یک تکه از این زمین حق من است
تمام دیشب کابوس دعوا با صاحب خانه را دیدم. دو ماه و نیم بود که موبایلش خاموش بود. صبح زنگ زد. دو روز از قرار داد یک ساله مان گذشته بود. گفت عصر می آید این جا که آقای خانه هم باشد. گفتم تلفنی هم می شود. دلم نمی خواست بیاید. گفت زنگ می زند خبر می دهد. هنوز زنگ نزده.
از عصر هر دوستی که زنگ زده گفتم قطع کند منتظر تلفنم.
مامان و بابا و خواهرک و شوهرش این جا بودند. مدام راه می رم. استرس دارم. مامان از استرس من استرس گرفت ظرف ها رو شست دستشویی ها رو هم . کف خونه را دستمال کشید. همه از خونه رفتند که ما راحت باشیم. ما راحت نیستیم. آقای خونه معده درد دارد می گوید عصبی نیست.گردنم گرفته لازم نیست کسی بگوید عصبیه خودم می دانم.
همه می گویند مشکلی نیست. آقای خانه حرص می خورد که من دارم حرص می خورم و می گوید از پسش بر می آییم و من حرص می خورم که چرا پارسال حماقت کردم و به حرف آقای خونه و پدرش گوش کردم و برای خونه خریدن صبر کردم و آقای خانه دلخور می شود که چرا گذشته را پیش می کشم و نمی فهمد که هنوز برای من نگذشته.
صاحب خانه هنوز زنگ نزده و من می دانم اگر هم زنگ بزند عرضه ندارم بگویم که چیلر ها خراب اند و کاشی ها دستشویی ور آمده اند و آخر سر در جنگ نابرابر خوش صحبتی به خانم صاحب خانه زیبای مان می بازم.
باختی به قیمت گزاف اجاره خانه و حسرت پارسال تابستان.
پ.ن: ممنون از استقبال گرمتان. نشد که جواب پر مهرتان را تک تک بدهم، می دانم مثل همیشه درک می کنید حال خرابم را.