روزی که خوب نیستم
کلی ظرف کثیف توی سینک و آشپزخانه است، کف خونه پر چیزهای کوچولو کوچولو ئه، باز هم کف خونه پر لک آب و دوغ و احتمالن چیزهای دیگه اس و چون بخارشور خراب ئه باید به روش حوله و دست تمیزش کنم، کلی لباس تو نوبت شستشو با ماشین و دست قرار دارند، دستشویی ها باید شسته بشن، خونه باید گردگیری و جمع و جور بشه، باید به گلدون های توی تراس رسیدگی بشه، یخچال باید مرتب بشه.
همه این کارها منتظر من اند. برام هم سخت نیست یعنی مسلمن خسته می شم اما خب می دونم که بعد یه روز طولانی تموم میشن.
مشکلم اینه که بغض دارم حالا یا به خاطر هورمون هاست یا به خاطر دلتنگی یا به خاطر بی پولی یا به خاطر فشار مریض داری یا پایان نامه ای که باید برم این ترم هم برش دارم یا همه شون با هم. در هر صورت بغض دارم و به جای این که پاشم و به کارهام برسم نشسته ام یه گوشه و زل زدم به روبرو.
می دونم تموم میشه می دونم می گذره، می دونم مشکلات و خوشی های دیگه جای این مشکلات و خوشی ها رو می گیرن اما هیچ کدوم از اینا باعث نمیشه بغض لعنتی بره و بذاره من راحت نفس بکشم.
گفته بودی می دونم حرفم ممکن بد به نظر برسه اما با این همه کار موندم که کی قراره منفجره بشی؟
انگار قرار نیست منفجر بشم قراره یواش یواش غرق توی این حجم بغض بشم.
