این پست قرار نبود این جوری تموم شه
این پست قرار بود این طوری باشه:
یکمی از عصبانیت دیروزم مال بلاگفا بود. اول صبح بلند شدم رفتم حموم. لباس قشنگ پوشیدم و آرایش کردم که روزم خوب شروع بشه و نشد.
هوا ابری بود. بارون میومد. آخه چه وقته بارون اومدنه. نمیشه که زمستونی گفتن، تابستونی گفتن. یعنی که چی. حالا گیریم که هوای بارونی رومانتیکه خوب باشه. وقتی که من عاشق آفتابم و مثل باطری خورشیدی با نور آفتاب شارژ می شم وقتی هوا ابری باشه تکلیفم معلومه.
قرار بود یه کاری رو شروع کنم. باید می شستم پای میز. اما آفتاب نبود باید چراغ روشن می کردم. نمی شد که. دلم گرفت، بغض داشت خفه ام می کرد. دستم به نوشتن نمی رفت.
تازه فقط این نبود که می خواستم لباس بشورم. شب قبلش ماشین رو که روشن کردم رعد و برق ها شروع شد. بند رخت رو آوردم خونه تو خونه رخت پهن کردم. من دوست ندارم تو خونه رخت پهن کنم. شش ماه سال تو خونه رخت پهن می کنم. بسمه دیگه.
بعدش رفتم گل هام رو آب بدم نکنه آفتاب تابستون بی حالشون کرده باشه. دیدم خاکشون خیسه. یعنی که چی؟ از دار دنیا چند تا گلدون دارم که روز به روز منتظرند من برم پیششون و با اومدنم ذوق می کنند حالا بارون همون رو هم از من گرفته؟انقدر بهشون آب داده بود که تا شب هم لازم نبود خاک گلدون هایی رو که توش بذر هویج، کدو و خیار کاشته بودم رو مرطوب کنم.
اینا به کنار، گفتم کیک بپزم دلم وا شه نشد. دستور جدید کیک آلبالو رو آخه بعد مدت ها آلبالو داشتیم.کره کم داشتم. 225 گرم کره می خواست. من بیست و پنج گرم کم داشتم. آخه چرا؟ زنگ زدم آقای خونه...
تا این جا رو که از خاطرات دیروز نوشتم، اتفاق بدی افتاد.
مشکلات دیروز ناراحتم می کردند اما غصه واقعی نبودند. دل گرفتگی یک روز بد بودند و من می خواستم با چاشنی طنز براتون بنویسم. اما نشد.
اتفاق بد تازه شروع شده بود.
از جر و بحث روزمره شروع شد و نمی دونم به چی ختم شد.
الان نمی دونم چه حالی دارم. نه عصبانیم نه خشمگین حتی ناراحت هم نیستم. فقط خسته ام. دلم می خواد بخوابم و بیدار نشم. بدجوری خالی ام.
می دونید این پست واقعن نباید این جوری تموم می شد.
5 روز بعد نوشت:
دلم می خواست می تونستم تک تک کامنت هاتون رو جواب بدم. اما نمیشه. حالم بهتره. اون جریان تموم شد. ماجرای دیگه ای شروع شده. مثل همیشه زندگی جریان داره و براش مهم نیست کی کجا جامونده...