چوپان دروغگو
چند وقت پیش فهمیدیم مامان یه عمل داشته و به ما نگفته.
جریان این جوری شروع شد که مامان باید یه اسکن یا آزمایش خاصی رو انجام می داد اما تو ولایت ما که مرکز استان هم هست اون دستگاه نبود. دکترهای تهران هم برای دو ماه بعد وقت دادند که دیر می شد. خلاصه با هزار مصیبت مامان و بابا رفتند یه شهر دیگه و اسکن یا آزمایش( دقیق نمی دونم) رو انجام دادند.
بعد هر چی ما می پرسیدم چی شد، می گفتن جوابش نیمده و بعد چند وقت گفتن همه چی خوبه و خیالتون تخت. اما خیال من تخت نشد. مطمئن بودم یه چیزی هست به خواهرک و آقای خونه هم گفتم اونا گفتن بدبین شدی. گفتم نه مامان اینا دروغ می گن تا ما نگران نشیم.
چند وقت پیش خواهرک که از ولایت برگشته بود گفت تو راست می گفتی. یه چیزی بوده و مامان عمل کرده. داشته به فلانی می گفت که منم شنیدم.
خیلی حالم بد شد. دوست داشتم با مامان درباره اش حرف بزنم اما نمی تونستم. چی می گفتم؟ هر چی می گفتم اونا انکارش می کردن به خیال این که دارند از ما حمایت می کنند. درسته که من ترسو ام اما دلم می خواست تو اون شرایط لااقل ولایت بودم نه تو تهران لعنتی که به جای من سریدار مدرسه برای مامانم غذا درست نکنه و بیار دم خونه.
این همه زحمت کشیدن برای ما و اون وقت تو لحظه های سخت ما کتارشون نباشیم؟ این خیلی بی انصافیه. اما نتونستم بگم. به هزار و یک دلیل که تا حالا نتونستم کلی از حرف هام رو به مامان و بابام بگم.
هفته پیش بابا چشمش درد می گیره. این رو خواهرک بهم گفت. زنگ زدم بابا و گیر دادم که جدی بگیر. خواهرک می گفت، بابا گفته شنبه امتحان برده و باید برم دانشکده، یکشنبه می رم دکتر و هر چی خواهرک جیغ و داد کرده که امتحان مهمه یا چشمت؟! به خرجش نرفته.
منم زنگ زدم تاثیری نکرد. یکشنبه رفت دکتر نبود. دوشنبه رفت و دکتر بهش نه و نیم شب وقت داد. ده و نیم زنگ زدم بابا گفت هنوز نرفته داخل مطب. یازده و ربع زنگ زد که دکتر گفته چیزی نیست و احتمالن مال میگرنت بوده تازه اون چشمت رو هم که قبلن عمل کرده بودی هم اوضاعش خوبه. بابا گفت به خواهرک هم بگم تا نگران نباشه.
زنگ زدم خواهرک و بهش گفتم. پرسید حالا بابا راست میگه؟
گفتم حتمن اگه عمل لازم بود که میومد تهران.
دیروز دیدم خواهرک داره از مامان می پرسه بابا راست میگه؟ چیزیش نیست؟
تازه خواهرک کشف کرده که بابا اون چشمش رو که عمل کرده رو نشون دکتر نداده.