انقدر این روزها می خوابم و انقدر خواب هایم درباره اتفاقات روزانه هست که موقع بیداری دقیق یادم نیست که کدوم اتفاق توی واقعیت افتاده و کدوم اتفاق توی خواب، تازه اگه وارد این وادی بشم که مرز بین خواب و واقعیت چیه و از کجا معلوم که اون واقعیت نباشه و این یکی خواب و خیال دیگه نمی شه این ماجرا رو جمع و جور کرد.

می دونم که جواب تک تک کامنتها رو ندادم_ می خواستم اما نمی تونستم*_ اما خیلی بهشون فکر کردم برای مثال دوستانی گفته بودن چرا انقدر مریض میشی؟ منم هی فکر کردم خب چرا؟ بعد هی فکر کردم مگه چقدر مریض شدم؟

افتادم به آرشیو خوانی و دست آخر نتیجه گرفتم که دوستان همه اون حال بد های روحی من رو بعلاوه اون سردردهای روتین ام رو هم به حساب مریضی گذاشتند، دریغ و درد که دوستان نمی دانند درد همیشه با من بوده_ به یاد داش آکل_ مخصوصن دل درد و سر درد. طوری که دیگه به اینا نمی گیم مریضی ئه، بله! تازه مریضی های آقای خونه رو پای من ننویسید، اون حسابش جداست.

گفتم حال بد روحی، یاد کامنت دوستی افتادم که نوشته بود: بیماری روحی ات خوب شد؟؟؟ با قرص کلردیازپوکساید؟

خدایش من چی بگم؟ شما وقتی دل کسی درد می کنه ازش می پرسید بیماری جسمیت خوب شد؟ پا درد و دست درد چی؟ اونا رو هم می پرسن جسمی؟ حالا من باید بگم بله اضطراب من که یک نوع بیماری روحی بوده در حال خوب شدن است و البته نه فقط با قرص.

نه بابا دعوا ندارم، سوژه کم دارم. خوابیدم تو خونه و مدام زل می زنم به سقف و سرفه می کنم و غصه می خورم که خدایا چرا من مریض شدم؟ چرا حالا؟ چرا و صد چرای دیگه؟!

بعد فکر می کنم هی! اگه حالم خوب بود الان می ترکوندم، اصلن دنیا رو سر انگشت هام می چرخوندم و دیگه لازم نبود انقدر دلواپس آقای ظریف و مذاکراتش باشم.

والا!

*جدی جدی ممنون از همه تون که هستید و برای بهبود حالم نسخه هم می پیچید. دوست تون دارم.