بابا هفته پیش برگشت ولایت.

مامان دیروز رفت ولایت.

نیم وجبی و مادرش دیروز رفتن به خانه مادر بزرگ اون وری.

تو خونه هیچی سر جای خودش نیست، در این حد که ظرف نخود کنار هارد ئه. می دونم اگه پا شم در عرض کمتر از پنج ساعت می تونم همه چی رو راست و ریس کنم.

گوش و گلویم درد می کند و از صبح حتی دهانم رو باز نکردم که حرف بزنم، دراز کشیدم توی تخت و به تموم کارهایی که دوست داشتم توی این هفته انجام بدم فکر می کنم، برای مثال الان قرار بود لاله رو ببینم.