این پست قرار نبود این جوری تموم شه


این پست قرار بود این طوری باشه:

یکمی از عصبانیت دیروزم مال بلاگفا بود. اول صبح بلند شدم رفتم حموم. لباس قشنگ پوشیدم و آرایش کردم که روزم خوب شروع بشه و نشد.

هوا ابری بود. بارون میومد. آخه چه وقته بارون اومدنه. نمیشه که زمستونی گفتن، تابستونی گفتن. یعنی که چی. حالا گیریم که هوای بارونی رومانتیکه خوب باشه. وقتی که من عاشق آفتابم و مثل باطری خورشیدی با نور آفتاب شارژ می شم وقتی هوا ابری باشه تکلیفم معلومه.

قرار بود یه کاری رو شروع کنم. باید می شستم پای میز. اما آفتاب نبود باید چراغ روشن می کردم. نمی شد که. دلم گرفت، بغض داشت خفه ام می کرد. دستم به نوشتن نمی رفت.

تازه فقط این نبود که می خواستم لباس بشورم. شب قبلش ماشین رو که روشن کردم رعد و برق ها شروع شد. بند رخت رو آوردم خونه تو خونه رخت پهن کردم. من دوست ندارم تو خونه رخت پهن کنم. شش ماه سال تو خونه رخت پهن می کنم. بسمه دیگه.

بعدش رفتم گل هام رو آب بدم نکنه آفتاب تابستون بی حالشون کرده باشه. دیدم خاکشون خیسه. یعنی که چی؟ از دار دنیا چند تا گلدون دارم که روز به روز منتظرند من برم پیششون و با اومدنم ذوق می کنند حالا بارون همون رو هم از من گرفته؟انقدر بهشون آب داده بود که تا شب هم لازم نبود خاک گلدون هایی رو که توش بذر هویج، کدو و خیار کاشته بودم رو مرطوب کنم.

اینا به کنار، گفتم کیک بپزم دلم وا شه نشد. دستور جدید کیک آلبالو رو آخه بعد مدت ها آلبالو داشتیم.کره کم داشتم. 225 گرم کره می خواست. من بیست و پنج گرم کم داشتم. آخه چرا؟ زنگ زدم آقای خونه...

تا این جا رو که از خاطرات دیروز نوشتم، اتفاق بدی افتاد.

 مشکلات دیروز ناراحتم می کردند اما غصه واقعی نبودند. دل گرفتگی یک روز بد بودند و من می خواستم با چاشنی طنز براتون بنویسم. اما نشد.

اتفاق بد تازه شروع شده بود.

از جر و بحث روزمره شروع شد و نمی دونم به چی ختم شد.

الان نمی دونم چه حالی دارم. نه عصبانیم نه خشمگین حتی ناراحت هم نیستم. فقط خسته ام. دلم می خواد بخوابم و بیدار نشم. بدجوری خالی ام.

می دونید این پست واقعن نباید این جوری تموم می شد.



5 روز بعد نوشت:

دلم می خواست می تونستم تک تک کامنت هاتون رو جواب بدم. اما نمیشه. حالم بهتره. اون جریان تموم شد. ماجرای دیگه ای شروع شده. مثل همیشه زندگی جریان داره و براش مهم نیست کی کجا جامونده...



پاتیناژ بلاگفا روی روان من


من بی وفا نیستم ها. همش زیر سر بلاگفاست.

نصف وبلاگ ها را از گودر می خونم چون باز نمیشن.

واسه نصف اون هایی هم که باز میشن نمیشه کامنت گذاشت.

نمی تونم به دو تا دوست تولدهاشون رو تبریک بگم یا یه دوست رو دلداری بدم و تو خوشی اون یکی شریک بشم. همش هم تقصیر بلاگفاست.

بازم می تونم غر بزنم اما فکر کنم همین ها کافیه باشه برای درک رابطه بغرنج من و بلاگفا رو توی این چند روزه.


سمندریان بدون گالیله


امروز مراسم وداع با استاد سمندریان توی خانه هنرمندان بود. اول خواستم مفصل ازش بنویسم.

این که یه سری فقط برای ادا درآوردن میان. یه سری واقعن ناراحتند. یه سری هی به جمعیت ساکت میگن ساکت.

از این که چطور صدای قاری قرآن و سخنران اول راحت پخش می شد اما صدای استاد انتظامی نه.

از بغض رضا کیانیان بگم که می پرسید چرا نذاشتید گالیله رو اجرا کنه؟ چرا؟ حالا دست استاد همیشه از گور بیرون می مونه.

اما می دونم خیلی بهتر از من با عکس و شرح و بسط می نویسندش. حرف من چیز دیگه ایه.

این روزها همه این رو می گن که حسرت اجرای نمایش گالیله موند رو دل استاد.

وقتی این رو میگن دلم می گیره بدجور. واقعن 81 سال زندگی یه نفر رو کنار گذاشتن و گیر دادن به حسرت هاش کار درستیه؟ شخصی که چند نسل بازیگر رو تربیت کرده و کلی به اعتبار تئاتر ایران کمک کرده. هیچ خوبی دیگه ای نداره، هیچ دستاورد بزرگی نداره که شما گیر دادین به این؟

دایره گچی قفقازی، کرگدن، ملاقات با بانوی سالخورده و کلی اجراهای باشکوه دیگه یادتون نیست؟

یکی از دلایلی که من عاشق تئاتر شدم تعریف هایی بود که بابام از اجرای نمایش کرگدن، سمندریان می کرد، از بازی استاد انتظامی می گفت، هر بار طوری نمایش رو تعریف می کرد که انگار دوباره داره در همین لحظه اجرا میشه و من هربار دوباره افسون می شدم. وقتی یه نفر با تعریف یه اجرا بشه عاشق تئاتر پس حساب این که استاد چند نفر رو عاشق تئاتر کرده از دستمون در میره. چرا از این ها تو مراسم بزرگداشت یه نفر نمی گیم؟

درسته که آقای کیانیان تو ادامه صحبت هاشون گفتند :استاد سمندریان دستت را درون گور ببر زیرا گالیله را همه اجرا می‌کنیم.

اما انگار یادشون رفته که گالیه هر روز داره تو ایران اجرا میشه. هر روز آدم هایی توی این مملکت هستند که در حالی که حرف دلشون چیز دیگه ای از ترس خیلی چیزها به زبون نمیارنش یا اگه به زبون آوردنش مجبور می شن نفی اش کنند. مثل مصاحبه آقای عطر..یان..فر. جمله معروفش یادتونه: اگه آقای مها..جرا..نی هم این جا بودند، مثل من فکر می کردند.

استاد فقط با اجرای گالیه می خواست این رو به ما یادآور کنه، اگه ما یادمون باشه دیگه دستش از گور بیرون نمی مونه.

فقط باید یادمون باشه.


ستاره پر می کشد


الان خبر فوت استاد سمندریان رو خوندم. باورم نمیشه. همین یه ماه پیش تو خیابون همراه با هما روستای عزیز دیدمشون و ناراحت شدم از این که چقدر شکسته شدن. فکر کردم خب سنشون بالا رفته طبیعیه اما مرگ...

روحشون شاد.

برای اطلاع دوستان:+

چوپان دروغگو


چند وقت پیش فهمیدیم مامان یه عمل داشته و به ما نگفته.

جریان این جوری شروع شد که مامان باید یه اسکن یا آزمایش خاصی رو انجام می داد اما تو ولایت ما که مرکز استان هم هست اون دستگاه نبود. دکترهای تهران هم برای دو ماه بعد وقت دادند که دیر می شد. خلاصه با هزار مصیبت مامان و بابا رفتند یه شهر دیگه و اسکن یا آزمایش( دقیق نمی دونم) رو انجام دادند.

بعد هر چی ما می پرسیدم چی شد، می گفتن جوابش نیمده و بعد چند وقت گفتن همه چی خوبه و خیالتون تخت. اما خیال من تخت نشد. مطمئن بودم یه چیزی هست به خواهرک و آقای خونه هم گفتم اونا گفتن بدبین شدی. گفتم نه مامان اینا دروغ می گن تا ما نگران نشیم.

چند وقت پیش خواهرک که از ولایت برگشته بود گفت تو راست می گفتی. یه چیزی بوده و مامان عمل کرده. داشته به فلانی می گفت که منم شنیدم.

خیلی حالم بد شد. دوست داشتم با مامان درباره اش حرف بزنم اما نمی تونستم. چی می گفتم؟ هر چی می گفتم اونا انکارش می کردن به خیال این که دارند از ما حمایت می کنند. درسته که من ترسو ام اما دلم می خواست تو اون شرایط لااقل ولایت بودم نه تو تهران لعنتی که به جای من سریدار مدرسه برای مامانم غذا درست نکنه و بیار دم خونه.

این همه زحمت کشیدن برای ما و اون وقت تو لحظه های سخت ما کتارشون نباشیم؟ این خیلی بی انصافیه. اما نتونستم بگم. به هزار و یک دلیل که تا حالا نتونستم کلی از حرف هام رو به مامان و بابام بگم.

هفته پیش بابا چشمش درد می گیره. این رو خواهرک بهم گفت. زنگ زدم بابا و گیر دادم که جدی بگیر. خواهرک می گفت، بابا گفته شنبه امتحان برده و باید برم دانشکده، یکشنبه می رم دکتر و هر چی خواهرک جیغ و داد کرده که امتحان مهمه یا چشمت؟! به خرجش نرفته.

منم زنگ زدم تاثیری نکرد. یکشنبه رفت دکتر نبود. دوشنبه رفت و دکتر بهش نه و نیم شب وقت داد. ده و نیم زنگ زدم بابا گفت هنوز نرفته داخل مطب. یازده و ربع زنگ زد که دکتر گفته چیزی نیست و احتمالن مال میگرنت بوده تازه اون چشمت رو هم که قبلن عمل کرده بودی هم اوضاعش خوبه. بابا گفت به خواهرک هم بگم تا نگران نباشه.

زنگ زدم خواهرک و بهش گفتم. پرسید حالا بابا راست میگه؟

گفتم حتمن اگه عمل لازم بود که میومد تهران.

دیروز دیدم خواهرک داره از مامان می پرسه بابا راست میگه؟ چیزیش نیست؟

تازه خواهرک کشف کرده که بابا اون چشمش رو که عمل کرده رو نشون دکتر نداده.



اکسپکتوپاترونوم


توی داستان های هری پاتر یه موجوداتی هستند به اسم دیوانه ساز که هر چی خوشی و خاطرات خوبه از وجود آدم می کشن بیرون و با بوس کردن یه نفرمی تونند روح رو از وجو اون آدم بکشند بیرون و آدم بی روح هم با مرده فرقی نداره.

تنها راه مقابله با این موجوادت وحشتناک اینه که در حالی که داری به بهترین چیز زندگیت فکر می کنی افسونی رو اجرا کنه که بهش می گن افسون سپر مدافع و اون افسون دیوانه سازها رو فراری می ده.

اما وقتی دیونه سازها خیلی نزدیکت باشند و تمام شادی هات رو بلعیده باشن نمی تونی این افسون رو اجرا کنی و طبعن روحت رو از دست می دی. پس باید نذاری اونا خیلی بهت نزدیک بشن یا توی اون لحظات وحشتناک سعی کنی به دوست داشتنی ترین آدم های اطرافت فکر کنی تا بتونی نجات پیدا کنی.

من این وبلاگ رو دوست دارم چون این وبلاگ همون کاربرد افسون سپر مدافع رو برای من داره. توی این فضای مجازی دوست هایی پیدا کردم که بودنشون تو زندگیم باعث بهتر شدن حالم شده. 

اما توی همین فضای مجازی دیوانه سازهایی وجود دارند که از خوشی دیگرون دلشون می گیره. یکسری عقده های پنهان دارند و می خواهند خوشی های بقیه رو از بین ببرند.

من وبلاگی رو می خونم که اصلن با عقاید سیاسی نویسنده اش موافق نیستم ، وبلاگی رو می خونم که از دیدن فیلمی لذت می بره که از نظر من ارزش گذاشتن اسم فیلم رو نداره، وبلاگی رو می خونم که عقیده اش درباره مذهب با من یکی نیست، دوست دیگری دارم که سلیقه اش از زمین تا آسمون با من فرق داره، یه نویسنده دیگه از روابطی حرف می زنه که به نظر من خیلی متحجرانه است یا یه نفر دیگه خیلی نهیلیستی فکر می کنه و من قبولش ندارم. کلی از این مثال ها دارم. کافیه به تنوع پیوندهای وبلاگم دقت کنید.

اما همه شون رو می خونم چون همه شون چیزهای دیگه ای دارند که من دوست دارم و از خوندنشون لذت می برم اما سر اون نظریاتشون باهاشون بحث نمی کنم. چون معتقدم بحث جایی به نتیجه می رسه که دو طرف با ذهن باز به قضیه نگاه کنند و حاضرباشن از مواضعشون پایین بیان اما این جا وقتی کسی داره از خصوصی ترین مسائل زندگیش می نویسه چرا من باید برم یقه اش رو بگیرم که نه تو از اساس اشتباه می کنی؟

همیشه می دیدم مارگزیده، لاله، زن بابا و خیلی از بلاگرها از دست بعضی کامنت ها داغ می کردند. تعجب می کردم و می پرسیدم که چرا اونا وقتی شما رو قبول ندارند باز هم شما رو می خونند وتازه نظر هم نظر می ذارند.

آخه کلن از نظر من، نظر گذاشتن برای یه پست یعنی داری به مطالب اون پست اهمیت می دی و برات مهمه یا نه طرف دوستت و تو می خوای بدونه که داری می خونیش.

اما الان می فهمم که اونا یه عده مریضند که دلشون می خوان مطرح بشن. مثل همون آدم هایی که قبلن سر کوچه به بقیه متلک می گفتند. اونا هم از خوشی های مردم دلخور می شن. آرزوهای بقیه راه گلوشون رو می بنده و عصبانی شون می کنه.

من یه آرزو کردم یه نفر حالش خیلی بد شد. شاید چون واقعیت وجودیش رو دید. مثل یه دیوونه ساز سعی کرد حال من رو خراب کنه.

این وبلاگ یکی از قشنگترین چیزهای زندگی منه و نمی خوام این جا از خودم ننویسم، از خوشی ها و آرزوهام از دلخوری هام و حسرت هام.

این جا دوست هام می تونند نظر بدهند باهام مخالفت کنند یا تاییدم کنند و نظر خودشون رو نسبت به نوشته هام بگویند مثل همیشه اما دوست ندارم یه مریض روانی توش رفت و آمد داشته باشه.

پس فقط مثل خیلی از دوستان نظرات رو تاییدی می کنم تا دیگه دستش به جایی بند نباشه و اگه نظری گذاشت بدون خوندنش پاکش می کنم.


* عنوان وبلاگ همون ورد سپر مدافع است.

درد دانستن


آیدا خانوم واقعا که از تو بعیده شاید خیلی از ماها و یا مادرای ما این خصوصیات رو داشته باشند می شستن تو خونه. با دوست هاشون می رفتن خرید و فارسی 1 و من و تو می دیدن و از زندگی لذت می بردن. آخرش هم می شدن یه زن چاق با یه عالم نوه و بچه دور و برشون که بزرگترین مشکلشون این بود که چرا رژیم هاشون جواب نمی دند.ولی خیلی از شما باهوش تر و با استعدادتر باشند با همین جند تا جمله ببین به چند میلیون نفر از افراد جامعه توهین کردی و اونا رو از خودت احمق تر دونستی


این کامنت واقعن من رو به فکر فرو برد. چند نفر مثل این دوست عصبانی مون فکر می کنند؟

آیا امکانش هست که یه نفر باهوش و با استعداد و تحصلیکرده درد آشنای این مملکت الان حالش از این همه اتفاقات ناراحت کننده دور و برش بد نباشه و بتونه فقط با خرید کردن از زندگی لذت ببره؟

آیا امکانش هست که یه نفر باهوش و با استعداد و تحصلیکرده درد آشنای این مملکت بشینه پای فارسی وان؟

من خودم سریال بین ام اما نه هر سریالی. فارسی وان؟ واقعن؟

آیا امکانش هست که یه نفر باهوش و با استعداد و تحصلیکرده درد آشنای این مملکت تنها دردش رژیم گرفتنش باشه و ندونه که جسم بازتابی از روحشه و زیبایی ظاهری برای شاد بودن و خوشبخت بودن کافی نیست؟

یادش بره که توی این مملکت هنوز زن هایی هستند که ختنه می شن؟

ندونه هنوز دخترهایی هستند که فروخته می شن یا به عنوان خون بس عروس خانواده دیگه ای میشن؟

با دونستن همه این ها و خیلی چیزهای بدتر یه زن واقعن فهمیده هنوز هم زیبایی براش مهم ترین چیزه؟

یا نمی بینه بچه های گشنه و خسته ای رو که سر چهار راه ها دارند دستمال و گل و فال می فروشند، به جای این که بچه گی کنند، توی کودکی، بزرگ شدن. واقعن بازم می تونه از خرید کردن لذت ببره؟

تا حالا یه پیرزن ندیده که بیاد بازار میوه و التماس کنه فقط دوتا هلو می خوام؟

یا مردی رو ندیده که یواشکی شبانه از پس مونده های میوه فروشی دنیال یه چیزی می گرده که ببره خونه؟

یه آدم درد آشنا واقعن نمی دونه توی این مملکت هنوز بچه های هستند که نمی دونند معنی میوه چیه؟

اون وقت چطور می تونه گشنگی اون ها رو ببینه و غذا راحت از گلوش پایین بره؟

اگه میشه که وای بر ما...

18 امین روز تابستانی من


تمام شب کابوس دیدم. به زور بیدار شدم. لباس پوشیدم که برم کتابخونه مرکزی دانشگاه، یادم اومد که امروز 18 تیره و دانشگاه تعطیله.

همین. بیشتر نیست. یعنی هست اما حال گفتنش نیست انگار. نمی دونم چرا این چند روزه ننوشتم. نوشتنی زیاده، دلش نیست.

ای کاش خدا من رو با استعدادتر و باهوش تر یا بی استعدادتر و احمق تر از اینی که هستم می آفرید.

خوبی بی استعدادتر و احمق تر این بود که انقدر چیزها آزارم نمی داد. می شستم تو خونه. با دوست هام می رفتم خرید و فارسی 1 و من و تو می دیدم و از زندگیم لذت می بردم. آخرش هم می شدم یه زن چاق با یه عالم نوه و بچه دور و برم که بزرگترین مشکلم این بود که چرا رژیم هام جواب نمی دند.

اگه باهوش تر و با استعدادتر  بودم هم تو یه رشته واسه خودم مخ میشدم و همش سرم تو کتاب و درس بود و نه زندگی اجتماعیم برام مهم بود و نه اتفاقات دور و برم.  آخر سر هم میشدم یه پیرزن عینکی با کلی و کتاب و گلدون دور و برش و بزرگترین مشکلم این بود که اگه تو تنهایی مردم جسدم خیلی رو زمین نمونه.

اما الان این منم یه آدم حد وسط با یه دنیا حرف نگفته، کار نکرده و آرزوی برآورده نشده که خودش هم نمی دونه چی می خواد.

14 تیر از ساعت 15 تا 24


خیلی بده که توی یه روز سه بار با همسرت دعوا کنی. خیلی بده که یکی از این دعواها تو خیابوون باشه. جایی که مردم دارند شربت پخش می کنند و یه آهنگ گوشخراش رو با صدای بلند پخش می کنند.

خیلی بده که دلت بخواد تنها باشی و جایی نباشه بری.

خیلی بده که لعنت بفرستی به غریبیت توی این شهر و تو کوچه ها راه بری و اشک بریزی.

خیلی خوبه که یه دفعه یاد یه دوست بیفتی که می تونی بری پیشش که خجالت نمی کشی توی این حال ببینتت.

خیلی خوبه که می دونی لازم نیست همه چی رو براش توضیح بدی،حتی اگه جمله های تو " چه می دونم سر همون چیزای احمقانه" یا " دلم نمی خواد انقدر دعواهامون چیپ باشه" یا " فقط خسته ام، می فهمی" باشه ، خودش می فهمه.

خیلی خوبه که دوستت انقدر بزرگوار باشه که مهمونی رفتنش رو کنسل کنه و به پسرکش توضیح بده مانمیریم مهمونی چون آیدا حالش بده و پسرک معصومش بیاد ازت بپرسه تو چرا حالت بده و ناراحتی؟ و تو بگی از دست بعضی ها ناراحتم و پسرک بخواد تو رو ببره تو اتاقش تا باهاش بازی کنی و حالت بهتر شه.

خیلی خوبه که اونجا انقدر آروم بشی که زنگ بزنی به همسرت که بیا دنبالم.

همه فکر های من در این لحظه


1. یه قنادی هست به اسم هانس. تو خیابون آبان جنوبی. وقتی می رم توش دلم نمی خواد بیام بیرون. راه نداره. نه به خاطر رفتار خوب فروشنده هاش نه. رفتارشون معمولی و یکم هم سرده. به خاطر فضای فوق العاده اش. شیرینی های خوش و آب رنگ و متفاوتش. واقعن خوشمزه است و قیمت ها کاملن منصفانه. فقط حیف ساعت کاریش از 9 صبح تا 5 بعد ازظهر برای من کم امکانش هست به موقع بهش برسم اما وقتی می رسم انگاری تو بهشتم.

گفتم بدونید آخه الان دارم یه تارت مرنگ عالی رو می خورم و کیف می کنم. اگه تونستید شما هم برید حالش رو ببرید.

2.پری روز دم سینما سپیده یه آقایی از سینما اومد بیرون، تبلیغات روی دیوار سینما رو کند و انداخت زمین و برگشت توی محیط فرهنگیش. حیف داخل ماشین بودم.

3.از قرصی که می خورم فقط یه دونه دارم. چند روزه به شدت دنبالشم و نیست با این که ایرانیه. اما میگن مواد اولیه اش نیست و توزیع نمیشه. مطمئنن میشه کاریش کرد میرم دکتر و داروی جایگزین می گیرم اما واقعن با چه رویی میگن تحریم ها رو داروها اثر نذاشته. حالا مشکل من افسردگی و فوقش تا پیدا شدن داروی جایگزین یکم پاچه بگیرم و غصه بخورم و تو دلم رخت بشورن. تکلیف اون کسی که نبودن داروش حکم مرگ و زندگی رو داره چیه؟

4.ای کاش فقط استرس امتحان و اجاره خونه و نداشتن کار و اجلاس سران 5 + 1 رو داشتم. دلم شور می زنه و نمی دونم چه مرگمه. نه زاناکس تاثیر داره نه کلردیازپوکساید نه گل گاو زبون. 

5. نفسم بالا نمیاد . نمی دونم از استرسه یا هوای کثیف تهران.

6. تمرین بخشش روش دومی رو سعی کردم انجام بدم نتونستم. قبلن اولیش رو امتحان کرده بودم و نشده بود و این بار دومی رو نتونستم شروع کنم. یعنی نه می تونم ول کنم نه می تونم انتقام بگیرم کنم. یعنی امیدی هست یا از دست رفتم؟

7.جمعه قراره برم عروسی که آقای داماد آخونده.از روبرو شدن با خانواده آقای خونه وحشت دارم. 


روز بعد نوشت:

آنی جان ف ی ل ت ر شکنم خرابه و از گودر می خونمت. ببخشید که به نظر میاد سر نمی زنم بهت. اگه میشه بیشتر درمورد اون مطلبی که گفتی توضیح بدی ممنون می شم. فکر کنم بهش احتیاج دارم.


به شرط فحش ندادن و داشتن کمی همدردی این پست را بخوانید


به نظرتون خیلی زشته توی این سن به خاطر 20 نگرفتن استرس بگیرم؟ اولین نمره این ترمم 20 شد اما بعدی شد 19 بعدیش 18/5 و  بعدتریش 18 و اگه یه ذره به تصاعد هندسی و انصاف استاد نگاه کنیم بعدیش نمره جالبی نخواهد بود.

یه مدت که درسی رو می خوندم که دوستش نداشتم فقط به پاس کردن و مشروط نشدن فکر می کردم اما بعد که اومدم این رشته اولین ترم که همه نمره هام شد 19 و 20 ذوق کردم. یاد دوران طلایی دبستان و راهنمایی  افتادم و رگ کمال طلبیم و رقابت فرزانگانی بودنم زد بالا. سعی کردم بهتر درس بخونم نتیجه هم داد البته با معدل 19 فارغ التحصیل نشدم اما با شاگرد اولی رفتم فوق لیسانس. راستش می خواستم این نمره 20 گرفتن و استرسش رو بذارم کنار.

اما توی فوف لیسانس همه رتبه تک رقمی و خر خون بودند بدجور اما استادها منو رو به اسم می شناسند چون 4 سال شاگردشون بودم و هی ازم تعریف می کنند و خوب افتادم تو رودربایستی البته ترم پیش معدلم 19 شد چون درسته که درس می خونم اما پاچه خوری نمی کنم و این همکلاسی های من استادند تو روابط خصوصی_ نه به معنای غیر اخلاقی_ به معنای لیمو شیرین استادها بودند و خلاصه اونا نمره کامل می گرفتند و من نه. استادهای اون ترم هم کلن متدشون این بود.

به قول آقای خونه بعد یه عمر فهمیدی بقیه همکلاسی هاتتو تموم عمر چه حسی راجع به تو داشتند!

اما به خدا من با اونا فرق دارم. نه چاپلوسی می کنم نه هر کوفت و زهرمار با این که حتی خونه استادهام میرم و باهاشون کار می کنم اما همیشه حد رو نگه داشتم. کلن از جو فوق خوشم نمیاد. دلم می خواد زودتر تموم شه. همه اش زیرآب زنی و اعصاب خوردیه.

حالا این ترم می دونم خوب درس نخوندم و همه کارها رو گذاشتم شب امتحان. اما از دیدن نمره هام هی حالم داره بد میشه. باورم نمیشه و دارم خجالت می کشم. کلی حالم بده و  استرس دارم. چون استادهای این ترمم خوب بودند و همون هایی بودند که از من کلی انتظار داشتند و حالا حس می کنم گند زدم به این حسشون.

می دونم شما هم مثل خواهرک و آقای خونه به هم می خندید، به آقای خونه گفتم برم تو وبلاگم با دوست هام درددل کنم. گفت برو بنویس کلی فحش آبدار تحویل می گیری.


پ.ن: پستی که صبح نوشتم در مورد این نبود. این جریان مثل نون از تنور دراومده داغه.


ای تو روح...

تمام حرف های گهربارم پرید. وسط نوشتن نه ثبت پست. الان وقت ندارم بر می گردم دوباره می نویسم.

پرم از خالی، پرم از هیچ


دروغ ناراحتم می کنه و بدتر از اون، از آدم دروغگو می ترسم چون می دونم حتما پشت اون دروغ یه راست وحشتناکی که نباید رو بشه.

فکر می کنم هر دروغ باعث میشه یه تار از رابطه دونفر پاره بشه. از حجم دروغ می ترسم از پارگی این همه تار می ترسم.


پ.ن:یه امتحان بیشتر ندارم. امروز با کلی ذوق بعد مدت ها خونه رو اون جوری که دلم می خواست تمیز کردم. تازه می خواستم یه شام مفصل بپزم که دروغ شنیدم و روزم خراب شد. ببخشید نتونستم جواب کامنت هاتون رو بدم. الان حالم بده.

بشکن بشکنه، بشکن! من نمی شکنم! خب پس بسوز!


توضیح: این یک پست کاملن روزمره است و از عوارض شب امتحانه اگر هم نخوندیش چیزی از دست نمی دید البته به غیر از پی نوشتش.

این جا توی خونه ما یه بشکن بشکنی راه افتاده که نگو نپرس.

اصولن تو خونه ما چیزی نمی شکست. اوایل ازدواج یه بار که از دست مادر شوهر خیلی عصبانی بودم رفتم یه سس خوری چینی رو که مثلن به عنوان هدیه بهم داده بود اما انقدر جرم روش بود که می شد به راحتی فهمید نو نبوده رو از توی تراس پرت کردم تو کوچه تا مثلن دلم خنک شه که نشد البته.همش نگران بودم کسی از این حرکت نصفه شبی و احمقانه من آسیب ندیده باشه.

یه دست لیوان داشتیم که نقطه ثقلشون یکم جای احمقانه ای بود. کافی بود یه جور خاصی روی میز یا هر جای دیگه نباشند تا بشکنند. هر وقت مهمونی می خواست لطف کنه و بعد غذا ظرف بشوره قبل از این بهش یادآوری کنیم که این لیوان ها چه جورند یکیشون می شکست. تا بعد سه بار کلن جمعشون کردم.

یه بارم از دست دوستی سینی سرویسم افتاد و شکست. همین کل شکستنی های خونه ما همینا بودند.

اما چندوقت یه بشکن بشکنی تو خونه مون راه افتاده که نگو ونپرس.

لیوان رو شستم می خوام بذارم تو جاظزفی یکهو ول می شه و می شکنه.

آقای خونه گلدون رو شسته می خواد بذارتش روی میز که می افته و می شکنه.

دارم لیوان می شورم که ایوان تو دستم می شکنه و بدجوری دستم رو می بره*.

سبزی خوردن رو می ریزم تو ظرف میبدی و نگاه ظرف می کنم که چقدر قشنگه و چقدر خوب که زمان دانشجویی** مامانم اینا رو برام خرید. بعد ناهار که تموم میشه موقع جمع کردن ظرف ها یه دفعه ظرف سبزی از دستم ول میشه و می شکنه.

خلاصه من هی دارم انرژی مثبت می دم و سعی می کنم به شکستن فکر نکنم. حالا مهم نیستند شکستنی ها می شکنن اما دوست ندارم این وسط کسی آسیب ببینه یا خودم خون ببینم و غش کنم.


حالا جریان بسوز بسوز خونه ما.

آقا من خیلی سنتی آشپزی می کنم. یعنی شعله کم. مدت پخت طولانی. برای یخ زدایی از ماکرویو استفاده نمی کنم و کلی بند و بساط دارم و تا حالا چیزی غیر از دستمال آشپزخونه و دست و بال من تو خونه ما نسوخته بود***

چند وقت پیش خواستم سس توت فرنگی درست کنم که نمی دونم چی شد یادم رفت رو گازه از اتاق اومدم بیرون دیدم خونه رو دود برداشته. رفتم آشپزخونه و دیدم ای دل غافل توت فرنگی هام جزغاله شدن. بماند که عین احمق ها قابلمه رو همین طوری بلند کردم و باز دست هام رو سوزندم. یک هفته زور زدم که اون جزغاله ها رو از قابلمه جدا کنم نشد. فایده ای هم نداشت لعاب قابلمه هم داشت کنده می شد. با دلی غمگین و شکسته. قابلمه خوشگلم رو انداختم توی سطل آشغال.

چند روز بعد خواستم کمپوت گوجه سبز درست کنم که همون قضایا به همان منوال قبلی طی شد و من موندم وخونه پر دود و قابلمه جزغاله که الان ده روزه دارم سعی می کنم تمیز بشه اما ته دلم می دونم که باید بره پیش اون یکی دوستش.

دیگه از سوختن های جزیی کته و انواع خوراک و مرغ و سیب زمینی و کوکو نمی گم.

نمی دونم والا شاید قابلمه هام فهمیدن دارند جایگزین می شن و دارند دست به خودکشی می زنند .


* هی می خوام این قضیه رو بنویسم اما می ترسم حین توضیح ماوقع حالم بد بشه.فوبیا که خاطرتون هست؟

** نه که الان دانشجو نیستم. اون موقع که خونه دانشجویی داشتم و تنها زندگی می کردم.

*** تو سوختن دستمال آشپزخونه و دست و بالم رکورد، آی رکورد دارم.


پ.ن:  چند وقته این دخترها و مادرشون رو پیدا کردم، فوق العاده اند. ظرف سبزی موقع نشون دادن اون دو تا پست ها به آقای خونه و ابراز احساسات برای این پست دخترک ها افتاد و شکست.

درد دل آیدایی


مشکلاتم به ظاهر متفاوت از مشکلات سال های قبل اند اما در باطن فقط یه مشکل و حالا شاید دو مشکل وجود داشته باشه که باعث بروز این همه دردسر تو زندگیم میشه.

قبلن از آیدای مشنگی که هر وقت لازم بوده تو زندگیم جدی باشه میزنه بیرون براتون گفته بودم. فکر کنم بزرگترین مشکلم همینه. خیلی وقت ها با برچسب آیدای مشنگ دوست بودم، باهاش خندیدم، خوش گذروندم اما گاهی اوقات هم همین آیدای مشنگ حسابی دقم داده.

این چند وقته متوجه شدم که من از توانایی هام می ترسم. درسته در ظاهر همه این ها رو پشت یه عالم نقاب مخفی کردم اما اصل قضیه ترسه. ترس من از هر چیزی که باعث بشه زندگیم از این حالت سکون خارج بشه. در ظاهر با تموم وجود دارم سعی می کنم از این سکون لعنتی دربیام. اما انگار ته ته وجودم همین آیدای مشنگ نمی ذاره. یه گوشه کز کرده و می ترسه.هر کاری می کنه که من همه چی رو ول کنم و بچسبم به همین ثبات نسبی زندگی.

هر وقت کاری بهم پیشنهاد شده همین ور مشنگم، هی بهم گفته نمی تونی. ولش کن. دردسر داره. ببین چه ریس احمقی داری. ببین چقدر دنیای حرفه ای کثیف و پر از دروغه. ولش کن. بی خیال. اصلن از کجا معلوم که بتونی؟ از کجا معلوم که ایده هات تموم نشن و عین خر تو گل بمونی؟ از کی تا حالا سفارشی نویس شدی؟

هر کاری که رد کردم به ظاهر کلی دلیل منطقی براش داشتم اما خودم می دونم که مشکل اصلی اونا نبودن.

مشکل اصلی ترس منه از توانایی هام اصلن نمی دونم چرا این ور احمق نمی فهمه که بابا اگه من موفق بشم تو هم موفق می شی. مگه ما چه فرقی باهم داریم دیوونه؟ تو آیدایی منم آیدام دیگه.

این چند روز نشستم پای چندتا کار. تا یه ذره کارم خوب جلو می رفت. از سرش بلند می شدم می ترسیدم بنویسم. هنگ می کردم. باورم نمی شد من به این نتایج رسیدم. خوشحال بودم اما فوری می رفتم سراغ تلفن و زنگ می زدم به دوستی یا می رفتم تو آشپزخونه یه کاری واسه خودم جور می کردم یا میومدم این جا تو نت ولگردی. به هر ترتیبی بود گند می زدم به ایده جالبی که پیدا کرده بودم.

می دونم که آخرسر هیچ کدوم از درس هام رو نمی افتم. دیگه هم عشق بیست شدن ندارم که بخوام به خاطر اون از دست خودم حرص بخورم. از دست خودم حرص می خورم چون می دونم که می تونم بهتر باشم، موفق تر باشم اما نیستم و ته ته اش همش تقصیر ور مشنگمه که نمی دونم چه مرگشه؟


همین. غرض اندکی درد دل بود و خواهش برای انرژی مثبت و دعا که بتونم آیدای بهتری باشم.

چرا آسمون ابریه؟


 قبلن گفته بودم من فقط با نور خورشید درس می خونم و می نویسم و غروب که میشه دکمه خاموشم زده میشه. یادتونه؟ گفته بودم. پس حالا چرا آسمون انقده ابریه؟!

اینا نمی دونن من دنبالم بهونه ام که درس نخونم. هان؟

این هوا که هوای درس خوندن نیست. هوای بیرون رفتن با دوستان و چای و کیک خوردن تو کافه/ تراس/هرجایی غیر از پشت میز تحریر و دست در دست همسر توی خیابون ها گشتنه.

من نمی خوام. قبول نیست. اصلن انصاف نیست.


بر زمینت می زند نادان دوست یا جونم بهشت!


این جمله رو ببینید. فقط همین یه تیتر. بقیه اش که قیامته. من هر چقدر با واژه ها کلنجار برم نمی تونم حق مطلب رو درباره اوضاع کشورم این جوری ادعا کنم.

از هر دیدی که بهش نگاه کنی، جواب می ده بدمصب!!


پ.ن: در حال حاضر همه پست های من برچسب "آیدا و شب امتحان" رو داره. چون به جای درس خوندن اینجام:)

رقیب عشقی جدید بنده


آقای خونه هی نگاه این می کنه و می گه الهیییییی، خرسی، عزززززززززززیزم، خوشگلم، چقده تو نازی، ای کاش مال من بودی!!

در حال حاضر هم عکس دسکتاپ مون از نیم وجبی به ایشون تغییر پیدا کرده.

پ.ن: البته از نظر منم خیلی بامزه است.