دیشب داشتیم سریال Grey's Anatomy رو می دیدیم.اصولا من و آقای خونه زیاد سریال نگاه می کنیم. جلوشون شام می خوریم و میوه و بستنی و کلی کیف می کنیم.

یه چند وقتی بود (چند ماه پیش) می دیدم که این سریال داره از mbc بخش میشه اونم دوبله چند قسمتش رو که دیدم خوشم اومد.اما دوست دارم همیشه از اول یه سریال رو ببینم گیر دادم که سریال رو بگیرم.قبلا هم استادم گفته بود که این سریال رو ببینم چون شخصیت پردازی قوی داره.تا بالاخره دو هفته پیش خریدیمش.

چند قسمتش رو که دیدیم آقای خونه گفت که اینا رو تو mbc دیده منم گفتم امکان نداره اون خیلی جلوتره اما بعدش دیدم ای وای اونم داره از اول پخش می کنه.بعدش خودمون رو دلداری دادیم که ایراد نداره برای آرشیومون خوبه و از این حرفها.

می دونستم تو سریال صحنه های خون دار زیاد هست اما وقتی سر قسمت اولش حالم بد شد تازه حساب کار دستم اومد.مجبورم نصف صحنه های فیلم جلوی چشمم رو بگیرم و فقط از زیر انگشت هام زیر نویسش رو بخونم(نامردی اگه به فوبیای من و قیافه من تو این لحظه بخندی)

از همون قسمت اول هم اعلام کردم موقع تماشای این سریال  دیگه شام نخوریم چون همون موقع حالم بد شد.آقای خونه می تونه بخوره اما من نه، زهرمارم میشه.جالبه چون جلوی سریال 24 هم می تونستم شام بخورم اما جلوی این یکی نه!

داشتم می گفتم دیشب از مهمونی که برگشتیم آقای خونه گفت یه قسمت می بینی؟منم گفتم آره.از همون اول دیدم فاتحه ام خونده است توی این قسمت یه قطار تصادف کرده بود و کلی مجروح های عجیب غریب اومده بودند تو بخش.عجیب ترین صحنه یه مرد و زنی بودند که یه میله از داخلشون رد شده بود.حالم بد شد به آقای خونه گفتم میشه برام آب بیاری.گفت حالت بده؟

واقعا جا خوردم چون مطمئن بودم رنگم به شدت پریده گفتم آره.

همین طور که داشت بلند میشد گفت قند هم می خوای گفتم نه.

سلانه سلانه رفت تا آشپزخونه بعدش با یه بطری آب اومد بالای سرم و شروع کرد به آب خوردن بعد بطری رو داد به من.هر وقت دیگه ای بود کلی جیغ و داد می کردم به خاطر کند بودنش اما وقت دیگه نبود دنیا داشت دور سرم می چرخید و نای جیغ زدن نداشتم.یه ذره آب خوردم و دوباره ادامه سریال رو دیدیم.

قرار بود میله رو در بیارن اما یکیشون می مرد.دکترها می گفتند میله جلوی خونریزی رو گرفته اگه درش بیاریم کنترلش سخته یکیشون رو باید درمیاوردند و می میرد تا اون یکی زنده میموند.اون دونفر هم همدیگه رو نمی شناختند اما توی این مدت باهم دوست شده بودند.صحنه های فوق العاده ای بود.دیگه زیاد حالم بد نشد انقدر این صحنه ها کشش عاطفی و احساسی داشتند که یادم رفت صورت و دست و پای طرف خونیه.مثل همون میله که جلوی خون ریزی رو گرفته بود روابط انسانی هم جلوی بد شدن حال من تماشاگر رو از این صحنه دردناک (و ترسم به خاطر خون) می گرفت.

امروز همش دارم فکر می کنم که چه جور میشه هر مسئله ای رو دید.میشه طرف چندش آور و ترسناکش رو دید یا میشه قسمت انسانی و عاطفیش رو دید.بسته به اون که روی چه قسمتیش فکوس کنیم می تونیم ازش لذت ببریم یا از ترس اختیارمون رو از دست بدیم.

جلوم کلی مسئله ریخته که دوباره باید بررسی شون کنم و ببینم آیا جنبه دیگه ای هم داره که من ندیدم یا نه؟