* طبق محاسبات خودم از آخرین سونو، الان باید تو هفته سی و یکم باشم اما امروز رفتم سونو و دکتر گفت هفته سی  و چهارم از جا پریدم گفتم نععععععععععععععععععععععععععععععه! آخرش دکتره به هفته سی و سوم رضایت داد.

و اما پی آمدها:

_ از سونو که اومدم بیرون فکر کردم یعنی ممکنه حتی سه هفته دیگه دنیا بیاد؟! _ با فرض 38 هفته بعلاوه و منهای دو هفته_ بعد وحشت کردم، بعد دلم گرفت. کلی باهاش حرف زدم که مامان بمون همون جا، پیش خودم باش، مال خودم باش، نمی خوام با کسی تقسیمت کنم. حالا نمی دونم حرفام اثری رو دخترک داشت یا نه اما آقای خونه کلی کفری شد که یعنی چی؟ پس من آدم نیستم؟!

_  الان غمبرک زدم که کجان اون دو هفته؟ کجا دنبالشون بگردم؟ کجا جاشون گذاشتم؟ الان چی شد؟ کی می خواد جواب هفته سی یک و سی و دو، من رو بده؟ ها؟!

 

* بی خوابی کلافه م کرده، خسته م اما خوابم نمی بره، توی هر حالتی ناراحتم. به آدمایی که می تونن بخوابن حسودی می کنم. الانم بدم نمیاد برم بالا سر آقای خونه و جیغ بزنم که پاشو!

 

* گرما امونم رو بریده... تو یه فیلمی دیدم آقاهه تیر خورده بود و افتاده بود وسط برفا داشت یخ می زد، کلی بهش حسودی کردم به خاطر برفا و سرمای دور و برش!

 

* بی خوابی، سنگین شدن و فرز نبودن، درد کمر و پا درد و ترش کردن و خواب رفتن دست و پام ازم یه موجود کلافه ساخته، حتی حال فیلم دیدن و کتاب خوندن رو هم ندارم. وقتی نمی تونم پنج دقیقه توی یه حالت ثابت بمونم دیگه چه کاری ازم ساخته است؟ هی حرف میاد تو ذهنم که بنویسم اما حوصله ش رو ندارم.

جواب ندادن کامنت ها و محبت هاتون رو هم بذارید پای همین آیدای کلافه.