المپیک رو به خاطر حضور بابا مدام می دیدم و البته حرص می خوردم. من خودم تماشای بعضی مسابقات رو دوست دارم مثل شیرجه، شنا، ژیمناستیک و دوی صد متر و ماراتن. اما نه دیگه همه مسابقاتش رو.

سر سام گرفته بودم به انواع زبان های عربی، آلمانی و ایتالیایی گزارش مسابقات رو با تفسیر لحظه به لحظه بابا می شنیدم تازه گاهی اوقات هم آقای خونه با بابا همراه می شد و اون موقع ها دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار.

درسته تحویل کار داشتم و کلن عصبی بودم و با اومدن نیم وجبی و خونه پر مهمون کل برنامه هام عوض شده بود اما دیگه شنیدن و دیدن 24 ساعته( بدون اغراق می گم 24 ساعته ها) اعم مسابقات ورزشی از تحملم خارج بود.

البته که هیچ به روم نمی آوردم اما خب روانم کلن سرویس شد.

حالا که بابا نیست و پارا المپیک شروع شده. دلم برای بابا و تماشای مسابقات باهاش تنگ شده.

پارا المپیک فوق العاده است، زییایش حد و حساب نداره. فقط یه مسابقه ورزشی نیست. نشون دادن غیرت، توانایی و پشتکار آدم هایی که نمی ذارند هیچ معلولیتی اون ها رو از رسیدن به خواسته هاشون باز داره و اونقدر غرور دارند که حتی آدم به خودش اجازه نمی ده براشون دل بسوزنه که چرا مثلن سالم نیستن بلکه نشونمون می دن که باید برای خودمون دل بسوزنیم که چرا اراده اون ها رو نداریم.

این روزها پارا المپیک دیدن برای من حس توامان بغض و اشک و شادی و افتخاره. پیروزی هموطنان هام برام خیلی شیرینه و از بردهاشون لذت می برم اما راستش اگر هم انقدر موفق نبودیم هم همین قدر خوشحال بودم که الان هستم.

بودن تک تک این آدم ها از همه جای دنیا در این مسابقات برای همه مون یه درس زندگیه که نباید به آسونی ازش بگذریم و ندیدش بگیریم.

پ.ن: مارگزیده جونم، غصه نخور درست میشه.