من و روح بلاگفا با یه خورده چیزای دیگه


تازگی ها بلاگفا انقده بازیگوش شده که نگو. دیگه از پاک کردن یه دفعه ای پست هم کارش گذشته. دارم نظرات رو تایید می کنم و جواب می دم یه دفعه ارور میده.

می خوام برای دوستی نظر بذارن دوباره صفحه وبلاگش باز میشه.

از بخش نظرات تایید نشده که نگو، دسترسی به تمام رمزهام رو از دست دادم. چون این بخش باز نمیشه. خیلی از نظرها هم مال پست های قدیمی اند و اصلن یادم نیست کدوم دوستی لطف کرده و رمزش رو تو چه پستی برام گذاشته.

یه بازی جذاب دیگه من و بلاگفا باز کردن وبلاگ دوستانمه. توی این مورد بلاگفا مدام ارور میده منم مدام اف 5 رو می زنم. بالاخره یکی مون برنده میشه یا من که می تونم وبلاگ مورد نظر رو باز کنم یا بلاگفا که من رو جون به سر می کنه و صفحه رو می بندم.

یعنی شوخی شوخی این بلاگفا، بدجوری داره رو اعصاب من پاتیناژ می ره. هی بش می گم دعوا اشکنک داره سر شکستنک داره. گوش نمیده. حالا ببین کی گفتم!

جونم براتون بگه که این پست قبلی ما خیلی عصبانی بود. دلیلش هم روشنه چون خودم عصبانی بودم. الان که می خونمش از حجم این همه عصبانیت تعجب می کنم. اما خب فعلن آیدای مشنگ هم خیلی رو بورس نیست.

بماند.

دیشب جاتون خالی، خیلی بم خوش گذشت.

خواهرم نیم وجبی رو گذاشت پیشم و خودش و شوهرش رفتن دیدن بعضی دوستاشون. اول خونه مادرشوهرش بودم بعد رفتم خونه خواهر شوهرش. من بودم و نیم وجبی و دو قلوهای پسر خواهرشوهرش که فقط 4 ماه از نیم وجبی بزرگترن و خواهر شوهرش. بعد مادر شوهرش و بابای دوقلوها هم اومدن.

سخت بود در حد چی. رعایت انصاف از همه بدتر بود. من فقط دو تا دست واسه بغل کردن داشتم و سه تا بچه بودن که مدام بغل می خواستن. کافی بود یکم حواسم پرت شه که دهان های خوشگلشون این جوری بشه :(

یکی از پسرها مدام می خواست موهای من رو ببنده که خوشگل شم. خیلی هم عاطفی بود.

اون یکی پسرئه دوست داشت همش سرش رو بذاره رو پام تا نازش کنم و قربون صدقه اش برم.

نیم وجبی هم مثل همیشه دوست داشت دنبال هم بدویم و جیغ بزنیم و برقصیم.

جدا از سختی هاش، واقعن خوش گذشت.

گفتم که جاتون خالی بود.

آیدای کمرنگ


تو بعضی از جمع ها فکر می کنم نامریی ام یا شایدم صدام شنیده نمیشه وگرنه مگه میشه وقتی دارم با چند نفر حرف می زنم، اونم حرفی که برام مهمه یا ماجرایی که برام جالبه، لپ کلوم دارم زر می زنم. کسی گوش نکنه؟

یا با بی تفاوتی دستشون زیر چونه شون باشه و زل بزنن به دیوار یا با یه یه چیزی ور برن بعد یه دفعه یکی شون وسط حرفام یه جریانی یادش بیاد و شروع به حرف زدن و کنه و بقیه با علاقه تموم شروع کنه به گوش دادن.

کم نیستن این مواقع، که حس می کنم محو شدم. بلند کردن صدا یا اعتراض کردن که مثلن دارم حرف می زنم. حس خوبی نداره، چون بعدش وقتی اونا با بی اعتنایی بر می گردن طرفم که حالا حرفت رو بزن، دلم می خواد لال بشم.

پ.ن: لطفن، خواهشن، التماسن، نیاین بگین خب تو اون جمع ها نرو. باشه؟

14 فوریه


ولنتاین برام خیلی جذابیت نداره، همین طور سپندارمذگان. هر روز می تونه روز عشق و دوستی باشه. نمی تونم به یه روز وارداتی یا یه روز تاره کشف شده توی تقویم های کهن دل خوش کنم. این جریان از اولش برام این طوری بود.

امروز صبح خانوم همسایه مون تو آسانسور، وقتی من و آقای خونه رو با هم دید، گفت: دارید می رید اون روز خاص رو جشن بگیرید؟

یه لحظه مات موندم، اول دو زاریم نیفتاد بعد یادم اومد و فهمیدم منظورش چیه، با لبخند گفتم: نه!

اما نه اون قدر آشنا بودیم که بخوام بهش توضیح بدم از اول به این روز اعتقاد نداشتم نه دلش را داشتم تا از این بگم که وقتی تو کشورم سرچ بیست و چهار+ یک امین روز بهمن ماه توی گوگل، فیلطر میشه، وقتی نشده برای ریختن خون ژاله ها مون یه دل سیر اشک بریزیم و عکس کارت جعلی بسیجش هنوز تو سایت های خبری مون هست، نمی تونم این روز رو جشن بگیرم.

و جاش آرزو دارم به جای خریدن گل و خوردن شکلات تو یه روز خاص، هر روز بتونم عشق و دوستی رو با هموطن هام جشن بگیرم.

اما خب، همه مون می دونیم که خیلی این حرف ها برای خانوم همسایه خوش قلب مون مهم نبود، برای همین بعد از خارج شدن از آسانسور براش روز خوبی رو آرزو کردم و آرزوی خودم رو آروم به خدا گفتم.

تا چه پیش آید.

یه خورده یادآوری+یه خورده درد دل


این جا فردا و پس فردا هم هست و طبق شنیده ها، انواع خوراکی ها، پوشاک و زیوالات رو داره. فقط نمی دونم چرا چیزی که برای من مهم تره و هی برای تبلیغش می گم وجود غذاهایی مثل آش رشته و سنبوسه است و صد البته که این ربطی به شکمویی من نداره!

وای ببخشید دوست های حامله ایی که تهران نیستید!(آیکون آیدای شرمنده)

البته سعیده تازه مامانش اومده پیشش و شیوا هم تازگی ها کلی حلیم بادمجون خورده.(آیکون آیدای پررو)

نقاشی روی صورت بچه ها را داره پس اگه می تونید دست بچه هاتون رو بگیرید و ببرید، بچه ندارید با دوست تون برید، دوست ندارید، تنها برید و اصلن همه چی رو خودتون تنهایی بخورید، باز تاکید می کنم من اصلن شکمو نیستم!

راستی می دونستید سنبوسه با سس تمبر هندی خیلی خوشمزه تر میشه نه این سس های قرمز و سفید بازاری؟!

خب حرف غذا رو بذاریم کنار، ما هنوز شام نداریم!

در ضمن، یه خواهش هم داشتم.

شما همیشه کنارم بودید و به انرژی مثبت و دعاهاتون باور دارم. یه سری آزمایش برای بابام پیش اومده که نگران مون کرده. البته من و خواهرک رو احتمالن بیشتر. چون و مامان و بابا هی دارن ما رو آروم می کنند اما با توجه به سو سابقه شون، حق نگرانی رو به خودمون می دیم.

میشه لطفن برای سلامتی بابام دعا کنید و انرژی بفرستید؟

مرسی:))

خانواده مشنگ ها


آقای خونه این روزا خیلی ناراحت و دلخورئه. اعتقاد شدید داره که نیم وجبی باهاش خوب رفتار نمی کنه و لپ کلام بدجنسه!

ماجرا از اون جا شروع شد که نیم وجبی میون این همه آدم، چسبید به آقای خونه و گفت بدو!

درباره آقای خونه از این نکته نباید غافل شد که ایشون دشمنی سرسختی با ورزش دارند و در تمام این سال ها تمام پیشنهادهای پدر بنده مبنی بر ورزش را رد کردند، یعنی اول کلی بهانه آوردن. مثلن بابا گفت بریم استخر. ایشون گفتن مایو ندارم. بابا فرتی پرید یه مایو نو داد دستش.

یا بابا گفت بریم دو(بابا دونده نیمه حرفه ایه) و آقای خونه گفت کفش ندارم و بابا فوری یه جفت کفش گذاشت جلوی پای آقای خونه.

بعد آقای خونه در کلامی بسیار عمیق فرمودن که ورزش دشمن چاقیست و ایشون دلشون نمیاد پولی که بابت این همه گوشت و برنج دادن و خوردن رو با حرکاتی مثل ورزش هدر بدهند و بابا جان بقدری از این حرف مهبوت و متحیر شدن که هنوز هم نتونستن به طور کامل هضمش کنند.

البته که آقای خونه به خاطر نیم وجبی دوید. اما این ماجرا مدام تکرار شد بقدری که نفس آقای خونه برید. و همه کلی خندیدن که هیچکی به جز این نیم وجبی نتونسته آقای خونه رو بدو اند.

آقای خونه اعتقاد دارن این کار نیم وحبی از قصد قبلی و حتی شاید به توصیه پدربزرگش صورت گرفته!

بعد هم یک شب من طبق گفته شما، کاغذ رنگی و مقوا و چسب ماتیکی و لوبیا و ماکارونی فرمی آوردم گذاشتم وسط خونه برای سرگرمی نیم وجبی. خب من و آقای خونه به خاطر دل نیم وحبی شروع به درست کردن کار دستی کردیم من یه مسیو(طبق گفته نیم وجبی) و آقای خونه یه خونه!

اگه یادتان باشد نیم وجبی علاقه زیادی نسبت به در داره. بیشتر از هر چیز همه به در چسب علاقه نشون داد و با فریاد های "منه!" نمی ذاشت من و آقای خونه کاردستی هامون رو درست کنیم.

یعنی یه دونه لوبیا رو می ذاشت تو چسب بعد در چسب رو می بست و هی تکونش می داد ببینه صدا میده یا نه! و خب با تمام لوبیا ها این آزمایش رو تکرار کرد و هر بار که من و آقای خونه برای تکمیل کاردستی مون به چسب نیاز داشتیم به همون نمی داد و داد می زد "منه!"

ما هم کلی التماسش می کردیم که فدات شم حالا یه ذره هم چسب به ما بده! اصلن بیا خودت این جا چسب بزن!

اما خب خیلی با دست و دلبازی چسب به همون نمی داد و هی موهای مسیو من به خاطر کبود چسب کنده می شد.

تازه لوبیا هایی رو هم که برای چشم آدمم گذاشته بود کند گذاشت تو چسب، همین طور ماکارونی که به جای دهنش گذاشته بودم کند و داد بهم و گفت بخور!

اما به آقای خونه این جوری گیر داد که در خونه ایه ساخته بود رو باز کنه و با توضیحات آقای خونه مبنی بر این که نمیشه قانع نشد و در خونه رو از جا کند تا به آقای خونه بفهمونه که این در رو هم میشه باز کرد و با افتخار اون تکه کاغذ رو گرفت جلوی آقای خونه و گفت باز شد!

بعد من برای یه کاری از اتاق رفتم بیرون که آقای خونه اومد سراغم و گفت نیم وجبی دیگه اصلن بهش چسب و کاغذ رنگی نمی ده تموم لوبیاها رم برداشته و هی میگه "منه!"

منم دست آقای خونه رو گرفتم و رفتم پیش نیم وجبی و بش گفتم خاله جان بذار عمو هم بازی کنه، از وسایلت بهش بده! باشه؟!

اما چند دقیقه بعد نیم وجبی داشت توی خونه با چند تکه کاغذ سیاه می دوید و می گفت دود! دود!

و آقای خونه غم زده نشسته بود به دود کش خونه بدون دودش نگاه می کرد و می گفت دود خونه منه! چرا کندیش؟!

لازم به ذکره که مامان و بابا و مامان نیم وجبی هم در تموم مدت در همان اتاق حضور داشتن، بابا فوتبال می دید، مامان بافتنی می کرد و خواهرم کتاب می خوند. البته سعی هم داشتن بگن ما به بازی شماها کاری نداریم اما آقای خونه معتقده که تموم این کارهای نیم وجبی از عمد بوده و برای خراب کردن وجه داماد خوب بودنش و کاردستیش بوده!

حالا قضاوتش با شما!

اینم از آیدای مشنگ که دلتون براش تنگ شده بود


دارم سریال  The Walking Deadرو می بینم که پر از صحنه های کشتن و خون و خون ریزی ئه. فوبیای معروف منم که خاطرتون هست؟

چی؟ مگه مرض دارم؟! خب، ای همچی سالم هم نیستم.

اما جالبیش اینه که تو کل سریال هیچ حالم بد نشد اما امشب یه قسمت دیدم که یکی داشت به اون یکی خون می داد. حالم بد شد و پس افتادم!

سر به سرم می گذارد این جغرافیا


دوباره پرید. وسط نوشتن. باورم نمیشه. شوخی هم حدی داره.

واقعن نمی تونم دوباره بنویسم. نوشتن انرژی می بره و من انرژی و اعصابش رو ندارم که هر روز بلاگفا از این شوخی ها باهام بکنه.

مشکل من خیانت آقای خونه یا زبونم لال سلامتی نیم وجبی یا مشکل حاد و جدیدی که تازه بوجود اومده نیست. دردم درد قدیمیه. درد روزگار ناخوش امروز و دیروز و فرداست با چاشنی مشکلات هر روزه خانوادگی و شخصی.

این روز ها هر ورق تقویم کشورم دردناکه و هضم این همه اتفاق و ترس از آینده باعث میشه حالم خوب نباشه. می دونم درد مشترکیه. همه مون داریمش و هر کدوم سعی داریم یه جوری مخفیش کنیم.

بعضی ها با چشم بستن به روی واقعیت و بی خیالی، بعضی ها با افسرده شدن، بعضی ها با تغییر جغرافیا و احتمالن کلی راه دیگه برای پاک کردن صورت مسئله.

همین. می ترسم بیشتر بنویسم باز بلاگفا هوس شوخی به سرش بزنه.

پ.ن: نمی دونم قبلن نوشتم یا نه اما این شعر وصف حال منه:

آقا،

هی آقا

آورده ام شناسنامه ام را

به صفحه ی آخرش

یکی دو برگ اضافه کنید.

در این روزهایی که این همه می میریم

احتیاط

شرط واجب عقل است.

«امیر آقایی»

روز می گذرد اما به سختی


پست جدید نوشتم، با کلی حرف های مگو. خودم هم باورم نمی شد که این همه حرف زدم و گفتم از درد های پنهان شده. طبق معمول با کنترل+ ای کپی هم ازش گرفتم اما بلاگفا بازی درآورد، به طرز غریبی چیزی هم برای پیست نبود. کپی گرفته نشده بود از همه اون نوشته ها.

اولش عزا گرفتم بعد گفتم شاید هم بد نشد که ننوشتم. شاید درست نبوده که بنویسم اما الان به هیچ کدومشون فکر نمی کنم. می گم نشده. اما خب، حال دوباره نوشتن رو هم ندارم.

فقط می دونم دارم یکی از ناخوش ترین ایام زندگیم رو سپری می کنم.

یادم هست که قبلن روزهایی بودن که فکر می کردم بدترین اتفاق ها برام افتاده و الان توی این وضعیت می بینم که اونا مشکلات وحشتناکی نبودن و راه حل داشتن، ته ته ته دلم هم می خوام باور کنم که سال های بعد به این روزها همین طور فکر می کنم. اما بدیش اینه که این روزها، حال من هستند و خوب نمی گذردند و این سخت است و بدترش اینه که مگه تو آینده قراره چه اتفاق های بدتری برام بیفته؟!


روز بعد نوشت: چون این چند روزه بلاگفا لطف بسیاری نسبت به من داشته، ترسو شدم در جواب دادن که نکند این بار حرف های شما نیز بپرد.

ممنون از همدلی تان.

ابتر


دلم برای دلم می سوزد که دلش می خواد خیلی چیزها زودتر تموم بشه اما نمی دونه دوست داره چه چیزهایی جای اونا شروع بشه.

لینک به دوست


 کسی هست؟

اصلن من خفه می شم هیچی نمی گم


هیچی ندارم که بگم. فقط درد و بغض و اشک.

رها جان خوب می کنی که می نویسی. باید بنویسی، بذار سیلی بخورد تو صورتمان و یادمان نرود که زندگی فقط به روز رساندن شب مان نیست.


به جوش آمده‌ خون، درون رگ گیاه


روزگار عجیبی دارم. روزها تند و کند می گذرن. ملغمه عجیبی شده. انگار اتفاق ها تو یه مه غلیظی محو میشن و میرن.

استرس دارم بی جهت. می ترسم از دست بدم. چی رو؟ نمی دونم.

بماند حالا.

شماها چطورید؟ من که درگیرم. بدجور! یعنی حتی از لاله هم بی خبرم!

امروز رفتم یکی از ورک شاپ هایی که بهتون گفته بودم. خیلی خوش گذشت. دل کسایی که نیمدن بسوزه اصلن!

کلی از کتاب هایی رو که گفته بودید خریدم. حالا سر فرصت می نویسم. بازم مرسی.

این جا چه خبر؟ من نبودم چی شده؟ کی به کیه؟ 

نی نی شیوا دخمله. آخ جون.

چرا ترنج این جوری شده؟ نامردا!

کلی پست نخونده هست. باید وقتی یه ذره زمان پیدا می کنم تند تند بخونمتون.اگه بی جواب می ذارم محبت تون رو به بزرگی خودتون ببخشید. همه چی شلوغ تر از حدی که بتونم همه شون رو کنترل کنم. بد نیست ها. تنده!

دوست های بدون وبلاگم وقت میل زدن ندارم. ببخشید که این جا جواب می دم.

شیوای عزیز مرسی از محبتت هی می خوام زنگ بزنم هی وقت نمیشه اما این دلیل نمیشه که نگم ممنون.

فرزانه، دوست عزیزی که برای اولین بار برام کامنت گذاشتی، الان حالت چطوره؟ خوبی؟ کاری ازم برمیاد؟

ستاره جان، روزهای شلوغی دارم، نیمه دوم اسفند می تونم. دیر نیست برات؟

آفرودیت جان، مرسی.

نیم وجبی نوشت:

*آقای خونه می بوسدش پشت هم و تند تند، تا میاد یه نفس تازه کنه. با لحن امری بش می گه آقای خونه، بوس!

* یاد گرفته بگه نکن! هی هم میگه. کلن تو فاز گفتن نه! نکن! منه!(به معنی مال منه تو دست نزن وگرنه جیغ می زنم هست)

*هنوز عاشق دیوونه بازیه. با هم جیغ می زنیم و ذوق می کنیم.

* براش لزگی و کردی رقصیدم، با بابا. از هیجان رقص ذوق کرد.تو کردی دستمال تکون می ده چه جوری. بابا با تموم زانو دردش کلی حرکت لزگی رو که چند سالی بود به خاطر زانو دردش انجام نمی داد رو انجام داد و کلی نیم وجبی ذوق کرد.

* برای آشنایی با بقیه، شروع کردم با خواهرک و شوهرش و آقای خونه و بابا دست دادم و گفتم از آشنایی با شما خوشوقتم بعد با نیم وجبی دست دادم کلی ذوق کرد. شده یکی از بازی های مورد علاقه اش، هی مثل آقا دستش رو میاره جلو که باش دست بدیم و بگیم از آشنایی با شما خوشوقتم و ذوق کنه!

* زده آب گلدونم رو ریخته، بش گفتم پیش میاد دیگه، اونم گفت پیش میاد و رفت و پشت سرش رو نگاه نکرد! یه قول خواهرک به محل جنایت برنگشت!

*یکم کلافه میشه. حریم خصوصیش از بین رفته. یه جاهایی خسته میشه. بش حق می دم. آخه کوچولوم آدم شده!

*به خودم میام می بینم بی اختیار زل زدم بهش، یادم رفته این جا قاب اوو نیست.


خاله آیدا


همیشه گفتم که خیلی خوبید، که چقدر خوبه که هستید. اما دلم می خواد بازم بگم.

شماها خیلی مهربونید و من خیلی خوشحالم که دارم تون، که هستید و کمک می کنید.

دیدن کامنت دوستانی که می دونی کلی کار دارن اما برات وقت میذارن باارزشه، دیدن کامنت دوستانی که برای اولین بار از خاموشی به خاطرت درمیان باارزشه، دیدن لینک هایی که برات گذاشتن و تجربه های قشنگ شون باارزشه.

یه دنیا ممنونم.

می شینم رو زمین و دست هام رو باز می کنم و به نیم وجبی می گم بیا بغلم، می دوئه و خودش رو می ندازه تو بغلم، به خودم می چسبونمش و بلند می شم و باهاش می چرخم. دیگه هیچی تو دنیا مهم نیست. منم و یه دنیا عشق. من خوشبخت ترین آدم روی زمینم تو اون لحظه.

همسایه ها یاری کنید


در جریان هستید که نیم وجبی قراره امشب بیاد و من کلی ذوق دارم!

راستش یه مقدار کمک می خواستم، نیم وجبی 23 ماهشه. قراره این جا تولد دو سالگیش رو بگیره.

سوال اول: کادو براش چی بخرم؟

دوست ندارم لباس باشه چون مامان و خواهرک تو این چیزا واردترن. در ضمن این که مطمئنن لباس از اونجا خریدن براش خیلی بهتر و به صرفه ترئه.اسباب بازی هم اگه بگیرم باید طوری باشه که سبک و قابل بردن با چمدون باشه و نذارتش این جا.

سوال دوم: چه بازی هایی باهاش بکنم؟ بچه ها تو این سن از چه کارهایی خوششون میاد؟

من از این که خونه ام نامرتب شه یا بریز و بپاش کنم اذیت نمی شم.تابستون یکی از بازی های مورد علاقه مون پریدن رو تخت ما بود. اما دلم می خواد بازی های بیشترو متنوع تری بلد باشم.

تجربه های خودتون رو بگید بهم. من کسی ام که فقط دوماه از سال خاله میشم. دلم می خواد خوب خاله ایی باشم.

سوال سوم: چه کاردستی هایی براش بسازم؟

کاردستی ساختن یادم رفته. الان کاموا و کاغذ رنگی دارم.چی کار کنم؟تنها چیزی که یادم مونده درست کردن بادبادکه.

فعلن همین! مرسی که به یه خاله بینوای مشتاق کمک می کنید.

می ترسم بچاد، طاقت نداره


شاید حکمت خدا واسه روزهای بی بارونی پایتخت این بوده که سقف خونه هایی مثل خونه ما کمتر چکه کنه، کمتر کسی توی خونه اش خیس بشه، دلش بگیره و حس ناامنی بیشتر بکنه.

تازه مال ما فقط سقفه، خونه بعضیا میره تو آب، خونه بعضی ها حالا حالاها خشک نمیشه.

عاشق جفت شونم که تنها وسایل مورد نیازشون فلاسک چای و لامپ ئه!


من از انباری خونه مون می ترسم. در این حد که تا حالا چند تا کتاب رو که می دونستم تو انباری دارم رو رفتم دوباره خریدم که پام رو نذارم اونجام. یه چیز می گم یه چیز می شنوید ها.

اصلن تبدیل شده به جایی که قرن ها آدم ها وسایلشون رو توش قایم می کردن. احتمالن میشه توش کمد ناپدید شونده مونتاگ رو هم پیدا کرد حالا دیهیم و کلاه گیس و اسکلت حیوان پنج پا رو نمی دونم. باید بگردید.

کار سختی هم هست. مخصوصن که آقای خونه اعتراف کرده الان 5 تا لاستیک کهنه ماشین هم به چیزهای قبلی اضافه شده و کلن با باز کردن درش با یه دیوار لاستیکی مواجه میشیم.

حالا این وسط خواهر ما از بلاد کفر زنگ زده که خواهر یادت میاد دوتا کارتون امانتی دادم بهت ذاشتم تو انبار؟  لازم شون دارم. از انبار بیارشون بیرون که این دفعه اومدم بگیرم ازت.

یعنی حاضرم برم تک تک اون وسایل رو بخرم و بهش بدم اما نرم تو انبار.

آقا ما واسه درد دل این رو به لاله گفتیم.

گفت: من حاضرم!

گفتم: بخریم؟

گفت: نه بریم اونجا رو مرتب کنیم!

گفتم: نه! نمیشه!

گفت:  فلاسک داری؟

گفتم :آره!

گفت: خب. حله دیگه! من میام اونجا تو هم فلاسک چای رو بیار. یه روزه مرتبش می کنیم!

یعنی همچین مات موندم که این خاطره رو واسه مامانم به عنوان عجایب سال تعریف کردم.

مامان گفت: وا چرا لاله؟ من میام!

گفتم: ها؟!

گفت: انباری تون لامپ داره؟

گفتم: آره!

گفت: پس حله! خودم یه روزه ردیفش می کنم! طفلی لاله!

یه همچین مامان و رفیقی دارم من! البته من هنوز بهشون نگفتم که انبارمون احتمالن طلسم دوپیکر هم داره و اگه به هر چی دست بزنن چند برابر میشه!

راستی این جا عکس میزم رو گذاشتم.کلن ما تو این اتاق زندگی می کنیم.وقتی می خوایم فیلم و سریال ببینیم لب تاپ رو وصل می کنیم به مانیتور. شام و ناهار و صبحانه و چای و و همه چی روی همین میز سفید سرو میشه! البته وقتی دو نفریم ها!

ادامه نوشته

من نه منم، نه من منم


دلم می خواد فکر کنم ننوشتن و کمرنگ بودن این روزهام به خاطر سرعت کم اینترنتمه. اما از شما چه پنهون که نیست...

جمعه شب، نیم وجبی میاد ایران البته با مامان و باباش. از حالا هم کلی رقابت بین عمو و عمه و خاله و شوهر خاله ها هست سر این که کی بیشتر باهاش باشه، از رقابت مودبانه اما پنهان مادربزرگ ها و پدربزرگ ها نمی گم دیگه.

با دیدن اینا خوشحال می شم. این که نیم وجبی کلی فامیل و دوستی داره که دوسش دارن، نه به زبون و حرف، واقعن.

بعد آرزو می کنم که ای کاش همه بچه ها این نعمت رو داشتن. دیدن بچه های فال فروش و گل فروش پشت چهارراه ها نمی ذاره فکر کنم همون طور که بچه ها با دنیا مهربونن دنیا هم باهاشون مهربونه.

دنیا این سال ها تلخ شده یا من بزرگتر شدم و تازه دارم می فهمم؟

به خاطر کارم تو چند روز گذشته چندبار «درباره الی...» رو دیدم. با هر بار دیدنش بیشتر مجذوبش می شم. مجذوب فهم درست فرهادی از زندگی های به ظاهر آروم و خوش ما. این که حق دونستن حقیقت و دروغ تا کجاست؟ کی حق داره برای ما تعیین کنه چی رو بدونیم یا نه؟ کجاها ندونسته قضاوت کردیم و فکر کردیم این واقعیت محض ئه و جز این نمی تونه باشه اما جز این بوده؟

«پذیرایی ساده» رو هم دوست دارم. دلم می خواد بارها ببینمش. مانی حقیقی و کوهستانی عالی، نگفته ها را گفتن. قطعیت نداشتن هیچی تو این فیلم، بدجوری این حقیقت رو که تو زندگی منم خیلی چیزها قابل اعتماد نیستن و نمی دونم راست و دروغ اتفاق های اطراف چیه رو به رخم می کشه.

هنوز فیلم برام تموم نشده. فقط سرگذشت مرتضی و مصطفی کرندی فیلم می تونه من رو تا ابد درگیر خودش کنه چه برسه به بقیه آدم های فیلم.از تلخی عاقبت لیلا و کاوه چیزی نمی گم دیگه.

دارم پرت و پلا می گم؟ شاید...

بعید نیست، از آیدای این روزها بعید نیست.

کاتارسیس


یه اتفاق مهم و عجیب تو آخرین قسمت سریال محبوب من و آقای خونه افتاد.

آقای خونه سرش رو گرفت بین دستاش!

منم گفتم: وای! حالا چیکار کنم؟!

بخواب آروم چراغ من،گل شب بوی باغ من


روزهای خوبی ندارم، همه دلخوشی من دیدن نیم وجبی توی اووست که بازی کند و نگاهش کنم.

گاهی اوقات خودش تنهایی بازی می کند و من می شوم دو چشم که از یک قاب مربع زل زده بهش.

گاهی اوقات دالی بازی می کنیم.

کاهی اوقات هر دو جیغ می زنیم و بالا و پایین می پریم. مسابقه کی بلندتر جیغ بزنه داریم.

یک بار نیم ساعت فقط هاپ هاپ کردیم.

تازگی ها گیر داده می پرسد این چیه؟ این چیه؟ و فایده نداره هر چی بهش بگم خاله جون فدات شم من نمی بینم شما تو کتاب یا اون ور خونه یا تو تلویزیون چی رو داری نشون می دی، نمی تونم بگم چیه!! و اون نمی فهمد و فکر می کنه که نمی فهمم منظورش را و هی بلندتر داد می زنه این چیه؟!

اما شاتل، این روزها بد قاعده بازی را بهم زده، سرعت اینترنت ام رو به خاطر دانلود به قول خودشون زیاد، کم کرده، آخه نه این که ماهی سی هزارتومن پول واسه دانلود نامحدود کمه و دانلود یه سریال 45 دقیقه تو 6 ساعت خیلی لذت بخشه، پیش خودشون فکر کردن که در قبال پولی که می دیم باید این جوری از خجالت مون دریبان و سرعت رو کم کردن.

با این سرعت مزخرف نمی تونم به اوو وصل شم. فایده نداره هنر کنه یه تصویر نیم ثانیه ای بم میده. لامصب ها دارن تنها دلخوشیم رو ازم می گیرن.

چند روزه من رو از دیدن و حس خوب بودنش محروم کردن.

صبح سعی کردم وصل شم اما نشد انگار فقط یه لحظه تصویرم اومده و رفته. خواهرم پای تلفن گفت، نیم وجبی گفته خاله آیدا قطع شد! بعد هم کلی اصرار کرده که خاله بازی! خاله بازی! اما نشد.

طفلک من، طفلک دخترکم که نمی داند زندگی بزرگترها درگیر چه حساب و کتاب های احمقانه ایست و این وسط هیچ کس نمی فهمد گرفتن لذت خاله بازی از خاله و خواهرزاده چقدر دردناکه...

همون آیدایی که یه زمان، عشق فوتبال بود و امضای تک تک بازیکن های استقلال رو داشت


خواهرک: آیدا، فلانی زنگ زد واسه جمعه دعوت مون کرد برای دیدن بازی خونه شون. من گفتم تو پیشمی خودم بهت می گم.

من: مگه جمعه بازیه؟

خواهرک: استقلال و پیروزیه دیگه!

من: ئه!!

چند ساعت بعد

من: راستی فلانی برای جمعه ما رو دعوت کردن خونه شون. من فرداش تحویل کار دارم اما تو حتمن برو.

آقای خونه: کدوم بازی؟

من : استقلال و پیروزی!

آقای خونه: ئه!!


یه همچین خانواده ورزشی و با اطلاعی هستیم ما!

منم فقط دارم تماشا می کنم


از صبح می خوام بنویسم، نمیشه. به جاش هی این صفحه رو باز می کنم، می خونم.

به کیفر کدامین گناه؟


اصلن انصاف نیس.

شنبه آخرین تحویل کارمه از اون ور شنبه اولین روز ترمه و اولین کلاس هم ده تا دوازده. اونم درسی که از روز اول این رشته کابوسم بوده و مونده واسه ترم آخر: زیان تخصصی!

مشکل باز بودن برنامه های متعدد در لحظه


من: باز اون خانم دکتره زنگ زد، باز منم با اون یکی مریم اشتباه گرفتمش و گوشی رو برداشتم و اولش کلی چرت و پرت گفتم.

لاله: خب فامیل شون رو هم تو گوشیت سیو کن!

من: کردم!

لاله: پس چرا سوتی میدی؟

من: آخه دیر لود می کنم.

معلومه حالم خوب نیس دارم چرت می گم؟!


کلن آدامس نمی خورم. به نظرم کار بی فایده ایه. حوصله اش رو هم ندارم اگه احیانن بعد چند سال یه دونه بخورم بعد دو دقیقه قورتش می دم.

چند وقت پیش از ولایت سقز خریدم، برای سوغاتی که خب یادم رفت بدمشون به دوستان. یه ساعت پیش دیدم و هوس کردم بخورم. آخه بوش رو خیلی دوست دارم.

گذاشتن یه تکه سقز در دهانم همان و جنبیدن فکم تا الان همان. سفت هم هست لامصب. پدرم دراومده. فکم درد گرفته. اما نمی دونم چرا توانایی متوقف کردن این روند و از دهن بیرون آوردن یا قورت دادنش رو ندارم. می خوام اما نمی تونم. کلن گیگیلی رو درک می کنم.

فردا تحویل کار دارم. امروز باید برم خونه خانواده آقای خونه. می خواستم سر راه یه سر هم به مامان و مامان بزرگم هم بزنم. با این حساب باید تا دو ساعت دیگه کارم تموم شده باشه و من هنوز این جام و درگیر سقز.

پ.ن:

صد البته که هیچ کدوم از موارد ذکر شده مشکل اصلی من نیستن...

توقع، توقع، توقع


هر چقدر می خوام درباره بعضی از آدم های فامیل که فقط به صرف نسبت با مامان و بابا، اسم شون فامیله و هیچ رابطه حسی و عاطفی وجود نداره بی تفاوت باشم، باز نمیشه.

اعصاب خوردی های مامان و بابا رو می بینم که به خاطر گرفتاری های اوناست، طلب کاری بی دلیل شون از مامان و بابا که باعث مشکلات اون دوتا با هم میشه، بعد هر کاری می کنم می بینم نمیشه.

جالبه تحقیق من درباره خانواده است و این خانواده در مفهوم یکم گسترده ترش شده یکی از معضل های مهم زندگی من.

البته در این بین اصلن دوست ندارم به مقوله خانواده آقای خونه اشاره کنم که اون خودش خیلی توضیح می خواد که دوست ندارم این جا بهش بپردازم. آره دیگه چون همه چی رو واضح گفتم این یکی نمی گم!

برای ثبت در تاریخ


بالاخره تموم شد!

ده دقیقه دیگه تحویل کار دارم. اما باید قبلش برم حموم، خودم نمی تونم خودم رو تحمل کنم. اصلن به این امید تمومش کردم.

ده و نیم نوشت:

دارم میرم. فقط نمی دونم چرا می لرزم! احتمالن یا مال گشنگیه یا مال خستگی و بی خوابی. شایدم تلفیق شون باهم!

به هر حال. برمی گردم.

یعنی میشه من تو 24 ساعت آینده بخوابم؟

فکر می کنم فردا که کارم رو تحویل دادم برم هانس تارت سیب بخرم بعد برم سبزی خوردن بگیرم، دلم لک زده واسه بوی نعناع. برای بوی غذایی که بپزم.

بعد یادم میاد که مامان عصری اومده تهران و صاف رفته خونه مامانش، دلم می خواد ببینمش. خواهرک گفته فردا میاد تهران تا مامان رو ببینه و بهترئه من به کارام برسم و نگران مامان اینا نباشم. اما دلم می خواد همه شون بیان خونه ما. دلم تنگ شده.

بعد بازم یادم میاد که از قبل به آقای خونه گفتم یکشنبه شب، می ریم خونه مامانت، چون برادرشوهرم دوشنبه شاید واسه یه مدت بره جایی و بد نیست قبلش ببینمش.

تازه اون یکی جاریم هم دو هفته است از بلاد کفر اومده و هر چقدر هم درک کنه که من به خاطر امتحان هام درگیرم بازم ممکنه دلخور بشه. بهش قول تئاتر دادم. ممکنه هر روز برگرده. یادم نیست تا کی می مونه.

بعد یادم میاد دوستم دعوتم کرده برم دیدن اجراشون و این که گفته بود تا 29 ام بیایی برام بهترئه و الان دیگه دیر شده. چیکار کنم برم یانه؟ شاید سختش باشه بلیط برام بذاره کنار. خودم بخرم؟ شاید ناراحت شه!

تازه سه شنبه تحویل کار بعدی مه. یه مقاله با معیارهای استاندارد مقالات علمی_ پژوهشی که براش هیچ کاری نکردم الا تهیه اطلاعات خام. جلوی استادش هم کلی آبرو دارم. اون رو کجای دلم جا بدم؟

تموم اینا به کنار تا صبح وقت دارم کارم رو تموم کنم. جلوی این استادم نه تنها آبرو دارم بلکه ادعا هم دارم که می خوام اله و بله هم بکنم.

طفلک استادم هم از کارم بدش نمیاد فقط میگه نمی دونم چرا با اون انرژی که اول کارات شروع میشه آخرش تموم نمیشه؟

منم که لو نمی دوم آخر همه شون دقیقه نود نوشته میشه. می گم نمی دونم و با پررویی ادامه می دم یعنی به نظرتون شبیه آپارتمان وایلدر شده؟



یک ساعت بعد نوشت:

تازه یادم اومده که باز یادم رفته به نویسنده های مقاله برای این شماره مجله زنگ بزنم. قرار بود تا آخر دی کارشون رو تحویل بدن. من یادم رفته اونم به روی خودشون نیاوردن. خدا کنه فردا سردبیر سراغم رو نگیره