از سری ماجراهای من و صاحب خانه
هی می خوام آپ کنم. هی صاحب خونه زنگ نمی زد. دیدم نمیشه حالا من هیچی، جواب شما ها رو چی بدم واسه همین نیم ساعت پیش خودم زنگ زدم. دوباره شروع کرد به حرف زدن از زمین و زمان، آخرش گفت فردا یا پس فردا خونه اید که بیام؟
منم گفتم: بله. اما میشه تلفنی بگید که قراره ما باشیم یا نه؟ (تو کل حرف هاش کلمه ای در مورد خونه نگفته بود)
و باز شروع کرد زمین و آسمون و انقدر بهم بافت که فکر کردم یادش رفته چی پرسیدم. از صف مستاجرهایی که بیشتر از ما پول می دن و بهترن گفت و گفت تا آخرش گفت اما من دیدم که بهتره شما باشید حالا باز باید ببینمتون.
قرار شد که سه شنبه عصری بیاد این جا.
جریان حرفی که بابت بدون بغض گفتنش به خودم افتخار کردم این بود که ایشون یه خونه تو بالا شهر کوبیده بودند و وسایل سرویس بهداشتیش رو که نوتر از خونه ماست رو برداشته بودند و می خواستند با مال این خونه عوض کنند. تو زمستون این جریان پیش اومد و گفت یه ماه باید کارگر تو خونه باشه و ما هم اول موافقت کردیم اما بعد که اوستا اومد و این جا رو دید گفت یه ماه کار می بره و قیرگونی داره و کل وسایل تون رو باید جمع کنید و یه هفته حموم ندارید و ...
منم جا خوردم. اون قضیه البته سر یه جریاناتی منتفی شد. این بار باز حرفش رو پیش کشید و من گفتم من دارم تو این خونه زندگی می کنم و اجاره سنگینی هم می دم. برام سخته یه ماه خونه ام غیر قابل سکونت باشه.(بله ! من به خاطر همین جمله کلی به خودم افتخار کردم.)
البته باز کلی حرف زد و آسیمون و ریسمون بافت و سرم رو برد.
احتمالن سه شنبه هم باز می خواد بیاد در این مورد حرف بزنه.
می دونید چقدر خوبه که شما ها رو دارم؟