ناگهان نیم وجبی
ممنون که هستید، مرسی که حالم رو پرسیدید و ببخشید که ناراحت و نگران تون کردم. خدایش اگه مشکلم تمیز کردن خونه بود با این همه داوطلب دوست داشتنی کمتر از نیم ساعت حل می شد.
بد نیستم،قسمت دوم Sherlock رو هم دیدم نمی دونم چرا دیگه جنایی نیست، بله مرسی که گفتید هوا هم امروز آفتابی ئه، روزهای بد هم می گذرند و احتمالن خواب های آشفته هم دست از سرم بر می دارند. البته اگر هیولای درون آقای خونه اجازه خوابیدن به من رو بده.
دیشب و پریشب نیم وجبی رو با بدترین کیفیت صدا و تصویر تو اسکایپ دیدم و خب همون هم در بهبودی حالم تاثیر مهمی داشت.
پریشب خوابیده بود رو پاهای مامانش و مدام تکرار می کرد: من به مامانم چسبیدم!
دیشب هم سعی داشت کلی چیز رو توی یه لوله استوانه ای باریک جا بده و وقتی نتونست زد زیر گریه و فایده هم نداشت از حجم و گنجایش و ظرفیت براش بگیم. همچنان مثل کریچر* داد و بیداد می کرد.
مامانش بهش گفت: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ به جای گریه کردن حرف بزن و بگو مشکلت چیه؟
با گریه گفت: اما من می خوام گریه کنم!
بعد که مامانش بهش بی توجهی کرد سر مامانش داد زد: من دارم عصبانی می شم! من دارم عصبانی می شم! من دارم عصبانی می شم!
باز هم که مامانش بهش توجه نکرد بالاخره یاد من افتاد و گفت: خاله آیدا چرا این باز نمی شه؟
و این گونه بود که دل من از گرفتگی در اومد.
* عکس کریچر رو موقع داد و بیداد روی فرش دورسلی ها پیدا نکردم.