شکم گنده خاله!
*شوهر خواهرم عاشق کالباس ئه، داشته کالباس می خورده، خواهرم هم برای ناهار خودش و نیم وجبی تارت اسفناج و پنیر درست کرده بوده اما تا اون آماده بشه. نیم وجبی میره سراغ باباش و شروع می کنه همراهی کردن با باباش در امر خطیر خوردن.
شوهر خواهرم هر دفعه که براش لقمه می گرفته، می پرسیده: این دیگه آخری ته؟
نیم وجبی می گفته: این دیگه آخریش نیست!
خلاصه دخترک بی خیال تارت میشه و کالباس می خوره در حدی که مامان و باباش فکر می کنن سیر شده اما وقتی خواهرم میاد ببرتش دست هاش رو بشوره، نیم وجبی چشمش به یک چهارم باقی مونده تارت مامانش می افته و می گه: بذار اینم تموم کنم! و میشینه پاش و می خوره.
وقتی خواهرم این رو برام تعریف می کرد نیم وجبی هم اون جا بود و داد می زد: دیگه آخریش نیست! دیگه آخریش نیست!
* میگن نیم وجبی تو خونه راه میره و می گه: یه چی بده بخوریم!
* پستونک نیم وجبی می افته زمین و خواهرم می ره داخل یه رستوران تا اون رو بشوره. نیم وجبی که تازه عصرونه خورده بوده رضایت نمی داده از رستوران بیان بیرون و می گفته: حالا یه چیز بخوریم!