دالی!
دعاها و انرژی مثبت تان رسید. بیشتر از آن چه فکرش رو بکنید حسشان کردم. با این که در این مدت دو کیلو دیگر وزن کم کردم و باز هم غصه و حرص به مقادیر زیاد خوردم اما فکر می کنم حالم در مقایسه با موارد دیگری مثل این در زندگیم بهتر است و حتمن دلیلش دعاها و انرژی های مثبت شماست.
با صاحب خانه حرف زدم. حرف زدن با او عصبیم می کند. داد می زند و در مقابل هر جمله من یک ربع حرف می زند و اجازه صحبت کردن به من نمی دهد. اما من توانستم به نسبت آیدایی که من باشم خوب حرف بزنم . لااقل حرفم رو به او بگویم و پایش بایستم و موقع گفتنش بغض هم نکنم. همین برایم یک دنیا ارزش دارد.
حالا این که چه می شود و قرار است آواره بشویم را نمی دانم. امروز عصر قرار است زنگ بزند و با توجه به سابقه بد قولیش باید امیدوار باشم که زودتر تکلیفم مشخص بشود.
از بقیه چیزها چه بگویم که گفتنی کم نیست. از کفشدوزکی که رفت آن سر دنیا و من انقدر حالم خوشم نبود که بتوانم برایش بنویسم.
از قورباغه هایم که حرفی نمی زنم. یادشان که می افتم تهوع می گیرم. بماند برای بعد.
گفتنی نیست که با این که جواب کامنت هایتان را ندادم اما هر کامنت را چند بار خواندم و هر بار با نویسنده اش کلی درد دل کردم. اما خب مشنگم دیگر نمی توانم عین آدم همه حرف هایم رو بنویسم. لابد می شناسیدمم دیگر.
باز هم ممنون و التماس دعا.
برای عوض کردن جو وبلاگ:
نیم وجبی رفته در یک فروشگاه زنانه و دور از چشم مامانش، پرده اتاق پرو را کامل کشیده و به یک زن لخت گفته دالی!!