فرق خاله و عمو


وقتی نیم وجبی میاد خونه ما، من وسایلی رو که ممکنه براش خطرناکه باشه مثل میل بافتنی هام، سنگ ها، گوش ماهی هام و گلدون های بزرگم رو از دسترس بر می دارم تا یه وقت خدایی نکرده اتفاقی براش نیفته و با خیال راحت اجازه می دم با تمام وسایل خونه بازی کنه و راحت باشه.

امشب قراره برادر زاده تخس آقای خونه بیاد خونه مون و آقای خونه فوری هلکوپتر کنترلیش رو تو کمد لباس های من قایم کرده که مبادا برادرزاده اش هلکوپترش رو خراب کنه.


پ.ن: مرسی بابت تبریک ها و نصحیت ها و کامنت های پست قبل. در اولین فرصت تاییدشون می کنم. آخه می دونید که مهمون دارم و ممکنه هر لحظه برسند :))


روزهای آخر بیست و نه سالگی


امروز به روایت شناسنامه سی ساله شدم. درسته که روایت شناسنامه سندیت نداره و مامان و بابا به خاطر نیمه دومی بودنم سن ام را بزرگ تر کرده اند. اما راستش زمان کمی از دهه دوم زندگیم باقی مانده.

غمگینم. نه به دلیل زیاد شدن سن ام. غمگینم چون اکثر آرزوهایی که برای این دهه زندگیم داشته ام برآورده نشدند و همان ها دوره ام کرده اند و دهن کجی می کنند.

بیست ساله که بودم، خود سی ساله ام را موفق و شاد در کار و زندگی می دیدم اما امروز در آستانه سی سالگی به آن دختر بیست ساله خام و پر امید پوزخند می زنم.



هفته بعد نوشت:

کلن نشون دادم جنبه این همه کامنت رو ندارم. نتونستم جواب محبت تک تک تون رو بدم. البته هنوز متولد نشدم. اما بازم مرسی به خاطر این همه لطف و امید.


آیدا بی جنبه می شود!


خیلی حس خوبی داشت. تا حالا به این سرعت به جواب سوالم نرسیده بودم. خیلی بهم مزه داد. ممنونم.

اما من بی جنبه ام ها. منتظر باشد به زودی با یه لیست سوال میام خدمت تون:))

مهمون های ناخونده من


تا این جا می خواستم یه پست درباره شروع دانشگاه بنویسم، یه پست درباره شروع ماه مهر، یه پست درباره سی سالگی، یه پست درباره لیمو شیرین بودن، یه پوست درباره لاله، یه پست درباره گولو، یه پست دریاره کفشدوزک، یه پست درباره ریکی و مارگزیده و مسافر، یه پست درباره عروسی، یه پست درباره روابط من و مامانم، یه پست درباره خانواده آقای خونه، یه پست درباره پرده خونه ام، چند تا پست درباره استانبول و کلی پست درباره نیم وجبی.

اما ننوشتم. حالا چرا، مگه مرض دارم؟ نمی دونم. شاید.

اما این یکی پست رو باید بنویسم چون واقعن نیاز دارم ازتون کمک بگیرم.

چند روز پیش تو دستشویی بودم. چیه خوب تازه از بیرون اومده بودیم و طبق معمول من رفته بودم دست شویی که آقای خونه داد زد: آیدا تو خونه مون یه کرمه!

منم داد زدم: خب. بندازش بیرون! (من کلن با کشتن حشرات مشکل دارم سعی می کنم تا وقتی که خیلی برام دردسر درست نکردن برشون گردونم به محیط آزاد)

چند دقیقه بعد آقای خونه گفت انداختش تو اون یکی توالت و سیفون کشیده روش و خب منم باهاش دعوا کردم و تموم شد جریان.

تا این که دیروز صبح تو خونه مون کلی کرم دیگه پیدا کردیم که هر کدوم طولشون اندازه یه انگشت اشاره بود. انقده گشتیم تا مبداشون رو پیدا کردیم. همه شون از گلدون کاجی که آقای خونه جدیدن برای سالگرد ازدواجمون خریده بود می اومدند.

و دیدم بعله زیر گلدن پره از کرم های کوچولوی سفید و چند تا کرم بزرگ قهوه ای. این دفعه همه شون رو از خونه بردیم بیرون و خیالمون راحت شد.

تازه کلی با آقای خونه غصه اون کرمه رو که تا وسط خونه اومده بود رو خوردیم چون که خیلی کار سختی بوده طی اون مسافت و ما به جای مدال دادن بهش، کشته بودیمش.

اما امروز من یه صحنه بد دیدم. توی خونه دوتا پوست کرم پیدا کردم. انگار کرم ها هم پوست اندازی می کنن. من نمی دونستم. خب مسلمن خود کرمه یه جایی از این خونه است و خب این ناراحتم می کنه.

چون اولن ممکنه فقط یه دونه نباشه. دومن فکر این که اینا برن تو آشپزخونه یا لای لباس هام داره دیوونه ام می کنه.

درسته با حشرات خوب برخورد می کنم اما با هر موجودی که بیشتر از دوتا پا داشته باشه و بخواد بیاد تو آشپزخونه ام برخورد کردم.( ورود جن و پری و روح آزاده) به موجود بدون پا تا حالا فکر نکرده بودم چون خوب ممکنه یکی پا نداشته باشه و با ویلچر بیاد خونه ام و این خیلی بی ادبی میشه.

اما انگار باید به تبصره ورود هر گونه موجود داری بیش از دوپا بعلاوه مار و کرم رو هم اضافه کنم.

حالا شما ها راهکاری دارید؟ دلم نمی خواد گلدون کاجم رو از دست بدم. نمی تونم بزارمش تو تراس چون باید تو خونه و تحت نور غیر مسقیم باشه. چه جوری از دست این همه کرم ریز و درشت خلاص شم؟


نیم وجبی مسقل من


توی oovoo نیم وجبی را می بینم. مدام راه می رود و تصویرش پیکسل پیکسل می شود اما دیدن همین تصاویر مبهم هم برای یک دنیا می ارزد.

بابا رفته پیش نوه اش و دارد روی عرش سیر می کند. امروز صبح باهم رفته بودن توی باغچه و من هم از طریق oovoo می دیدمشان. بابا از درخت بالا رفت. نیم وجبی خوشش آمد و او هم خواست که بالا برود. مدام دور درخت می چرخید و نمی توانست.

دلم سوخت به بابا گفتم بلندش کند و بگذارد شاخه درخت را بگیرد. بابا بلندش کرد و سعی کرد کمکش کند تا بتواند پاهایش را روی تنه درخت بگذارد.

نیم وجبی شروع کرد به داد زدن و گفتن: نه! نه! نه!

هر قدر بابا بیشتر سعی می کرد، نیم وجبی بیشتر جیغ می زد که نه! نه! نه!

بابا مجبور شد بذارتش زمین.

نیم وجبی وقتی مطمئن شد کسی قصد کمک کردن زوری به او را ندارد شروع کرد با خوشحالی دوباره دور درخت گشتن و پایش را گذاشت روی یک ریشه برآمده درخت و کلی از پیشرفتش ذوق کرد.

من توی این سن خیلی از اوقات وقتی در جواب کمک کسی می گویم نه! منظورم بله است و کلی ته دلم خوشحال می شوم که بهم کمک شده اما این بچه با نیم وجب قدش اسقلال خودش رو بیشتر از کمک دیگران قبول داره.

خاله فداش بشه.

نمی دونم کدوم بیشتر درد داره سوزش دستم یا دلم؟


 خدا سر شاهده می خواستم بیام عین آدم بشینم و یه پست درست و درمون بنویسم. اما چون از صبح هوس یه چیز شور کرده بودم . اول رفتم برای این شکم وامونده سیب زمینی سرخ کنم که با روغن داغ انگشت هام رو سوزندم.

حالا هم دستم می سوزه، هم سیب زمینی ها کوفتم شد، هم نمی تونم بنویسم.

همین چند خط رو با کلی زحمت نوشتم که عبرتی باشه برای شکموها.


مارگزیده یه سال دیگه با شمعدونی های قشنگش می مونه


مارگزیده الان تلفن کرد و گفت خونه رو گرفتم و کلی جیغ زد و خوشحالی کرد.

صاحب خونه اش اومده البته با اداهای مخصوص صاحب خونه گی و بالاخره سر مبلغ توافق کردند و قرار شده موندگار بشه.

خلاصه دوستمون خیلی خوشحال بود و البته ناراحت هم بود که نمی تونه این خوشحالی رو با شماها تقسیم کنه. می گفت این همون خبر خوشیه که منتظرش بوده. منم بهش قول دادم که این خبر رو به شماها بدم.

در مورد وبلاگش هم، ایمیل زده هنوز بهش جوابی ندادن. خودش هم نمی دونه چرا این جوری شده. ایشالا زودتر مشکلش رفع میشه و خودش باقیش رو براتون تعریف می کنه.


قهرمان های واقعی


المپیک رو به خاطر حضور بابا مدام می دیدم و البته حرص می خوردم. من خودم تماشای بعضی مسابقات رو دوست دارم مثل شیرجه، شنا، ژیمناستیک و دوی صد متر و ماراتن. اما نه دیگه همه مسابقاتش رو.

سر سام گرفته بودم به انواع زبان های عربی، آلمانی و ایتالیایی گزارش مسابقات رو با تفسیر لحظه به لحظه بابا می شنیدم تازه گاهی اوقات هم آقای خونه با بابا همراه می شد و اون موقع ها دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار.

درسته تحویل کار داشتم و کلن عصبی بودم و با اومدن نیم وجبی و خونه پر مهمون کل برنامه هام عوض شده بود اما دیگه شنیدن و دیدن 24 ساعته( بدون اغراق می گم 24 ساعته ها) اعم مسابقات ورزشی از تحملم خارج بود.

البته که هیچ به روم نمی آوردم اما خب روانم کلن سرویس شد.

حالا که بابا نیست و پارا المپیک شروع شده. دلم برای بابا و تماشای مسابقات باهاش تنگ شده.

پارا المپیک فوق العاده است، زییایش حد و حساب نداره. فقط یه مسابقه ورزشی نیست. نشون دادن غیرت، توانایی و پشتکار آدم هایی که نمی ذارند هیچ معلولیتی اون ها رو از رسیدن به خواسته هاشون باز داره و اونقدر غرور دارند که حتی آدم به خودش اجازه نمی ده براشون دل بسوزنه که چرا مثلن سالم نیستن بلکه نشونمون می دن که باید برای خودمون دل بسوزنیم که چرا اراده اون ها رو نداریم.

این روزها پارا المپیک دیدن برای من حس توامان بغض و اشک و شادی و افتخاره. پیروزی هموطنان هام برام خیلی شیرینه و از بردهاشون لذت می برم اما راستش اگر هم انقدر موفق نبودیم هم همین قدر خوشحال بودم که الان هستم.

بودن تک تک این آدم ها از همه جای دنیا در این مسابقات برای همه مون یه درس زندگیه که نباید به آسونی ازش بگذریم و ندیدش بگیریم.

پ.ن: مارگزیده جونم، غصه نخور درست میشه.


از سری ماجراهای من و صاحب خانه


هی می خوام آپ کنم. هی صاحب خونه زنگ نمی زد. دیدم نمیشه حالا من هیچی، جواب شما ها رو چی بدم واسه همین نیم ساعت پیش خودم زنگ زدم. دوباره شروع کرد به حرف زدن از زمین و زمان، آخرش گفت فردا یا پس فردا خونه اید که بیام؟

منم گفتم: بله. اما میشه تلفنی بگید که قراره ما باشیم یا نه؟ (تو کل حرف هاش کلمه ای در مورد خونه نگفته بود)

و باز شروع کرد زمین و آسمون و انقدر بهم بافت که فکر کردم یادش رفته چی پرسیدم. از صف مستاجرهایی که بیشتر از ما پول می دن و بهترن گفت و گفت تا آخرش گفت اما من دیدم که بهتره شما باشید حالا باز باید ببینمتون.

قرار شد که سه شنبه عصری بیاد این جا.

جریان حرفی که بابت بدون بغض گفتنش به خودم افتخار کردم این بود که ایشون یه خونه تو بالا شهر کوبیده بودند و وسایل سرویس بهداشتیش رو که نوتر از خونه ماست رو برداشته بودند و می خواستند با مال این خونه عوض کنند. تو زمستون این جریان پیش اومد و گفت یه ماه باید کارگر تو خونه باشه و ما هم اول موافقت کردیم اما بعد که اوستا اومد و این جا رو دید گفت یه ماه کار می بره و قیرگونی داره و کل وسایل تون رو باید جمع کنید و یه هفته حموم ندارید و ...

منم جا خوردم. اون قضیه البته سر یه جریاناتی منتفی شد. این بار باز حرفش رو پیش کشید و من گفتم من دارم تو این خونه زندگی می کنم و اجاره سنگینی هم می دم. برام سخته یه ماه خونه ام غیر قابل سکونت باشه.(بله ! من به خاطر همین جمله کلی به خودم افتخار کردم.)

 البته باز کلی حرف زد و آسیمون و ریسمون بافت و سرم رو برد.

احتمالن سه شنبه هم باز می خواد بیاد در این مورد حرف بزنه.

می دونید چقدر خوبه که شما ها رو دارم؟


دالی!


 دعاها و انرژی مثبت تان رسید. بیشتر از آن چه فکرش رو بکنید حسشان کردم. با این که در این مدت دو کیلو دیگر وزن کم کردم و باز هم غصه و حرص به مقادیر زیاد خوردم اما فکر می کنم حالم در مقایسه با موارد دیگری مثل این در زندگیم بهتر است و حتمن دلیلش دعاها و انرژی های مثبت شماست.

با صاحب خانه حرف زدم. حرف زدن با او عصبیم می کند. داد می زند و در مقابل هر جمله من یک ربع حرف می زند و اجازه صحبت کردن به من نمی دهد. اما من توانستم به نسبت آیدایی که من باشم خوب حرف بزنم . لااقل حرفم رو به او بگویم و پایش بایستم و موقع گفتنش بغض هم نکنم. همین برایم یک دنیا ارزش دارد.

حالا این که چه می شود و قرار است آواره بشویم را نمی دانم. امروز عصر قرار است زنگ بزند و با توجه به سابقه بد قولیش باید امیدوار باشم که زودتر تکلیفم مشخص بشود.

از بقیه چیزها چه بگویم که گفتنی کم نیست. از کفشدوزکی که رفت آن سر دنیا و من انقدر حالم خوشم نبود که بتوانم برایش بنویسم.

از قورباغه هایم که حرفی نمی زنم. یادشان که می افتم تهوع می گیرم. بماند برای بعد.

گفتنی نیست که با این که جواب کامنت هایتان را ندادم اما هر کامنت را چند بار خواندم و هر بار با نویسنده اش کلی درد دل کردم. اما خب مشنگم دیگر نمی توانم عین آدم همه حرف هایم رو بنویسم. لابد می شناسیدمم دیگر.

باز هم ممنون و التماس دعا.

برای عوض کردن جو وبلاگ:

نیم وجبی رفته در یک فروشگاه زنانه و دور از چشم مامانش، پرده اتاق پرو را کامل کشیده و به یک زن لخت گفته دالی!!


روزهایی که سخت می گذرند


دلم می خواد بنویسم اما نمی تونم. بی خود هی وبلاگم رو باز و بسته می کنم. نمی تونم حرف دلم رو بنویسم نه که شما محرم نیستید نه!

مشکلم همه چیز می تونه باشه: صاحب خونه از خود راضی و پررو، اجاره خونه سنگین، تموم شدم مهلت تحویل کارم، ننوشتنم و دلخوری شدید از یه نفر(آقای خونه نیست) و می تونه تموم این ها نباشه و همه این ها یه غرغر های احمقانه یه زن خیلی خسته و تنها باشه که از شدت استرس و بی اشتهایی تو هفته گذشته چهار کیلو کم کرده و از شدت تهوع نمی تونه حتی آب بخوره.

اما چرا این زن این همه داغون شده خودش یه بحث دیگه است.

به دعا، انرژی مثبت هر چی که اعتقاد دارید نیاز دارم. این یه تعارف نیست یه خواهشه از کسی که می نویسه و می دونه تو میون خواننده هاش دوست هایی داره که شاید خدا به دعاهاشون جواب بهتری بده. من واقعن به اون دعاها و انرژی ها نیاز دارم. بدجوری کم آوردم.


دل خوشی های کوچک یک خاله غمگین یا امروز و دیروز و روزهای قبلم چگونه گذشت؟


توی یکی از فیلم های یک سال و دو ماهگیش از ذوق بودن تو گل و چمن شروع به ما ما کردن(درآوردن صدای گاو) می کنه.

توی یکی از فیلم ها مال همون سن با مامان و باباش رفتند به یه آکواریم بزرگ و از دیدن فوک ها ذوق می کنه و شروع به بع بع(صدای ببعی) می کنه، همون کف آکواریم چهار دست و پا راه می ره و سعی می کنه با سر یا با باسن مبارک از شیشه آکواریم رد شه و بره پیش فوک ها.

توی یه جا رفته با باباش تو استخر بچه ها، وقتی می ایسته آب به زور تا زانوشه. می شینه تو آب و پاهاش میاد بالا و از دیدن پاهاش ذوق می کنه. سعی می کنه وایسته و هی می افته و از بودن تو آب خوشحاله.

بعد فیلم های یه سال و چهار ماهگیشه . تازه راه افتاده. چند قدم راه میره و بعد می افته با این حال اصرار هم داره که برقصه با اون پیرهن گل گلی قشنگش.

فیلم های بعدی مال ایرانه. مال خونه ما. مال خونه بابا اینا. توی اینا بزرگتر شده. راه می ره. حرف می زنه. دوغ می خوره. نقاشی می کنه. بادکنک بازی می کنه. گردوها رو پخش می کنه. می دوم دنبالش و فرار می کنه و از خوشی می خنده.

بعد فیلم های استانبوله. می دوه دنبال کبوترها. گربه ها رو ناز می کنه. از دیدن نوازنده ها شاد میشه و می رقصه. قاه قاه می خنده و دل من رو می بره.


خوشبختی کوچک من


این روزها که حالم خوب نیست، تنها دلخوشی ام دیدن فیلم ها و عکس های آدم کوچولوی یک سال و هشت ماهه است، با شنیدن صدای خنده اش می خندم، با دیدن راه رفتنش دلم غنج می رود و در حسرت یک دل سیر بغل کردنش بدجوری می سوزم.


گلدون های زبون نفهم


من: حال گلدون هام خوبه؟

آقای خونه: برو ببین. من همش مواظبشون بودم. آب دادم بهشون.

من بعد از دیدن گلدون ها: چرا شمعدونی ها خشک شدند؟ چرا بوته خیار خشک شده؟

آقای خونه: نمی دونم والا. من کلی باهاشون صحبت کردم. خواهش کردم خشک نشند.

من: خب چرا بهشون کود ندادی؟

آقای خونه: ها؟! کود؟

(بعد از چند دقیقه)

آقای خونه: ببین جای بوته خیارت دوتا چیز کوچولو در آومده.

من: اونا کدو اند. از اول بودند.

آقای خونه: ببین چقدر یاس ات بزرگ شده.

من: اون گل کاغذیه!

آقای خونه: اه. پس من کلی اشتباهی باهاشون حرف زدم. چرا خودشون چیزی نگفتن؟!


آینه های دروغگو


یه روزی انقدر تو زندگی خوشبختی که صبح بیدار میشی و می ری حموم بعدش دلت نمی خواد آرایش کنی فکر می کنی زیباترین زن روی زمینی. خوشبختی و تموم آینه ها برق این خوشبختی رو بهت نشون می دن. لازم نیست یه لباس زیبا بپوشی همون شلوار لی و تی شرت کهنه آبی فوق العاده اند.

اما فرداش تو آینه آسانسور زنی رو میبینی که موهای پشت لبش و زیر ابروهاش در اومده و یه لباس چروک تنشه. باورت نمیشه این همون زن دیروزه.

مشکل این جاست که نه برداشتن ابرو و پشت لب، نه ریمل و مداد، نه لباس شیک هیچ کدوم دوباره اون احساس رو بهت بر نمی گردونند.

زن دیروز تو غبار رویاها گم شده.


پ.ن:

1.صاحب خونه هنوز زنگ نزده.

2.این پست مال یه هفته پیشه.

یک تکه از این زمین حق من است

+

 تمام دیشب کابوس دعوا با صاحب خانه را دیدم. دو ماه و نیم بود که موبایلش خاموش بود. صبح زنگ زد. دو روز از قرار داد یک ساله مان گذشته بود. گفت عصر می آید این جا که آقای خانه هم باشد. گفتم تلفنی هم می شود. دلم نمی خواست بیاید. گفت زنگ می زند خبر می دهد. هنوز زنگ نزده.

از عصر هر دوستی که زنگ زده گفتم قطع کند منتظر تلفنم.

مامان و بابا و خواهرک و شوهرش این جا بودند. مدام راه می رم. استرس دارم. مامان از استرس من استرس گرفت ظرف ها رو شست دستشویی ها رو هم . کف خونه را دستمال کشید. همه از خونه رفتند که ما راحت باشیم. ما راحت نیستیم. آقای خونه معده درد دارد می گوید عصبی نیست.گردنم گرفته لازم نیست کسی بگوید عصبیه خودم می دانم.

همه می گویند مشکلی نیست. آقای خانه حرص می خورد که من دارم حرص می خورم و می گوید از پسش بر می آییم و من حرص می خورم که چرا پارسال حماقت کردم و به حرف آقای خونه و پدرش گوش کردم و برای خونه خریدن صبر کردم و آقای خانه دلخور می شود که چرا گذشته را پیش می کشم و نمی فهمد که هنوز برای من نگذشته.

صاحب خانه هنوز زنگ نزده و من می دانم اگر هم زنگ بزند عرضه ندارم بگویم که چیلر ها خراب اند و کاشی ها دستشویی ور آمده اند و آخر سر در جنگ نابرابر خوش صحبتی به خانم صاحب خانه زیبای مان می بازم.

باختی به قیمت گزاف اجاره خانه و حسرت پارسال تابستان.


پ.ن: ممنون از استقبال گرمتان. نشد که جواب پر مهرتان را  تک تک بدهم، می دانم مثل همیشه درک می کنید حال خرابم را.


برگشتم


وقت بارون و باد اگه مسافر باشی، سرت رو بالا می گیری و می ذاری قطرات بارون صورتت رو نوازش کنه و باد موهات رو به هم بریزه ...

اما اگه تو شهر خودت باشی، به سرعت می ری خونه تا نکنه یه وقت لباس های روی بند رو باد ببره.