کم آوردم
ای کاش الان این جا می نوشتم از عذاب وجدان درس نخواندن و مشکلاتی که فردا برای ارائه پروپزوال دارم، اما الان در این لحظه این فقط یکی از مشکلاتی است که حالم را بد می کند.
حالم بد است، با آقای خونه مشکل دارم. حتمن او هم با من مشکل دارد. خوب نیستیم. آقای خونه نمی فهمد که حال بد من با گفتن معذرت می خوام و عزیزم و یک بغل گنده حل نمی شود. آقای خونه مرد خوبی ست، دوست خوبیست، فرزند خوبیست اما شوهر خوبی نیست. مهربانی بهترین خصوصیتش است اما الان مهربانی چاره حال بد من نیست.
می ترسم از خودم می ترسم که به تنها زندگی کردن فکر می کنم، خیلی جدی. فکر می کنم ما دوتا آدمیم که همدیگر را دوست داریم اما دوست داشتن کمک نمی کند مشکلات حل شود فوقش باعث می شود چند جلسه برویم مشاور و تا اوضاع یکم خوب شد آقای خونه همه چی را فراموش کند و فکر کند که من هم فراموش کردم بعد یک روز که من منفجر شدم تعجب کند که چرا؟ مگر چه شده؟ به خاطر همین بهتر است هر کدام برویم پی زندگی خودمان تا انقدر زجر نکشیم. مگر چقدر مهلت زندگی داریم که هی فکر کنیم درست می شود؟ خسته شدم بس که کج دار و مریز راه رو طی کردیم. خسته شدم بس که همه چی درست نشد. خسته شدم بس که سعی کردم و نشد. بی انصاف نیستم او هم سعی کرده اما نشده.
دیگه نمی خوام. می خوام تنها باشم. مگر قرار است همه از هم متنفر شن تا راهشون رو از هم جدا کنن؟ آقای خونه فکر می کند دارم مسخره بازی درمی آورم. باور نمی کند. اول می خندد بعد مسخره ام می کند بعد عصبانی می شود. راستش اول خودم هم همین فکر می کردم اما بعد دیدم نه! واقعن کم آوردم. دیگه حرف های دلداری دهنده آقای خونه حالم را بهتر نمی کنه، با هر حرفی به سرعت دلخور می شوم هیچ ربطی هم به هورمون هام ندارد، وقتش نیست اصلن.
اول نمی خواستم از درد این روزهای تلخ این جا بنویسم از عکس العملتان می ترسیدم. از خودم می ترسیدم. اما دیدم باید بگویم مگر نه این که این جا خانه من است. در ضمن چه طوری می تونم برای بی دل و دماغ بودنم و جواب ندادن کامنت هایتان و کمرنگ بودنم دلیل قابل قبولی بیارم.
به همین دلیل شاید بعضی از کامنت ها را هم برای خودم نگه دارم. لطفن هم دعوایم نکنید. گفتم که حال خوب نیس.