دلم برای آیدای مشنگ تنگ شده


مرداد داره تموم میشه مهلت من هم. مهلت نوشتن. مهلت اجاره خونه، صابخونه ای که جواب نمی ده. صاحب کاری که عصبانیه. من خسته ام.

می خوام بنویسم. کار کنم. نمیشه. خونه شلوغه. همه دارند میان و میرن. سرو صدا دارند. می دونم صدای زندگیه اما صداست. بعد میگن خب تو بشین بنویس، درس بخون. مگه میشه. حرفی نمی زنم بلد نیستم حرف بزنم وگرنه می گفتم. من یه احمقم.

خیابون وصال نزدیکه، انتقال خون شلوغه و من احساس می کنم خیلی بیشعورم که هنوزم می ترسم خون بدم. من یه بی شعورم.

مردم زیر آوار موندند. جنازه ها خاکی اند. مات موندم. یادم رفته بود که زلزله غیر از مرگ و آوار یعنی خاک. یاد خرمشهر می افتم و عروسکی که از خانه ای برداشتم. معلوم بود عروسک جامانده. زیر دست و پا له شده. عروسک بوی خون و خاک می داد. هر وقت می گفتم عروسک بوی خون و خاک می ده همه بهم می خندیدند. کسی من را باور نمی کرد. من شنیده نمی شوم.

دارم می رم مسافرت. بدون آقای خونه و با بقیه اعضای خونه. دفعه پیش هم که استانبول بودم آقای خونه نبود. استانبول طعم تنهایی می دهد. من تنهام.

 دلم می خواست قبل از رفتنم یه پست بنویسم درباره استانبول و ازتون بپرسم که چی ببرم؟ چی بخرم؟ کجا ها رو ببینم؟

دلم می خواد مشنگ بشم. برم استانبول. دم لنگرگاه بشینم و صدای کشتی ها را گوش بدم و روی خیابون های سنگفرش راه برم. موهام باد رو تو خودشون حس کنند. بلند بخندم. خوشحال باشم.

اما نمیشه.

زمین خسته، مردمان خسته تر


این روزها دل زمین هم می لرزد.

وای بر دل پردرد مردمان سرزمینم ...

نیاز مبرم به تقویم جدید


برای رفع افسردگی از جامعه باید روز تولد، تعیطلات بین دو ترم، عید و سه ماه تابستون رو از تقویم حذف کرد.

جدی می گم. آدم هی امید می بنده به اونا ولی آخرش چی؟ هیچ کدومشون وفا ندارند اما آدمیزاده دیگه باز خر میشه. باز امید می بینده باز خیط میشه و بعدش افسرده میشه.

آدمیزاد که جایزالخطاست و دست خودش نیست. اشتباه می کنه دل می بنده و الکی امید داره. مسوولین مربوطه باید یه فکری برای رفع این معضل بکنند.


تئاتر مشقت


تو این دوماه گذشته رو دلم مونده که عین آدم روی صندلی خوب بشینم و اجرا رو تماشا کنم و بعد اجرا کمر درد و پا درد و گردن درد نداشته باشم.

یا روی زمین و وسط صحنه جزو آکسسوار بودم یا رو پله یا روی یه صندلی با زاویه دید محدود و نفر جلویی قد بلند که باعث می شد نصف صحنه رو نبینم. دیروز هم شکر خدا وایستاده تئاتر دیدن هم نصیب ام شد.


تنگ غروب، لب کارون دیگه خبری نیست


یادمان نرود در کنار غم نان و گرانی مرغ و بنزین و اجاره خانه، برای عده زیادی از مردم کشورمان نفس کشیدن هم سخت شده.

1391/05/10


هر پستی از هر وبلاگی برای من یه حس و تصویر خاص داره. گاهی اوقات توی یه پست وبلاگی ، خانوم جا افتاده و شیکی رو می بینم و تو یه پست دیگه یه دختر با لباس تو خونه و یه لیوان چای تو دستش.

برای خودم هم همین طوره. گاهی اوقات بعد که بر می گردم می بینم که می تونستم یه پستی رو جا افتاده تر، شکیل تر و کامل تر بنویسم اما ننوشتم چون تو اون لحظه حسم این بوده.

وبلاگ نویسی مثل نوشتن فیلمنامه نیست. بازنویسی شاید قشنگ و بهترش کنه اما دیگه حس و حال آدم رو بیان نمی کنه. این جا باید نوشته هات داغ باشند اگر باهاشون بازی کنی تا روان و جا افتاده بشند، بیات می شند، دیگه حرف دلت نیستند.

شاید بشه گفت وبلاگ نویسی یه جور نوشتن امپرسیونیستیه.

بعضی وقت ها از پستی که قبلن نوشتم تعجب می کنم. فکر می کنم این کیه؟ آیدا نیست که! من این جوری حرف نمی زنم یا فکر نمی کنم. اما نه! این آیدای اون لحظه است. عصبانی یا غرغرو، شاده یا حتی احمق. این همون آیداست بدون نقاب.

لاله میگه وبلاگت خیلی با تو فرق داره. آیدای وبلاگت خیلی شاد و سطحی تر از آیدای واقعیه. آیدای واقعی غمیگین تر و عمیق تره.

نمی دونم با نوشتن هام از خودم چه تصویری به شما دادم. احتمالن یه چیزی مثل داستان فیلی تو اتاق تاریک. در هر صورت شما آیدا رو  طوری می شناسید که خیلی از اطرافیانش نمی شناسند. شما هم آیدای داغون و هم آیدای مشنگ رو می شناسید. کی می دونه کدومشون واقعی تره؟

اما جریان دیروز، دیروز حالم خیلی بد بود. دوتا مریض بد تو خونه دارم. بد به این معنا که بابا به دارو اعتقاد نداره و فایده نداره بهش هر چی بگی باباجان، فدات بشم یا کلن دارو نخور و براساس این که دوره مریضیت می گذره و تموم میشه فقط استراحت کن یا اگه دارو می خوری کامل بخور. تازه این یه چشمه از مشکلاتم با بابا جانه.

آقای خونه که بدتر. حرف گوش نمی کنه. غذا نمی خوره. کلی باید نازش رو کشید و... و آن هم کلی برنامه دارد که بماند.

اما فقط مشکلم این ها نبودند، تمام برنامه هام بهم خورده بود از دست زمین و زمان دلخور بودم. خسته بودم از این که همه فکر می کنند من باید استندبای باشم تا ببینم برنامه اونها چیه و با هاشون هماهنگ باشم. کل سال رو برای تولد یه نفر برنامه ریزی می کنی بعد برنامه ات رو بهم می ریزند و تازه طلب کار هم هستد یا نه سعی می کنند ...

اصلن ولش کن. مشکل و غم وغصه هام کم نبودند و نیستند. تازه امروز تولد مردیه که دوستش دارم و سالگرد روزیه که باباش بد جوری دلم رو سوزوند ... بازم ولش کن.

خوب معلومه توی این وضعیت نمی تونم بنویسم بعد از دست خودم عصبانی بودم که چرا نمی تونی بنویسی بی عرضه؟!

حالا نه این که الان وصل شدم به الهه هنر و دارم شاهکار خلق می کنم ها! نه! هنوزم کاغذم سفیده. مشکلاتم هم سر جاشه. اما حالم بهتره.

دارم سعی می کنم خودم رو دوست داشته باشم. کار خیلی سختیه. اما سعی می کنم مخصوصن که می دونم دوستی هم اون سر دنیا داره این سعی رو می کنه.

خدا رو چه دیدی شاید یه روز بلند شدم و دیدم دیگه به خودم غر نمی زنم و از دست خودم عصبانی نیستم.

فعلن همین.

یک پست پر از هذیان


نوشتن سخت شده. نه وبلاگ نویسی. اتفاقن وبلاگ نویسی آسون تر از بقیه نوشتن هاست. اما بازهم سخت است.

همین نوشتن پست بعد از اون خبر وحشتناک و غیر قابل هضم، وقتی می دانی الان دوستی در بهشت زهراست خیلی سخت است.

دیگر نمی توانی بیایی غر بزنی از درد مچ دست چپت. از این که زندگی چقدر با این درد سخت است چون درد یک نفر سخت تر از درد مچ دردت است و تو این رو خوب می دانی.

حتی نمی توانی بیایی از نداشتن لباس مشکی و رسمی برای عزا و عروسی غر بزنی. از این که توی این سن و سال واقعن نمی دانی باید برای مراسم ختم چی پوشید. چون کلن لباس مشکی نداری و همان دوستی که ازش لباس مشکی قرض می کنی خودش هم دارد به همان مراسم می آید. خانه خواهرت هم دور است و نمی توانی روی لباس هایش که همیشه در این موارد کمکت بوده کمکی بگیری. چون اصلن الان مسئله این نیست که تو چی بپوشی تو فقط داری سرت را با این مسئله گرم می کنی تا یادت برود که بلد نیستی دلداری بدهی و به قول دوستی فقط لال می شوی.

از شیرین کارهای نیم وجبی هم نمی توانی بنویسی چون اصلن پیشت نیست. رفته خانه عمه و آن یکی مادر بزرگش و تو از این که خواهرت می خواهد منصف باشد عصبانی هستی. دلم برای صدای قدم های کوچکش تنگ شده و به چیزهای دیگر اهمیتی نمی دهی اصلن منصف بودنش برود تو حلقم. اما مشکلت این نیست این را هم خوب می دانی.

از چیزهای دیگر هم نمی توان گفت و نوشت. نمی دانی چرا. هم می دانی هم نمی دانی. کلن منگی. این یکی را خوب می دانی.

نوشتن یا ننوشتن وبلاگ مشکل مهمی نیست. کلن نوشتن سخت شده.

نوشتن تنها هنر من است(بود؟). بدون نوشتن آیدا به چه درد می خورد؟

گم شده ام. معلق مانده ام بین این همه واژه هایی که از من فرار می کنند. به جایش فکر می کنم شام چه بپزم که بابا و آقای خونه مریض بتوانند بخورند و تنوع داشته باشد و مقوی باشد و با مواد لازمش را هم داشته باشم.انگار فعلن باید به همین بچسبم.

پ.ن: مرسی گولوی عزیز.

وای نازنین ام


خبر مثل پتک است. وا رفته ام. الان لاله زنگ زد و خبر را داد. وای نازنینم، وای، باور می کنی به غیر از وای چیز دیگری نمی توانم بگویم؟

شهریور زود هنگام من


 قرار بود مرداد ماه چند تا از بزرگترین قورباغه هایم را قورت بدهم. تا 27 تیر امتحان داشتم. برای مردادم کلی برنامه داشتم. تمام سال هر کاری رو گذاشته بودم برای مرداد؛ نوشتن مقاله، خواندن زیان، دنبال کار رفتن، تمام کردن نوشته هام، بازنویسی چند تا کارم  و ...

آخر مرداد هم قرار بود با اهل بیت برویم ترکیه و نیم وجبی اینا ها هم بیایند و کلی خوش بگذرونیم. شهریور ماه نیم وجبی و خانواده و مسافرت بود.

اما اتفاق که خبر نمی کند. مشکلی پیش آمد و نیم وجبی و مامانش آمده اند ایران. بابا اتفاقی تهران بود. مامان مرخصی ندارد که بیاید. برنامه همه بهم ریخته.

مرداد ماه ام پر شده از نیم وجبی. خانواده دور هم جمع اند. بابا خرید می کند، خواهرک غذا می پزد و شوهرش ظرف می شورد. آقای خونه تمییز کاری می کند و همه دور هم جمع ایم.

نیم وجبی تخس است و دوست داشتنی. بوی شیرینی دارد، بوی بچه. مثل پنگوئن راه می رود و با فامیل دور نسبت نزدیکی دارد. عاشق باز و بسته کردن در است. وقتی با شیشه بهش شیر می دهم دونه دونه انگشت هایش را می آورد دم دهانم که بوسش کنم. بعد پاهایش را و بعد تصمیم می گیرد همه را بکند تو حلقم. من هم بدم نمی آید درسته قورتش بدهم. فشارش می دهم جیغ می زند حق دارد. حالا می فهمم چرا بچه بودم انقدر عمویم فشارم می داد و من چقدر ازش بدم میومد الان عمویم را بیشتر دوست دارم.

خوشحالم که هستند حیف که مامان نمی تواند بیاید. جایش خالی ست.

خلاصه قورباغه هایم دم دهانم گیر کردند. مرداد ماه ام شلوغ است و تمام برنامه هایم بهم ریخته. امسال شهریور من خیلی زود شروع شده.

همین جا این پست وا می رود. انگار قرار نیست پست هایم آخر خوبی داشته باشند.