عنوان مطلبم اجرای تاتری که این روزها تو سالن اصلی مولوی اجرا میشه.البته فقط تا پس فردا اجرا داره.امروز عصر با تنبلی و فقط از روی احساس وظیفه رفتم دیدن این کار.اما وقتی از سالن بیرون اومدم خیلی خیلی از رفتنم خوشحال بودم.از کار نمی گم تا لوث نشه.اگه می تونید حتما ببنید.مسئله ای رو مطرح می کنه که دغدغه الان خیلی از ماست: اختیار زندگی من با کیه؟

جدا از متن عالی و کارگردانی حساب شده و بازی تحسین برانگیز گروه بازیگرها(همه شون) تا حالا نشده کاری از نوید محمد زاده ببینم و تحت تاثیر قرار نگرفته باشم.توی این اجرا ،نقش یک فرد قطع نخاع شده رو داشت یعنی فقط با صورت و بیانش کاری کرد که مبهوت شدم.برای من کم طاقت که مدام به ساعتم نگاه می کنم خیلی عجیبه که فقط یه بار به ساعتم نگاه کردم اونم نه از سر بی حوصلگی بلکه می خواستم بدونم چقدر وقت دارم تا بازم لذت ببرم.

با این که خودم رو از وبلاگ نویسی محروم کرده بودم.اما گفتم بیام بنویسم که اگه می تونید برید.اجرا ساعت 8 شبه و بلیط 6000 تومن که نسبت به سالن های دیگه واقعا ارزونه و جدا از همه اینا یه کار بارزشه که بازهم باتوجه به دانشجویی بودنش ارزشش خیلی بیشتر میشه.گفتن از من بود.حالا خود دانید.

اینم عکس هاش واسه رفع کنجکاوی.

پی نوشت: امشب بازم فهمیدم من مال این شهر نیستم.ساعت از نه و نیم گذشته بود وقتی از شانزده آذر وارد ادوارد براون شدم تا برسم سر کارگر و تاکسی بگیرم واسه خونه.هیچکس تو خیابون نبود.برای منی که فقط سوار تاکسی می شم خیلی سخت بود که تو تاریکی تشخیص بدم چه ماشینی تاکسی و چه ماشینی نه.شهر من تازه این موقع اوج شلوغیشه.

بابا نوشت: بابایی به حرفت گوش کردم.همیشه گوش می کنم.سعی می کنم سیاه نپوشم چون رنگ شاد و خوبی نیست و تو بهم گفتی که نپوشم مخصوصا تو شب برای این که حادثه ای برام پیش نیاد اما چرا وقتی با شال سفید و مانتو رنگی تو خیابون های این شهر راه میرم حوادث تلخ تری برام پیش میاد؟


بعدا نوشت:

اجراش یه هفته تمدید شد.