روزهای آخر بیست و نه سالگی
امروز به روایت شناسنامه سی ساله شدم. درسته که روایت شناسنامه سندیت نداره و مامان و بابا به خاطر نیمه دومی بودنم سن ام را بزرگ تر کرده اند. اما راستش زمان کمی از دهه دوم زندگیم باقی مانده.
غمگینم. نه به دلیل زیاد شدن سن ام. غمگینم چون اکثر آرزوهایی که برای این دهه زندگیم داشته ام برآورده نشدند و همان ها دوره ام کرده اند و دهن کجی می کنند.
بیست ساله که بودم، خود سی ساله ام را موفق و شاد در کار و زندگی می دیدم اما امروز در آستانه سی سالگی به آن دختر بیست ساله خام و پر امید پوزخند می زنم.
هفته بعد نوشت:
کلن نشون دادم جنبه این همه کامنت رو ندارم. نتونستم جواب محبت تک تک تون رو بدم. البته هنوز متولد نشدم. اما بازم مرسی به خاطر این همه لطف و امید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:54 توسط آ.ی.د.ا
|