بی وفا، بی وفا، رفتم که رفتم


اینترنت امروز با خونه ما قهر کرده بود و ما اول به سان معتادی که از خماری نمی داند چه بکند هی با مودم صحبت کردیم و راز دل بازگو کردیم اما افاقه نکرد و ما ناچارا ترک این جا گفته و به زندگی بدون اینترنت ادامه دادیم.

با توجه به اتفاقات این چند روزه و سرعت کم و بعد قطعی اینترنت یقین پیدا کردیم هواپیمای ما در روز شنبه می خواهد به جای رساندن ما به ولایت در یک جزیره ای، جایی، بدون اینترنت فرود بیاید که کائنات از حالا مشغول سم زدایی بدن معتاد ما شدند.

بقیه امروز یا چطوری با یک اژدهای کور به سلامت پرواز کنیم؟


بعد همه این جریان ها، وقتی تو راه کلاس زبان بودم، آقای خونه زنگ زد و از درست نشدن کاری که تاثیر مهمی تو اخلاق من و البته زندگی مون داشت گفت و دیگه من از دست رفتم.

مخصوصن که بعدش هم گفت آره از صبح تو جلسه بودم و ناهار نخوردم و خیلی خسته ام و واسه همین میام خونه یه چیزی بخورم، در ضمن وقت نکردم آرایشگاه برم!

یهو من منفجر شدم: پس بدبخت شدیم رفت، خسته شدم. چرا زندگی مون این جوریه؟ تو چرا این جوری می کنی؟ چرا ناهار نخوردی؟ چرا هر چی بهت می گم ناهار ببر، نمی بری؟ چرا نمیری سلمونی؟ چرا به من اعتنا نمی کنی و ...

تا خواستم نفس تازه کنم: آقای خونه گفت باشه من همین جا ناهار می خورم، آرایشگاه هم میرم. خوبه؟

گفتم: چه می دونم. قطع کردم و تا خود کلاس زیان اشک ریختم. هی هم به خودم می گفتم: نکن زشته. مردم چی می گن؟

بعد خودم جواب می دادم: به درک!

بعد آیدای مشنگ می خواست پادرمیونی کنه می گفت: ایراد نداره داره بارونم میاد.

بعد بقیه آیداها بهش می گفتن: برو بشین سرجات! تازه نه با این ادبیات، خلاصه وضعی بود.

تا رفتم سر کلاس و یکم آروم تر شدم، نیم ساعت بعد اومدم از کلاس بیرون به آقای خونه زنگ زدم و معذرت خواستم و گفتم حالم خوب نیست. اونم گفت: ایراد نداره عزیزم! بعله! تازه بعد هم sms داد که می مونم شرکت با هم برگردیم خونه.

از اون طرف هم مهتاب قبلن در کامنتی به این مضمون: «سلام و درود. خونه شما کجاست؟» آدرس خونه ما رو پرسیده بود چون می خواست آش پشت پای مامان و باباش رو برای من بیاره که یه وقت بچه ام زشت نشه. منم بهش گفته بودم که زحمتت میشه و تازه اون روز کلاس زبانم و نیستم و مرسی از این حرفا! بعد دیدم نه بابا، با مهتاب طرف ام و آدرس دادم خدمت شون اما گفتم راه مون دوره بذار تو یه ذره از مسیر رو بیا من یه یه ذره که اذیت نشی که البته قبول نکرد.

خلاصه لطف کرد و توی این بارون و ترافیک و روزهای شلوغ خودش اومد دم کلاس زبان بنده و نشستیم تو ماشینش و انگار که چند ساله با هم نشست و برخواست داریم حرف زدیم. هی هم یادمون می اومد که اون مهمون داره و آقای خونه تو ماشین منتظر منه و ترافیک و بارونه اما خب تاثیری در شدت و مدت مکالمه مون نداشت.

خیلی خوش گذشت، حالم خوب شد، حتی قبل از آش تراپی بعد هم دوستم زنگ زد بعد هم یه دوست دیگه ام بعد هم با آقای خونه آش خوردیم و آقای خونه بعد از خوردن سه کاسه آش، توصیه کرد که رفاقتم رو با این دوستم ادامه بدم.

همین دیگه شب شده و من زنده ام، دور و بری هام همین طور. خودش خیلی خبر خوبی ئه البته هنوز سرعت اینترنت مون افتضاحه، هنوز هم لپ تاپم تو تایپ کلمات اذبتم می کنه و بقیه مشکلات هم به قوت خودش رو دوشم سنگینی می کنند اما خب همین که امروز به خیر گذشت جای شکر داره.

البته این وسط خبر یه ورک شاپ فوق العاده به گوشم رسید که هزینه ای حدود چهارمیلیون داره ولی خیلی استثنایی و رویایی و احتمال تکرار نشدنش به شدت هست و کاملن می ارزه و من از اعماق وجودم دلم می خواد برم. فقط هم با دو مشکل پول و زمان ورک شاپ مواجه هستم اما می خوام این رو بذارم برای فردا، شاید بشه. از کائناتی که به من شیر و آش و قیمه و عینک می رسونند، بعید نیست.

جای آن دارد که چندی هم، ره صحرا بگیرم


درسته تازه از نفهمیدن آهنگساز بودن و تفکر تروریستی گفتم ولی خب در کل درکم بد نیست و لااقل چیزهای دور و برم رو می فهمم یا حداقل باهاشون ارتباط برقرار می کنم. اما امروز...

امروز رفتم تو خط نفهمیدن، اونم تو دوز بالا، از اول صبح که استرس داشتم و دارم و هرچی می گردم علتش رو پیدا نمی کنم خیالتون راحت هیچ ربطی به امتحان زبانم نداره.

بعد با دوستی تلفنی درباره موضوعی حرف زدم و حس کردم واقعن نمی فهمم، اصلن نمی تونستم حتی با اون چیزی که می گه ارتباط برقرار کنم. اولش سعی کردم به دیدگاهش نزدیک بشم اما بعد دیدم نمی تونم.

چند ساعت بعد خواهرم تو اسکایپ آن شد و با هم حرف زدیم، یه دفعه نمی دونم چطور شد و حرفی رو زدم که نمی خواستم، یعنی دردی که این روزها باعث شده انقده بنویسم تا از اون نگم، احتمالن حس خفگی یا چیزی تو این مایه ها باعث شد حرف بزنم_ یاد عکس این پست افتادم _ بعد از عکس العمل خواهرم ناراحت شدم نه این که حرف بدی بزنه یا چیزی بگه حس کردم نفهمیده من چی می گم و داره درباره موضوعی موازی با اون چی که من گفتم حرف می زنه، بازم اولش سعی کردم قضیه رو روشن تر کنم اما بعد دیدم نه کم آوردم، ولش کردم و بحث نکردم که نه این حرف من نبود.

بعد مادر شوهرم زنگ زد، با هم حرف زدیم خیلی عادی، قرار گذاشتیم که بریم خونه شون یعنی یه صحبت خیلی عادی و بدون حواشی که یه دفعه متوجه شدم مادرشوهرم فکر کرده اون جریانی که من پای تلفن تعریف کردم مربوط به خواهرم ئه. جریان خاصی نبودها فقط تعریف یه اتفاق بود.

اما دیگه مات موندم آخه چرا امروز این جوری شدم یا نمی فهمم یا نمی تونم خوب بفهمونم_ اصرار داشتم تو فعلم از "فهم" استفاده کنم واسه همین به جای بیان کردن از این فعل من درآوردی استفاده کردم _ تلفن رو که قطع کردم رفتم نیم ساعت زیر دوش آب داغ ایستادم و هی فکر کردم، تاثیرات این نفهمیدن ها و نفهمیده شدن ها عصبی ام کرده، استرس هم که داشتم دیگه شد نور علی نور.

خلاصه الان انقدر حالم خوبه که تصورش هم براتون ممکن نیست، بی خود سعی نکنید.

تازه بعد حموم موقع شونه کردن خرمن گیسو هام متوجه شدم که چقدر از دست موهام عصبانی ام و چقدر بد وایمیستن و چقدر ناز دارن و اصلن بهتره کوتاه شون کنم. می خواستم کوتاه کنم ها اما چون شنبه عازم ولایتم، گذاشته بودم بعد ولایت که یه وقتی خدای نکرده اگه مدلش خوب نشد مشکلی به مشکلات مامان اضافه تر نشه که نشد. می ترسم اگه عصبانیتم رو از روی موهام بردارم اون وقت به چیزهای دیگه ای گیر بدم و اوضاع بدتر هم بشه.

تموم اینا به کنار از دست لپ تاپ ام هم عصبی ام که چرا "ض"،"ظ"، "4" و "2" رو انقدر بد می زنه و اگه این جوری پیس بره اصلن می رم تو جزیره Lost می مونم بدون اینترنت و لپ تاپ و اون جا هم کلی مسئله حل نشده و خارج از درک من برای نفهمیدن هست و خود به خود دیونه می شم بعد هم اون دوده میاد من رو مثل مستر اکو داغون می کنه، راحت می شم به خدا.

بعله!


فقط خواستم توجه تون رو به این نکته جلب کنم که سرعت اینترنت خونه ما _ دانلودش نه ها، اون که اصلن وجود نداره_ یه چیزی در حد سرعت حرکت تنبل سه انگشتی ئه و آپ کردن وبلاگم با کوشش و پشتکار بسیار بالایی صورت می پذیره که اگه فقط یک سومش رو در بقیه کارهام به کار ببرم کل مشکلاتم حل میشه.

فرج بعد از شدت


مامانم تعریف می کنه وقتی یکی از دوست های خانوادگی شون می رفته سربازی، یه سرباز خودکشی می کنه و روحیه دوستاش خیلی بد می شه، فرمانده شون به دوست خانوادگی مامان اینا می گه: تو که خوب بلدی صحبت کنی بیا با اینا حرف بزن، اگه این جوری پیش بره چند تا خودکشی دیگه هم پیش میاد.

ایشون هم سربازها رو جمع می کنه و می گه: دیدید وقتی یبوست تون از بین می ره چه حس خوبی دارید؟

اونا هم می گن: آره.

اونم ادامه می ده: خب زندگی هم همینه، بالاخره یبوست ئه رفع میشه و اون حس خوب بوجود میاد.

همین!

حالا چند روزه که مدام درگیر معنی زندگی ام هی این یبوست ئه هم میاد وسط افکارم کله ملق میزنه.


تیتر نوشت: +

پرش چهل و هشت ساعته


می دونم از من بعیده که همچین آرزویی بکنم اما ای کاش امروز جمعه بود.

دونای بارون ببارین آرومتر


+

صدمه‌ای که به طور عمدی وارد شده


بالاخره لپ تاپ رو خاموش کردم و کارها رو سرو سامان دادم، ظرف ها و لباس ها شستم و غذا پختم، به گلدان ها رسیدم و یکم هم زبان خواندم که آقای خونه رسید و گفت: از انفجار چه خبر؟

گفتم: ها؟

و آقای خونه از انفجار گفت و همه حواشی که شنیده بود بعد رفت سراغ تلویزیون که ببیند آیا بازی پخش می شود و من لپ تاپ رو روشن کردم. چرایش را نمی دانم. لابد تا خبر رو خودم نخوانم باورم نمی شود اما فرقی نمی کند چه من خبر را بخوانم چه نه، خیلی از مردم کشته شدند و خیلی بیشتر صدمه دیدند.

فرقی هم نمی کند که چقدر من و شما و خیلی های دیگر غصه بخوریم، بازی فوتبال در حال انجام ئه و مذاکرات هم فردا برگزار می شه و من نمی دانم واقعن دلم می خواهد بدانم پشت این خشونت های احمقانه چه جور تفکری وجود دارد یا نه؟

تیتر نوشت: خشونت

عصر سه شنبه ابری


بی خیال ظرف های توی سینک و مرغ و برنج نپخته روی کابینت و لباس های توی ماشین حتی بی خیال امتحان زیان فردا نشسته ام و آرشیو وبلاگ زنی که نمی شناسم را می خوانم و حس می کنم چقدر می شناسمش.

Euterpe


وقتی نتونستم از سرو صدای بلندگوهای هیات های اطراف خونه فرار کنم به نینوای، استاد علیزاده پناه بردم.

خدای من، آهنگساز بودن چه جوریه؟

من می تونم نویسنده بودن رو درک کنم حتی نقاش بودن رو هم می تونم بفهمم اما آهنگساز بودن چیزی ماورای تخیل من ئه. به نفر باید خیلی فوق العاده باشه که بتونه با موسیقی حرف بزنه. یک جور قدرت مافوق طبیعی می خواهد. خوش به حال کسانی که توانایی صحبت کردن به این زبان رو دارند.

با قطعه های "عمق فاجعه" و "جستجو" نینوا به راحتی می تونستم خودم رو توی صحرای کربلا ببینم و تمام حوادث رو حس کنم.

الان هم نتونستم اون حسی رو که می خواستم رو بنویسم بس که غیر قابل لمس و غیر زمینی ئه. اگه دوست داشتید با نینوا یک سفر تا کربلا بروید.


پ.ن: لازم نیست درباره خرید آلبوم و دانلود نکردنش بنویسم. مگه نه؟

زن بودن ابزار تحقیر نیست


نگاه جنسیتی رو دوست ندارم، تفکر جنسیتی رو قبول ندارم و نمی تونم آدم هایی رو که به نظرشون خیلی بامزه میشه با این چیزها جوک درست کرد و بهشون خندید رو درک کنم؛ مثل نویسنده این پست.

تو رو خدا در انتخاب کلمات دقت کنید


کجای دنیا شایسته است؟

از اهالی امروز


خیلی خیلی مدیونش ام. منی که حتی از نزدیک ندیده بودمش.

وقتی آیدا نمی تواند بفهمد


گفته بودم از این که بعضی چیزهایی که می خوام خیلی زود به دستم می رسه مثل همین جریان قیمه و آش رشته و عینک. اما امروز دیگه خیلی عجیب شد. تقریا عین 5 دقیقه اول فرندز، اون جایی که راس گفت دلم می خواد متاهل باشم و ریچل یه دفعه با لباس عروس وارد شد. بعد چندلر هم دستش رو دراز کرد و یه میلیون دلار خواست. حتی از اونم بهتر!

بعد کلاس زبان خیلی هانگری بودم برای همین از این کیک کوچیک های شیرین عسل خریدم، دلم شیر هم خواست اما فقط شیرکاکائو تو مغازه بود و من دوست نداشتم، دلم شیر معمولی می خواست. کیک رو خوردم و تشنمه ام شد، همون لحظه یه پراید جلو پام وایستاد، زن و مرد میانسالی توش بودن، مردئه راننده بود، فکر کردم مسافرکشه و از اون جایی که اصرار دارم سوار تاکسی بشم با سر گفتم نه!

زن ئه اما ازم پرسید: تشنه ای؟

من موندم.

باز پرسید: تشنه ای؟

بعد یه شیر کوچیک دامداران رو با نی از پنجره آورد بیرون و گرفت جلوم. اول فکر کردم نذری ئه نگاه کردم دیدم نه فقط همین ئه. شیر رو گرفتم و گفتم: مرسی. مرد ئه گازش گرفت و رفتند و من با یه بطری شیر کوچیک موندم تو خیابون.

یعنی نمی تونستم خودم رو از اون وسط جمع کنم. آره من شیر می خواستم. آره تشنه ام بود اما این جوری؟ این جوری قراربود به دستم برسه؟

بعد چرا چیزهای دیگه ای که می خوام به دستم نمی رسه؟ یعنی این نشونه است؟ یعنی دیگه همه مردم مشنگ شدن؟

چه خبره؟!

البته که من شیر رو نخوردم و آوردم تو خونه حسابی وارسیش کردم که ببینم نکنه با تزریق چیزی توش ریخته باشن. بعله که بدگمونی رو دارم.

صد البته که آقای خونه بدترئه و بعد هم کشف کرده که تاریخ انقضای شیرئه دیروز تموم شده و اون زن ئه قصدش خیر نبوده و بعد که من گفتم شاید حواسش نبوده و گرنه می داده به شوهرش! گفته که همه که مثل تو نیستن و به شوهرهاشون احترام می ذارن!

اما واقعن برام عجیب ئه. نه شیر دادن از داخل پنجره پراید به یه آدم توی شهر کار عادی ئه_ خودم تا حالا به بچه های کار از پنجره پراید خوراکی دادم اما قیافه من بیشتر شبیه بی خانمان های خارجی ئه می تونه باشه نه بچه های کار_ نه آرزوی یه چیزی رو کردن و همون لحظه داشتنش. تازه چرا پراید مگه پوروشه چشه؟ حالا چرا شیر مگه پول چشه؟

نه جدی؟  الان کسی هست که بتونه این مسئله رو برای من روشن کنه که دقیقن چه خبره؟

من می دونم!


حالا که صحبت از بچه است(+ و +) بذارید منم بیام بازی البته الان دیرم شده و باید برم کلاس زبان و نمی تونم از اسم ها بگم.

فقط بگم من می دونم با این که عاشق دخترم با توجه به شانس ام حتمن صاحب سه قلوی پسر تخس مثل اینا می شم.

البته اون جا که سه تا شون لخت می دوند رو بیشتر دوست داشتم اما خب وقت ندارم باید برم کلاس واسه همین این رو جاش می ذارم



وقتی توضیح بیشتری لازم نیست


آب آشامیدنی در قرن 21 : +

وقتی که مصارف شخصی مواد مخدر جرمی در بر ندارد: +

دقیقن چی باید بشه که برم سر پروژه هام؟


 از ناراحتی کلی پروژه نیمه تموم و بی اراده گی خودم و دیدن این که هی دارم درجا می زنم، افتادم به جون خونه.

اون یکی نیمه لیوان


این مدت تو خونه ما jenga خیلی محبوب شده بود حتی تنهایی بازی کردنش، یه بار دیدم شوهر خواهرک داشت تنهایی بازی می کرد که یهو همه اش ریخت.

ازش پرسیدم: باختن به خودت چه حسی داره؟

گفت: من از خودم بردم!


یک اتفاق غیر عادی از نظر مرضیه


 گیج و مات بودنش رو درک می کنم: +

مشترک مورد نظر حرف زدن یادش رفته فقط بلده بنویسه


دوستان عزیزی که توی این مدت تماس گرفتید، ببخشید که جواب ندادم، حرف زدن آدمیزادی یادم رفته، خوب که شدم حتمن تماس می گیرم.

آب هایی که سردند


با داستان سارای بزرگ شدم، عروسی که پای عشقش ایستاد و زیر بار ظلم نرفت، دوستش داشتم، آوازش را هم با صدای بهبودوف و بابا شنیده و لذت برده بودم.

اما از روزی که این رو خوندم و آهنگ رو دانلود کردم، با آخ و امان گفتن های زن، هر روز با ساری گلین توی آرپا غرق می شم.

چطور همه مون شرلوک هلمز بشیم


یعضی از کتاب ها رو نمیشه یه بار خوند و کنار گذاشت. البته میشه این کار رو کرد اما خب اون استفاده ای که میشه ازش کرد رو از دست می دیم.

یکی از این کتاب ها رو دوست عزیزی بهم هدیه داده و این روزها مدام می خونمش. نمی تونم بگم تا حالا چند بار خوندمش. چون هر بار روی یک قسمت متمرکز می شم و هنوز هم با اطمینان نمی تونم بگم که کل مطالبش ملکه ذهنم شده.

کتاب مطلق زبان بدن، کتابی ئه درباره معانی پیام هایی که ما با بدن و حرکات مون به دیگران منتقل می کنیم و یا از دیگران می بینیم.

با خوندن این کتاب تازه فهمیدم چقدر راحت گذاشتم مصاحبه کننده میزان استرس و عدم اطمینان من رو بفهمه. یا چقدر ژست های من می تونه پیام های اشتباهی رو منتقل کنه.

برای مثال من عادت به دست به سینه نشستن دارم، خیلی اوقات وقتی راحتم هم این ژست رو دارم. اما توی صفحه 97 این کتاب نوشته:

«به یاد داشته باشید که در تمام پیام های زبان بدن، معنی پیام همان قدر که به فرستنده مربوط است به گیرنده هم وابسته است. ممکن است شما در وضعیت عصا قورت داده و دست به سینه احساس راحتی داشته باشید، اما مطالعات نشان می دهد واکنش دیگران به این وضعیت منفی است. پس چیزی که باید بیاموزید واضح است: از وضعیت دست به سینه اجتناب کنید، مگر این که بخواهید به دیگران نشان دهید که موافق نیستید و با آن ها مشارکت نمی کنید.»

از این نکته ها تو کتاب زیاد هست، برای همین می گم کتابی نیست که فقط یه بار خونده بشه و کنار گذاشته بشه، از این به بعد می خوام بیشتر حواسم به زبان بدنم و پیغام هایی که منتقل می کنم باشه، همین طور به زیان بدن بقیه!

خلاصه این که خیلی کتاب جالبی ئه. بابا و خواهرک که خیلی خوششون اومد و خواهرک سفارش داد که براش یکی بخرم. امیدوارم شما هم بخونید و ازش استفاده کنید.


پ.ن: دوستی که این کتاب رو بهم هدیه داده، دوست دنیای مجازی منه و اولش برام نوشته:

تقدیم به شهرزاد قصه گو.

بابام پرسید: چرا دوستت فکر می کنه اسمت شهرزاد ئه؟

گفتم: نههههههههههه! می دونه اسمم چی ئه! فقط چون علاقه من رو به هزار و یک شب می دونه این رو نوشته!

البته قیافه بابام بعد جواب من هنوز شبیه علامت سوال بود، شاید هم داشت فکر می کرد چرا این هم خودش مشنگ ئه هم دوستاش؟!

یعنی خونه مون تو ارتفاع چهار هزار متری ئه یا من از دست رفتم؟


چرا من فکر می کنم از این گربه ها دم خونه مون زیاد دیدم؟

تصویر کدبانوگری


آقای خونه در حالی که نیم ساعت پیش حالش بهم خورده: آیدا حالم بده، فکر می کنم باز می خوام بالا بیارم.

من: پس بیا این شیر رو بخور!

آقای خونه: چرا؟

من: آخه تاریخش تا امشب ئه. اگه تو بخوری و بالا بیاری کمتر دلم می سوزه تا خراب شه و بریزمش دور.

نگفته نذارم تا به حساب ناشکری نوشته نشه


هر شب به خاطر داشته هام خدا رو شکر می کنم. همیشه چیز جدیدی برای گفتن هست.

از قیمه ای که دوستی به دستت می رسونه چون می دونه قیمه روز عاشورا به دستت نرسیده و عینکی که دوستت از اون سر شهر میاره دم خونه ات چون می دونه عینکت شکسته و دوستی که اصرار می کنه آدرس بده تا برات آش رشته بیارم تا دوستانی که به خاطر من توی این دنیای مجازی دلشون می گیره یا حواسشون هست تو حرم یا سر نذری یا هر وقت خوب دیگه ای من رو یاد کنند.

خدایا بابت دوستانم ازت ممنونم.


پ.ن:

گفتم که من بی جنبه ام پس ممنون از همه تون و فعلن بی خیال اون پست، هر خبری شد بهتون می گم. قول.

شکم گنده خاله!


*شوهر خواهرم عاشق کالباس ئه، داشته کالباس می خورده، خواهرم هم برای ناهار خودش و نیم وجبی تارت اسفناج و پنیر درست کرده بوده اما تا اون آماده بشه. نیم وجبی میره سراغ باباش و شروع می کنه همراهی کردن با باباش در امر خطیر خوردن.

شوهر خواهرم هر دفعه که براش لقمه می گرفته، می پرسیده: این دیگه آخری ته؟

نیم وجبی می گفته: این دیگه آخریش نیست!

خلاصه دخترک بی خیال تارت میشه و کالباس می خوره در حدی که مامان و باباش فکر می کنن سیر شده اما وقتی خواهرم میاد ببرتش دست هاش رو بشوره، نیم وجبی چشمش به یک چهارم باقی مونده تارت مامانش می افته و می گه: بذار اینم تموم کنم! و میشینه پاش و می خوره.

وقتی خواهرم این رو برام تعریف می کرد نیم وجبی هم اون جا بود و داد می زد: دیگه آخریش نیست! دیگه آخریش نیست!

* میگن نیم وجبی تو خونه راه میره و می گه: یه چی بده بخوریم!

* پستونک نیم وجبی می افته زمین و خواهرم می ره داخل یه رستوران تا اون رو بشوره. نیم وجبی که تازه عصرونه خورده بوده رضایت نمی داده از رستوران بیان بیرون و می گفته: حالا یه چیز بخوریم!

نگه دارنده ام، نیکو نگه دار


یه بغضی هست که خیلی بدئه، خیلی. یا به زودی می ترکه یا حل میشه و از بین میره. تنها راه فهمیدن این که چطور تموم میشه، صبر کردنه. شوخی شوخی دارم روزهایی رو می بینم که اصلن انتظارش رو نداشتم.

خدایا می ترسم بیشتر از یه حدی طاقت نداشته باشم. ظاهرم رو بقیه دیدن، تو که درونم رو می بینی بیشتر از این سخت نگیر. نذار بشکن ام.

کسی که هست


این همه با مامان اختلاف نظر دارم، این همه جنگ و جدل مخفی و آشکار با هم داریم اما هر وقت مشکلی برام پیش میاد اولین چیزی که به فکرم می رسه اینه که زنگ بزنم به مامان و بهش بگم. تو اون لحظات فقط مامان می تونه کمکم کنه.

در خانه ما


1. بابا چکیده مقاله اش رو برای شوهر خواهرک می خونه که تایپ کنه، تا این جا همه چی عادی به نظر میاد اما اون چیزی که عادی نیست اینه که بابا بر طبق ذات معلم بودنش نمی تونه از توضیح تک تک واژه ها دست بر داره:

Dissected، البته این فعل گذشته است آخه من دارم درباره کاری که قبلن انجام دادم می نویسم شاید بیشتر شنیدی Dissection ، فرانسوی ها میگن دیسکسیون، یاد دکتر ایکس به خیر همیشه می گفت دیسکسیون، عربیش میشه تشریح کردن و فارسی ش میشه کالبد شناسی.

بعد می رسه به کلمه Anatomy، می دونیAna به لاتین یعنی بدن، جسم  tomy به معنی قطع کردن ئه. بعد چند تا مثال دیگه که tomy داره رو می گه و معنی هاشون رو می گه.

شوهر خواهرک هم کلمه وازکتومی رو مثال می زنه. بابا می گه: آره این جا واز یعنی لوله وازدفران رو می بندن البته قطعش نمی کنن این یه اصلاح ئه چون توی این عمل فقط ارتباط قطع میشه.

خدا رو شکر کنید زیانم خیلی خوب نیست وگرنه دونه دونه واژه های اون خلاصه مقاله سیصد کلمه ای رو همراه با خاطراتش براتون می نوشتم.


2. آقای خونه و شوهر خواهرک پی اس 2014 رو نصب کردند و مدام دربارش حرف می زنند:

چرا فلانی توی تیمم_ بارسلون ارث باباشونه_ نیست؟ 

سرعتش بالاست ها!

گل هاش به نظر طبیعی میاد!

چرا داور غش کرده سمت تو؟

حواسم نبود با فلانی که کارت زرد داره خطا نکنم!

این وسط هم صدای گزارشکر انگلیسی زیان معلوم رو اعصاب باباست چون مدام لهجه شون رو مسخره می کنه: نگاه چطوری گفت هیر!

من: خوشگل گفت که، ر رو نگفت!

بابا مثل اونا تلفظ می کنه هیر! کجاش قشنگه؟ دیدی گلوشون بعد یه مدت چه فرمی به خودش می گیره؟

من: اما لهجه شون خیلی سکسی ئه!

که البته کمکی به علاقه بابا نمی کنه حتی ممکنه من رو هم از چشم بابا بندازه، چون حتی اگه از جریان فتح هرات و بوشهر بتونه یه جوری به خاطر بی لیاقتی پادشاه های ایران بگذره کلن نمی تونه انگلیس رو به خاطر کاری که در 28 مرداد با مصدق و ایران کرد ببخشه.

بابا سعی می کنه خودش رو قانع می کنه: چون آمریکا فوتبال قوی نداره واسه همین گزارشگرش انگلیسی ئه!


3. آقای خونه داره با سر و صدا شله زرد می خوره من چیزی نمی گم اما خواهرک تحمل نمی کنه: یا همین الان این جوری خوردن رو قطع می کنی یا خودم شخصن خدمتت می رسم!

دلم می خواهد خواهرک رو ببوسم.


4. آقای خونه یه رفتاری داره که من بهش می گم سندروم شخص سوم، رفتارش با من خوب ئه اما جلوی نفر سوم حتمن رفتارش بد میشه، متلک می گه، خیط ام می کنه، باهم مسابقه می ده و کل کل می کنه. انقده خوش می گذره، توی این مدت چند وقت یه بار می کشمش تو اتاق و می گم: چرا جلوی بابا این جوری می کنی؟

می گه: چه جوری؟

می گم: این رفتارها خوب نیس. نکن!

می گه: من که تفاوتی رو حس نمی کنم!

دلم می خواد تفاوت رو بکوبم تو صورتش، حیف که نمیشه، مهمون داریم.


5. خواهرک: لک خودکار پاک میشه؟

من: آره با ماست باید بشوریش.

خواهرک: پس هر وقت ما رفتیم این لباست رو که تنمه رو با ماست بشور!


6. بابا فرم ثبت نام کنگره ئه رو پر می کنه، عادت داره با صدای بلند فکر کنه، برای Mobile Number باید 98 رو هم بنویسم؟

آقای خونه و با جناقش مشغول بازی اند و صدای گزارشکر انگلیسی و تماشاچی ها هم همین جوری تو خونه هست.

من: نه!

بابا: خب می نویسم +98! چرا 4 رو نمی زنه؟

من: خرابه باید محکم فشارش بدی.

بابا چند بار سعی می کنه و نمیشه: نشد که!

من: بابا محکم تر بزن روش!

بابا: خب خراب میشه!

من: بابا اون خراب ئه!

شوهر خواهرک با تقلید صدای علی دایی: شما بگید اگه این خطا نبود پس دیگه چی خطائه؟

بابا: منظورش از affiliation چی ئه؟

من و خواهرک هر کدوم نظرمون رو می گیم اما بابا می گه: نه، نظر خودش رو هم نمی گه.

من اصرار دارم که این سایت رسمن بی خوده چرا فارسی نداره، چرا انقدر دیر لود میشه، و کلی غر دیگه، بابا ول کن affiliation نیست، آقای خونه و با جناقش هم از هیچ گونه سروصدایی درغ نمی کنند.

آخرش من یه خط تیره جلوی affiliation میذارم و فوری دکمه register رو می زنم. بابا می گه: چی نوشتی؟

می گم: هیچی! یه جوری نگاه می کنه انگار تا حالا ندیدتم.

صدای آقای خونه درمیاد: آفساید نبود که!

و این همچنان ادامه داشت.


7. یاد گرفتم که با چشم بسته ببافم، تکیه می دم به رخت خواب پیچ، چشم هام رو می بندم و سعی می کنم صدای گزارشکر فوتبال، با جناق ها، بلند فکر کردن بابا رو نشنوم، نخ رو می پیچم دور انگشتم و می بافم.

فقط به خاطر یه Y


ای کاش می فهمیدی هربار که می گی باشه می کنم و نمی کنی، هر بارکه می گی الان و بعد سرت دوباره به کار قبلیت یا کار جدیدتری که هیچ ربطی به چیزی که من گفتم نداره گرم میشه، چقدر از هم دور می شیم.