سر به سرم می گذارد این جغرافیا
دوباره پرید. وسط نوشتن. باورم نمیشه. شوخی هم حدی داره.
واقعن نمی تونم دوباره بنویسم. نوشتن انرژی می بره و من انرژی و اعصابش رو ندارم که هر روز بلاگفا از این شوخی ها باهام بکنه.
مشکل من خیانت آقای خونه یا زبونم لال سلامتی نیم وجبی یا مشکل حاد و جدیدی که تازه بوجود اومده نیست. دردم درد قدیمیه. درد روزگار ناخوش امروز و دیروز و فرداست با چاشنی مشکلات هر روزه خانوادگی و شخصی.
این روز ها هر ورق تقویم کشورم دردناکه و هضم این همه اتفاق و ترس از آینده باعث میشه حالم خوب نباشه. می دونم درد مشترکیه. همه مون داریمش و هر کدوم سعی داریم یه جوری مخفیش کنیم.
بعضی ها با چشم بستن به روی واقعیت و بی خیالی، بعضی ها با افسرده شدن، بعضی ها با تغییر جغرافیا و احتمالن کلی راه دیگه برای پاک کردن صورت مسئله.
همین. می ترسم بیشتر بنویسم باز بلاگفا هوس شوخی به سرش بزنه.
پ.ن: نمی دونم قبلن نوشتم یا نه اما این شعر وصف حال منه:
آقا،
هی آقا
آورده ام شناسنامه ام را
به صفحه ی آخرش
یکی دو برگ اضافه کنید.
در این روزهایی که این همه می میریم
احتیاط
شرط واجب عقل است.
«امیر آقایی»