من و روح بلاگفا با یه خورده چیزای دیگه
تازگی ها بلاگفا انقده بازیگوش شده که نگو. دیگه از پاک کردن یه دفعه ای پست هم کارش گذشته. دارم نظرات رو تایید می کنم و جواب می دم یه دفعه ارور میده.
می خوام برای دوستی نظر بذارن دوباره صفحه وبلاگش باز میشه.
از بخش نظرات تایید نشده که نگو، دسترسی به تمام رمزهام رو از دست دادم. چون این بخش باز نمیشه. خیلی از نظرها هم مال پست های قدیمی اند و اصلن یادم نیست کدوم دوستی لطف کرده و رمزش رو تو چه پستی برام گذاشته.
یه بازی جذاب دیگه من و بلاگفا باز کردن وبلاگ دوستانمه. توی این مورد بلاگفا مدام ارور میده منم مدام اف 5 رو می زنم. بالاخره یکی مون برنده میشه یا من که می تونم وبلاگ مورد نظر رو باز کنم یا بلاگفا که من رو جون به سر می کنه و صفحه رو می بندم.
یعنی شوخی شوخی این بلاگفا، بدجوری داره رو اعصاب من پاتیناژ می ره. هی بش می گم دعوا اشکنک داره سر شکستنک داره. گوش نمیده. حالا ببین کی گفتم!
جونم براتون بگه که این پست قبلی ما خیلی عصبانی بود. دلیلش هم روشنه چون خودم عصبانی بودم. الان که می خونمش از حجم این همه عصبانیت تعجب می کنم. اما خب فعلن آیدای مشنگ هم خیلی رو بورس نیست.
بماند.
دیشب جاتون خالی، خیلی بم خوش گذشت.
خواهرم نیم وجبی رو گذاشت پیشم و خودش و شوهرش رفتن دیدن بعضی دوستاشون. اول خونه مادرشوهرش بودم بعد رفتم خونه خواهر شوهرش. من بودم و نیم وجبی و دو قلوهای پسر خواهرشوهرش که فقط 4 ماه از نیم وجبی بزرگترن و خواهر شوهرش. بعد مادر شوهرش و بابای دوقلوها هم اومدن.
سخت بود در حد چی. رعایت انصاف از همه بدتر بود. من فقط دو تا دست واسه بغل کردن داشتم و سه تا بچه بودن که مدام بغل می خواستن. کافی بود یکم حواسم پرت شه که دهان های خوشگلشون این جوری بشه :(
یکی از پسرها مدام می خواست موهای من رو ببنده که خوشگل شم. خیلی هم عاطفی بود.
اون یکی پسرئه دوست داشت همش سرش رو بذاره رو پام تا نازش کنم و قربون صدقه اش برم.
نیم وجبی هم مثل همیشه دوست داشت دنبال هم بدویم و جیغ بزنیم و برقصیم.
جدا از سختی هاش، واقعن خوش گذشت.
گفتم که جاتون خالی بود.