می نویسم تا یادم بماند


یادم بمونه که تا آخر بهمن همه این ها رو بپزم:

کیک کدو حلوایی و گردو

اشترودل سیب

برش های کدو حلوایی

پودینگ سیب

پای کدو حلوایی

پای سیب

کوکی دارچینی

امیدوارم روزهای شاد و خوشمزه ای پیش رو داشته باشم.

فضولی در اخبار روز


به این می گویند: مرض داشتن!

فکر کنم گوردون فقط همین روزنامه رو می خونه.

به جایی رسوندن مون که همچین خبری میاد تو خبرگزاری هامون.

وقتی شفاف سازی با من نبودم، دستم بود، تقصیر آستین ام بود، بیان می شود.

نمی تونم درک شون کنم


_ آدم هایی که نمی تونند تو صف وایستند و زرنگی بازی در میارند تا از بقیه بزنند جلو، مخصوصن اونایی که با تظاهر به نفهمی این کار رو می کنند.

_ آدم هایی که درباره همه چیز و همه کس نظر می دهند و حکم صادر می کنند.

_ آدم هایی که از شنیدن خبر موفقیت بقیه ناراحت می شوند.

_ آدم هایی که تو اتوبوس شلوغ، بی توجه به اعتراضات بقیه به زور از بین جمعیت رد می شوند و بعد از له کردن پا و دست و کمر بقیه، عذر خواهی که نمی کنند هیج، تازه طلبکار هم هستند.

_آدم هایی که زیر آب بقیه رو می زنند.

_ آدم هایی که مدام به کار بقیه کار دارند که بقیه چه می کنند، چی می پوشند، کجا میرند و بعد تازه قضاوت شان هم می کنند.

_ آدم هایی که اعتقاد دارند فقط زندگی شخصی خودشان مهم هست و می گویند ما گلیم خودمون رو از آب بیرون بکشیم بسه و کاری به مشکلات فرهنگی، اجتماعی یا سیاسی مردم ندارند و به کسانی که این چیزها برایشان مهم هست، می گویند بی کاری ها!

البته آقای خونه این طور فکر نمی کنه!


از وقتی پنجمین نفر بهم گفت تصمیم گرفتم بنویسم که عاشق تونم.

البته دو، سه روزی میشه که نفر پنجم بهم گفته اما امان از مهمون داری که وقت برای آدم باقی نمیذاره.

حالا می گم :

من عاشق همه تونم، فرق هم نمیذارم اما خدایش دوستانی که توی این مدت فکر کردند و حدس زدند که عمل جراحی آقای خونه مربوط به تصمیم ما برای بچه دار شدن احتمالی مون ئه و چون آقای خونه مشکل داره رفته عمل کرده، خیلی خیلی محشرند! درسته که غلط ئه اما فوق العاده بود! کلی شادم کردید.

وقتی فرهنگ از سیاست جلو می زند


وقتی اول مصاحبه رو تو تابناک خوندم و متوجه شدم گوردون تقاضا کرده که مصاحبه اش جای دیگری به جز نشریه پنجره منتشر نشه، ناراحت شدم که چرا به خواسته اش احترام نذاشتند اما بعد با خوندن بقیه مصاحبه، چیزهای مهم تری برای ناراحت شدن پیدا کردم.

متاسفم که این کارگردان اون عده از ایرانیانی رو دیده که برای حمله کشورهای دیگه به ایران لحظه شماری می کنند و اون رو به همه مردم کشورمون بسط داده.

متاسفم که فکر می کنه رعب و وحشت برای ملت ما بد نیست.

متاسفم بعد از این همه مطالعه درباره ایران و مردمش به این نتیجه رسیده که همه ما یه نظر واحد داریم.

متاسفم که به جمله اصغر فرهادی موقع گرفتن اسکار خندیده.

متاسفم که چنین دید محدودی دارد و مطمئنم همه این ها به خاطر تعصبی است که به خط فکری خودش دارد.

ای کاش می شد همه دید وسیع تر و بدون تعصب تری به دنیا داشته باشند. دلم زندگی کردن در چنین دنیایی رو می خواد.


پ.ن: نود درصد ام شد صد در صد.



سه روز بعد نوشت: سیما جان درست می گفتی، مصاحبه تکذیب شد.

اونم من رو شناخته


پای اسکایپ خواهرم به نیم وجبی گفته بود به خاله خواهرک بگو:

خاله خواهرک خیلی دوستت دارم، بلیط هواپیما هم گرفتیم که زودی بیایم خونه خاله خواهرک.

نیم وجبی گفته:

خاله خواهرک خیلی دوستت دارم، بلیط هواپیما هم گرفتیم که زودی بیایم خونه خاله آیدا!

وقتی یک مشنگ، پیشگیری می کند


امروز مهمون دارم، دیروز برای این که امروز خیلی خسته نشم و جلوی مهمون ها قیافه خسته ای نداشته باشم، انقدر از خودم کار کشیدم که کمرم و پاهام ناکار شدند و الان نمی تونم صاف صاف راه برم!

آیدا دیگر قصد ندارد به اون آقای دکتر بد و بیراه بگوید


چیزی که چهارشنبه من رو خیلی ناراحت کرده بود، امروز برام اونقدر ناراحت کننده نیست. الان که اومدم بنویسمش، متوجه شدم دیگه اونقدر ناراحتم نمی کنه و خیلی راحت می تونم ازش بگذرم.

می دونستم گذشت زمان به آدم کمک می کنه ولی فکر نمی کردم دو روز هم انقدر تاثیر گذار باشه که با توجه به این تجربه، انگار هست.

با این وضع عنوان از کجا بیارم؟


چهل دقیقه ای هست که "پست مطلب جدید" رو باز کردم و زل زدم بهش اما نمی تونم بنویسم. نه این که حرفی نداشته باشم نه، فقط نمی تونم بنویسم.

برای شکستن این طلسم تصمیم گرفتم همین چند خط رو بنویسم تا ببینم چی پیش میاد.

با اینا نقاهت رو سر می کنیم


Lost رو وقتی دیدم که آقای خونه گردن درد داشت و مونده بود خانه، هر وقت از Lost حرف می شد من یاد لم دادن روی مبل و با بی خیالی تماشاکردن DVD های چهار سیزن اول سریال و عصرهای تاریک خانه جمالزاده می افتم.

حالا Once Upon a Time و Game Of Thrones برایم یعنی دراز کشیدن و میوه خوردن روی تخت و تا سه صبح بیدار نشستن پای سریال با آقای خونه ست. این وسط ها من وبلاگ آپ می کنم، خونه تمیز می کنم و آشپزی هم می کنم، البته. به هر حال سن و سالی ازم گذشته.

وقتی آیدا حواس خودش رو پرت می کند


فکر کنم از پست های اخیرم پیداست که این روزها حالم فرق می کند، سعی کردم ننویسم تا غرغر تکراری به حساب نیاید_ کائنات عزیز فکر نکنید منظورم اینه که مشکلاتم تکراری شدن و به جدیدش نیاز دارم ها_  به همین دلیل برای فرار از حال بد موازی با مرتب کردن کمدها به آشپزی با ایده های جدید روی آوردم، یعنی یه دستور قدیمی و جواب پس داده شده رو بر دارم و خودم توش دخل و تصرف کنم و بعد حس کنم ای ول!

به این ترتیب؛ ساندویچ مرغ، کیک گردو و دارچین و کیک پرتقال درست کردم که جوابش رضایت بخش بود و مورد تشویق آقای خونه قرار گرفت_ البته مدام گیر می داد که بذار من سفیده ها رو با همزن بزنم _ امشب هم به سراغ این دستور رفتم، دستوری که سال هاست استفاده می کنم و کلوچه هایش همیشه خوشمزه می شود.

طبق معمول با نصف مواد خمیر رو درست کردم، بعد رفتم سراغ مواد میانی اش، از شما که پنهون نیست من عاشق ترکیب سیب و دارچین ام. برای همین دوتا سیب زرد رو خرد کردم و با مقداری دارچین و شکر و کره گذاشتم روی شعله کم بعد که کره آب شد خیلی کم آب جوش بهش اضافه کردم تا نرم بشه.

پوست های سیب ها رو هم ریختم توی قوری و دمش کردم که خدایی نکرده چیزی از کدبانویی ام کم نشود.

بعد تصمیم گرفتم از موز استفاده کنم، خب موز خوشمزه اس اما دوست داشتم با طعم دهنده ای مزه اش رو قوی تر بکنم، دارچین رو چون برای سیب استفاده کرده بودم و هل رو هم برای خمیر گذاشتم کنار، جوز هندی و میخک رو هم گذاشتم کنار چون جزو طعم های مورد علاقه آقای خونه نیستند. بعد یادم افتاد موز با کاکائو یا قهوه خوشمزه میشه. از خیر سر تمیز کردن کابینت ها نه کاکائو داشتیم نه قهوه، اولش یکم ناامید شدم بعد یادم افتاد، پودر نسکافه فوری که داریم.

یه دونه موز رو له کردم با یه بسته از پودرهای فوری 2 در 1 قاطی کردم و بعد برای این که دل موزها نشکنه که چرا سیب دوتا و موز یکی؟ یه موز دیگه رو هم اضافه کردم، وقتی مزه مخلوط رو چشیدم با مزه ای شبیه زهرمار مواجه شدم برای همین مقادیری شکر به مخلوط ام اضافه کردم و بعد که دوباره مزه کردم با زهر مار شیرین مواجه شدم.

مطمئن هم بودم که پختن از مزه اش کم نمی کند هیچ، باعث بیرون آمدن عصاره اش می شود و خدا رحم کند اما از آن جا که کدبانوگری ام گل کرده بود معجون رو ریخنم توی مخلوط کن و بهش شیر اضافه کردم که به عنوان شیر موز نسکافه ای بدمش به آقای خونه و به دلیل این که از اول قرار گذاشتیم که تو سختی ها و خوشی ها با هم شریک باشیم، یک لیوان هم برای خودم ریختم.

به آقای خونه لیوان رو دادم و با افتخار گفتم: شیر موز نسکافه ای ئه!

آقای خونه بعد از خوردن اولین قلپ گفت: اللهم اشف کل مرضانا...

من عصبانی گفتم: چرا؟!

آقای خونه گفت: چطور به این نتیجه رسیدی؟

من هم در عین صداقت تمام جریان رو تعریف کردم و البته باز هم صادقانه گفتم این بهترین مزه ای که بود که ازش دراومده و خدایش بد هم نبود، آقای خونه قدر نمی دونه. دیگه از اون موش ئه تو راتاتوی که کمتر نیستم.

کاردستی به اسم نیم وجبی ها به کام خودمان


این خونه عروسکی رو دیدم و کلی ذوق کردم، تصمیم گرفتم برای نیم وجبی وقتی اومد خونه مون درستش کنم. گفتم به شما هم نشون بدم شاید دور و برتون نیم وجبی داشتید و خواستید این جوری خوشحال شون کنید.

موفقیت های دوستان آیدا


در جریان راه اندازی این مجله اینترنتی و سختی های کارش قرار گرفته بودم و خدا رو شکر بالاخره دوست عزیزم تونست وانیل رو راه اندازی کنه، بهش تبریک می گم و بهترین آرزوها رو براش دارم.


دوتا دوست دیگه هم درباره تلاش های اینترنتی شون برام نوشتند:

دوستی سعی داره که با کمک دوستان فرصتی برای دیده شدن در اختیار دیگران بگذاره و از همکاری بقیه استقبال می کنه.

دوست دیگری هم درباره این سایت برام نوشت و گفت که دوستانش برای این سایت خیلی زحمت کشیدن.


برای همه شون آرزوی موفقیت می کنم.

وقتی خیال آیدا راحت می شود


فکر می کنم نوشتن درباره این موضوع واجب کفایی بوده و با نوشته های دوستان دیگه وظیفه ای بر عهده من نیست:

آنا نوشت

گولو نوشت

با اینا زمستون سر می کنم


یکی از خوشی های این روزهای من: یافا

من که داد نمی زنم!


فرهنگ خانواده من و آقای خونه خیلی فرق دارند، خیلی چیزها تو زندگی یکی مون هست که اون یکی اصلن تجربه اش نکرده، حالا این وسط شما محیط دخترانه خونه ما_ تنها مرد خونه ما، بابام ئه که اونم خیلی ملایم و مهربون ئه_ و محیط مردانه خانواده آقای خونه_ سه تا پسر و یه پدر نظامی/بازاری و  یه مامان مظلوم_ رو هم به این ملغمه اضافه کنید، می تونید کلی تفاوت های عجیب رو پیدا کنید.

یکی از مهمترین اختلاف نظرهای ما مفهوم "داد زدن" می باشد. تو خونه ما به صدای بلندتر از یک حد معمول داد گفته می شود و معمولن هم داد زدن به خاطر فاصله اتاق ها از هم توسط ما بچه ها انجام می شد که سر اون هم مامان حسابی باهمون برخورد و می کرد و می گفت: کاری دارید برید کنار هم حرف بزنید، چیه داد می زنید!

اما تو خونه آقای خونه "داد زدن" خانه ما، یعنی حرف زدن خیلی با حال برای تاثیر قراردادن طرف مقابل و "داد زدن" خودشان یعنی مفهوم شیپور صور اسرافیل در اکثر فرهنگ ها!

بعد از چند سال ازدواج از آقای خونه خواستم که وقتی تلفن مهمی مربوط به کارش بهش میشه بره تو تراس حرف بزنه با این حال بازم صداش میاد تو خونه، جالبه که من هنوز فکر می کنم داره دعوا می کنه و اون می گه دعوا نبود، حرف می زدیم!

حالا الان بیشتر از بیست دقیقه اس که آقای خونه داره با پدرش حرف می زنه، دعوا هم ندارند، یه چیزی تو مایه های احوال پرسی ئه. اما انقدر میزان صدای آقای خونه بلنده_ تازه از لحنی که به صداش داده تا مثل باباش حرف بزنه هم می گذرم_ که با این که در دوتا اتاقی که ایشون هست و من هستم رو هم بستم اما هم سرم درد گرفته هم عصبی شدم.

موارد زیادی از این داد زدن ها و مبحث بعدی که فحش دادن ئه می تونم تعریف کنم که بماند برای بعد چون الان خیلی اعصاب ندارم و دادهای آقای خونه مانع از تمرکز کردن من میشه!

وقتی آیدا شیرینی پزی رو گذاشت کنار


افتادم به جون مرتب کردن کمدها و کابینت ها، همیشه وقتی بهم ریختم، این کار بهم حس خوبی می ده، حالا یا واسه اینه که ذهنم رو طبقه بندی می کنه یا این که حس می کنم لااقل یه کار مفید انجام دادم.

برای زجر دادن خودم هم از سخت ترین کار و اون چیزی که همیشه ازش فرار می کردم شروع کرد، دوتا کابینت مخصوص مواد اولیه کیک و شیرینی پزی، از سه سال پیش به این ور بنا به کلی دلیل خوب و مسخره با هم، دیگه به اون صورت کیک نپختم، شیرینی و تارت رو که اصلن، اما هر از چندی می رفتم در این کابینت رو باز می کردم، نگاهش می کردم و می بستمش. میشه گفت جعبه پاندورای من بود.

می دونستم تاریخ مصرف کلی از مواد گذشته اما دلش رو نداشتم که اونا رو بریزم دور، اما بالاخره دیروز رفتم سراغشون و با بی رحمی و چشم های اشک آلود و عصبانیت از خودم اون جا مرتب کردم، انواع شکلات های سفید و قهوه ای، انواع ترافل، رنگ، انواع +آیسینگ، کلی از محصولات این کاتالوگ، پودر نارگیل، آرد نخودچی، روغن صاف قنادی، برام سخته از همه شون بگم، دیگه خودتون تصور کنید، سه کیسه پر شد.

موقع گذاشتنشون دم در، کلی ازشون معذرت خواستم که به خاطر تنبلی من نتونستند خوشبخت بشند و سرنوشت شون به این جا ختم شد.

صبح رفتم سراغ کمد لوازم آرایشی و اوف! من چقدر گردنبند و انگشتر شکسته دارم که البته باز هم نداختم شون دور به امید روزی که درست بشن، اما انواع کرم های زیبایی و آرایشی و پدهای کج و کوله و سنجاق های شکسته و کاتالوگ ها و جعبه ها_ انگار مرض جمع کردن جعبه داشتم_ رو ریختم دور.

الان هم اومدم سراغ کابینت لوازم قنادی، اولین چیزی که رفت به کیسه آشغال ها، حدود ده تا از لاشه های جعبه های کیک بود که در اثر مرور زمان شکسته شدند. طفلکی ها نوی نو بودند.

دیگه طاقت نیاوردم، گفتم بیام این جا از بنویسم و بعد برگردم سر کارم. امیدوارم این آخرین باری باشه که وسایل و مواد اولیه ام رو این جوری هدر دادم.

برم که خیلی کار دارم.

وقتی آیدا کم می آورد


نمی دونم چی بگم وقتی با این مواجه می شم، نمی دونم چه جوری باید تشکر کنم چه جوری باید خوشحالی کنم و چه جوری باید بنویسمش.

دوست عزیز ندیده به خاطر این همه مهربونی و لطفتت ازت ممنونم و متاسفم که بهتر از این بلد نیستم تشکر کنم و گرنه برایت می گفتم که وقتی پروانه درباره این شال به من گفت چگونه خوشحالی، خوشبختی و شادی و چند تا حس ناشناس دیگه رو همزمان تجربه کردم.

باید سعی کنم از این به بعد اسم پایان نامه ام یادم بمونه


ترم ششمی شدم رفت...

برگه های سنوات رو گرفتم، نوشته بود عنوان پایان نامه، زنگ زدم آقای خونه از روی پروپزوالم برام عنوانم رو خوند.

بار اولم نیست تو این مدت هرکی ازم عنوان رو پرسیده این جوری جواب دادم: ببین درباره این موضوع ئه که بر می گرده به این مبحث_ چون این مبحث خیلی جای کار داره_ بعد هم تمرکزم روی این سه تا کارئه!

احتمالن وقتی از زمان تحویل پروپزوال به بعد هیچ غلطی نکرده باشی این اتفاق ها خیلی غیرعادی هم نیست.

در ادامه فرم نوشته دلایل تقاضای تمدید.

خب چی بنویسم؟! تنبلی مفرط؟! بی خیالی؟! حماقت؟! یا سه تاشون با هم؟

sms دادم به دوستان اهل فن و البته بابا که در جواب این سوال منطقی به جای دلیل تنبلی چی بنویسم، مخصوصن که معلوم شد فرم ترم 5 رو هم پر نکرده بودم و باید دوتا فرم رو پر کنم.

بابای مهربون من زنگ زده و می گه: دختر من که تنبل نیست!

بهش گفتم: بابا جون گذشت اون روزها...

بابا اصرار داشت که نه اصلن ممکن نیست و از این حرفا، دلایل من هم براش قانع کننده نبود، خدایش این مهر و عاطفه پدر و مادری، چشم والدین رو زیادی به روی حقیقت می بنده ها!

القصه، امروز بالاخره بعد ماه ها رفتم دانشگاه، فرم های سنوات رو تحویل گرفتم و چیزی که هیچوقت فکرش رو نمی کردم اتفاق افتاد:

ترم ششمی شدم...

ولیعصر عقیم


اگه حتی بتونی بی خیال وضعیت فرهنگی کشورت بشی که توش سینماها تعطیل می شن و این که بدونی سینمایی که از بچه گی کلی خاطره ازش داشتی و هنوزه هنوزه قرار هات رو با دوست هات دم اون جا میذاری تعطیل شده یه چیزه، این که از جلوش رد بشی و اون میله های فلزی لعنتی رو ببینی یه چیز دیگه است. (+)

I Believe in Santa


من: آقای خونه خیلی بدجنسی، از یه ماه پیش بهت گفتم دوست دارم برام شکلات های بابانوئلی بخری و نخریدی حالا هم کریسمس تموم شد هم سال نو!

آقای خونه: عزیزم می خوام بهت یه رازی رو بگم...بابانوئل وجود نداره!

شوهر خواهرک: واقعن؟! من تا حالا فکر می کردم تو بابانوئلی!

همه از ما می‌ترسند


چند روز پیش وقتی پسرک لاله از او سوالی پرسید و لاله مانده بود چطور جذام و سل رو برای پسرکی شش ساله توضیح بدهد که نترسد به او گفتم: بگو توی ایران ریشه کن شده.

دروغ نگفتم، فکر می کردم ریشه کن شده. امروز که این را خواندم از بی اطلاعی خودم خجالت کشیدم.


پ.ن: من سایت انجمن حمایت از جذامیان رو پیدا نکردم، کسی اطلاع بیشتری در این مورد دارد؟

یکی از راه های افتخار


در حال حاضر آقای خونه نباید و البته نمی تونه که خم بشه و برای همین به غیر از این که تموم کارها با من ئه توی لباس پوشیدن همسرم محترم هم باید کمک کنم. مخصوصن قسمت جوراب و کفش.

چند شب پیش که خواهرک اینا خونه ما بودند. شوهر خواهرک ایمپلنت کرده بود و خواهرک کلی نازش رو می خرید. موقعی که خواستیم از خونه بریم بیرون من طبق معمول خم شدم تا نیم بوت های آقای خونه رو پاش کنم و متوجه شدم خواهرک و شوهر خواهرک زل زدن به ما.

آقای خونه با افتخار روش رو کرد به طرف باجناقش و گفت: الان دلت می خواست به جای عمل لثه، عمل من رو انجام داده بودی نه؟!

ناگهان نیم وجبی


ممنون که هستید، مرسی که حالم رو پرسیدید و ببخشید که ناراحت و نگران تون کردم. خدایش اگه مشکلم تمیز کردن خونه بود با این همه داوطلب دوست داشتنی کمتر از نیم ساعت حل می شد.

بد نیستم،قسمت دوم Sherlock رو هم دیدم نمی دونم چرا دیگه جنایی نیست، بله مرسی که گفتید هوا هم امروز آفتابی ئه، روزهای بد هم می گذرند و احتمالن خواب های آشفته هم دست از سرم بر می دارند. البته اگر هیولای درون آقای خونه اجازه خوابیدن به من رو بده.

دیشب و پریشب نیم وجبی رو با بدترین کیفیت صدا و تصویر تو اسکایپ دیدم و خب همون هم در بهبودی حالم تاثیر مهمی داشت.

پریشب خوابیده بود رو پاهای مامانش و مدام تکرار می کرد: من به مامانم چسبیدم!

دیشب هم سعی داشت کلی چیز رو توی یه لوله استوانه ای باریک جا بده و وقتی نتونست زد زیر گریه و فایده هم نداشت از حجم و گنجایش و ظرفیت براش بگیم. همچنان مثل کریچر* داد و بیداد می کرد.

مامانش بهش گفت: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ به جای گریه کردن حرف بزن و بگو مشکلت چیه؟

با گریه گفت: اما من می خوام گریه کنم!

بعد که مامانش بهش بی توجهی کرد سر مامانش داد زد: من دارم عصبانی می شم! من دارم عصبانی می شم! من دارم عصبانی می شم!

باز هم که مامانش بهش توجه نکرد بالاخره یاد من افتاد و گفت: خاله آیدا چرا این باز نمی شه؟

و این گونه بود که دل من از گرفتگی در اومد.


* عکس کریچر رو موقع داد و بیداد روی فرش دورسلی ها پیدا نکردم.

روزی که خوب نیستم


کلی ظرف کثیف توی سینک و آشپزخانه است، کف خونه پر چیزهای کوچولو کوچولو ئه، باز هم کف خونه پر لک آب و دوغ و احتمالن چیزهای دیگه اس و چون بخارشور خراب ئه باید به روش حوله و دست تمیزش کنم، کلی لباس تو نوبت شستشو با ماشین و دست قرار دارند، دستشویی ها باید شسته بشن، خونه باید گردگیری و جمع و جور بشه، باید به گلدون های توی تراس رسیدگی بشه، یخچال باید مرتب بشه.

همه این کارها منتظر من اند. برام هم سخت نیست یعنی مسلمن خسته می شم اما خب می دونم که بعد یه روز طولانی تموم میشن.

مشکلم اینه که بغض دارم حالا یا به خاطر هورمون هاست یا به خاطر دلتنگی یا به خاطر بی پولی یا به خاطر فشار مریض داری یا پایان نامه ای که باید برم این ترم هم برش دارم یا همه شون با هم. در هر صورت بغض دارم و به جای این که پاشم و به کارهام برسم نشسته ام یه گوشه و زل زدم به روبرو.

می دونم تموم میشه می دونم می گذره، می دونم مشکلات و خوشی های دیگه جای این مشکلات و خوشی ها رو می گیرن اما هیچ کدوم از اینا باعث نمیشه بغض لعنتی بره و بذاره من راحت نفس بکشم.

گفته بودی می دونم حرفم ممکن بد به نظر برسه اما با این همه کار موندم که کی قراره منفجره بشی؟

انگار قرار نیست منفجر بشم قراره یواش یواش غرق توی این حجم بغض بشم.



بابابوزورگ


آقای خونه از بابا می پرسه: الان یه سوال این وسط مطرح میشه اگه بب دوم دنیا بیاد بالاخره شما میذارید یکی شون با ما بازی کنه؟

بابا دست هاش رو به حالت بغل کردن دوتا بچه بالا می بره و تکون می ده و لبخند موذیانه ای می زنه!


قشلاق ام آرزوست


گفته بودم که باتری خورشیدی دارم و عاشق آفتابم مگه نه؟

می دونم بارون و برف خیلی قشنگ و خوبه اما از پشت پنجره. فقط در همین حد. تو خونه وسیله گرمایشی روشن نمی کنم اما موندن تو خونه بهم حس امنیت می ده، حس دیوار و سقف داشتن مقابل طبیعت بی رحم. بله می دونم این جا تهران ئه و سیبری نیست اما آدمی که وقتی تو فیلم یا سریالی برف می بینه برای همدردی با بازیگرها سردش میشه، چه انتظاری دارید؟

تازه اصلن دوست ندارم خیس بشم. سرما یه طرف خیس و گلی شدن یه طرف. خدایش ییلاق و قشلاق عشایر فکر محشری ئه. اصلن رگ ایلاتی و عشایریم بدجور دلش قشلاق می خواد. یه جای گرم و آفتابی، حالا خنک هم خوبه اما سرد نه.



آیداف یا آیداوس


ظرف شستن، تمیز کردن خونه و غذا پختن مرتب این روزها، من رو تبدیل به سیزیف خانه داری کرده.

آیدا و معجون سازی


*دمنوش انرژی:

زنجبیل ورقه شده به اندازه یه بند انگشت+ یه چوب دارچین+دو ورق پوست زرد لیمو ترش سنگی رو به مدت 20 دقیقه دم می کنیم بعد میزاریم خنک تر بشه و بهش آبلیمو و عسل (هیچ وقت عسل رو به نوشیدنی داغ اضافه نکنید خطرناکه) اضافه می کنیم. با خوردنش گرما رو حس می کنید. برای سرما خوردگی هم خیلی خوبه.

اگه مزه تند رو دوست دارید مدت زمان دم کردنش رو بیشتر کنید تا مزه تند زنجبیل بیشتر بشه. اضافه کردن چند تا دونه فلفل سیاه یا چند تا دونه میخک یا هردوشون با هم ادویه دارتر و از نظر من خوشمزه ترش می کنه.

*دمنوش سیب:

یک عدد سیب رو به تکه های کوچیک تقسیم می کنید و می ریزید تو قوری+ یک عدد چوب دارچین (به قول کامشین) فرفری بهش اضافه می کنید+چند تکه از به تازه یا پوست به ای که از قبل تو یخچال نگه داشتید و دور نریختید. میل خودتون ئه اما من هسته های به و سیب رو هم دم می کنم.

مدت دم کردنش به خودتون بستگی داره. برای من حداقلش بیست دقیقه اس اما گاهی بیشتر از یه ساعت هم دمش کردم. دم کردن بیشتر باعث آزاد شدن مزه دارچین میشه و شیرین ترش می کنه.

اولین بار من دمنوش سیب رو خونه استادم خوردم براش چای سیب از ترکیه آورده بودن و خودش بهش به خشک اضافه کرده بود. فرداش من و آقای خونه یک کیلو به و دو کیلو سیب رو به مکعب های خرد کردیم و روی چیلر و توی فر خشک کردیم و کلی چوب دارچین را به تکه های یک سانتی و دوسانتی خرد کردیم و اضافه کردیم به سیب و به و گذاشتیم تو شیشه و تا مدت ها کیفش رو کردیم.

اما الان که به تازه هست ترجیح می دم تازه ش رو دم کنم. برای سرفه و بی خوابی هم خوبه.

هر نوع سیبی رو میشه دم کرد. سیب قرمز مزه شیرین تری داره و سیب سبز ترش تره. من خودم سیب زرد دماوند رو ترجیح می دم.

* دمنوش بهاری:

قبلن ازش گفتم. مخلوط گل رز+ دارچین+ هل+ *بهارنارنج رو دم می کنیم. معمولن من به تعداد مهمان هام هل می ریزم با یه چوب دارچین فرفری و به اندازه ای که بین دوتا انگشت جا میشه بهار نارنج و یه کف دست رز. حداقل زمان دم کردن اینم بیست دقیقه است. بهش می گم دمنوش بهاری چون بوی بهار میده و حس طراوت.



* دمنوش نعناع:

یه دسته نعناع از همین ها که تو گاری می فروشند رو پاک کنید و توی قوری دم کنید. طبق معمول دمنوش های من، حداقل زمانش بیست دقیقه است. من دوست دارم همین جوری یا با خرما بخورمش اما بعی ها ترجیح می دن با نبات بخورنش یا اصلن با نبات دمش کنند. مزه بهار و باغچه های خونگی بچه گی هام رو می ده.

برای نفخ هم خیلی خوبه.

دمنوش ریحان:

یه دسته ریحان از همین ها که تو گاری می فروشند_ فکر کنم با این حجم الان شون باید از دو دسته استفاده کرد_ رو پاک کنید و توی قوری دم کنید. بیست دقیقه بعد آماده است. نوش جان. برای سردرد و میگرن خوبه.

* دمنوش زیره و هل:

بازم به تعداد افراد هل و به مقداری که خودم راضی بشم زیره می ریزم توی قوری و دمش می کنم. ده دقیقه کافیه. خیلی طعم گرم و مطبوعی داره برای نفخ هم خوبه.

*دمنوش رز:

به اندازه ای که بین دوتا انگشت جا میشه گل رز رو به مدت بیست دقیقه دم می کنید. خوردنش با کیک خوشمزه و عاشقانه میشه.

*دمنوش رازیانه:

یه قاشق رازیانه برای هر نفر و یه فنجان آب جوش البته به صورت تقریبی باز هم برای یه نفر به قوری اضافه می کنید و از روی حرارت بر می دارید. بعد ده دقیقه آماده است. برای خانم ها توصیه میشه. برای نفخ هم خوبه اما میشه بی خیال هردوی این ها شد و فقط نوشیدن و از طعمش لذت برد.

*دمنوش به لیمو:

قبلن بحثش شده. اما می نویسم که جا نمونه. به اندازه ای که بین دوتا انگشت جا میشه به لیموی خشک رو برای هر نفر تو قوری می ریزید و برای هر نفر یه فنجان آب جوش و روی حرارت مستقیم می ذارید. اولین جوش رو که زد برش می دارید. با نبات هم میشه خورد. بی نبات و با خرما هم خوشمزه است.

* برای طعم دار کردن چای سیاه به غیر از هل و دارچین میشه بهش:

1. برگ خشک شده رز یا غنچه گل رز

2. چند برگ نعناع

3. چند تکه میخک

4. بهار نارنج تازه یا خشک

5. تخم گشنیز نکوبیده

6. پوست لیمو ترش سنگی

7. پوست پرتقال ( دیشب من برای کیک پرتقالیم پوست پرتقال رو رنده ریز کردم. مقداریش اضافه اومد ریختم توی فیلتر چای و با چای سیاه دم کردم، مزه ش به همون خوبی پوست پرتقال شد.)

8. گل تازه یاس ( توی تابستون خیلی می چسبه)

اضافه کرد. 


_ بهتره بعد از دم کردن چای تفاله چای رو فوری از قوری خارج کنید. برای این کار یا از فیلتر کاغذی چای استفاده کنید یا از صافی ردش کنید. این جوری طعم چای ثابت می مونه.

_ میشه دمنوش رو توی قوری پیرکس دم کرد و بعد گذاشت روی وارمر و بعد یواش یواش ازش نوشید.


پ.ن:

1. ترکیبات اون سه تا دمنوش هم به تقریبا معلوم شده بعد از اطمینان پیدا کردن حتمن ترکیب شون رو می نویسم.

2. تی بگ نوشت رو توی پست دیگه ای در آینده ای نامعلوم می نویسم امیدوارم بتونم ازشون عکس بذارم.

3. امیدوارم دمنوش ی رو فراموش نکرده باشم.


* ناهید دوستت دارم.

آیدا نوشت


نترسید آقای خونه در امان ئه، همه تون محشرید که انقدر سعی در درست کردن ابروش دارید.

غیر از این که مگه مرض دارم کسی رو که انقدر ازش مواظبت کردم رو بکشم، نای این کار رو هم ندارم. به گفته شاهدان عینی این روزها خسته، عین شبح و داغون به نظر میام.

البته این نظر دیگران ئه، خودم فکر می کنم تیدبل به یه سوپر آدم یا یه حرفه ای شدم. سرعت و مهارتم تو کارها بالا رفته و خیلی زود با مشکلات کنار میام. ناشکر هم نیستم خوشحالم که برای مشکل ما درمانی وجود داشت و تونستم از پسش بربیایم. قبلن وقتی آقای خونه بیشتر از دو روز تو خونه می موند حتمن با هم دعوا می کردیم اما الان دوتا سرما خوردگی/آنفولانزا و یه عمل جراحی رو به سلامتی و آرامش پشت سر گذاشتیم.

بماند قصدم نوشتن اینا نبود خودشون اومدن روی صفحه می خواستم از نیم وجبی این روزها بگم:

1. اشتباهی پاش خورده به شکم مامانش، رفته شکم مامانش رو ناز کرده و از بب معذرت خواسته.

2. لباسش رو بالا می زنه و میگه منم تو شکمم بب کوچولو دارم که تو آب ئه.

3. می گه بب تو شکم مامانم داره آب بازی می کنه منم تو خونه مامان و بابام بازی می کنم.

همین.

خوب بخوابید و براتون هفته خوبی رو آرزو می کنم.