روزی که این وبلاگ رو ساختم دنبال یه جایی بودم که خودم باشم، خود واقعیم بدون نقاب های زندگی خانوادگی و اجتماعی م، راحت حرفم رو بزنم بدون این که از دردسرها و فیدبک های احتمالیش بترسم. یکم بعد متوجه شدم که آقای خونه وبلاگم رو پیدا کرده، بهم گفت اگه بخوای نمی خونمش و تو راحت باش اما راحت نبودم. می نویسم اما خیلی چیزها رو هم نمی نویسم. فکر می کنم بی خیال! ولش کن حالا به دردسرش نمی ارزه.

چند سال پیش خواهرک خیلی در لفافه بهم گفت که می دونه من وبلاگی دارم که سعی دارم مخفی بمونه، حرفش این بود که انگار خیلی هم موفق نبودم و بهتره یکم بیشتر مراقب باشم. مثل این که در جایی کسی بهش گفته بود شما خواهر آیدا هستید که فلان وبلاگ رو می نویسه و خواهرک جا خورده بود.

بعد قضیه اینستاگرام پیش اومد. مثل این که بعضی از خواننده های این جا، نه تنها ای دی من رو در اینستاگرام پیدا کردند بلکه ای دی آقای خونه و خواهرک رو هم پیدا کردند. چند بار تذکر از هر دوشون شنیدم. هر دوشون گفتند یوزرت رو پریوات کن. دوست نداشتم پرایوت باشم. اینستاگرام برای دنیای جالبی که توش با آدمهای ناشناخته با ملیت های مختلف آشنا می شدم اگر پرایوت می کردم دیگه شانس آشنا شدن با آدم ها رو از دست می دادم اما بعد از چند بار تکرار ماجرا مجبور شدم تمام عکس هایی رو که از خودم گذاشته بودم توی اینستا حذف کنم. بعد هم کم کم دیگه عکس نگذاشتم نه فقط عکس خودم رو که دیگه از هیچی عکس نذاشتم حس کردم حریم خصوصیم به خطر افتاده از دست خودم و وبلاگم عصبانی بودم.

کم کم داشت حالم بهتر می شد و با اینستاگرام و وبلاگم آشتی می کرد. داشتم فکر می کردم میشه دنیاها رو باهم قاطی نکرد، که خواهرک زنگ زد و باز بهم تذکر داد و  گفت که خواننده هام براش پیغام می ذارند تو اینستاگرام و پیشنهاد داد که بهتره یه فکری به حال پریواسیت بکنی، نمی دونم چه جوری، وبلاگت رو رمزی کن یا اینستاگرامت رو پرایوت کن. اگه به فکر پرایوسی خودت نیستی به فکر پرایوسی بقیه اعضای خانواده باش.

انگار دنیا رو کوبوندن تو سرم. حس بدی دارم. خیلی بد. جایی که قرار بود بهم آرامش بده حالا باعث نگرانی و استرسم شده. می شد که نشه. می شد حریم ها رو رعایت کرد و احترام گذاشت اما ...