گفته بودم از این که بعضی چیزهایی که می خوام خیلی زود به دستم می رسه مثل همین جریان قیمه و آش رشته و عینک. اما امروز دیگه خیلی عجیب شد. تقریا عین 5 دقیقه اول فرندز، اون جایی که راس گفت دلم می خواد متاهل باشم و ریچل یه دفعه با لباس عروس وارد شد. بعد چندلر هم دستش رو دراز کرد و یه میلیون دلار خواست. حتی از اونم بهتر!

بعد کلاس زبان خیلی هانگری بودم برای همین از این کیک کوچیک های شیرین عسل خریدم، دلم شیر هم خواست اما فقط شیرکاکائو تو مغازه بود و من دوست نداشتم، دلم شیر معمولی می خواست. کیک رو خوردم و تشنمه ام شد، همون لحظه یه پراید جلو پام وایستاد، زن و مرد میانسالی توش بودن، مردئه راننده بود، فکر کردم مسافرکشه و از اون جایی که اصرار دارم سوار تاکسی بشم با سر گفتم نه!

زن ئه اما ازم پرسید: تشنه ای؟

من موندم.

باز پرسید: تشنه ای؟

بعد یه شیر کوچیک دامداران رو با نی از پنجره آورد بیرون و گرفت جلوم. اول فکر کردم نذری ئه نگاه کردم دیدم نه فقط همین ئه. شیر رو گرفتم و گفتم: مرسی. مرد ئه گازش گرفت و رفتند و من با یه بطری شیر کوچیک موندم تو خیابون.

یعنی نمی تونستم خودم رو از اون وسط جمع کنم. آره من شیر می خواستم. آره تشنه ام بود اما این جوری؟ این جوری قراربود به دستم برسه؟

بعد چرا چیزهای دیگه ای که می خوام به دستم نمی رسه؟ یعنی این نشونه است؟ یعنی دیگه همه مردم مشنگ شدن؟

چه خبره؟!

البته که من شیر رو نخوردم و آوردم تو خونه حسابی وارسیش کردم که ببینم نکنه با تزریق چیزی توش ریخته باشن. بعله که بدگمونی رو دارم.

صد البته که آقای خونه بدترئه و بعد هم کشف کرده که تاریخ انقضای شیرئه دیروز تموم شده و اون زن ئه قصدش خیر نبوده و بعد که من گفتم شاید حواسش نبوده و گرنه می داده به شوهرش! گفته که همه که مثل تو نیستن و به شوهرهاشون احترام می ذارن!

اما واقعن برام عجیب ئه. نه شیر دادن از داخل پنجره پراید به یه آدم توی شهر کار عادی ئه_ خودم تا حالا به بچه های کار از پنجره پراید خوراکی دادم اما قیافه من بیشتر شبیه بی خانمان های خارجی ئه می تونه باشه نه بچه های کار_ نه آرزوی یه چیزی رو کردن و همون لحظه داشتنش. تازه چرا پراید مگه پوروشه چشه؟ حالا چرا شیر مگه پول چشه؟

نه جدی؟  الان کسی هست که بتونه این مسئله رو برای من روشن کنه که دقیقن چه خبره؟