بقیه امروز یا چطوری با یک اژدهای کور به سلامت پرواز کنیم؟
بعد همه این جریان ها، وقتی تو راه کلاس زبان بودم، آقای خونه زنگ زد و از درست نشدن کاری که تاثیر مهمی تو اخلاق من و البته زندگی مون داشت گفت و دیگه من از دست رفتم.
مخصوصن که بعدش هم گفت آره از صبح تو جلسه بودم و ناهار نخوردم و خیلی خسته ام و واسه همین میام خونه یه چیزی بخورم، در ضمن وقت نکردم آرایشگاه برم!
یهو من منفجر شدم: پس بدبخت شدیم رفت، خسته شدم. چرا زندگی مون این جوریه؟ تو چرا این جوری می کنی؟ چرا ناهار نخوردی؟ چرا هر چی بهت می گم ناهار ببر، نمی بری؟ چرا نمیری سلمونی؟ چرا به من اعتنا نمی کنی و ...
تا خواستم نفس تازه کنم: آقای خونه گفت باشه من همین جا ناهار می خورم، آرایشگاه هم میرم. خوبه؟
گفتم: چه می دونم. قطع کردم و تا خود کلاس زیان اشک ریختم. هی هم به خودم می گفتم: نکن زشته. مردم چی می گن؟
بعد خودم جواب می دادم: به درک!
بعد آیدای مشنگ می خواست پادرمیونی کنه می گفت: ایراد نداره داره بارونم میاد.
بعد بقیه آیداها بهش می گفتن: برو بشین سرجات! تازه نه با این ادبیات، خلاصه وضعی بود.
تا رفتم سر کلاس و یکم آروم تر شدم، نیم ساعت بعد اومدم از کلاس بیرون به آقای خونه زنگ زدم و معذرت خواستم و گفتم حالم خوب نیست. اونم گفت: ایراد نداره عزیزم! بعله! تازه بعد هم sms داد که می مونم شرکت با هم برگردیم خونه.
از اون طرف هم مهتاب قبلن در کامنتی به این مضمون: «سلام و درود. خونه شما کجاست؟» آدرس خونه ما رو پرسیده بود چون می خواست آش پشت پای مامان و باباش رو برای من بیاره که یه وقت بچه ام زشت نشه. منم بهش گفته بودم که زحمتت میشه و تازه اون روز کلاس زبانم و نیستم و مرسی از این حرفا! بعد دیدم نه بابا، با مهتاب طرف ام و آدرس دادم خدمت شون اما گفتم راه مون دوره بذار تو یه ذره از مسیر رو بیا من یه یه ذره که اذیت نشی که البته قبول نکرد.
خلاصه لطف کرد و توی این بارون و ترافیک و روزهای شلوغ خودش اومد دم کلاس زبان بنده و نشستیم تو ماشینش و انگار که چند ساله با هم نشست و برخواست داریم حرف زدیم. هی هم یادمون می اومد که اون مهمون داره و آقای خونه تو ماشین منتظر منه و ترافیک و بارونه اما خب تاثیری در شدت و مدت مکالمه مون نداشت.
خیلی خوش گذشت، حالم خوب شد، حتی قبل از آش تراپی بعد هم دوستم زنگ زد بعد هم یه دوست دیگه ام بعد هم با آقای خونه آش خوردیم و آقای خونه بعد از خوردن سه کاسه آش، توصیه کرد که رفاقتم رو با این دوستم ادامه بدم.
همین دیگه شب شده و من زنده ام، دور و بری هام همین طور. خودش خیلی خبر خوبی ئه البته هنوز سرعت اینترنت مون افتضاحه، هنوز هم لپ تاپم تو تایپ کلمات اذبتم می کنه و بقیه مشکلات هم به قوت خودش رو دوشم سنگینی می کنند اما خب همین که امروز به خیر گذشت جای شکر داره.
البته این وسط خبر یه ورک شاپ فوق العاده به گوشم رسید که هزینه ای حدود چهارمیلیون داره ولی خیلی استثنایی و رویایی و احتمال تکرار نشدنش به شدت هست و کاملن می ارزه و من از اعماق وجودم دلم می خواد برم. فقط هم با دو مشکل پول و زمان ورک شاپ مواجه هستم اما می خوام این رو بذارم برای فردا، شاید بشه. از کائناتی که به من شیر و آش و قیمه و عینک می رسونند، بعید نیست.