صورت می خراشند و واویلا سر می دهند و می دانند یاری گیری نیست...

 

خب...

خب حالا چی شده که برگشتم به اینجا؟

چون اینجا بزرگترین قورباغه گیر کرده در گلوم بود، قورباغه بعدی گرفتن مدرکم از دانشگاه ست. 

برای این گفتم که حد بزرگ بودنش رو بدونید.

نوشتن من به دلایل زیادی قطع شد، تا مدت ها فکر می کردم دنیا آمدن دخترم دلیل ننوشتن من بوده اما الان به روشنی می دونم که سگ سیاه افسردگی که بعد از زایمان هم دستش درازتر شد و من رو غرق کرد. اومدن اینجا بهم یاد آوری می کرد من شخصی به غیر از یک زن وامانده خسته زایمان کرده هستم و خب تمام وجودم باور داشت که من فقط همونم به همون کسالت و تنبلی و شلختگی.

البته یواش یواش در اینستا و تویتتر می نوشتم و تعدادی از شما را پیدا کردم یا پیدام کردید. همیشه از دوستانی که در کامنت های اینستاگرام برام می نوشتند: «وای آیدا خودتی؟!» تعجب می کردم، قربونتون برم من اونجا باید به مادر و پدر و مادر شوهر و جاری و عمو و عمه جواب بدم آیدا کیه؟(یادتون هست که آیدا اسم مستعارم بوده) عزیزان دل در اینستاگرام لطفا به قسمت دایرکت مراجعه کرده و اسم شب آیدا رو بیان کنید، این جوری حریم خصوصی من هم به فنا نمیره. خیلی از این عزیزان دا وارد زندگی واقعی م شدند. عجیب ولی واقعی.

خب حالا در این مدت چی شد؟

دخترم بزرگ شد، کلاس اول را تمام کرده و باید مواظب باشم نوشته هایم را نخواند و همزمان افتخار کنم که وارد دنیای جادویی خواندن و نوشتن شده. دوبار باردار شدم و الان پسر شیرین زبان و پر حرف سه ساله و نیمه ای هم دارم و خب دوران کرونا رو هم پشت سر که نذاشتیم هنوز اما خب تجربه ش کردیم با همه تلخی ها، قرنطینه ها، دوری ها و از دست دادن ها، از دست دادن آدمها و رفتن شون زیر خاک یا از دست دادن کسی که امروز تازه خواندم چقدر جالب توانسته ماجرای دردناکی که آوار کرد روی سرم را بنویسد و باز هم حس برنده بودن بکند. ایرادی ندارد همان بهتر که آدم ها حس خوبی درباره خودشان داشته باشند. من هم دوست دارم اما خب مشنگ بودن باعث میشه این جور نباشم. خلاصه فعلا یک زن خانه دار با دوتا بچه هستم که سعی دارم از آسیب های دور و بر دور نگهشون دارم و مادر خوبی باشم که نیستم چون از صبح تنها آرزویم سکوت فقط برای پنج دقیقه بوده و کدوم مادر کامل اینستاگرامی این جوری فکر می کند؟ فقط یک زن خانه دار با دو بچه و پیراهن نخی گل گلی مشنگ در هوای خاک آلود تهران هستم.

نمی دانم می خواهم اینجا باز هم مرتب بنویسم یا نه اما نیاز داشتم که به قولی خارجکی ها یک کلوژر یا همون پایان بندی داشته باشم. بنویسم از خودم و زندگی و یادم بیایید نوشتن در اینجا چه چیزهای خوبی به من داده است.

خیلی وقت ها لاله یا عزیز دیگری می گفت امروز وبلاگت رو خوندم بهم می ریختم، چیزی نمی گفتم اما درد می پیچید توی وجودم. انگار اینجا مال زمانی بوده که هنوز بلد بودم زندگی کنم اما یواش یواش فهمیدم سبک زندگیم فرق کرده و خب این وسط افسرده هم بودم، نه این که الان شنگول باشم_ گرد و خاک و آوار آبادان و تحصن غذا و خبر اعدام و ..._ هر آدمی را بر می گرداند به چاه سیاه افسردگی و من هم آدمم.

دو روزه پسرکم هم تصمیم گرفته آدم باشد حتی، آخر قبلش یکی از اعضای سگ های نگهبان بوده.

 امروز اما قورباغه رو به سختی قورت دادم و با دردسر فراوان وارد اینجا شدم. اعتراف می کنم رمز ورود که هیچ حتی آدرس وبلاگم رو هم نداشتم و با سرچ ولاگ لاله به اینجا رسیدم و یک ساعت و نیم بابت بابت بازیابی رمز ورودم سعی کردم، می دونید چون رمز اون ایمیل مربوط به وبلاگم و اون یکی ایملی که ساپورت ایمیل وبلاگم بود رو هم فراموش کرده بودم.

عجیب نیست در خیلی از جهات همچنان همونم که بودم.

فعلا همین.

پ.ن: نمی دونم کسی هنوز اینجا را می خواند یا نه، عجیب نیست؟

 

وبلاگ بعد از این اما قبلی

هفت سال پیش بود که بلاگفا تصمیم گرفت کار نکند و یک عده صبر کردند یک عده مهاجرت کردند. بعد بلاگفا دوباره برگشت و خب خیلی ها موندند برگردند یا بمانند و هر کس دلایل خودش رو داشت.

من به تصمیم ماندن یا برگشتن نرسیدم چون بدون این که قصدش را داشته باشم کم کم دیگه ننوشتم.

امروز بعد از مدت ها به دلایل زیادی برگشتم اینجا و می خوام لینک اون وبلاگ قبلی رو اینجا بذارم. چون ناتمام بودن بدجوری رو اعصابم هست.

وبلاگ بعد از مهاجرت از بلاگفا

همسر مهربان من

 

کلی از کارام رو زمین مونده، به معنای واقعی روی زمین مونده ها. یعنی کف خونه مون پر از کتاب و جعبه و خرت و پرته، می خوام یه سری چیزا رو بدم خیریه، یه سری چیزا رو بذارم دم در و خلاصه محشر کبری ئه واسه خودش.

بماند که این وسط کلی جنگ هم با آقای خونه دارم که عقیده داره همه چیز رو باید نگه داشت. همه چیز یعنی همه سیم ها، پیچ ها، لباس های پاره، کاغذهای باطله، همه چی به معنی کامل کلمه و سر کنار گذاشتن تک تک اینا با هم جرو بحث و دعوا داریم.

همه اینا رو بذارید کنار این واقعیت که شکم گنده م مانع از این میشه که خودم هی خم و راست بشم و کارها رو راست و ریس کنم_ البته همچنان اعتقاد دارم با این شکم از آقای خونه خیلی فرزتر کارا رو انجام می دم_  و نمی دونم چرا کارگر نمی گیرم_ کلن من فرهنگ کارگر گرفتن رو ندارم، معذب می شم به کسی بگم که برام کار بکنه_ و معطل اینم که آقای خونه فلان کارتون رو بیاره پایین یا بذاره بالا، ایشونم هم وقت نمیذارند و کارها همین طوری مونده رو زمین.

چند روز پیش آقای خونه سر راه اومدن خونه گوجه سبز خرید، من گوجه سبز دوست ندارم، خواهرک مهمون ما بود و اون گوجه سبز دوست داره. می خواستم موقع رفتنش گوجه سبزها رو بدم ببره چون می دونستم می مونه و وقتی هم که دو روز بمونه دیگه آقای خونه هم نمی خورتشون و می گه کهنه شدند و آخرش من مجبور شم ترشی شون بندازم یا باهاشون غذا بپزم. اما خواهرک رفت و من یادم رفت بهش گوجه سبزها رو بدم، شبش به آقای خونه گفتم دیدی یادم رفت؟ حالا اینا می مونه رو دستم. این همه هم پولش شده.

آقای خونه چیزی نگفت، نیم ساعت بعد، با یه ظرف پر از هسته های گوجه سبز امد توی اون اتاقی که سگ می زنه و گربه می رقصه و گفت: بیا این مشکلت رو حل کردم! دیگه بابت این یکی، نگرانی به خودت راه نده!

All about sausages

 

خواهرم تعریف می کنه؛ ناهار به نیم وجبی سوسيس دادم، گفت: "اي خدا مرسي به من يك مامان مهربون دادي"

نصفه شب نوشت

 

* طبق محاسبات خودم از آخرین سونو، الان باید تو هفته سی و یکم باشم اما امروز رفتم سونو و دکتر گفت هفته سی  و چهارم از جا پریدم گفتم نععععععععععععععععععععععععععععععه! آخرش دکتره به هفته سی و سوم رضایت داد.

و اما پی آمدها:

_ از سونو که اومدم بیرون فکر کردم یعنی ممکنه حتی سه هفته دیگه دنیا بیاد؟! _ با فرض 38 هفته بعلاوه و منهای دو هفته_ بعد وحشت کردم، بعد دلم گرفت. کلی باهاش حرف زدم که مامان بمون همون جا، پیش خودم باش، مال خودم باش، نمی خوام با کسی تقسیمت کنم. حالا نمی دونم حرفام اثری رو دخترک داشت یا نه اما آقای خونه کلی کفری شد که یعنی چی؟ پس من آدم نیستم؟!

_  الان غمبرک زدم که کجان اون دو هفته؟ کجا دنبالشون بگردم؟ کجا جاشون گذاشتم؟ الان چی شد؟ کی می خواد جواب هفته سی یک و سی و دو، من رو بده؟ ها؟!

 

* بی خوابی کلافه م کرده، خسته م اما خوابم نمی بره، توی هر حالتی ناراحتم. به آدمایی که می تونن بخوابن حسودی می کنم. الانم بدم نمیاد برم بالا سر آقای خونه و جیغ بزنم که پاشو!

 

* گرما امونم رو بریده... تو یه فیلمی دیدم آقاهه تیر خورده بود و افتاده بود وسط برفا داشت یخ می زد، کلی بهش حسودی کردم به خاطر برفا و سرمای دور و برش!

 

* بی خوابی، سنگین شدن و فرز نبودن، درد کمر و پا درد و ترش کردن و خواب رفتن دست و پام ازم یه موجود کلافه ساخته، حتی حال فیلم دیدن و کتاب خوندن رو هم ندارم. وقتی نمی تونم پنج دقیقه توی یه حالت ثابت بمونم دیگه چه کاری ازم ساخته است؟ هی حرف میاد تو ذهنم که بنویسم اما حوصله ش رو ندارم.

جواب ندادن کامنت ها و محبت هاتون رو هم بذارید پای همین آیدای کلافه.

به جاش هی زل بزنی به بساط میوه فروشا که ببینی کی توت میارن

 

اردیبهشت باشه، درختای توت زیر بارشون خم شده باشند، اون وقت مجبور باشی به خاطر این که آب تو دل لوبیا تکون نخوره، به جای آویزون شدن از درختا، خیلی مودبانه از پیاده رو ها رد شی.

دو قدم این ورتر

 

روزی که این وبلاگ رو ساختم دنبال یه جایی بودم که خودم باشم، خود واقعیم بدون نقاب های زندگی خانوادگی و اجتماعی م، راحت حرفم رو بزنم بدون این که از دردسرها و فیدبک های احتمالیش بترسم. یکم بعد متوجه شدم که آقای خونه وبلاگم رو پیدا کرده، بهم گفت اگه بخوای نمی خونمش و تو راحت باش اما راحت نبودم. می نویسم اما خیلی چیزها رو هم نمی نویسم. فکر می کنم بی خیال! ولش کن حالا به دردسرش نمی ارزه.

چند سال پیش خواهرک خیلی در لفافه بهم گفت که می دونه من وبلاگی دارم که سعی دارم مخفی بمونه، حرفش این بود که انگار خیلی هم موفق نبودم و بهتره یکم بیشتر مراقب باشم. مثل این که در جایی کسی بهش گفته بود شما خواهر آیدا هستید که فلان وبلاگ رو می نویسه و خواهرک جا خورده بود.

بعد قضیه اینستاگرام پیش اومد. مثل این که بعضی از خواننده های این جا، نه تنها ای دی من رو در اینستاگرام پیدا کردند بلکه ای دی آقای خونه و خواهرک رو هم پیدا کردند. چند بار تذکر از هر دوشون شنیدم. هر دوشون گفتند یوزرت رو پریوات کن. دوست نداشتم پرایوت باشم. اینستاگرام برای دنیای جالبی که توش با آدمهای ناشناخته با ملیت های مختلف آشنا می شدم اگر پرایوت می کردم دیگه شانس آشنا شدن با آدم ها رو از دست می دادم اما بعد از چند بار تکرار ماجرا مجبور شدم تمام عکس هایی رو که از خودم گذاشته بودم توی اینستا حذف کنم. بعد هم کم کم دیگه عکس نگذاشتم نه فقط عکس خودم رو که دیگه از هیچی عکس نذاشتم حس کردم حریم خصوصیم به خطر افتاده از دست خودم و وبلاگم عصبانی بودم.

کم کم داشت حالم بهتر می شد و با اینستاگرام و وبلاگم آشتی می کرد. داشتم فکر می کردم میشه دنیاها رو باهم قاطی نکرد، که خواهرک زنگ زد و باز بهم تذکر داد و  گفت که خواننده هام براش پیغام می ذارند تو اینستاگرام و پیشنهاد داد که بهتره یه فکری به حال پریواسیت بکنی، نمی دونم چه جوری، وبلاگت رو رمزی کن یا اینستاگرامت رو پرایوت کن. اگه به فکر پرایوسی خودت نیستی به فکر پرایوسی بقیه اعضای خانواده باش.

انگار دنیا رو کوبوندن تو سرم. حس بدی دارم. خیلی بد. جایی که قرار بود بهم آرامش بده حالا باعث نگرانی و استرسم شده. می شد که نشه. می شد حریم ها رو رعایت کرد و احترام گذاشت اما ...

افسون گل سرخ

 

چند بار از این دست خبرها خوندم حتی فکر کنم یکی دوبار هم تو سریال هایی مثل گریز آناتومی و پرستاران دیدم که زنی نمی دونه حامله است و بچه ش یه دفعه دنیا میاد و همه رو غافلگیر می کنه. یعنی کل نه ماهه رو نمی فهمه، علت های همه شون تقریبن یکسان بوده، خانومه از اولش چاق بوده و فکر کرده این اضافه وزن مال چاقیشه. اون وقت ها موقع خوندن این خبر، پیش خودم فکر کردم خب لابد میشه.

اما الان چند وقته می گم مگه میشه؟ چاقی به کنار، درباره تکون های عجیب غریب چی پیش خودش فکر می کرده؟ اوایلش شاید بشه گفت لابد حرکت روده و معده ست اما توی این ماه ها رسمن شکم تکون می خوره، دخترک ما که هی قل می خوره این ور، هی قل می خوره اون ور و شکم من کج و کوله میشه. چطور میشه این رو با چیزهای دیگه اشتباه گرفت؟ بدن تبدیل به یه چیز ناشناخته میشه. انگار نه انگار که سال ها مال تو بوده، باهات غریب میشه، هر روز یه چیز جدید ازش می بینی که می مونی وا؟! این بدن منه؟ همونی که برای سی و خورده ای سال گذشته داشتمش؟

ترس من از خون یادتونه که؟ روش بابای من برای از بین بردن این ترس، آشنا کردن من با ماهیت خون بود. از بچه گی دیدن همچین چیزهایی برای من عادی شد. یه عالم لام زیر میکروسکوپ دیدم و کلی درباره پلاکت ها، گلبول ها و پروتین های موجود در خون یاد گرفتم، صد البته که ترسم نریخت. شاید چون مشکلم از اول در ماهیت سلولی مطرح نبود اما به هر حال از همون بچه گی یاد گرفتم همه چی رو طبقه بندی شده ببینم.

سال ها بعد مولاژ تمام اعضای بدن انسان ها و حیوان ها_ عمومن اهلی ها_ رو دیدم، وعده ای نشد که ما دل و جگر یا کله پاچه داشته باشیم و قبلش نشینیم تشریح شون کنیم و جیغ مامان رو دربیاریم که حالم رو بهم زدید بس که دستمالیش کردید و من دیگه لب به اونا نمی زنم. یاد گرفتم کارکرد اعضای بدنم رو بشناسم. خیلی کمکم کرد این دونستن. این که موقع از حال رفتن چه اتفاقی توی سیناپس ها می افته و درد های پریود های هر ماه دقیقن به خاطر چی اتفاق می افته. این دونستن باعث می شد که نترسم. که موقع درد کشیدن یا مریضی بدونم که خب حالا یه اختلالی وجود داره و رفع میشه و تمام.

اما الان بدنم رو نمی شناسم. شاید چون تو حالا مولاژ زن حامله رو ندیدم شاید چون رحمم اون جایی نیست که همیشه بوده و به کلی زده سیستم بدنم رو بهم ریخته، معده، ریه، مثانه ام همه تحت تاثیر این قشار بزرگتر شدنش قرار گرفتند. اینا رو می فهمم اما تصویر روشنی از اون چه که داخل بدنم ندارم. اوایل بارداری کلی به آقای خونه اصرار کردم که بیا و یه دستگاه سونو گرافی بخر و کلی بهم خندید اما جدی جدی نیاز به یه تصویر واضح داشتم برای درک مسئله ای که در پیش روم بود. کل سرچ هام و سونو هایی که رفتم و سوال هایی که از بابا و دکترم_ یادم باشه از دکترم براتون بنویسم_ می پرسم هنوز من رو به اون فهم روشن از واقعیت درونم نرسونده.

واقعیت درون من یه موجود زنده ست که مدام رفتارهاش عوض میشه و من رو شوکه می کنه. می ترسم، نه از اون موجود زنده که از بدنم که نکنه به این کوچولوی شیطون ندونسته آسیب بزنم _ یادم باشه جریان شب اول امسال رو سر فرصت براتون تعریف کنم _ و از همه عجیب تر اینه که من به شدت وابسته این موجود درک نشده شیطون داخل بدنم شدم و نمی دونم چه جوری این اتفاق افتاده؟ حالا چطور ممکنه یه زن، نه ماه این مسئله رو درک نکنه و بذاره به حساب چاقی؟

آرزوهای خانواده من

 

* نمی دونم بحث از کجا به این جا رسید اما یادمه خواهرک گفت: آخ جون! لوبیات به من می ره! کلی قرتی میشه! با هم می ریم خرید لباس و لاک، خودم موهاش رو درست می کنم. کلی کیف می ده.

_ چرا شبیه من نمیشه؟

: بچه ها به مامان شون گرایش ندارند به خاله باحال شون گرایش دارند.

_ یعنی دختر تو شبیه من میشه؟

: نه بچه ها به سمت چیزای خوب گرایش دارند. دختر منم به خودم می ره!

 

**خواهرک که جریان کمد نخریدن را شنید یکم داغ کرد، اولش فکر می کرد مشکل مالی دارم و وقتی برایش توضیح دادم مشکلم مالی نیست از راه دیگری وارد شد.

: پس فردا که بزرگ بشه و عکس هاش رو ببینه و متوجه بشه همه بچه ها کمد و این چیزا رو داشتند و اون نداشته ناراحت میشه. فکر می کن چرا با بقیه فرق داشته. فکر می کنه شما خسیسی کردید.

_ ایراد نداره اگه چهار سالش شد و کمد خواست و توضیح های منم قانعش نکرد. می ریم براش می خریم. ایشالا اون موقع خونه مون بزرگتر شده و راحت تریم. اصلن می فرستمش با تو بره خرید. خوبه؟

: نه می دونم تو براش نمی خری. میاد پیش من گریه می کنه و می گه مامان و بابام بدند، منم می گم خودم برات می خرم و می رم براش می خرم و گند می زنم تو تربیت تو!

_ نمی ترسی منم بعد سر بچه ات گند بزنم به تربیت تو؟

: نه! بچه من به خودم میره!

این بار مشکل جعبه ای

 

دنبال باکس می گردم برای جا دادن وسایل لوبیا. به نظر چیز ساده ای میاد و آدم فکر می کنه راحت میشه پیداش کرد اما در عمل این جوری نبود. برام سادگی و تک رنگ بودنش مهمه. نمی خوام همه چی شلوغ بشه و ترجیح می دم از این باکس های پلاستیکی که روش عکس هلو کیتی و باب اسفنجی و پرنسس و بن تن داره نخرم. کمد دیواری دوست دارم و از کمد هایی که باید بخریم و بذاریم توی خونه و فضای خونه رو اشغال می کنند خوشم نمیاد.

کمد دیواری هامون انقدری جا نداره و منم مصر ایستادم که کمد نخرم و جام رو تنگ تر از این نکنم برای همین دنبال این باکس های ایکیا می گردم که در ایکیای بلاد کفر دیده بودم. هم سبکند هم ساده و می تونه تو قفسه های اتاقم که تو خود دیوار کار شدند بذارم شون و این جوری فضای زیادی رو درگیر نمی کنم و همه چی راحت تر میشه. اما این جا پیداش نکردم. شما می دونید از کجا می تونم نمونه ش رو پیدا کنم؟

همین دور و بر

 

مشغول خلوت کردن خونه ام تا جا برای وسایل لوبیا باز بشه، توی گوگل اسم خیریه ها رو سرچ کردم تا بدونم کدوم وسایل رو به کجا بدم بهتره و وقتی با اولین مورد این لیست برخورد کردم ...

چیزی نمی تونم بنویسم یا بگم، فقط ...

فقط هم نداره. درد داره.

یک جامعه آریایی فوق العاده بدون داشتن سابقه تاریخی از خوردن ملخ و زنده به گوری و قتل عام

 

الان که می نویسم عصبانی نیستم، دلخورم و نگران. فکر می کنم چقدر ناراحت کننده ست که توی همچین جامعه ای زندگی می کنم که قراره دخترکم وارد همچین جامعه ای بشه و چقدر سخت باشه براش.

 تا حالا بارها توی همین وبلاگ درباره جوک های قومیتی و جنسی نوشتم و گفتم و شما نظر منو در این باره می دونید. از مسخره کردن و دست انداختن و توهین کردن آدمها بهم لذت نمی برم و نمی خندم. نمی فهمم چه لذتی تو دروغگویی و پز دادن و سرکار گذاشتن مردم هست. نمی تونم به دروغ نه قیمت چیزی رو بالاتر بگم نه خودم رو بالاتر نشون بدم نه کسی رو از سرم باز کنم. دروغ رو نمی فهمم. خودم رو بالاتر دونستن رو نمی فهمم. حال بقیه رو گرفتن رو نمی فهمم. بارها بهم گفتن احمق دوست داشتنی یا ساده لوح و کلی چیزهای دیگه، اینا رو هم نمی فهمم.

توی زمانه ای زندگی می کنیم که مردم خیلی راحت درباره زشتی های برده داری و توهین به سیاه پوستا توی قرن های پیش حرف می زنند و از یهودی ستیزی بیزارند و فکر می کنن اعراب زمان جاهلیت چقدر بیشعور بودند که دخترهاشون رو زنده به گور می کردند و چه هندی های احمقی که زن های بیوه رو همراه با جسد شوهراشون می سوزنند و واه واه و اه اه می کنند و خوشحالند که توی اون دوران ها زندگی نمی کنند و البته که در این بین نژاد آریایی همیشه فوق العاده بوده و ما کوروش داشتیم و داریوش و به یهودی ها احترام می ذاشتیم و به کارگرهای تخت جمشید مزد می دادیم و مارمولک و سوسک نمی خوردیم و اله و بله بودیم. مدارک همه چیز هم موجوده، پس چی؟ ما آریایی هستیم.

درصد نگرفتم و آمار ندارم اما خیلی دیدیم که همین آدم های با مدرک افتخار از گذشته به کسی که از خون بترسه یا خسیس باشه می گن جهود و از دیدن آدم های سیاه پوست_ نه توی فیلم ها و کسایی مثل هالی بری بلکه تو واقعیت_ رو برمی گردونند و هنوز هم دخترها رو انقدر احمق می دونند که باید تو زندگیشون فقط به ظاهرشون توجه کنند و رفتار درست با خانواده شوهر رو بلد باشن و حساب بانکی مخفی برای روزهای ضروری داشته باشند و صد البته که زن های بیوه رو نمی سوزنند اما همیشه حواس شون هست که اونا یه وقت شوهرشون یا پسرشون یا برادر و پدرشون رو از راه به در نکنن و تو زندگی ها آتیش به پا نکنند و البته مردهایی هم هستند که به نظرشون این زن های بیوه و مطلقه مثل هلوی پوست کنده هستن و اله و بله اما ما آریایی هستیم و هیچوفت زن هامون رو با جسد همسرشون نمی سوزنیم، حالا مگه هلو بودن بده؟

عرب، ترک، کرد، لر، رشتی و اصفهانی و کلی قومیت دیگه داریم که همه شون یا کثیفن یا احمقند یا ساده اند یا بی دین اند یا بی غیرتن یا خسیس. حکم کلی هم داریم بدون استثنا. نه والا همه همدونی ها این جوریند! نمی دونستی طرف ترکه خب! عربه ها! از یه لر چه انتظاری داری؟! ...

پریروز پدر شوهرم که توی بیمارستان بستریه داشت درباره هم اتاقیش که اون لحظه رفته بود دستشویی حرف می زد. که ترکه بی سواده و کارگر بوده و کلی جلوی عیادت کننده هاش خجالت کشیده از همچین هم اتاقی دهاتی که داشته_ پدر شوهرم حواسش هست که جلوی طرف باهاش خوب باشه و احترام بذاره اما امان از پشت سر_و من همون لحظه داشتم فکر می کردم که چقدر من از پدرشوهرم خجالت می کشم به خاطر این طرز فکرش و سواد سیکل پدر شوهر من چقدر بیشتر از یه بیسواده و اون کارگر معدن چقدر زحمت کشیده_ ریه هاش رو از دست داده بود به خاطر شغلش_ و پدر شوهر من چقدر و یاد داستان هاش درباره از زیر کار در رفتن هاش افتادم.

نه حالا چون خانواده شوهره این جورین، خدابیامرز مادربزرگ آذری زبان منم با اون حال بدش توی بیمارستان، وقتی خواهرک رفت به مریض تخت بغلش شیرینه تعارف کنه با اشاره گفت نمی خواد اینا کتی اند و هر غذایی که همسایه ای براش می آورد رو با لبخند و تشکر می گرفت و بعد خالی می کرد تو سطل آشغال و می گفت آشغال خورا!

نه حالا اینا نسل قدیمی بودند و الان کسی دیگه این جوری نیست که پر شده از این آدم های به ظاهر مهربان که پشت سر همه حرف می زنند و بقیه رو مسخره می کنند و در عین حال پز روشنفکری هم دارند. از اینا باید ترسید.

احتمالن این پست ادامه دارد...

اعترافات آیدای قدیس


در طول عمر گران قدرم دو فقره بیماری جدی داشتم، اولیش که با دارو کنترل و بعد خوب شد و کلن درد خاصی نداشت و دومی که هنوز مهمونه درد مزمنی داره که دیگه برام عادی شده، تقریبن هم هفته ای، ده روزی یه بار درد زیادی رو می کشم اما همین. توی این مدت هم فکر می کردم اوووووووو! من چقدر به درد مقاومم و اله و بله.

اما تا سردرد یا بدن درد روتین سرماخوردگی رو می گیرم تازه می فهمم که نه بابا من کجا؟ تحمل درد کجا؟( البته بعد یادم میره)

قبلن وقتی می شنیدم _ از خاطرات قدیمی ها نه الان ها _ که یکی زیر شکنجه شکسته و اعتراف کرده، دماغم رو کج می کردم که: اوا! خب می دید تحملش رو نداره وارد این کار نمی شد _ حالا نه به این غلظت اما ته ذهنم همین قضاوت رو داشتم_

البته به شکنجه روحی ارفاق می کردم و اجازه می دادم کسی به خاطر حفظ جون عزیزانش اعتراف کنه اما باز ته ذهنم این بود: خب باید می دونست که نمیشه زندگی اجتماعی و عشقی داشت و وارد این کارا شد.

اما الان و در این لحظه اعتراف می کنم_ تا دیگه یادم نره_ اگه میزان بدن درد من از این بیشتر بشه به همه چی اعتراف می کنم، همه چی رو به عهده می گیرم.

اعتراف می کنم: من مده آ ام و بچه هام رو کشته ام، اعتراف می کنم یهودام و عیسی رو تحویل دادم، اعتراف به قتل امیرکبیر توی حمام فین می کنم حتی حاضرم قسم بخورم که من قلم رو به دست فتحعلی شاه برای امضای قرار داد ترکمن چای دادم، رابط بین شعبان بی مخ و زاهدی هم من بودم، به خدا. فقط دیگه نذارید درد بکشم. باشه؟

احتمالن در این جا باید یه تیر توی مغزم خالی می شد و تماشاگرها با عصبانیت و فحش دادن به من سالن رو ترک می کردند.

آیدا با سرفه


انقدر این روزها می خوابم و انقدر خواب هایم درباره اتفاقات روزانه هست که موقع بیداری دقیق یادم نیست که کدوم اتفاق توی واقعیت افتاده و کدوم اتفاق توی خواب، تازه اگه وارد این وادی بشم که مرز بین خواب و واقعیت چیه و از کجا معلوم که اون واقعیت نباشه و این یکی خواب و خیال دیگه نمی شه این ماجرا رو جمع و جور کرد.

می دونم که جواب تک تک کامنتها رو ندادم_ می خواستم اما نمی تونستم*_ اما خیلی بهشون فکر کردم برای مثال دوستانی گفته بودن چرا انقدر مریض میشی؟ منم هی فکر کردم خب چرا؟ بعد هی فکر کردم مگه چقدر مریض شدم؟

افتادم به آرشیو خوانی و دست آخر نتیجه گرفتم که دوستان همه اون حال بد های روحی من رو بعلاوه اون سردردهای روتین ام رو هم به حساب مریضی گذاشتند، دریغ و درد که دوستان نمی دانند درد همیشه با من بوده_ به یاد داش آکل_ مخصوصن دل درد و سر درد. طوری که دیگه به اینا نمی گیم مریضی ئه، بله! تازه مریضی های آقای خونه رو پای من ننویسید، اون حسابش جداست.

گفتم حال بد روحی، یاد کامنت دوستی افتادم که نوشته بود: بیماری روحی ات خوب شد؟؟؟ با قرص کلردیازپوکساید؟

خدایش من چی بگم؟ شما وقتی دل کسی درد می کنه ازش می پرسید بیماری جسمیت خوب شد؟ پا درد و دست درد چی؟ اونا رو هم می پرسن جسمی؟ حالا من باید بگم بله اضطراب من که یک نوع بیماری روحی بوده در حال خوب شدن است و البته نه فقط با قرص.

نه بابا دعوا ندارم، سوژه کم دارم. خوابیدم تو خونه و مدام زل می زنم به سقف و سرفه می کنم و غصه می خورم که خدایا چرا من مریض شدم؟ چرا حالا؟ چرا و صد چرای دیگه؟!

بعد فکر می کنم هی! اگه حالم خوب بود الان می ترکوندم، اصلن دنیا رو سر انگشت هام می چرخوندم و دیگه لازم نبود انقدر دلواپس آقای ظریف و مذاکراتش باشم.

والا!

*جدی جدی ممنون از همه تون که هستید و برای بهبود حالم نسخه هم می پیچید. دوست تون دارم.

کوزت یا انیشتن؟ مسئله این است!


انقدر که کارهای خونه در این حال نزار من رو به خود می خوانند، منابع پایان نامه در سلامتی ام وقعی نمی نهند.

لطفن به اجسام دور و برم بگویید بایستند


سرما خورده ام، یعنی فکر می کنم باید اسمش همین باشد هر چند علائم جدیدی دارم، سقف، وسایل خونه و هر چه در دیدم است، دور سرم می چرخد. اگر به چرخ و فلک بازی علاقه داشتم لابد کیف می داد اما حیف که بازی مورد علاقه ام تاب بازی ئه.

برای این که غصه نخورم که چرا موقع مریضی کسی از من مراقبت نمی کند، آقای خونه و دو خواهرم هم مریض شدند تا جای گله و شکایتی نباشد.

در هر صورت زندگی در جریانه و من گیج تر از همیشه ساعت هایم را سپری می کنم.

خلاصه اخبار


بابا هفته پیش برگشت ولایت.

مامان دیروز رفت ولایت.

نیم وجبی و مادرش دیروز رفتن به خانه مادر بزرگ اون وری.

تو خونه هیچی سر جای خودش نیست، در این حد که ظرف نخود کنار هارد ئه. می دونم اگه پا شم در عرض کمتر از پنج ساعت می تونم همه چی رو راست و ریس کنم.

گوش و گلویم درد می کند و از صبح حتی دهانم رو باز نکردم که حرف بزنم، دراز کشیدم توی تخت و به تموم کارهایی که دوست داشتم توی این هفته انجام بدم فکر می کنم، برای مثال الان قرار بود لاله رو ببینم.

احتمالن تو زندگی قبلیم خروس بودم


دیروز مرغی رو که برای ناهار گذاشته بودم سوخت، بعد تخم مرغ توی دستم شکست، فکر می کردم برای سومین اتفاق قراره یه بلایی سر خروس بیارم اما به جایش بعد مدت ها جلوی خانواده زدم زیر گریه.

وقتی اجابت آرزوها تاخیر دارد

 

تموم بچه گیم عاشق این بودم که بتونم نامرئی بشم، اون وقت می تونستم یواشکی حرف های بقیه رو بشنوم و کلی کارهای جالب دیگه بکنم.

حالا توی سی و یک سالگی کاملن حس می کنم نامرئی شدم، حرف هام و کارهام دیده نمی شند، البته وقتی ایرادی توشون هست به مقدار لازم و بیشتر از اون حتی دیده می شوند.

خیلی پیش میاد که جواب سوالی رو بدم یا پیشنهادی کنم و کسی نشنوه اون وقت بعد چند دقیقه یه نفر دیگه همون حرفای من رو بزنه و مورد تشویق قرار بگیره. موارد زیادی هست که در خواستی می کنم و چیزی می گم و بعد بهم می گن: "نه تو نگفتی" یا "ما فکر کردیم منظورت این بود". اینا به غیر از مواردی هست که با کلی و آب تاب مسئله ای رو توضیح می دم یا جریانی رو تعریف می کنم و بعد چند وقت می فهمم که اصلن به من گوش نکردن و حرفم رو متوجه نشدند.

خلاصه تو بد سنی نامرئی شدم.