هر پستی از هر وبلاگی برای من یه حس و تصویر خاص داره. گاهی اوقات توی یه پست وبلاگی ، خانوم جا افتاده و شیکی رو می بینم و تو یه پست دیگه یه دختر با لباس تو خونه و یه لیوان چای تو دستش.
برای خودم هم همین طوره. گاهی اوقات بعد که بر می گردم می بینم که می تونستم یه پستی رو جا افتاده تر، شکیل تر و کامل تر بنویسم اما ننوشتم چون تو اون لحظه حسم این بوده.
وبلاگ نویسی مثل نوشتن فیلمنامه نیست. بازنویسی شاید قشنگ و بهترش کنه اما دیگه حس و حال آدم رو بیان نمی کنه. این جا باید نوشته هات داغ باشند اگر باهاشون بازی کنی تا روان و جا افتاده بشند، بیات می شند، دیگه حرف دلت نیستند.
شاید بشه گفت وبلاگ نویسی یه جور نوشتن امپرسیونیستیه.
بعضی وقت ها از پستی که قبلن نوشتم تعجب می کنم. فکر می کنم این کیه؟ آیدا نیست که! من این جوری حرف نمی زنم یا فکر نمی کنم. اما نه! این آیدای اون لحظه است. عصبانی یا غرغرو، شاده یا حتی احمق. این همون آیداست بدون نقاب.
لاله میگه وبلاگت خیلی با تو فرق داره. آیدای وبلاگت خیلی شاد و سطحی تر از آیدای واقعیه. آیدای واقعی غمیگین تر و عمیق تره.
نمی دونم با نوشتن هام از خودم چه تصویری به شما دادم. احتمالن یه چیزی مثل داستان فیلی تو اتاق تاریک. در هر صورت شما آیدا رو طوری می شناسید که خیلی از اطرافیانش نمی شناسند. شما هم آیدای داغون و هم آیدای مشنگ رو می شناسید. کی می دونه کدومشون واقعی تره؟
اما جریان دیروز، دیروز حالم خیلی بد بود. دوتا مریض بد تو خونه دارم. بد به این معنا که بابا به دارو اعتقاد نداره و فایده نداره بهش هر چی بگی باباجان، فدات بشم یا کلن دارو نخور و براساس این که دوره مریضیت می گذره و تموم میشه فقط استراحت کن یا اگه دارو می خوری کامل بخور. تازه این یه چشمه از مشکلاتم با بابا جانه.
آقای خونه که بدتر. حرف گوش نمی کنه. غذا نمی خوره. کلی باید نازش رو کشید و... و آن هم کلی برنامه دارد که بماند.
اما فقط مشکلم این ها نبودند، تمام برنامه هام بهم خورده بود از دست زمین و زمان دلخور بودم. خسته بودم از این که همه فکر می کنند من باید استندبای باشم تا ببینم برنامه اونها چیه و با هاشون هماهنگ باشم. کل سال رو برای تولد یه نفر برنامه ریزی می کنی بعد برنامه ات رو بهم می ریزند و تازه طلب کار هم هستد یا نه سعی می کنند ...
اصلن ولش کن. مشکل و غم وغصه هام کم نبودند و نیستند. تازه امروز تولد مردیه که دوستش دارم و سالگرد روزیه که باباش بد جوری دلم رو سوزوند ... بازم ولش کن.
خوب معلومه توی این وضعیت نمی تونم بنویسم بعد از دست خودم عصبانی بودم که چرا نمی تونی بنویسی بی عرضه؟!
حالا نه این که الان وصل شدم به الهه هنر و دارم شاهکار خلق می کنم ها! نه! هنوزم کاغذم سفیده. مشکلاتم هم سر جاشه. اما حالم بهتره.
دارم سعی می کنم خودم رو دوست داشته باشم. کار خیلی سختیه. اما سعی می کنم مخصوصن که می دونم دوستی هم اون سر دنیا داره این سعی رو می کنه.
خدا رو چه دیدی شاید یه روز بلند شدم و دیدم دیگه به خودم غر نمی زنم و از دست خودم عصبانی نیستم.
فعلن همین.